ماجراهای من و گم کردن مدارکم!
دوم: برای مهاجرت از کشور اوکراین اقدام کردم. یک جا در یک تور یک هفته ای به اوکراین گرفته بودم. روز قبل از سفرم، مشغول انجام مقدمات این سفر بودم. یک چک هم برای آژانس، ولی در وجه حامل، اماده کرده بودم که قرار بود همانروز به آژانس ببرم و مدارک سفرم شامل بلیط و واچر هتل را دریافت کنم. ظاهرا در رفت و آمدهای روزانه ام کیفم را در یک مسافرکش جا گذاشته بودم. وقتی رفتم تو شرکت، و می خواستم چیزی از کیفم دراورم متوجه شدم که کیف پولم در کیفم نیست. با توجه به سفرم که فردای آن روز بود حالم خیلی بد شد. نمی دانستم چکار کنم. یکی از همکاران تا بانک همراهی ام کرد که اگر بتوانیم چکم را مسدود کنیم. این کار از نظر قانونی بدون اثبات این که واقعا دزدی یا گم شدنی در کار بوده امکان پذیر نبود. بیشتر برآشفته شدم. به شرکت برگشتیم. همکاران سعی داشتند راه حلی پیدا کنند و کمکی کنند. یکی دو ساعتی گذشته بود و من سراسیمه نگران مدارک شناسایی و چک موجود در کیفم و نیز سفر فردایم به اوکراین بودم که منشی خبر داد که تلفن دارم. پشت خط صدای مادرم را شنیدم. از من پرسید چیزی گم کردی؟ من با تعجب از اینکه او چطور فهمیده گفتم کیف پولم را. او گفت: کسی تلفن کرده و خبر داده که کیفی در ماشینش پیدا شده و ظاهرا شماره تلفن خانه را در آن پیدا کرده و زنگ زده و ادرس داده که برای دریافت کیف به او مراجعه کنم. از خوشحالی بال درآوردم. سریع با یک کادوری کوچک به آدرس مورد نظر مراجعه کردم و کیفم را دریافت کردم.
سوم: شب هنگام از دانشگاه (محل کارم) به خانه می امدم. در یکی از میدانهای بسیار شلوغ و پر ترافیک شهر به مقصد خانه سوار تاکسی شدم. حقوقم را از بانک دریافت کرده بودم که در کیف پولم بود. وقتی به خانه برادرم رسیدم که در نزدیکی خانه خودم بود، متوجه شدم که کیف پولم در کیف اصلی ام نیست. دوباره آشفته شدم و کولی بازی درآوردم. خانم برادرم سعی کرد مرا ارام کند و از من خواست که با هم برای پیدا کردن رد تاکسی که من سوار شدم بیرون برویم. در کمال ناامیدی از خانه راه افتادیم. سوار یکی از تاکسی هایی که به مقصد ان میدان شلوغ می رفت شدیم و از او پرسیدیم که آیا ردی از یک کیف در ماشین او یا همکارانش پیدا نشده؟ اظهار بی اطلاعی کرد ولی به ما توصیه کرد که به سر خط برویم و سوال کنیم. وقتی در میدان از تاکسی پیاده شدم و به سمت تاکسی های در حال حرکت از میدان رفتم. بدون اینکه بدانم از که باید سوال کنم. یکی از رانندگان با لبخند به من گفت خانم کجایی؟ یک ساعته منتظر شما هستم. چرا کیفتو تو ماشین جا گذاشتی؟ باز هم انگار دنیا به من داده شد. هم پول موجود در کیفم مهم بود هم گواهینامه و سایر مدارک شناسایی ام. این بار هم به خیر گذشت.
چهارم: سفری با یکی از دوستان به ترکیه داشتم. از بازدید بازار ترکیه برمی گشتیم و تصمیم گرفتیم در محوطه بیرونی یکی از چایخانه های اطراف بازار بنشینیم و چیزی بخوریم. روز قبل کیف جدیدی از ترکیه خریده بودم و با خود همراه داشتم. حدود 800 دلار به اضافه موبایل و گواهینامه و پاسپورت و بلیط برگشتم به ایران در کیفم بود. در صندوق ایمنی هتل خراب بود و اطمینان نکرده بودم که وسایلم را در آن بگذارم. پسر بچه ای به من نزدیک شد و به زبان ترکی از من چیزی پرسید. سعی کردم متوجهش کنم که ترکی بلد نیستم. این تلاش اندکی طول کشید که ظاهرا زمانی کافی بود تا همکار این پسر بچه کیف من را که در سمت دیگرم به دور از چشم دوستم بود بردارد و از ما دور شود. جالب این بود که چند بسته ای را که همانروز خرید کرده بودم نبرده بود و ان ها را برداشتیم و به سمت هتل راه افتادیم. بعد از چند قدمی متوجه شدم که کیفم همراهم نیست. به همان محل برگشتیم ولی تلاشهایمان بیهوده بود و فروشنده ها به ما گفتند که حتما دزدی در کار بوده است. بلیطم برای فردای ان روز یعنی جمعه بود. طبق توصیه محلی ها سریعا به ایستگاه پلیس رفتیم و گزارش دادیم و یک برگه تایید سرقت دریافت کردیم. دوستم بلیطش را به اخرین ساعات ممکن در روز جمعه تغییر داد. مقصد سفرش با من یکی نبود. برای مشکل نداشتن پاسپورت باید به سفارت ایران در استانبول مراجعه می کردم. سفارت نه تنها پنج شنبه که جمعه هم تعطیل بود و باید تا شنبه صبر می کردم. دوست عزیز باز هم لطف کرد و یک بلیط برگشت به ایران در روز شنبه برایم خرید. به هتل برگشتیم. یک شب دیگر اقامت در هتل را تمدید کردم. البته همه هزینه های اضافی از جیب دوست می رفت. فردای ان روز دوست مرا ترک کرد و باید یک شب را در اندوه از دست دادن همه مدارک و پول، تنها در آن هتل سر می کردم. صبح روز شنبه به سفارت ایران رفتم. با ارائه تاییدیه سرقت از اداره پلیس، برایم یک برگه ورود به ایران صادر شد. مامور سفارت در مورد این که آیا پولی برای خرید بلیط و برگشت به ایران دارم یا خیر سوال کرد و گفت ما هزینه بلیط برگشتتان به ایران را می دهیم. ولی من قبلا بلیط گرفته بودم و نیازی به این کار نبود. بالاخره پس از این سفر پر ماجرا به ایران بازگشتم و در ورود به ایران، در فرودگاه کمی سین جیم شدم که چرا و چطور پاسپورتم را گم کرده ام. ولی این مشکلی نبود. مشکل بزرگتر اقدام برای صدور مجدد گواهینامه و پاسپورت و شناسنامه ام بود. البته شناسنامه ام گم نشده بود بلکه در ایران، به دلیل اب خوردگی ناخوانا شده بود و از این فرصت برای تعویض ان نیز اقدام کردم. تا قبل از آن تاریخ، شماره ملی داشتم ولی هنوز کارت ملی نداشتم که این رویداد بد باعث شد برای دریافت کارت ملی هم اقدام کنم. دریافت پاسپورت فرآیند زمان گیر تری داشت چون گم شده بود و طبق قانون 6باید ماه برای دریافت مجدد پاسپورت، صبر می کردم. ولی با ارائه مدرک دال بر ضرورت شرکت من در یک کنفرانس خارجی و یک مصاحبه حضوری با مامور اداره گذرنامه، یک ماهه گذرنامه ام را نیز دریافت کردم. سیم کارت و گوشی هم که فقط هزینه بود و دردسر دیگری نداشت.
پنجم: روزهای قبل از ترک کانادا به همراه دوستی برای خریدهای آخرین، در مال فیروویو (فروشگاه بزرگ فیرویو) بودیم. کیف کوچکی داشتم که همه کارت ها از جمله کارت اقامت و کارت های اعتباریم در آن بود. متوجه نشدم که این کیف در زمانی و جایی از کوله پشتی افتاده بود. اول به اطلاعات فیرویو مراجعه کردیم. خبری از کیفم نبود. سریع به پلازای ایرانیان رفتیم چون قبل از فیرویو، آنجا بودیم. آنجا هم خبری نبود. دو روز بعد باید به ایران باز می گشتم. درخواست مجدد برای صدور کارت اقامت، یعنی یکی دو ماه انتظار و یعنی کنسل کردن بلیط و سفرم آن هم پس از اینکه از کارم استعفا داده و روز قبل، شرکت مهمانی فیر ول لانچ من را برگزار کرده بود. کارت های اعتباری هم که قصه خود را داشتند. حالم شدیدا بد بود. دوباره به پیشنهاد دوستم به فیرویو مال برگشتیم. خوشبختانه این بار مرکز اطلاعات خبر خوبی برایمان داشت. شخصی کیف مرا پیدا کرده و ان را به این مرکز تحویل داده بود. یک بار دیگر خدا یارم بود.
ششم: باز هم از دانشگاه به خانه می رفتم. سوار تاکسی خطی شدم. آن روز شناسنامه و کارت ملی ام را به همراه برده بودم که از انها کپی بگیرم و برای دریافت کدرهگیری و دریافت سند خانه ام، به بنگاه املاک ببرم. به بنگاه رفتم و کپی مدارک را تحویل دادم. فقط شب بعد متوجه شدم که شناسنامه و کارت ملی ام گم شده. از بنگاه پرسیدم. در دانشگاه، دفتر کارم را زیرورو کردم. در دستگاه کپی دنبالش گشتم. در مسیر دانشگاه تا ایستگاه تاکسی از تعداد زیادی از مغازه ها پرسیدم. هیچ اثری از این دو مدرک حیاتی و مهم نبود. یک بار هم از یک راننده در خط پرسیدم و او نیز اظهار بی اطلاعی کرد. یک بار دیگر هم از یک راننده مسافرکش در همان مسیر پرسیدم که بعد از سوالم پشیمان شدم. او شروع به سرزنش من کرد که ای بابا مگه ادم بزرگ شناسنامه گم می کند. و ادامه داد: منتظر نباش که حتی اگر کسی انها را پیدا کرده برایت بیاورد. انها می روند و از این مدارک استفاده های جورواجور می کنند. خلاصه حسابی داشت مرا از زندگی ناامید می کرد و داشتم تصمیم می گرفتم که با گم شدن شناسنامه و کارت ملی ام، خودم هم گم شوم که مسافر دیگری در تاکسی، اورا متوقف کرد و گفت بابا گم شده که گم شده. دنیا که زیر ور و نشده. هیچ استفاده ای هم نمیشه ازش کرد. بنده خدا گناه که نکرده. یه سوال از شما کرده. شما به جای جواب داری اینقدر سرزنشش می کنی و دلش رو خالی می کنی. خلاصه اونروز هم خبری نشد. تصمیم داشتم در اولین فرصت سری به اداره پست بزنم و اگر مدارکم به آنجا هم نرسیده باشد برای دریافت مدارک جدید اقدام کنم. نکته بد قضیه این بود که این دو مدرک را برای سند زدن اپارتمان لازم داشتم. به هر حال، دیشب یک بار دیگر وسوسه شدم و از راننده سراغ شناسنامه گم شده ام را گرفتم. این بار خوشحال کننده ترین خبر این روزهایم را همین راننده تاکسی به من داد و گفت کلی دنبالت گشته ایم. او به راننده دیگری زنگ زد و من متظر ماندم تا آن یکی راننده مدارکم را با خود بیاورد. هنوز بابت پیدا شدن این دو خوشحالم و از راننده تاکسی و کائنات و خدا و هستی سپاسگزارم.
خوب می دونم الان همتون میگید عجب آدم سر به هوا و نامنظمیه! نظر همه تون رو تایید می کنم و سعی می کنم هشیار تر و منظم تر از قبل باشم!