ماجراهای من و گم کردن مدارکم!

اول: برای اقدام به مهاجرت، مدرک تحصیلی لیسانس و ریز نمرات خودم رو از دانشگاهی که در شهر دیگری غیر از تهران بود گرفته بودم. مدارک همراهم بود که بعد از کار، اونا رو به دارالترجمه ای در همان نزدیکی ببرم. در طول روز متوجه نشدم که چیزی گم کرده ام. عصر که می خواستم برم دارالترجمه متوجه این حقیقت تلخ شدم و چند روزی هم صبر کردم ولی از مدارکم خبری نشد. یعنی با توجه به اینکه سوار تاکسی خطی هم نشده بودم هیچ راهی برای پیگیری رد مدارکم نداشتم. بنابراین یک بار دیگه برای دریافت المثنی مدارک تحصیلی ام، اون هم از راه دور اقدام کردم و منتظر ماندم.

دوم: برای مهاجرت از کشور اوکراین اقدام کردم. یک جا در یک تور یک هفته ای به اوکراین گرفته بودم. روز قبل از سفرم، مشغول انجام مقدمات این سفر بودم. یک چک هم برای آژانس، ولی در وجه حامل، اماده کرده بودم که قرار بود همانروز به آژانس ببرم و مدارک سفرم شامل بلیط و واچر هتل را دریافت کنم. ظاهرا در رفت و آمدهای روزانه ام کیفم را در یک مسافرکش جا گذاشته بودم. وقتی رفتم تو شرکت، و می خواستم چیزی از کیفم دراورم متوجه شدم که کیف پولم در کیفم نیست. با توجه به سفرم که فردای آن روز بود حالم خیلی بد شد. نمی دانستم چکار کنم. یکی از همکاران تا بانک همراهی ام کرد که اگر بتوانیم چکم را مسدود کنیم. این کار از نظر قانونی بدون اثبات این که واقعا دزدی یا گم شدنی در کار بوده امکان پذیر نبود. بیشتر برآشفته شدم. به شرکت برگشتیم. همکاران سعی داشتند راه حلی پیدا کنند و کمکی کنند. یکی دو ساعتی گذشته بود و من سراسیمه نگران مدارک شناسایی و چک موجود در کیفم و نیز سفر فردایم به اوکراین بودم که منشی خبر داد که تلفن دارم. پشت خط صدای مادرم را شنیدم. از من پرسید چیزی گم کردی؟ من با تعجب از اینکه او چطور فهمیده گفتم کیف پولم را. او گفت: کسی تلفن کرده و خبر داده که کیفی در ماشینش پیدا شده و ظاهرا شماره تلفن خانه را در آن پیدا کرده و زنگ زده و ادرس داده که برای دریافت کیف به او مراجعه کنم. از خوشحالی بال درآوردم. سریع با یک کادوری کوچک به آدرس مورد نظر مراجعه کردم و کیفم را دریافت کردم.

سوم: شب هنگام از دانشگاه (محل کارم) به خانه می امدم. در یکی از میدانهای بسیار شلوغ و پر ترافیک شهر به مقصد خانه سوار تاکسی شدم. حقوقم را از بانک دریافت کرده بودم که در کیف پولم بود. وقتی به خانه برادرم رسیدم که در نزدیکی خانه خودم بود، متوجه شدم که کیف پولم در کیف اصلی ام نیست. دوباره آشفته شدم و کولی بازی درآوردم. خانم برادرم سعی کرد مرا ارام کند و از من خواست که با هم برای پیدا کردن رد تاکسی که من سوار شدم بیرون برویم. در کمال ناامیدی از خانه راه افتادیم. سوار یکی از تاکسی هایی که به مقصد ان میدان شلوغ می رفت شدیم و از او پرسیدیم که آیا ردی از یک کیف در ماشین او یا همکارانش پیدا نشده؟ اظهار بی اطلاعی کرد ولی به ما توصیه کرد که به سر خط برویم و سوال کنیم. وقتی در میدان از تاکسی پیاده شدم و به سمت تاکسی های در حال حرکت از میدان رفتم. بدون اینکه بدانم از که باید سوال کنم. یکی از رانندگان با لبخند به من گفت خانم کجایی؟ یک ساعته منتظر شما هستم. چرا کیفتو تو ماشین جا گذاشتی؟ باز هم انگار دنیا به من داده شد. هم پول موجود در کیفم مهم بود هم گواهینامه و سایر مدارک شناسایی ام. این بار هم به خیر گذشت.

چهارم: سفری با یکی از دوستان به ترکیه داشتم. از بازدید بازار ترکیه برمی گشتیم و تصمیم گرفتیم در محوطه بیرونی یکی از چایخانه های اطراف بازار بنشینیم و چیزی بخوریم. روز قبل کیف جدیدی از ترکیه خریده بودم و با خود همراه داشتم. حدود 800 دلار به اضافه موبایل و گواهینامه و پاسپورت و بلیط برگشتم به ایران در کیفم بود. در صندوق ایمنی هتل خراب بود و اطمینان نکرده بودم که وسایلم را در آن بگذارم. پسر بچه ای به من نزدیک شد و به زبان ترکی از من چیزی پرسید. سعی کردم متوجهش کنم که ترکی بلد نیستم. این تلاش اندکی طول کشید که ظاهرا زمانی کافی بود تا همکار این پسر بچه کیف من را که در سمت دیگرم به دور از چشم دوستم بود بردارد و از ما دور شود. جالب این بود که چند بسته ای را که همانروز خرید کرده بودم نبرده بود و ان ها را برداشتیم و به سمت هتل راه افتادیم. بعد از چند قدمی متوجه شدم که کیفم  همراهم نیست. به همان محل برگشتیم ولی تلاشهایمان بیهوده بود و فروشنده ها به ما گفتند که حتما دزدی در کار بوده است. بلیطم برای فردای ان روز یعنی جمعه بود. طبق توصیه محلی ها سریعا به ایستگاه پلیس رفتیم و گزارش دادیم و یک برگه تایید سرقت دریافت کردیم. دوستم بلیطش را به اخرین ساعات ممکن در روز جمعه تغییر داد. مقصد سفرش با من یکی نبود. برای مشکل نداشتن پاسپورت باید به سفارت ایران در استانبول مراجعه می کردم. سفارت نه تنها پنج شنبه که جمعه هم تعطیل بود و باید تا شنبه صبر می کردم. دوست عزیز باز هم لطف کرد و یک بلیط برگشت به ایران در روز شنبه برایم خرید. به هتل برگشتیم. یک شب دیگر اقامت در هتل را تمدید کردم. البته همه هزینه های اضافی از جیب دوست می رفت. فردای ان روز دوست مرا ترک کرد و باید یک شب را در اندوه از دست دادن همه مدارک و پول، تنها در آن هتل سر می کردم. صبح روز شنبه به سفارت ایران رفتم. با ارائه تاییدیه سرقت از اداره پلیس، برایم یک برگه ورود به ایران صادر شد. مامور سفارت در مورد این که آیا پولی برای خرید بلیط و برگشت به ایران دارم یا خیر سوال کرد و گفت ما هزینه بلیط برگشتتان به ایران را می دهیم. ولی من قبلا بلیط گرفته بودم و نیازی به این کار نبود. بالاخره پس از این سفر پر ماجرا به ایران بازگشتم و در ورود به ایران، در فرودگاه کمی سین جیم شدم که چرا و چطور پاسپورتم را گم کرده ام. ولی این مشکلی نبود. مشکل بزرگتر اقدام برای صدور مجدد گواهینامه و پاسپورت و شناسنامه ام بود. البته شناسنامه ام گم نشده بود بلکه در ایران، به دلیل اب خوردگی ناخوانا شده بود و از این فرصت برای تعویض ان نیز اقدام کردم. تا قبل از آن تاریخ، شماره ملی داشتم ولی هنوز کارت ملی نداشتم که این رویداد بد باعث شد برای دریافت کارت ملی هم اقدام کنم. دریافت پاسپورت فرآیند زمان گیر تری داشت چون گم شده بود و طبق قانون 6باید ماه برای دریافت مجدد پاسپورت، صبر می کردم. ولی با ارائه مدرک دال بر ضرورت شرکت من در یک کنفرانس خارجی و یک مصاحبه حضوری با مامور اداره گذرنامه، یک ماهه گذرنامه ام را نیز دریافت کردم. سیم کارت و گوشی هم که فقط هزینه بود و دردسر دیگری نداشت.

پنجم: روزهای قبل از ترک کانادا به همراه دوستی برای خریدهای آخرین، در مال فیروویو (فروشگاه بزرگ فیرویو) بودیم. کیف کوچکی داشتم که همه کارت ها از جمله کارت اقامت و کارت های اعتباریم در آن بود. متوجه نشدم که این کیف در زمانی و جایی از کوله پشتی افتاده بود. اول به اطلاعات فیرویو مراجعه کردیم. خبری از کیفم نبود. سریع به پلازای ایرانیان رفتیم چون قبل از فیرویو، آنجا بودیم. آنجا هم خبری نبود. دو روز بعد باید به ایران باز می گشتم. درخواست مجدد برای صدور کارت اقامت، یعنی یکی دو ماه انتظار و یعنی کنسل کردن بلیط و سفرم آن هم پس از اینکه از کارم استعفا داده و روز قبل، شرکت مهمانی فیر ول لانچ من را برگزار کرده بود. کارت های اعتباری هم که قصه خود را داشتند. حالم شدیدا بد بود. دوباره به پیشنهاد دوستم به فیرویو مال برگشتیم. خوشبختانه این بار مرکز اطلاعات خبر خوبی برایمان داشت. شخصی کیف مرا پیدا کرده و ان را به این مرکز تحویل داده بود. یک بار دیگر خدا یارم بود.

ششم: باز هم از دانشگاه به خانه می رفتم. سوار تاکسی خطی شدم. آن روز شناسنامه و کارت ملی ام را به همراه برده بودم که از انها کپی بگیرم و برای دریافت کدرهگیری و دریافت سند خانه ام، به بنگاه املاک ببرم. به بنگاه رفتم و کپی مدارک را تحویل دادم. فقط شب بعد متوجه شدم که شناسنامه و کارت ملی ام گم شده. از بنگاه پرسیدم. در دانشگاه، دفتر کارم را زیرورو کردم. در دستگاه کپی دنبالش گشتم. در مسیر دانشگاه تا ایستگاه تاکسی از تعداد زیادی از مغازه ها پرسیدم. هیچ اثری از این دو مدرک حیاتی و مهم نبود. یک بار هم از یک راننده در خط پرسیدم و او  نیز اظهار بی اطلاعی کرد. یک بار دیگر هم از یک راننده مسافرکش در همان مسیر پرسیدم که بعد از سوالم پشیمان شدم. او شروع به سرزنش من کرد که ای بابا مگه ادم بزرگ شناسنامه گم می کند. و ادامه داد: منتظر نباش که حتی اگر کسی انها را پیدا کرده برایت بیاورد. انها می روند و از این مدارک استفاده های جورواجور می کنند. خلاصه حسابی داشت مرا از زندگی ناامید می کرد و داشتم تصمیم می گرفتم که با گم شدن شناسنامه و کارت ملی ام، خودم هم گم شوم که مسافر دیگری در تاکسی، اورا متوقف کرد و گفت بابا گم شده که گم شده. دنیا که زیر ور و نشده. هیچ استفاده ای هم نمیشه ازش کرد. بنده خدا گناه که نکرده. یه سوال از شما کرده. شما به جای جواب داری اینقدر سرزنشش می کنی و دلش رو خالی می کنی. خلاصه اونروز هم خبری نشد. تصمیم داشتم در اولین فرصت سری به اداره پست بزنم و اگر مدارکم به آنجا هم نرسیده باشد برای دریافت مدارک جدید اقدام کنم. نکته بد قضیه این بود که این دو مدرک را برای سند زدن اپارتمان لازم داشتم. به هر حال، دیشب یک بار دیگر وسوسه شدم و از راننده سراغ شناسنامه گم شده ام را گرفتم. این بار خوشحال کننده ترین خبر این روزهایم را همین راننده تاکسی به من داد و گفت کلی دنبالت گشته ایم. او به راننده دیگری زنگ زد و من متظر ماندم تا آن یکی راننده مدارکم را با خود بیاورد. هنوز بابت پیدا شدن این دو خوشحالم و از راننده تاکسی و کائنات و خدا و هستی سپاسگزارم.

خوب می دونم الان همتون میگید عجب آدم سر به هوا و نامنظمیه! نظر همه تون رو تایید می کنم و سعی می کنم هشیار تر و منظم تر از قبل باشم!

شیرزنان سرزمینم، پیروزیتان در رقابتی نابرابر خجسته باد!

وبلاگ ایرانم یعنی "خودخوانی"  یکی دو روز قبل از انتخابات بسته شد. متاسفانه هیچ رونوشتی از مطالبم ندارم و الان در به در دنبال اینم که بتوانم به نوشته هایم دست پیدا کنم. درخواستم را برای بلاگفا نوشته ام ولی به نتیجه نرسیده ام. ظاهرا بلاگفا به دستور بزرگان آی دی مرا غیرفعال کرده است. در صددم که وبلاگی دیگر ثبت کنم. البته دارم روی انتخاب سرویس دهنده و نیز قالب و عنوان و ... فکر می کنم و هنوز به نتیجه نرسیده ام. گرچه انتخابات و فعالیت های انتخاباتی در فیس بوک و سایر سایت ها نیز، به نوعی توجهم را از نوشتن در وبلاگ برداشته است. ولی دوباره شروع می کنم. شاید در این فاصله تا وبلاگ جدیدم را راه اندازی کنم، اگر نوشتنم گرفت با وجود بی ربط بودن نوشته هایم به این وبلاگ، از این فضا استفاده کنم. و از الان می توانم پیش بینی کنم چه اتفاقی خواهد افتاد :)

خبر دوم شدن فوتسالیست های زن ایرانی را خواندم و به حق بگویم که از آن، بسیار بیشتر از پیروزی فوتبال یا والیبال کشورمان خوشحال شدم. زنان و دختران کشورمان در شرایطی بسیار نابرابر پا در مسابقات ورزشی داخلی و خارجی می گذارند و با وجود همه فشارهایی که تحمل می کنند باز هم شگفتی می آفرینند. باید به آنها دست مریزادی شایسته تلاش و همت و غیرتشان گفت و پیروزیشان را جشن گرفت و خبر آن را در بوق و کرنا کرد. شیرزنان سرزمینم، پیروزیتان در رقابتی نابرابر خجسته باد!

عوامل موثر در شرایط زندگی مهاجران

این مطلب، بخش پایانی پست قبلی این وبلاگ است که به دلیل طولانی شدن پست قبل و نیز به دلیل حائز اهمیت بودن خودش به تنهایی (از نظر خودم) دوباره آن را در این وبلاگ می آورم. 

فکر می کنم که نسخه افراد مختلفی که مهاجرت کرده و یا تصمیم به مهاجرت دارند ثابت و یکسان نیست و عوامل زیر به خوبی تعیین کننده میزان رضایت یا عدم رضایت مهاجران از زندگی در مهاجرت و کیفیت زندگی مهاجران است:

- زمان ورود به کانادا به عنوان مهاجر (مهاجران 20-15سال پیش شرایط عادلانه تری را برای زندگی، نسبت به مهاجران سالهای اخیر تجربه کرده اند چون نیاز بیشتری به آنان و تخصص هایشان وجود داشته است. در حال حاضر، نسل دوم همان مهاجران، خلا های تخصصی کانادا را پر کرده اند)،

- کشور، شهر یا محل زندگی مهاجران در کشور مبدا (این که مهاجر از یک کشور پیشرفته تر یا توسعه نیافته تر یا از یک شهر بزرگ و کلان یا یک شهر کوچک و بسته باشد در میزان رضایت او تاثیر خواهد داشت)،

- شرایط و روابط خانوادگی (اشخاصی که از خانواده های با روابط خانوادگی گسترده و نزدیک و بی مسئله به کانادا بیایند از نظر عاطفی شرایط سخت تری را تجربه خواهند کرد)،

- میزان تسلط به زبان انگلیسی و آگاهی عمومی و اجتماعی مهاجران (هر چقدر بیشتر و بهتر بدانی زندگی سخت تری خواهی داشت. در مورد زبان انگلیسی فکر می کنم دانستن حداقل ها ی زبان برای مکالمه و رفع نیاز ضروریست ولی تسلط کامل به زبان انگلیسی ضمن اینکه قطعا در ایجاد تفاهم و یکپارچگی با کشور میزبان موثر است می تواند در جهت عکس نیز اثر بگذارد چون اخبار و واقعیت های ملموس جامعه میزبان، که در خیلی از موارد به نفع مهاجر نیست، بیشتر خوانده، شنیده و درک می شود)،

- دنیادیدگی مهاجران (دنیا دیدگی و تجربه هم به شناخت شرایط واقعی کمک می کند و هم هر چه تعداد مبنا ها برای مقایسه با کشور مقصد بیشتر باشد سنجش ها درست تر و اصولی تر صورت می گیرد و شاید رضایت، به راحتی حالت یک مبنایی حاصل نمی شود)،

- سن و سال مهاجر در هنگام مهاجرت (مهاجرت در جوانی قبل از آنکه مهاجر کوله باری بسته باشد رضایتبخش تر است چون نقطه صفرش همان کشور مقصد خواهد بود به ویژه اگر از کانال تحصیل وارد فرآیند مهاجرت شود)،

- شرایط فرهنگی و مذهبی و سیاسی مهاجران در کشور های مبدا (مهاجران سیاسی به ویژه آنان که در کشور مبدا از نظر جانی در امنیت نیستند قطعا توجیه بیشتری برای ناملایمات در کشور مقصد پیدا خواهند کرد و نیز مهاجرانی که از لحاظ مذهبی یا باوری و فرهنگی در کشور مبدا در اقلیت قرار دارند. ضمنا میزان سازگاری و تطابق پذیری با فرهنگ کشور مقصد نیز می تواند در میزان رضایت فرد موثر واقع شود)،

- علائق و سلائق مهاجران (ساختار و سبک و سیاق شهری و زندگی در یک شهر می تواند مهاجر را تحت تاثیر قرار دهد)،

- باورها و نوع نگرش مهاجران به زندگی و انسان و جهان (اگر مهاجر باور به یگانگی جهان و تاثیر گذاری نقطه نقطه ان روی یکدیگر و شباهت های رفتاری و نهادی انسانها داشته باشد یا به تئوری بیرون کشیدن گلیم خود از آب سرسختانه معتقد نباشد به مهاجرت به گونه ای دیگر نگاه می کند)،

- شرایط شغلی و تحصیلی و اقتصادی مهاجران در کشورهای مبدا و مقصد (مهاجرانی که شرایط شغلی یا اقتصادی قابل ملاحظه ای در کشور مبدا ندارند شاید از حداقل ها در کشور مقصد رضایت بیشتری داشته باشند)،

- مهاجرت به تنهایی یا در کنار خانواده (جنس تنهایی در مهاجرت با جنس تنهایی در وطن کاملا متفاوت است. سختی های مهاجرت در کنار خانواده بیشتر ولی تحمل پذیرتر است).

شاید از همین روست که کماکان طیف وسیعی از نظرهای مخالف و موافق نسبت به مهاجرت در بین مهاجران و غیر مهاجران وجود دارد.

چند نکته تکراری، باز هم در مورد مهاجرت و مهاجران کانادا

من دیگر در کانادا زندگی نمی کنم از این رو چندان دلیلی برای نوشتن در این وبلاگ ندارم. ولی در فاصله نسبتا طولانی که بعد از نوشتن آخرین پستم در مورد کانادا در این وبلاگ، ایجاد شد، دوستانی که نسبت به من لطف داشتند با ارسال ای میل یا از طریق وبلاگم از من می خواستند که باز هم در وبلاگم بنویسم. از این رو، این بار از فرصت سفر 11 روزه خود به کانادا استفاده کردم. به ویژه از آن رو که این سفر، بار دیگر مشاهدات قبلی مرا در کانادا، بدون تغییر در مقابل چشمانم قرار داد. من در این سفرنامه، بدون اینکه بخواهم در مورد موضوعی بحث کنم یا نظر دهم، صرفا تجربیات و مشاهدات واقعی خود را از این سفر یازده روزه با خوانندگان خود به اشتراک گذاشتم. از افرادی که با آنها برخورد داشتم، روابط، وضعیت معیشتی و اشتغال، وضعیت خانوادگی، وضعیت روحی و جسمی و میزان رضایت آنان، و از شرایط این کشور و آب و هوای آن و جاذبه های گردشگری آن و چگونگی استفاده از این مراکز و هزینه ها و غیره نوشتم. سعی کردم در نهایت صداقت و امانتداری، از آنچه که وجود داشته و رخ داده بگویم و بنویسم و قضاوت را بر عهده خوانندگان بگذارم. همانطور که انتظار داشتم خوانندگان به خوبی متوجه واقعیت های موجود در لابلای این نوشته ها شدند و نظرات موافق یا مخالف خود را ارائه دادند. ولی باز هم از نظر من، اینجا بحث از موافقت و یا مخالفت با مهاجرت یا با نوع زندگی مهاجر در کانادا یا با سیستم مهاجرتی کانادا، و نه مخالفت با کانادا یا دولت آن است که ان خود مقوله وسیعتری است و در این مجال نمی گنجد. فکر می کنم این سفر نوشته، اطلاعات مناسبی را در اختیار آنان که می خواهند بدانند و ببینند قرار می دهد و نیاز به توضیح اضافی ندارد. من فقط به چند مورد تکمیلی در مورد کامنت های ارائه شده در پست های این سفرنامه اشاره می کنم.

1- این وبلاگ شخصی من است و فکر می کنم حق دارم در آن از هر چه می خواهم و صلاح می دانم با هر جزییات و هر سبکی که دوست دارم بنویسم. جالب این است که در وبلاگ دیگری از شرایط سیاسی ایران می نویسم و به آن اعتراض می کنم ولی هنوز تا این تاریخ، هیچ فرد حکومتی و هیچ بازرسی، به نوشته های من اعتراض نکرده و حق مرا زیر سوال نبرده است در حالی که از نظام بسته حکومتی ایران چنین انتظاری دارم. ولی همین حق من توسط دوستان مهاجری که به زعم خودشان به کشوری آزاد و توسعه یافته مهاجرت کرده و شرایط تنگ و بسته ایران عقب افتاده را برنتابیده اند مورد اعتراض قرار گرفته است، آن هم با شیوه بسیار غیر متعارف!

2- اساسا، با هر گونه اغراق و بزرگنمایی در مورد شرایط زندگی ایران یا زندگی مهاجر در کانادا مشکل داشته و دارم. متاسفانه این روش به کار گرفته شده توسط اکثر مردم، اعم از مهاجر و غیر مهاجر، در همه زمینه هاست. بدون اینکه قصد نفی مشکلات زندگی در شهر تهران یا شهرهای بزرگ ایران را داشته باشم و یا وجود ناهنجاری های اجتماعی، بعضا متعارف شهرهای بزرگ، در این شهر را انکار کنم، اظهار نظر های بسیار اغراق آمیز و سیاه و سفید یا صفر و یک را در این موارد نمی پسندم. مواردی چون متروی بدبوی تهران یا مردم بی فرهنگ و عقب افتاده ایران یا شرایط سخت ورود به فرودگاه امام، و تعمیم یک تجربه به کل، که برای هریک، من نیز موارد نظیر را در کانادا تجربه کرده و در پست های مختلف به آن اشاره داشته ام، از همین نوع است. فرض خوش بینانه ام این است که این اغراق بیش از حد عمدی یا سهوی در بیان جنبه های منفی زندگی در یک شهر بزرگ و پرجمعیت، شاید ناشی از نداشتن تجربه و آگاهی از شرایط نسبتا مشابه در شهرهای بزرگ و پرجمعیت کشورهای دیگر، حتی در کشورهای توسعه یافته، و دلایل آن شرایط باشد، و شاید هم به دلیل تجربه بسیار منفی و بد افرادی باشد که شرایط زندگی در ایران را در نظر آنان مشابه زندگی در اردوگاههای کار اجباری سیبری یا کوره های آدمسوزی هیتلری ساخته است. ولی از آنجا که انسان ها در نظر دادن و بیان احساسات خود آزادند، تا زمانی که آزادی دیگران و حرمت آنان را تحت الشعاع قرار ندهند، به بخش نظرات آنان در مورد ایران و شرایط زندگی در آنجا نمی پردازم. رابطه این گروه از مهاجران با دولت کانادا و سیستم مهاجرتی این کشور اما، از نظر من، مشابه رابطه ولایی مریدان ولایت فقیه در ایران است. آنها هر نوع اشکال و ضعفی در کانادا را توجیه می کنند صرفا به دلیل اینکه آنها مهاجرند یا به دلیل اینکه این شرایط از شرایط مشابه در ایران بهتر است. به عبارتی، این واقعیت را که آنها با سختی بسیار به یک کشور توسعه یافته مهاجرت کرده اند را عامل موثری نمی بینند و هر نوع بهبودی، از نظر آنها، هر چقدر ناچیز برایشان کافی است. از نظر من، کانادا یک کشور توسعه یافته است و خود نیز اینگونه ادعا می کند در حالی که ایران با استانداردها و تعاریف جهانی، یک کشور نیمه توسعه یافته یا در حال توسعه و از نظر مهاجران دوستدار کانادا، یک کشور جهان سومی (این تعریف دیگر در تعاریف متداول جهانی جایی ندارد) است. در نتیجه مقایسه این دو اصلا مقایسه مناسب و شایسته ای برای توجیه شرایط زندگی در کانادا و مهاجرت پر دردسر به این کشور و گاهی از زندگی ساقط شدن نیست. به عنوان یک مثال ساده به نظر من نمی توان تاخیرهای بیشتر یا کمتر ایر کانادا یا تاخیر و انتظار طولانی برای مراجعه به پزشک متخصص و سرویس های پزشکی پیشرفته در کانادا را، تنها با دلیل تاخیرهای ایران ایر یا نارسایی های سیستم پزشکی دولتی ایران که تحت پوشش تامین اجتماعی است توجیه کرد. در واقع مهاجران کانادا، حتی پس از اینکه شهروند قانونی این کشور می شوند حق و حقوقی مشابه کانادایی ها یا مهاجران ارشد برای خود متصور نیستند که به عنوان شهروند یک کشور توسعه یافته، خود را و شرایط زندگیشان را با شهروندهای دیگر کشورهای توسعه یافته مقایسه کنند و انتظارات مشابه یک شهروند اروپایی یا حتی امریکایی را از دولتشان داشته باشند.  آنها به حداقل هایی که به قول خودشان از مشابه ایرانیش بهتر است بسنده می کنند و بابت این حداقل ها، شاکر دولتشان که دیگر دولت کاناداست، هم هستند. متاسفانه، سواد اجتماعی و آگاهی بخش عمده ای از مهاجران در کانادا نسبت به سیستم دولتی کانادا آنقدر ناچیز است که نه تنها متوجه اشکالات سیاسی و اقتصادی این سیستم در کل نمی شوند، که این خود مورد اعتراض نخبگان و مطلعین سیاسی و فعالان اجتماعی خود کانادا است، بلکه حتی نسبت به شرایط مهاجران از جمله اشتغال و تحصیل و درآمد آنان نیز هیچ اعتراضی ندارند و بدتر اینکه به اعتراص معترضین نیز معترضند! من نیز، از مهاجران انتظار آگاهی مطلق و اظهار نظر در مورد مسائل سیاسی و اقتصادی دولت کانادا را ندارم ولی فکر می کنم من و همه مهاجران، حق بررسی و اظهار نظر در مورد شرایط زندگی خود پس از مهاجرت به کانادا را داریم و باید اطلاعات کافی نیز در این زمینه کسب کنیم. مهاجران تخصصی کانادا پناهنده نیستند و نباید به عمد یا از سر ناآگاهی شرایط خود را با شرایط پناهندگانی که تقریبا به اجبار به یک کشور تحمیل می شوند، مقایسه کنند. یک مهاجر متخصص پس از طی مراحل قانونی و هزار و یک فیلتر کنترلی به این کشور فراخوانده می شود. در کاربرد "فراخوانده می شود" اصرار دارم چون کانادا با اعلام جهانی سیاست مهاجر پذیری خود و تبلیغ آن، به مردم دنیا القا می کند که فرصت های کاری و حرفه ای برای متخصصان فراهم است و در صورت واجد شرایط بودن، می توان گزینش شد و با ورود به این کشور، این فرصت ها را پر کرد. که تاکنون، این ادعا در مورد بخش عمده ای از مهاجران صادق نبوده است. شاید از همین روست که این سیستم چند سالی است به تغییر سیاست مهاجرت پذیری خود دست زده است. خوشبختانه ظاهرا دولت کانادا دیگر بنا ندارد دکتر و مهندس فراخوان کند و در پست های لوله کش و آشپز و جوشکار بگمارد. این سیستم بالاخره به ضعف سیستم معیوب مهاجرتی خود اذعان داشته و اعلام کرده که در شهرهای بزرگ، فرصت های شغلی متخصصان تحصیلکرده اشباع شده و اگر فرصتی باشد در شهرهای کوچک و دورافتاده تر یا بد آب و هواتر است که مهاجران قدیمی تر و یا کانادایی ها میل به رفتن به آن نقاط را ندارند. این تغییرات را که باید به فال نیک گرفت، تایید کننده اشکالاتی هم هست که منتقدان سیستم مهاجرتی کانادا بارها از آن حرف زده اند.

3- انتظار می رود که متخصصان در ورود به این کشور با کارهای سطح پایین تر ولی در حرفه خود مشغول شوند تا با تجربه و شناخت کافی نسبت به استانداردها ی این کشور سر جای خود قرار گیرند ولی انتظار بسیار طولانی آنان به ویژه پزشکان و پیرا پزشکان در صف آزمون های تخصصی دوباره، آنهم فقط به منظور ورود به دوره کارآموزی مجدد توجیهی ندارد. با وجود این، باز هم به عنوان قانونی از کشور کانادا پذیرفتنی است تنها اگر، همین واقعیت و آمار اندک و انگشت شمار پذیرفته شدگان آزمون های فوق در دسترس عموم و به خصوص مشتاقان مهاجرت قرار داده شود، یا اینکه قبولی در این آزمون ها، شرط پذیرفته شدن یک مهاجر پیش از مهاجرت باشد نه بعد از آن. چون این فرآیند در اغلب موارد سالها به درازا کشیده و با توجه به خارج بودن آن از عهده و توان مهاجرانی که مسئولیت امرار معاش خانواده خود را در این کشور دارند، بخش عمده ای از آنان را، که حتی در کشور خود به طبابت و درمان مشغول بوده اند، از این حرفه خارج کرده و به شکل دائمی به شغل های غیر مرتبط و دست پایین واداشته است.

4- باور اینکه دیگرانی وجود دارند که مثل ما فکر نمی کنند و مثل ما زندگی نمی کنند خیلی سخت نیست. فقط تمرین می خواهد. ولی ظاهرا در دنیای مهاجران راضی و خرسند از مهاجرت، این عدم باور خیلی رایج است. اینکه کسانی باشند که حتی با شرایط نامطلوب دو سه سال اخیر ایران، حاضر به مهاجرت نباشند، اینکه مهاجرانی باشند که از کانادا خوششان نیاید و به ایران یا وطنشان بازگردند و این که کسانی باشند که کانادا را دوست نداشته باشند ولی آقازاده هم نباشند و با رژیم ایران یا کشورشان همراه نباشند و یا اصلا در زمره مخالفان صد درصد آن قرارگیرند، اینکه افرادی هستند که با هرگونه بی عدالتی و ناهنجاری در هر جای دنیا مخالف باشند، این که انسان از نظر آنها انسان باشد و شان و احترام او واجب، نه توهین و هتک حرمتش به شکل سلب آزادی های فردی و اجتماعی اش مجاز باشد و نه به بردگی نوین کشیدنش و در مضیقه امنیت شغلی و معیشتی قراردادنش به اسم آزادی و توسعه. این ها همه چیزهایی است که باورش از نظر من اصلا دشوار نیست همانطور که باور افرادی که مشتاق و شیفته کانادا هستند برایم سخت نیست. باور آنهایی که با دو سه سال زندگی در این کشور، آن را به جای وطن اصلی خود، وطن می پندارند. من رضایتمندی مطلق برخی از مهاجران شیفته کانادا را به طور کامل درک می کنم و حتی دلایل آن را هم می دانم ولی تمایل آنها به مثبت و بی دغدغه بودن و مدینه فاضله نشان دادن کانادا را درک نمی کنم. کشورهای بسیار آرام تر و بی دغدغه تر و بی مشکل تر از کانادا مانند سوئد و سوییس هم اشکالات و منتقدان و مخالفان خود را دارند چه رسد به کانادا. و اصلا حتی اگر بپذیریم که کانادا بهترین و مطلق ترین خوب دنیاست آیا این خوبی به نسبت متعادل و مساوی بین مهاجران اخیر و قدیم کانادا (کانادایی ها) تقسیم شده است؟ این واقعیت را باید پذیرفت که گفتن از اشکالات و نارسایی های سیستم و مشکلات زندگی مهاجر در کانادا، نه تنها برای آنان که به تازگی اندیشه مهاجرت در سر دارند مفید است که به نفع مهاجران فعلی و سابق کانادا نیز هست. چرا که آنها تنها در این صورت می توانند به رفع مشکلات توسط سیستم امید داشته باشند و اصلا آنها به باور خودشان، از بیم نگفتن ها به سرزمین آزاد پناه آورده اند.

5- تردید نسبت به گفته های افرادی که ادعای رضایت مالی از وضع موجودشان در ایران را دارند و اتهام دروغ و بی ربط گویی به آنها، مرا یاد سیستم مبتنی بر تهمت و افترای کیهان می اندازد. لازمه این که در همین سالها در ایران و در سن جوانی بتوانی آپارتمانی داشته باشی و با حقوق و درآمدت زندگی نسبتا بی دغدغه ای از نظر مالی را بگذرانی، این نیست که آقازاده باشی یا به منبع پارتی متصل باشی. در ایران کم نیستند شمار افرادی که به واسطه شایستگی شان در بانک ها کار می کنند و یا در وزارتخانه های دولتی و شرکت نفت، و به واسطه این اشتغال، در همان سنین جوانی به واسطه وام مسکن یا تسهیلات دیگر دارای مسکن می شوند. شاید در یکی دوسال اخیر خرید مسکن بسیار مشکل تر شده باشد ولی هنوز این سیستم رایج است و کم نبوده اند اشخاصی که قبل از سی سالگی آپارتمان خود را خریداری کرده اند و با حقوق ثابت هفتصد هشتصد تومان و پاداش های سه ماهه و عیدی و عواید آخر سال، روزگار معیشتی خوبی داشته اند، وسیله نقلیه شخصی خود را داشته اند و در مواردی از خانواده خود حمایت مالی نیز کرده اند. فهم این واقعیت خیلی مشکل نیست و لازم نیست در شنیدن چنین ادعایی شک کنیم اگر آگاه به شرایط کار در چنین مراکزی باشیم. این به معنای این نیست که همه جوانان ایران دارای چنین شرایطی هستند ولی حداقل به تعداد کارمندان بانکها (که شمارشان کم نیست) و کارمندان ادارات دولتی و وزارتخانه ها، می توان این افراد را یافت و از دیدنشان تعجب هم نکرد. شمار بیکاری در حال حاضر بالاست ولی ما داریم از کل حرف می زنیم و منظورمان این دو سه سال اخیر نیست. فکر می کنم بد نیست برای هر موافقت یا مخالفتی مستدل و مستند حرف بزنیم.

6- جمعیت یک شهر یا کشور به تنهایی دارای ارزش مثبت یا منفی نیست. ولی جمعیت کم کشورها، به ویژه با توجه به شرایط توسعه یافتگی و شاخص های اقتصادی خوب آنها، می تواند موید نکته منفی دیگری باشد. کما اینکه کشور کانادا با وسعت بسیار زیاد و به قول دوستان شرایط خوب زندگی و حتی سیاست مهاجر پذیری، نرخ رشد بالایی در بین کشورهای جهان و حتی کشورهای توسعه یافته مانند آلمان و انگلیس و فرانسه و حتی پدر خوانده خود یعنی امریکا ندارد. شاید یکی از دلایل اصلی این نرخ رشد نسبتا پایین، همان آب و هوای نامناسب این کشور باشد. همان نقطه ضعفی که در مقابل، زیبایی طبیعی و نیز تراکم کمتر مسافران مترو و اتوبوس را در این کشور نسبت به شهرهای بزرگ کشورهای نامبرده و نیز تهران سبب می شود.

7- بعد از جنگ جهانی و رکود اقتصادی، حومه نشینی شهرها در خانه های بزرگ و راه و بزرگراه سازی و ساخت ماشین های بزرگ و پر مصرف، همه تدابیری بود که برای رونق اقتصادی به کار گرفته شد. سبکی که در آسیا و اروپا متداول نبود. گرچه تعدادی از شهرهای آسیایی و برخی از اروپایی ها نیز به پیروی از این سیاست امریکایی، به تدریج  این شیوه را در توسعه شهرهای خود به کار گرفتند. راهکارهایی که اکنون بعد از سالها مشکلات آن نمایان شده و خود را به شکل مشکلات زیست محیطی، اقتصادی و معضل کمبود انرژی نشان داده است. چند دهه است که متخصصان و کارشناسان شهرسازی و حمل و نقل، قویا ساخت و ساز متمرکز و طرح  کاربری های مختلط و سرانه های کوچکتر (یعنی همان شیوه های سنتی اروپا و آسیا)، و ترویج استفاده از حمل و نقل عمومی و سیاست های مدیریت تقاضای حمل و نقل را، به جای توسعه بی رویه راه و بزرگراه و ساخت و سازهای حومه ای، توصیه می کنند و برخی از ایالت های امریکا نیز در سیاست های توسعه شان از سالها قبل همین شیوه را در پیش گرفته اند. همانطور که گفتم این سبک و سیاق جدید در امریکای شمالی، و سبک سنتی اروپا و آسیا خوشبختانه با سلیقه شخصی من نیز سازگار است! ضمنا، به نظر من به عنوان یک متخصص و یکی از اشخاصی که در نوشتن راهنمای جدید حمل و نقل عمومی انتاریو نقش کلیدی داشته است، و با توجه به استانداردهای جهانی حمل و نقل عمومی، حمل و نقل عمومی تورنتو، از شرایط خوب و شاخص های مناسبی برخوردار نیست.

و بالاخره؛خوشبختانه دنیای فناوری و اطلاعات آنقدر وسیع وگسترده شده است که اشخاصی که واقعا تمایل به شناخت شرایط احتمالی زندگی در کشور میزبان، حتی به تفکیک مهاجر و غیر مهاجر (مهاجران قدیمی تر) دارند به راحتی با مراجعه به سایت های آماری کشور مقصد مهاجرت، و نیز مرور سایت های اطلاعاتی و مرتبط دیگر، می توانند به بخش عمده ای از اطلاعات مورد نظرشان، حداقل در مورد شرایط اشتغال و تحصیل و درآمد دست پیدا کنند. قبلا دو پست مفصل به طور مستقیم از مرکز آمار کانادا در مورد وضعیت اشتغال مهاجران و غیر مهاجران و نیز در مورد درآمد های آنان در همین وبلاگ گذاشته ام که به عنوان مرجع می توانند مورد استفاده قرار گیرند.

سفر نوروزی به کانادا (11)

هواپيما اين بار تاخير محسوسي نداشت. علاوه بر این لطف کائنات، قرصي كه مه سيما برايم تجويز كرده بود بسيار موثر و كارگر واقع شد. از همان ابتدا چشمانم سنگين شد. دلم مي خواست فيلم ببينم ولي چشمان به روي هم افتاد و خوابم برد. با وجود اين، گاه گاهي با تكان هاي هواپيما بيدار مي شدم ولي دوره بيداريم به درازا نمي كشيد. صبح خيلي زود، هواپیما در تورنتو به زمين نشست. به ثريا گفته بودم كه خودم با تاكسي به خانه مي روم، يعني به خانه ثريا. از قبول پیشنهادش براي اينكه به دنبال من بيايد امتناع كرده بودم. با توجه به اينكه ساكي به بار تحويل نداده بودم سريعا از فرودگاه بيرون آمدم و با تاكسي روانه شهر شدم. ساعت 7 صبح نشده بود كه جلوي در ساختمان بودم. شماره اي را كه بايد به آن زنگ مي زدم تا در را باز كنند به ياد نداشتم. تلفن همراه خودم هم كه از ابتداي سفرم به دليل تمام شدن شارژ خاموش بود. تلفن همراه ثريا نيز، فقط در تورنتو دست من بود. چاره اي جز انتظار در جلوي در، به اميد اينكه با رفت يا آمد يك نفر از اهالي ساختمان، از فرصت استفاده كرده و وارد ساختمان شوم، نداشتم. اميدم زود محقق شد.

ثريا در آپارتمان را باز كرد. ظاهرا منتظرم بود. آن روز، روز كاريش بود و بايد براي سركار رفتن آماده مي شد. روز روزش هم براي رفتن عجله اي نداشت چه برسد به آن روز، كه بعد از مدتي دوباره همديگر را مي ديديم و گفتني بسيار داشتيم. تصميم داشتم با او از خانه بيرون بروم كه بخشي از كارهاي مانده ام را انجام دهم. نسترن از من خواسته بود كه به بانك مراجعه كنم و مبلغي را كه طبق محاسبات او، بايد به عنوان ماليات می پرداختم، واریز کنم. چند مورد خريد داشتم و چند تايي از دوستان را نديده بودم كه شايد مي شد ديدار كوتاهي از انها داشته باشم. زمان پروازمان در بليط الكترونيكي، ساعت 11:30 شب بود. به نظر مي رسيد زمان كافي براي خيلي از امور خواهم داشت. با ثريا از خانه بيرون رفتم و او مرا به نزديكترين وال مارت، واقع در كندي و شپرد رساند. فقط براي اينكه دو چمدان ديگر براي بچه ها بگيرم. در اين فروشگاه تنها دو عدد از آن چمدان هاي مورد نظر من وجود داشت و من خوشحال شدم كه يك چمدان دیگر هم قبلا از ونكوور خريداري كرده ام. وگرنه بايد زمان بيشتري را صرف خريد اين سوغاتي كودكانه مي كردم. راه باز گشت از وال مارت تا خانه ثریا را با اتوبوس طي كردم. حمل این دو چمدان کودک با طرح کارتن اسپایدر من در طول روز کمی سخت بود. در خانه ثریا دوشي گرفتم و خستگي سفر از تن برون كردم. با مريم تماس گرفتم و قرارمان اين شد كه من به او، در خانه فريده ملحق شوم. قبل از آن به بانك سر زدم و خواستم كه پول ماليات را به حساب بريزم كه مسئول مربوطه اجازه نداد و گفت بايد فرم برگشتي از اداره ماليات را به همراه داشته باشم. این فرم هنوز به دست من نرسیده بود. با اتوبوس و مترو به محل قرارم با مريم رفتم. در قسمت انتهايي مسير خانه فريده، كه داشتم پياده مي پيمودم، فريده و مريم سوار بر ماشين به استقبالم آمدند و مرا سوار كردند. با هم به مالي در همان منطقه ريچموند هيل رفتيم. مريم هنوز خرده خريدهاي انجام نشده داشت. مريم يد طولايي در خريد كردن داشت. نه تنها در كانادا، كه در ايران هم به خوب و زياد خريد كردن مشهور بود. فريده با او هشدار مي داد و ضمنا معتقد بود كه قيمت هاي پوشاك و اجناس در كانادا هم نسبت به يكي دو سال قبل اضافه شده است. من و مريم نيز با خريدهاي مشابه قبل متوجه افزايش قيمت ها ي برخي از اجناس، البته در حد 5 يا 10 درصد شده بوديم. نرخ برخي ديگر تقريبا ثابت و مانند قبل بود.

در همراهي با مريم، وسوسه شدم و براي خود نيز خريد كوچكي انجام دادم. ضمنا سري به فروشگاه لباس بچگانه مورد نظرم در اين مال زدم و براي برادرزاده ديگرم، نيز رهاورد سفر خريداري كردم. در اين سفر واقعا قصد خريد سوغاتي نداشتم ولي كودكان هميشه مستثني هستند. روزي كه به خانه مي رسيدم، روز تولد بزرگترین برادرزاده، البته در بین برادرزاده های کوچکتر، بود و به همين دليل، سوغاتي او چرب و چيلي تر از سه تاي ديگر بود. يكي از دوستان و همكاران قديمي مريم، كه در تورنتو زندگي مي كرد مي خواست امانتي را به دست خانواده اش در تهران برساند. او يكي دو سال قبل از من به كانادا آمده بود. كارش را به عنوان راديولوژ در يكي از بيمارستان هاي خصوصي ايران رها كرده و به عنوان مهاجر اسكيلد وركر به كانادا آمده بود. از همان ابتدا به عنوان يك كارگر ساده ساعت كار، در يك شركت توليد قطعات الكترونيكي (آنطور كه خودش مي گفت) كار مي كرد. از همان ابتدا نيز مدام به كانادا غر مي زد و همواره بليطي آماده برگشت به ايران داشت. ولي من اقامتم را پر كردم و برگشتم و شهرونديم را هم گرفتم و او هنوز در كانادا بود و هنوز هر بار او را مي ديدي مي گفت سه ماه ديگر به ايران بازمي گردم. ولي به كارش و نوع زندگي اش در كانادا معتاد شده بود. به نوعي افسردگي دچار شده بود که خود نیز بر آن تایید می گذاشت. يك زندگي مجردي بسيار اوليه و اشتراكي در كانادا فراهم كرده بود و هر چه در مي آورد به مرور به ايران مي فرستاد و از بستگانش مي خواست كه برايش ملك و خانه خريداري كنند. با افزايش قيمت دلار، حجم كارش را افزوده بود و هنوز ولع ملك در او پايان نگرفته بود. مردی مجرد که نگاه بدبینی هم نسبت به دختران و خانم ها داشت و هر چه می خرید را به اسم اعضای خانواده خریداری می کرد که بعد به همسر احتمالی آینده اش بدهکار نباشد. او را در مال ملاقات كرديم. واقعا حالش خوب نبود، عصبي و و غير متعادل. با مريم پرخاش كرد كه چرا شما زن ها بد قول و بي قانون هستيد. با من هم نمي دانم از چه رو تندي كرد. ما كه حالش را به جا نمي ديديم به شوخي گرفتیم. امانتي اش را به مريم سپرد و با ما خداحافظي كرد. وقتي براي هزارمين بار به ما گفت كه تا يكي دو ماه ديگر به ايران مي آيد و خود را از شر اين خراب شده خلاص مي كند من و مريم و فريده خنديديم. او اعتراض كرد و گفت به جاي خنده تمسخرآميز، به استقبالم بياييد و تشويقم كنيد. من نيز به او قول دادم كه با يك حلقه گل به استقبالش بروم. او هنوز به ايران نيامده است.

رزا، دختر گلي از يكي از بستگان كه يكي دو سال بعد از ورود من به كانادا، با يكي ديگر از بستگان مقیم در کانادا ازدواج كرده و به كانادا آمده بود، پيام شكوه آميزي برايم گذاشته بود كه چرا سفرم به كانادا را به او خبر نداده ام. به او قول داده بودم كه حتما قبل از ترك كانادا او را می بینم. با او تماس گرفتم. او در مسیر كار به خانه بود. خانه اش در حوالي همان مال بود. اين خانه را اخيرا خريداري كرده بودند و من آدرس آن را نداشتم. آدرس او را گرفتم و با او قرار گذاشتم. از فروشگاهي در همان حوالي، خريدي براي خانه اش انجام دادم و فريده، من و مريم را به خانه آنها رساند. تقريبا همزمان با رزا به خانه رسيديم. همسرش بعد از يك سلام و عليك مختصر ما را ترك كرد.

رزا كه از ايران ليسانس كامپيوتر داشت در همان ابتداي ورود به كانادا براي ادامه تحصيل اقدام كرد و فوق ليسانس خود را بعد از دو سه سال گرفت. از همانجا نيز، با معرفي استادش در يك شركت مشغول به كار شد. در ايتداي كارش، كه هنوز كانادا بودم، استرس زيادي داشت و با كارش راحت نبود. ولي به مرور با محيط و همكاران خو گرفته بود. به نظر مي رسيد كارش را عوض كرده و در يكي از شهرهاي اطراف تورنتو كار مي كند. رزا در سال دوم اقامتش در كانادا، آپارتمان خودش در تهران را فروخت و آپارتماني در تورنتو خريداري كرد. از او نپرسيدم كه آيا هنوز آن آپارتمان را دارد يا خير. خانه جديدشان خوش نقشه و دلنشين، ولي قديمي بود كه بازسازي اش كرده بودند. پدر و مادرش كه براي ديدار آنها به كانادا آمده بودند يكي دو ماه قبل آنها را ترك گفته بودند. رزا هنوز همانقدر گرم و دوست داشتني بود و از جمله مهاجران واقع بين كانادا كه خرد و منطق او ستودني بود، همانطور كه پشتكار و تكليف مشخص او در زندگي. به گفته خوددش، او هرگز دوست نداشت كسي را دعوت به مهاجرت به كانادا كند يا او را شيفته زيبايي هاي طبيعي اين كشور سازد بدون اينكه از مشكلات و سختي هاي زندگي مهاجر و احتمال زياد عدم موفقيت آنها برايشان بگويد.

بيشتر از يكي دو ساعت در خانه رزا نمانديم چون بايد براي سفرمان به ايران آماده مي شديم. به پيشنهاد مصرانه رزا، او ما را تا خانه فريده رساند. همسر او را در بين راه ديديم و با او خداحافظي كرديم. رابطه من و همسر رزا همانند رابطه من و نسترن دوست قديمي ام بود كه بيشتر بر پايه بحث و مخالفت استوار بود، درست برعكس رابطه ام با خود رزا. به همين دليل، فكر مي كنم همسر رزا نيز از اينكه فرصت زيادي براي رويارويي با من نداشته، زياد ناراحت نشد.

در خانه فريده تصميم داشتم چك اين را قبل از ورود به فرودگاه انجام دهم. چند باري سعي كرديم كه بر خلاف هميشه پيام هاي عجيبي از سايت دريافت كردم و جزییات اطلاعات بیشتری از سوی سایت درخواست می شد.  بعد از من، همسر فريده سعي در انجام این کار داشت كه باز هم به دلیل مشکلات مقطعی سایت موفق نشد ولی در این فرآیند متوجه شد ساعت پروازمان در سايت به جاي 11:30، 10:30 شب ثبت شده است. من پروازها را در سایت چک نکرده بودم و فقط قصد چک این داشتم که آن هم با استفاده از اطلاعات دیگری  از بلیط، غیر از ساعت پرواز، صورت می گرفت. اصلا فکر نمی کردم که ساعت پرواز بدون اطلاع مسافران تغییر کند. تعجب كرديم چون هيچ خبري براي اين تغيير به ما داده نشده بود و اگر قصد چك اين ان لاین نداشتم شاید پرواز خود را ازدست مي داديم. همين يك ساعت تعجيل باعث نگراني و استرس مريم شد. سريع ساك هايش را آماده كرد و قرار شد، به پيشنهاد من، با هم به خانه ثريا رفته و از آنجا راهي فرودگاه شويم. با ثريا تماس گرفتم و به او تغيير ساعت پروازمان را اطلاع دادم كه زودتر به دنبالمان بيايد. با آمدن ثريا، براي آخرين بار به خانواده مهربان فريده خدانگهدار گفتيم و سوار بر ماشين ثريا، به مقصد خانه او به راه افتاديم. هوا به سمت تاريكي مي رفت.

زمان زيادي برای ماندن در خانه ثريا نداشتيم. سريعا چمدان بزرگ و كوچكم را بستم و آماده كردم. طبق روال هميشگي من، باز هم براي توزيع بارهايم در چمدانها، به گونه اي كه هيچيك اضافه بار نداشته باشند، زمان نسبتا زيادي صرف كرديم. خوشبختانه ترکیش ایر هنوز از خط های هوایی معدودی بود که برای سفرهای امریکای شمالی اجازه همراه داشتن دو چمدان را می داد. دوست ثريا در اين كار مهم كمك زيادي كرد. صبح نيز او يكي از چمدان هايم را بسته و آماده كرده بود. من و مريم و ثريا و خواهرش سوار بر ماشين راهي فرودگاه شديم. با فرض ساعت 10:30 براي پروازمان، زمان زيادي نداشتيم. در نزديكي فرودگاه، ثريا مسير را اشتباه رفت و با وجود کمبود وقت، باز هم زمان را براي يك دور اضافي و برگشت به مسير درست از دست داديم. بر خلاف سفر تهران به تورنتو كه با وجود تاخير، احساس نگراني نمي كرديم، اين بار مريم خيلي نگران و مضطرب بود. در صف تحويل بار با يكي دو تا زا مسافران صحبت كرديم. آنها نيز فكر مي كردند پرواز مان ساعت 11:30 انجام مي شود. به عبارتي، آنها نيز از تغيير ساعت پرواز آگاه نشده بودند. با توجه به صف شلوغ تحويل بار فرض كرديم كه پرواز همان ساعت 11:30 انجام مي شود. بار را كه تحويل داديم احساس بهتري داشتيم و به پيشنهاد خواهر ثريا، تصميم به خوردن سيب زميني سرخ كرده با سس، در يكي از اغذيه فروشي هاي سرپايي فرودگاه گرفتيم. البته اين واقعا اصرار او بود كه اين نوع سيب زميني را دوست داشت و ما هم همراهیش کردیم. ولي متوجه شديم كه مسافران پرواز ما را براي آخرين بار براي سوار شدن به هواپيما پيج مي كنند. با عجله با مريم و خواهرش خداحافظي كرديم و اين بار دوان دوان به سمت گيت راه افتاديم. يك بار ديگر به اين نتيجه رسيديم كه ساعت پروازمان 10:30 بوده است. در بخش كنترل امنيت، به وسيله اي كوچك در كيف من مشكوك شدند و تا اين وسيله را از ساك درآورده و نشانشان دهم و خيالشان را بابت تروريست نبودنم مطمئن كنم، متوجه نشدم كه چه بلايي سر مريم آمد. فقط وقتي كوله پشتي ام را گرفتم و پشت سرم را نگاه كردم مريم را نديديم و از سوي ديگر دو سه نفراز مسئولين پروزا را ديدم كه تقريبا مرا به سمت گيت هول مي دادند. من همچنان با نگاهي نگران در جستجوي مريم بودم و مي دويدم. يكي از وسايل چهارچرخ ماشين مانندي كه در فرودگاه در حال حركت بود، از من خواست كه سوار شوم تا سريعتر مرا به گيت برساند. خيلي مضطرب بودم و ابتدا امتناع كردم و گفتم دوستم جا مانده است. ولي او به من اطمينان داد كه دوستم را نیز خواهند رساند. سوار شدم و هر يكي دو ثانيه يك بار با اظطراب پشت سرم را نگاه مي كردم و به راننده مي گفتم دوستم جا مانده است. نگران مريم بودم. به ويژه از آن رو كه مي دانستم او در اين مواقع دچار اضطراب و استرس بيشتري مي شود و ممكن است همين باعث خطاي او و نرسيدن او به پرواز شود. خلاصه، به هر ترتيبي بود مرا تا در هواپيما هول دادند ولي من كماكان در جستجوي دوست گم گشته ام بودم. از در هواپيما جلوتر نرفتم و با اصرار به همه اعلام می كردم كه دوستم نيامده و نگرانش هستم. ولي تا چند دقيقه اي اسم او را بر زبان نمي آوردم و فقط از او با عنوان "ماي فرند" ياد مي كردم. بالاخره مامور كنترل مسافران به در هواپيما رسيد و ظاهرا اعلام كرد كه مسافران تكميل شده اند. باز من با اعتراض گفتم: نه، هنوز دوست من مريم، نيامده است و در واقع برای اولین بار اسم کامل او را در حضور آنان به زبان آوردم. مامور كنترل، با شنيدن نام اين دوست گمشده، با لبخند اعلام كرد كه او را خيلي وقت قبل از تو سوار كرده ايم. خيالم راحت شد و وقتي به سمت صندلي خود رفتم، مريم را دیدم كه خونسرد بر صندلي تكيه زده و با لبخند نزديك شدن مرا مي نگرد. از همه اضطرابي كه به دليل نديدن و چند لحظه گم كردن او دچارش شده بودم به تلخي خنده اي كردم و به مريم گفتم: معلوم شد من دوست وفادار تري از تو هستم. البته این فقط بیان یک احساس لحظه ای بود. ظاهرا در زماني كه مامورين كنترل امنيت مشغول بازرسي وسايل من بودند او را به سمت هواپيما راهنمايي كرده و به او هم اطمينان داده بودند كه مرا نيز سوار مي كنند و من بي خبر از اين توافق هاي پشت سر، اين همه سختي كشيدم.

هنوز 10 دقیقه ای به ساعت مقرر پرواز يعني 10:30 مانده بود كه من در صندلي خود مستقر شدم. ولي پرواز دقيقا راس ساعت 11:30 دقيقه انجام شد. يعني باز هم نزدیک به يك ساعت و ربع در هواپيما نشستيم! كم كم آرام مي گرفتم و به شرايط عادي خود بر مي گشتم. بالاخره پرواز انجام شد و من با اولين دور پذيرايي، قرصي را، كه اين بار فريده براي تسهيل خوابيدنم در هواپيما در اختيارم گذاشته بود، خوردم. طعم غذاهاي تركيش اير را به اندازه كي ال ام دوست ندارم ولي باز هم به مذاق ما سازگارتر است تا غذای برخي هواپيمايي ها مانند امارات، به خصوص در سفر تهران به تورنتو كه اكثر مسافران دوبی به تورنتوی آن را هندي ها تشكيل مي دهند و پذيرايي نيز متناسب با ذائقه آنهاست. قرص اهدایی فريده به مراتب از قرص مه سيما كارساز تر بود و باعث شد كه اين بار تقريبا تمام سفر را با استثناي ساعات پذيرايي، كه آنهم به اصرار مريم از خواب بيدار مي شدم، در خواب باشم. این شايد يكي از بهترين پروازهاي عمرم تا آن تاریخ بود! نه توانستم فيلم ببينم و نه با مريم گپ بزنم. اين بار در خوابيدن از مريم پيشي گرفته بودم. خدا را شکر که تعداد سفرهای من آنقدر نیست که با کشف و استفاده از  این قرص ها سبب اعتیاد من به آنها شود.

به ساعت تهران، نيمي از شب گذشته بود كه به فرودگاه اين شهر نزديك شديم. و بعد از انجام مقدمات فرود، بالاخره هواپيما در خاك پرماجرايمان به زمين نشست. و من نمي دانم این چه سري است كه در هر شرايطي از فرود بر خاك فرودگاه اين سرزمين بسيار خوشحال مي شوم. سرزميني كه در آن به دنيا آمده و رشد و نمو كرده ام و كوله بار زندگيم را، شامل روابط خانوادگي و دوستانه، تحصيل و شغل و همه آنچه منجر به "من" شدن من شده است، طي چهل و اندي سال در همين خاك پر كرده ام. ضمنا، خود را مدیون آن و مردمانش نیز می دانم چون با سرمایه همین سرزمین و مردم آن، تحصیل کرده و درس زندگی آموخته ام. به هر حال، یک بار دیگر احساس بسيار خوب و ملموس به خانه رسيدن را درک کردم آن هم در شرایطی که می دانستم همه آنان را که دوست داشته و دوستم دارند سالم و سرحال هستند و دوباره به دیدارشان نائل می شوم!

در فرودگاه پس از گذراندن مرحله كنترل پاسپورت و دريافت چمدان ها، كه از بختمان آخرين چمدان هاي دريافتي بود، به سالن استقبال رفتيم. هنگام انتظار براي دريافت بار، از ديوار شيشه اي حائل بين مسافران ورودي و استقبال كنندگان، ديدم كه برادر بزرگم و پسر او در فرودگاه منتظرم هستند. همسر و برادر مريم نيز به استقبال او آمده بودند. همسر مريم دو دسته گل زيبا و كوچك به همراه داشت. يكي از آن ها را به مريم و ديگري را به من داد كه اين نیز، بر شیرینی و دلنشینی لحظه ورودم افزود.

 

سفر نوروزی به کانادا (10)

دو روز بیشتر به پایان اقامت من در ونکوور نمانده بود. روز سه شنبه صبح با بیدار شدن مهتاب، من هم بیدار شدم. او نیز دور و بر خانه می پلکید و از خانه بیرون نمی رفت. می خواست سر کارش برود. صبحانه مختصری خورد و من نیز به او پیوستم که تنها نباشد. ساعت نزدیک به 10 بود که از خانه بیرون رفت. مه سیما نیز آن روز تا ظهر کلاس داشت. بنابراین من و شبنم تا ظهر آن روز کار خاصی نداشتیم. خانه بودیم و مشغول اینترنت و گپ زدن و وقایع سفرمان را تا آن تاریخ مرور می کردیم البته بی تردید که گفتگوهایمان عاری از چاشنی غیبت نبود.

هنوز یک ساعتی از غیبت مهتاب نگذشتن بود که تلفن خانه زنگ زد. مهتاب بود. او می گفت که پلیس به خانه ای که تحت عنوان شرکت آنها مورد استفاده بوده مراجعه کرده و سوالاتی داشته است. او نیز بدون اینکه روحش خبر از مورد جستجوی انها داشته باشد دلیل حضورش را در ان ساختمان بیان کرده بود. مهتاب گفت که ترسیده و نمی خواهد تنها در شرکت بماند و به زودی به خانه باز می گردد. ما از این خبر خوشحال شدیم چون می توانستیم زمان بیشتری با هم بگذرانیم. من می خواستم سری به فروشگاه بزرگ امریکایی کاسکو بزنم. دنبال چند مورد کالا بودم که معمولا در این فروشگاه یافت می شد. مهتاب به ما قول داده بود که ما را به کاسکو ببرد. او نیز کارت عضویت این فروشگاه را داشت و ما می توانستیم با استفاده از امتیاز کارت او از این فروشگاه خرید کنیم. مهتاب به خانه رسید و با هم غذایی را که از دیشب مانده بود خوردیم. و منتظر شدیم تا مه سیما نیز از کلاس برگردد و با ما تماس بگیرد. او نیز بدش نمی آمد با ما در این سفر کاسکویی همراه شود.
کاسکو یک فروشگاه خیلی بزرگ است که از شیر مرغ تا جان ادمیزاد در آن پیدا می شود. اغذیه در انواع مختلف، نان و گوشت و مرغ و ماهی و سبزیجات و میوه و لبنیات و انواع و اقسام شیرینی جات و شکلات، و مواد غذایی آماده، پوشاک و وسایل خانه و باغ و کمپ و وسایل الکترونیکی و کامپیوتر و .... و بخش از پوشاک آن مانند جوراب و لباس زیر  معمولا در بسته بندی های بزرگ و چندتایی ارائه می شود. به همین دلیل معمولا فروشگاهی برای خانواده هاست. من نیز در زمان اقامتم در کانادا کارت عضویت این فروشگاه را داشتم. از آنجا که وسیله نقلیه نداشتم هر بار به کاسکو می رفتم معمولا از همان بسته بندی های خانواده کاسکو خرید می کردم و تا مدتها نیاز به خرید آن مواد نیاز نداشتم. مثلا بسته های چهارتایی آبمیوه تروپیکانای آمریکایی با پالپ یا بسته های بزرگ و چندتایی تنها ماست میوه ای مورد علاقه من که اصلا فرانسوی بود و مزه شربت سینه نمی داد و حاوی تکه های بزرگ میوه بود. دو روز قبل که با مهتاب برای خرید به سوپرمارکت رفته بودیم از آن ماست ها در بسته بندی کوچک خریده بودیم. گاهی نیز بسته بندی های پوشاک یا وسایلی مانند مام و مواد آرایشی یا قرص های ویتامین آن را برای سوغاتی یا بنا به سفارش دوستان خریداری می کردم. گرچه، با توجه به افزایش قیمت دلار تا حدود 3.5 برابر نسبت به دو سه سال پیش، خرید هیچ یک از موادی که در آن فروشگاه موجود بود حتی در بسته بندی های خانوداه به صرفه نبود و من با محاسبه قیمت ها متوجه می شدم که مشابه آن محصولات با برندهای اروپایی معتبر را می توانم از ایران با قیمت کمتر خریداری کنم. دو سه قلم جنس بیشتر برنداشتم و موردی را هم که به دنبالش بودم در فروشگاه پیدا نکردم. ولی نان خامه ای بلژیکی مورد علاقه خود را یافتم و دو بسته برای خانه مهتاب و مه سیما برداشتم. مطمئن بودم که خود نیز از این هدیه ای که خریداری می کنم بهره خواهم برد.
مهتاب در بخش مواد غذایی، به ما یک دیپ چند لایه رنگی نشان داد و کلی در وصف طعم آن سخن گفت. اینکه مزه کشک بادمجان می دهد و این که خیلی خوشمزه است و خودش یک غذای کامل است و ... بدون اینکه ان دیپ را بردارد از آن قسمت دور شدیم. بعد از چند دقیقه با خنده به همان بخش بازگشت و دیپ مورد نظر را برداشت و گفت نمی دانم چرا فقط توصیفش کردم. باید زودتر آن را بر می داشتم. ظاهرا فقط خواسته بود دل ما را با آن تعریف و تمجید هایش آب کند. دیپی که واقعا خوشمزه بود و بخش عمده غذای ان شب ما را تشکیل داد. مهتاب و مه سیما مواد غذایی مورد نیازشان را برداشتند و خرید ما در کاستکو پایان گرفت.
بعد از خروج از کاستکو من از مهتاب خواستم که ما را به فروشگاه نوشیدنی های ونکوور که لیکور استور بود ببرد. تصمیم داشتم برای خانه مهتاب خریدی انجام دهم و ظاهرا خود او نیز پیش از اینکه من درخواست کنم چنین تصمیمی داشت. من یک کار بانکی نیز داشتم. خوشبختانه در همان نزدیکی یک بانک تی دی وجود داشت که من پولم را به حساب خواباندم و به بچه ها ملحق شدم. مه سیما یک تیم هورتونز و یک فروشگاه مواد زینتی (به قول من خنزل پنزل)  در آن محدوده را نشان داد و گفت که شاید برای کار به آنجا مراجعه کند. با هم به فروشگاه نوشیدنی های ونکوور رفتیم. من بر اساس تجربه و علاقه خودم، از بخش نوشیدنی های فرانسه و ایتالیا خریداری می کنم و برای انتخاب از بخش های دیگر معمولا محافظه کار هستم. ولی مهتاب یک بطری نوشیدنی از بریتیش کلمبیا برداشت که خرید آن را نیز به اصرار من بر عهده گرفتم. من با خود سوغاتی به ونکوور به همراه نیاورده بودم و دوست داشتم هدیه ای هر چند ناچیز برای دوستان داشته باشم. خودم از طعم نوشیدنی های کانادا زیاد خوشم نمی آید. شاید این اثر همراهی طولانی مدت با یک دوست اروپایی است که این نوع نوشیدنی ها را می شناسد و خوب و بدهایش را توصیف می کند.
فروشگاه را ترک کردیم و یک راست به خانه رفتیم. خانه مهتاب. وسایل خریداری شده را که زیاد شده بود جداسازی کردیم و میزی برای خورد و خوراک و نوشیدن چیدیم.   همسر مه سیما و فرزندش خانه بودند ولی پسران مهتاب خانه بودند. از دیپ مورد نظر مهتاب که به زور آن را خریداری کرده بود تست کردیم و به راستی خوشمزه بود. یکی دو تا از نوشیدنی ها را باز کردیم و شروع کردیم. من اندازه خود را می دانم و زیاده روی نمی کنم. نه این که با نوشیدن مست شوم و از خود خارج. این اتفاق تاکنون برایم نیفتاده است ولی اگر بیش از دو یا سه گیلاس کوچک بنوشم دچار سردرد و ... می شوم. با طمانینه می نوشیدم. من و شبنم شروع به رقصیدن کردیم. متوجه شدم که مهتاب و مه سیما با تاسف و ناراحتی در مورد قیمت دلار صحبت می کنند. به شبنم گفتم به جای اینکه آنها برقصند و ما نگران دلار باشیم، انها نگران دلار هستند. که البته مه سیما با صداقت گفت که آنها هنوز با درآمدها و پول ایران زندگی می کنند بنابراین آنها نیز باید نگران باشند.
مهتاب سخت می نوشید و هنوز یک ساعتی از نشستن و گپ زدنمان نگذشته بود که در پاسخ به برخی از پرسش های ما و اینکه چرا زیاد راحت نیست و حرف نمی زند و در حین صحبت از خود و شرایط زندگیش به گریه افتاد و گفت: من حتی در حضور شما نیز خود را تنها ترین شخص در دنیا می دانم. می دانستم که حالش خیلی تعریفی ندارد ولی انگار نیاز به جرقه ای بود تا او را بترکاند. خوشحال بودم که بالاخره آغاز به سخن کرده و فکر می کردم حرف زدن بیشتر از خودش، او را سبک می کند. از بد حادثه، این ترکیدن و شروع مصادف شد با ورود همسر مه سیما و دخترش به خانه مهتاب. شبنم مهتاب را به تراس برد. رابطه ما به ویژه شبنم و مهتاب با همسر مه سیما به اندازه خود مه سیما نزدیک و صمیممی نبود. البته من بیشتر از سایرین با او راحت بودم. به هر حال، شب قبل از حرکت من از ونکوور بود و می خواستیم همه دور هم باشیم. من به شبنم و مهتاب سر زدم. گویا حال مهتاب بهتر شده بود. به جمع درون اتاق برگشتم. شبمان با ساز و آواز و رقص و گفتگو و خوردن و نوشیدن گذشت. باز هم سر درددل همسر مه سیما باز شده بود و از شرایط ونکوور می نالید و فکر می کرد حداقل با رفتن به تورنتو شرایط برایش هموارتر خواهد شد. یکی از شکایت هایش هم از این بود که ماشینشان را با جر ثقیل برده بودن. پارکینگ های آن مجتمع در دست بازسازی بود و ماشین ها باید در پارکینگی دیگر پارک می کردند که هم خیلی نزدیک نبود و هم باید برایش بهایی را می پرداختند. ظاهرا آن روز همسر مه سیما ماشین را موقتی، نزدیک خانه پارک کرده بود که در فرصتی مناسب آن را به پارکینگ ببرد که در همان فاصله کوتاه جرثقیل ماشین را برده بود. بابت آزاد کردن ماشین مجبور به پرداخت هزینه سنتگین تری از پارکینگ (بیش از صد دلار) شده بودند که برای آنها در آن وضعیت رقم کمی نبود. مه سیما زیاد حوصله این بحث را نداشت و سعی در عوض کردن موضوع بحث داشت و من نیز با کمال میل به او کمک کردم. مهتاب که با نوشیدن، ظاهرا بخشی از قید و بندهایش به کنار رفته بود مدام فرزندانش را د ر آغوش می گرفت و می بوسید. آنها به ویژه پسر بزرگتر او از این کار او خیلی خرسند نبودند و یکی دو بار پسر بزرگ با ملایمت در مورد زیاد نوشیدنش به او اعتراض کرد. شب به سرعت گذشت و بالاخره مه سیما و خانواده اش ما را ترک گفتند.
قبل از اقدام به خواب یک بار دیگر سایت ایر کانادا چک شد و کماکان روکم کنی من و او ادامه داشت. هنوز بلیط 482 دلار بود. و باز هم من بلیط نخریده از سایت خارج شدم. من نمی توانستم بخوایم و نیاز داشتم مقدار زیادی آب بنوشم. با اینکه زیاد ننوشیده بودم ولی احساس خوبی نداشتم. ظاهرا نوع نوشیدنی آن شب زیاد به مذاقم خوشایند نیامده بود. تا صبح یکی دو بار مجبور شدم که تقاص این نوشیدنی نامناسب را پس دهم.
صبح روز بعد هم مهتاب دوباره دیرهنگام از خانه خارج شد و من باز هم به سایت ایرکانادا مراجعه کردم. باید هر طور شده بلیط را خریداری می کردم. بهای بلیط همان 482 دلار قبل بود. ناامید از کاهش بهای بلیط، سریعا شروع به ثبت اطلاعات به منظور خرید بلیط کردم. در اخرین لحظه پرداخت، اجازه پرداخت به من داده نشد و توصیه کرد که به ادمین ایرکانادا زنگ بزنم. تماس گرفتم و شنیدم که همان لحظه بلیط ساعت مورد نظر من به کلاس بالاتر انتقال پیدا کرده و بهایش به حدود 530-540 دلار افزایش یافته است. از ترسم سریعا بلیط یک ساعت دیگر را که هنوز 482 دلار بود تایید کردم و همان تلفنی پولش را پرداختم. بهای بلیط داخلی کانادا در عرض کمتر از یک هفته از 301 دلار به 482 دلار افزایش یافته بود.  به این ترتیب، با توجه به نرخ تبدیل دلار به ریال، من برای پرواز دوسره تورنتو به ونکوور، بهایی بیش از پرواز دوسره تهران به تورنتو پرداختم.
صبحانه را آماده کردم و منتظر ماندم تا شبنم نیز از خواب بیدار شود. خود نیز به مرور اخبار و وقایع روز در اینترنت پرداختم. من و شبنم و مه سیما قرار پیاده روی در پارکی در نزدیکی مجتمع مسکونی آنها داشتیم. پایین خانه به هم پیوستیم و راهی پارک شدیم. یکی دوساعتی راه رفتیم و گپ زدیم. بیشتر از اینکه پارک باشد یک بخش باقیمانده از جنگلی بود که دست نخورده و به دور از تغییرات باقی مانده بود. از ان نوع پارک هایی که در کانادا زیاد یافت می شود. مه سیما از نامه ای که به در خانه آمده بود و برای عبور آنها از روی پلی بهای یک دلار و نیم را درخواست کرده بود می گفت و این که نمی دانست چگونه این مبلغ را واریز کند. ظاهرا بدون اینکه بدانند اشتباهی برای مدتی کوتاه از روی آن پل رد شده بودند. مه سیما صمن اینکه از زیبایی های ونکوور تعریف می کرد و واقعا فضا و محیطش را دوست داشت از بی توجهی های زیست محیطی (او متخصص محیط زیست بود) و نیز نبود درآمد می گفت و این که در بهترین جای دنیا نیز بدون پول و درآمد نمی توان زیست. ولی کماکان امید خود را به یافتن کار از دست نداده بود. به هر حال، بنا به تصمیم همسر، باید بعد از سفر ایرانشان به تورنتو می رفتند گرچه مه سیما از سرما، آنهم از نوع تورنتویی اش متنفر بود و تصمیم به آمدن به ونکوور را، خود او به عنوان اقدام کننده اصلی مهاجرت گرفته بود و برای همین فعلا همه مشکلات از چشم او دیده می شد. از همین رو بود که او تصمیم چگونگی ادامه راه را به همسر واگذار کرده بود.
بعد از پیاده روی، به پیشنهاد من به فروشگاه وال مارتی که روبروی مجتمع ساختمانی آنها قرار داشت رفتیم. می خواستم برای خواهرزاده ها و یکی از برادرزاده هایم، سه چمدان کوچک به عنوان رهاورد سفر بخرم. خوشبختانه وال مارت از این چمدان ها داشت ولی شبم خیلی به موقع پرسید که آیا می توانم هر سه چمدان را با خود به تورنتو ببرم. من فقط با یک چمدان دستی به ونکوور آمده بودم. و امکان حمل فقط یک ساک را داشتم. سبک سنگین کردم و دیدم فعلا نمی توانم بیش از یک چمدان کوردک بخرم و با خود به تورنتو ببرم. امیدوار بودم که دو تای دیگر را نیز در روز آخر اقامتم در تورنتو پیدا و تهیه کنم. من دو برادرزاده و دو خواهرزاده کوچک و بسیار دوست داشتنی دارم. برای بزرگترین آنها قبلا، زمانی که کانادا بودم، در یکی از سفرهایم یکی از همین چمدان ها برده بودم. ولی بعدی ها همیشه با حسرت به چمدان او نگاه می کردند. باید یا برای هر سه می خریدم یا برای هیچکدام.
با یک چمدان کودک به خانه مه سیما رفتیم. او یک خورش کرفس خوشمزه پخته بود و ما را به ناهار دعوت کرده بود. وقتی به خانه مه سیما رسیدیم زنگی به مهتاب زدم و متوجه شدم که خیلی زود به خانه بازگشته است. او گفت که یکی دو ساعتی بیشتر در شرکت نمانده و چون تنها بوده و به دلیل واقعه دیروز می ترسیده، تصمیم گرفته سریعا به خانه بازگردد. از او خواستیم که به ما بپیوندد ولی امتناع کرد و ترجیح داد در خانه بماند تا ما بعدا به او ملحق شویم. بعد از ناهار، مه سیما با نان خامه ای های مورد علاقه من از ما پذیرایی کرد.  بعد از آخرین صحبت ها و گفتگوها، با مه سیما به خانه مهتاب رفتیم. همسر و دختر او همانجا با من خداحافظی کردند. مهتاب در خانه منتظر ما بود. من با خریدی که کرده بودم مجبور شدم یک بار دیگر ساکم را که صبح بسته بودم باز کنم و چمدان را در داخل آن جاسازی کرده و باقی وسایل را در هر دو چمدان قرار دهم. باز هم دلم می خواست فقط با یک ساک دستی بروم و وسایلم را تحویل بار ندهم. کوله پشتی ام را درآوردم که دست بگیرم. با توجه به اینکه باید یک ساعتی زودتر از پرواز به فرودگاه می رسیدیم، بیش از یکی دو ساعت در خانه مهتاب نماندیم و چهار نفری با یکدیگر راهی فرودگاه شدیم. آنقدر در ماشین و در بین راه مسخره بازی درآوردیم و خندیدیم که من گفتم ما مانند 4 شخصیت فیلم سکس و شهر هستیم ولی از نوع فرهیخته و عینکی آنها. دلم نمی آمد بدون این توضیح، این تشبیه را به کار ببرم چون به عنوان یک زن، آن هم ظاهرا از نوع فمینیست، هرگز از این فیلم و شخصیت هایش خوشم نیامد. بخشی از شوخی های من صرفا برای سرحال آوردن مهتاب بود که ظاهرا کارساز نیز بود گرچه چهار دانگ حواسش به یافتن مسیر و به موقع رسیدن ما به فرودگاه بود.
در فرودگاه قبل از اینکه به پیشخوان مورد نظر خودمان برسیم، در یکی از پیشخوان های ایرکانادا از خانمی نسبتا مسن، که برای راهنمایی مسافران ایستاده بود، در مورد پاسپورت از اعتبار افتاده همسر مه سیما پرسیدم و اینکه آیا او می تواند با توجه به اینکه ایرانی است با شناسنامه ایرانی اش به ایران بازگردد و در ایران پاسپورتش را تمدید کند؟ به پرواز او، که با هواپیمایی کی ال ام بود، نیز اشاره کردم. او پاسخ داد که خودش درست نمی داند و به طور کلی برای هر پرواز بین المللی حداقل اعتباری برای پاسپورت لازم است. ولی از ما خواست که منتظر بمانیم تا او برود و تحقیق بیشتری در این مورد انجام دهد و بازگردد. از نظر من رفتار بسیار خوب و مهربانانه او در کانادا بی نظیر بود و تا به حال در مسئولین ایرکانادا انسان به آن مهربانی ندیده بودم. ولی مهتاب از همین موضوع بل گرفت و شروع به سخنرانی در مورد انسان های خوب کانادایی کرد. آنقدر گفت تا مرا وادار کرد بگویم  و مرا وادار کرد که بگویم من از هر نوع خوب و بد کانادایی ها را دیده ام و این یک مورد واقعا شاهکار رفتارهای کانادایی بود. کانادایی ها معمولا (به جز موارد استثنا) مودب هستند و در خیلی از موارد، لبخندی که سطحی بودن آن از دور به چشم می آید، بر لب دارند. ولی این خانم محترم در فرودگاه واقعا مهربان بود و رفتارش اصلا تصنعی به نظر نمی رسید و مرا یاد سوئدی هایی که به نظر من واقعا مهربان و مودب بودند انداخت. در واقع او بر خلاف کانادایی ها که وظایف خود را انجام می دهند ولی خارج از وظیفه، معمولا فداکاری نمی کنند و به خود زحمتی نمی دهند برای ما مایه فراوانی گذاشت.
مهتاب مدام حرص و جوش می خورد که چرا شام یا ساندویچی برای من تدارک ندیده است و من نهایت سعی خود را در راضی کردنش به اینکه من از شدت پر بودن شکم و معده دارم منفجر می شوم و جای خوردن بیشتر ندارم به کار گرفتم. گرچه شبنم بعدا گفت که تا یکی دو روز، دغدغه اصلی مهتاب باز، همین غذا نخوردن من در شب آخر قبل از پرواز بوده است. می خواستیم یک قهوه یا نوشیدنی بخوریم تا زمان بگذرد ولی در آن ساعت (حدود 9.30 شب) به جز یکی دو رستوران و اغذیه فروشی مفصل، همه جا حتی تیم هورتونز معروف کانادا بسته بود. من هم بر خلاف همیشه، به دلیل ارزان بودن این قهوه ترجیح می دادم که در تیم هورتونز چیزی بنوشیم. مطمئنا دوستان میزبان نمی گذاشتند من هزینه قهوه را بپردازم. یک میز چهار نفره در گوشه ای پیدا کردیم و نشستیم تا باقیمانده کلماتی را که هنوز از دل بر زبان نیامده، بر زبان بیاوریم و کمی درددل کنیم. بعد از 4-5 روز با هم بودن، هنوز کلی نگفته داشتیم. یاد آن جوکی افتادم که دو زن زندانی بعد از سالها هم سلول بودن و حرف زدن، به هنگام خداحافظی پس از آزادی، به هم می گویند بهتر است زودتر قرار بگذارند که با هم گپ مفصلی بزنند. با توجه به بیخوابی های من و اینکه در هواپیما نیز از بیخوابی کلافه می شدم، مه سیما به من یک فرص ضد آلرژی داد که باعث شد بخش عمده ای از پرواز را در خواب شیرین بگذرانم. تازه گرم شده بودیم و خوش می گذشت که باید از دوستان جدا می شدم. در دل آرزو می کردم که ای کاش زمان بیشتری برای گذراندن با دوستان داشتم. بار دیگر به دوستان خدانگهدار گفتم و به سمت هواپیما و پرواز خشک و خالی ایرکانادا راه افتادم. این کنترل ایمنی در فرودگاه همیشه مایه دردسر بود و بدترین قسمت سفر! خوشحال بودم که مه سیما را به فاصله دو سه ماهی خواهم دید و باز هم خوشحال بودم که مادر مهتاب به زودی به کانادا می آمد و حداقل برای مدتی او را از تنهایی در می آورد.

سفر نوروزی به کانادا (9)

روز دوشنبه تعطیلی ایستر بود و من در مورد این که این تعطیلی، عمومی است یا فقط برای مدارس، شک داشتم. از زمان کار کردنم در تورنتو حضور ذهن نداشتم. البته شنیده هایم هم در تورنتو این را به من القا کرده بود که در این روز تنها مدارس تعطیل هستند. در گفتگویی که با مهتاب داشتیم او نیز نظر قطعی در این مورد نداشت و مطمئن نبود. و از آنجا که به ذهن هیچکداممان نیز خطور نکرد که این ابهام را با مراجعه به اینترنت سریع کانادا برطرف کنیم مهتاب تصمیم گرفت سری به دفتر بزند. دفتری که محل شرکت نوپایی بود که او و یک دوست دیگر، تنها کارمندان حاضر آن را تشکیل می دادند و بنا بود در آینده شاخه ای فعال از شرکت بزرگ و چند دیسیپلینی ایرانی اش باشد.

من و شبنم با پیشنهاد مه سیما مبنی بر گشت و گذار در شهر موافقت کردیم. ولی  قبل از اینکه از خانه خارج شویم مهتاب به خانه بازگشت و اعلام کرد که آن روز تعطیلی عمومی بوده و به همین دلیل او نباید سرکار می رفته است. ولی به دلیل کارهای عقب افتاده در خانه اش تمایلی به همراهی ما نداشت. به این ترتیب، ما به مه سیما و دخترش، که جلوی درب آپارتمان منتظر ما بودند پیوستیم و راهی ایستگاه قطار شهری ونکوور شدیم که در نزدیکی مجتمع آپارتمانی آنها با فاصله پیاده روی حدود 10 دقیقه ای قرار داشت. در ایستگاه، مه سیما پیشنهاد کرد که یک بلیط روزانه خریداری کنیم که بتوانیم در طول روز هر چقدر که لازم باشد از سرویس حمل و نقل عمومی شامل اتوبوس و قطار (اسکای ترن) استفاده کنیم. مه سیما برای چهار نفر، که یک نفر بلیط دانش آموزی ارزان لازم داشت، حدود 37 دلار کانادا پرداخت کرد و بلیط هایمان را که از دستگاه خودکار فروش تحویل گرفته بود در اختیارمان گذاشت. شهر ونکوور، با جمعیت کمتر از 700 هزار نفر، از نظر مساحت نیز بسیار کوچکتر از تورنتو است. نکته مثبت شهر ونکوور نسبت به تورنتو متمرکزتر بودن (و در نتیجه افتصادی تر و زیست محیطی تر بودن) شهرسازی آن است که معمولا در شهرهای امریکای شمالی رعایت نشده است. این امتیاز باعث شده که سبک شهرسازی آن به ونکووریسم معروف شود. ما با در دست داشتن آن بلیط یک روزه می توانستیم در طول روز به نقاط مختلف این شهر و نواحی اطراف آن سفر کنیم، البته با سیستم حمل و نقل عمومی. من و شبنم در مورد بهای این بلیط کلی شوخی کردیم و تصمیم گرفتیم تا ریال آخر آن را استفاده کنیم که مغبون واقع نشویم. و واقعا در طول آن روز، همین بلیط یک روزه نیز، موجبات تفریح و خنده مان را فراهم کرد.
ابتدا با قطار شهری ونکوور، که یک سیستم ریلی در ارتفاع است و با بنای سنگین و غیر متناسبش، به منظره شهر آسیب رسانده ولی مشکل تردد و رفت و آمد در آن را  تا حد زیادی برطرف کرده، به سمت مرکز شهر و انگلیش بی رفتیم. شهر ونکوور همان اولین باری هم که به آن سفر کرده بودم مرا یاد بخش های زیبای سرزمین های شمال ایران می انداخت، مثل رامسر! آن روز نیز، هوا آفتابی و بسیار زیبا بود. از زمانی که مه سیما ازدواج کرده بود دیگر فرصتی برای سفر دو نفره با یکدیگر پیدا نکرده بودیم گرچه سفرهایی با همراهی خانواده او داشتیم. این گشت و گذار فارغبالمان که البته با همراهی دختر او و شبنم صورت می گرفت مرا به یاد دوران مجردیمان می انداخت. دختر مه سیما برای پیدا کردن هر آدرس و اطلاعاتی به اینترنت مراجعه می کرد. گوشی آیفونش همراه و راهنمای او بود. به او پیشنهاد کردم که کمی در پیدا کردن آدرس ها از حافظه خود نیز استفاده کند و ریسک در دسترس نبودن گوشی یا از کار افتادن آن را در شرایط خاص در نظر بگیرد. ولی فکر می کنم آنچنان معتاد این همراه بی گوش و زبان شده بود که حرف مرا نشنید. قبل از رسیدن به بی، به پیشنهاد من، در برگر کینگ، که محل آن را هم دختر مه سیما از جعبه اسرارآمیز گوشی اش پیدا کرد، غذا خوردیم. من ساندویچ های چرب و چیلی این اغذیه فروشی زنجیره ای را نیز دوست دارم. اصلا هر چه غذا کثیف تر و چرب و چیلی تر باشد انگار خوشمزه تر است.
در بی نیز با مجسمه های جور واجور محوطه کلی شکلک درآوردیم و عکس انداختیم. همینطور، روی چمن های آنجا روبروی منظره دل انگیز و آفتابی اقیانوس ولو شدیم. خیلی خوش می گذشت و دلمان نمی آمد محوطه را ترک کنیم. من یادم افتاد که هنوز سیزده واقعی را در نکرده ام. به حساب ونکوور، دوازدهم فروردین بود ولی با توجه به اختلاف ساعات تهران و ونکوور و ساعتی که ما آنجا بودیم، روز سیزدهم فروردین در تهران آغاز شده بود. تصمیم گرفتم برای محکم کاری، دوباره سبزه گره بزنم به امید آنکه شاید این گره ها در روز سیزدهم فروردین تهران مقبول واقع شود. دختر مه سیما اصرار داشت که به استارباکس برویم و قهوه بخوریم ولی من و شبنم امتناع می کردیم و می گفتیم ما شنیده ایم که استار باکس حامی اسراییل است. البته شیطنتمان در این امتناع بیش از جدیتمان بود. گرچه من واقع قهوه استارباکس را به تی مورتون ترجیح می دهم و اولین بار که در تی مورتون فهوه خوردم، طعم آن را نسبت به استارباکس واقعا بی مزه و به نوعی آب زیپو یافتم. ولی می دانم که تی مورتون یک شاخص خوب برای کانادایی بودن به شمار می رود که البته من هیچگاه نتوانستم با آن کنار بیایم. آن روز روی دنده لج با استارباکس بودیم و بعد از کمی پیاده روی، سعی کردیم در یکی دو بار و قهوه فروشی اطراف جایی بگیریم و چیزی بنوشیم. با توجه به معدود بودن روزهای به آن خوبی و آفتابی در ونکوور و نیز تعطیلی آن روز، همه جا شلوغ بود و تقریبا میزی در یک محل مناسب برای 4 نفر که دور هم بنشینند و چیزی بخورند پیدا نمی شد. استارباکس کمی دورتر از محوطه شلوغ تر بی بود و متاسفانه جا داشت. انگار که قسمت بود با حامیان اسراییل همکاسه شویم :) نوشیدنی محبوب تر من در استارباکس، کارامل فراپوچینو است که شبنم نیز از همان سفارش داد و از آن هم خوشش آمد.
از استارباکس که بیرون آمدیم کمی در خیابانهای اطراف گشتیم تا تصمیم بگیریم. شبنم می خواست آیفونی را برای رفع مشکلش به فروشگاه اپل نشان دهد. دختر مه سیما با کمال علاقه و میل ما را به مالی (مجتمع تجاری) بزرگ در یکی از خیابانهای مرکز شهر  برد. آن مال در مقایسه با مالهای بزرگ تورنتو  خیلی بزرگ نبود ولی فکر می کنم یکی از بزرگترین مالهای ونکوور بود که البته برندهای بسیار گرانی در آن، فروشگاه داشتند. برندهایی که قیمت یک تاپ رکابی ساده و بی مدل آن ها در این فروشگاه با احتساب مالیات بالغ بر 250 دلار بود چه رسد به پیراهن ها و لباسهای کامل آن که قیمت هایشان از 2000 دلار کمتر نبود. کار شبنم شاید یک ساعتی طول کشید. دختر مه سیما با علاقه همه فروشگاه را زیر و رو می کرد و به من هم آی پد های فروشگاه را نشان داد و توصیه کرد که یکی از انها را بخرم که با توجه به شوق و ذوق و علاقه اش به محصولات اپل، من هم به او پیشنهاد کردم لباس آبی اپلی ها را بپوشد و به کارکنان ان فروشگاه کمک کند. نمی دانم چرا تب اپل مرا نمی گیرد. تلفن همراه هوشمند دارم ولی از نوع اروپایی، که کارم را خیلی خوب راه می اندازد و با آن به اینترنت وصلم و اپلیکیشن های مورد نیازم را نیز دارد. از خرید آی پد با ذکر دلایلی که شاید خیلی هم مهم نبودند سر باز زدم. بالاخره کار موبایل مشکل دار شبنم تمام شد. چون نتوانستند آن را درست کنند پیشنهاد جایگزین کردن آن را با یک آیفون نو در ازای پرداخت حدود 200 دلار (با احتساب مالیات) دادند که شبنم پذیرفت. آیفون جدید را تحویل گرفت و فروشگاه را ترک کردیم. حوصله ام واقعا سر رفته بود. دیدن انبوهی از آدم ها که هر یک به یک کامپیوتر یا موبایل یا آی پد ور می رفتند و سرگرم شده بودند برایم خوشایند نبود.
کم کم هوا تاریک می شد. تصمیم داشتیم از بلیط هایمان استفاده کامل کنیم و هر چه دیدنی در آن محدوده بود را ببینیم. به پیشنهاد دختر مه سیما رفتیم که اتوبوس دریایی را نیز امتحان کنیم و به آنسوی شهر، که از این سو با آب جدا شده بود برویم. ابتدا باید یک اتوبوس را سوار می شدیم و به هاربر محل ایستگاه اتوبوس دریایی می رسیدیم. اتوبوس حدود 10 دقیقه دیرتر از زمان مقرر رسید. مه سیما به شوخی گفت که قبلا از این اتفاق ها اینجا نمی افتاد و این بار فقط برای این بود که آبروی شهر ما را ببرد. من در پاسخ گفتم که نگران آبروی شهرش نباشد چون خودم بارها در شرایط سخت و برفی یا بارانی در تورنتو با این تاخیر ها، آنهم بسیار طولانی تر از آن مواجه شده بودم. روی آب، مسافت کوتاهی بود که با فری یا کشتی کوچک، اتوبوس دریایی، طی می شد و می توانستیم از بلیط روزانه مان برای آن بخش از سفر نیز استفاده کنیم. زمانی که به آنسو رسیدیم هوا تفریبا تاریک شده بود و به زمان حرکت آخرین کشتی چیزی نمانده بود. این بود که پیاده شدیم و فقط چند عکس با دورنمای شهر ونکوور از آن زاویه، که چیزی جز تعدادی ساختمان بلند مجاور آب نبود، انداختیم و به سرعت به سمت آخرین کشتی بازگشتیم. هوا سرد شده بود و تقریبا می لرزیدیم.
بعد از پیاده شدن از اتوبوس دریایی، خود را به ایستگاه اتوبوس رساندیم که توسط آن به اولین ایستگاه قطار شهری رفته و از آنجا به سمت خانه روانه شویم. اینطور بود که من و شبنم مطمئن شدیم تا ریال آخر بلیطمان را سوزانده ایم. در اتوبوس مثل دختر مدرسه ای ها کلی گفتیم و خندیدیم طوری که توجه کانادایی های سرد با صورت های بی روح به ما جلب شده بود و احتمالا با خود می پنداشتند که ما دچار زوال خرد شده ایم. حتی در قطار شهری ونکوور، که در آن ساعت شب خیلی خلوت بود، من کمی ادا و اطوار ریختم که دوستان را بیشتر به شوق و ذوق آورم. چهره جدی ام، آن روز و البته بیشتر روزهایی که در جوار دوستان نزدیکم، در ونکوور بودیم، گم شده بود. جلوی آپارتمان مه سیما از او و دخترش جدا شدیم و به خانه مهتاب رفتیم. او که تازه از حمام درآمده و مشغول خشک کردن موهایش بود مارا تحویل گرفت و احساس کردم که نبودن ما و تنهایی و دوش، حالش را از روز قبل بهتر کرده است. آن روز اتفاق خاصی نیفتاد ولی روز بسیار خوشی بود. به ویژه از آن رو که برای من و مه سیما یادآور پرسه زدن های دوران جوانی در تهران و کوچه پس کوچه ها و سینما ها و پارکهای این شهر بود. چه روزگار خوشی داشتیم. آنقدر با هم می پلکیدیم که با وجود تفاوت آشکار چهره هایمان، او دختری بسیار زیبا بود، خیلی ها گمان می بردند ما خواهر هستیم.
مهتاب گفت که روز خوبی داشته و بعد از برگشتن از شرکت بخشی از کارهای عقب افتاده اش را انجام داده است. شام مدل مهتابی درست کرده بود. ترکیبی از سبزیجات و مرغ و برنج که البته با نوع متداول وطنی یا حتی چینی اش تفاوت داشت ولی خوشمزه بود. پسر ها خانه بودند وگرسنه. غذا را سر میز آوردیم ولی پسر بزرگ مهتاب غذا کشید و رفت. ارتباط زیادی بین ما و پسرهای مهتاب به ویژه پسر بزرگتر او برقرار نمی شد در حالی که در ایران من با او ارتباط خوبی داشتم و از ویژگی های او لذت می بردم. کودک و نوجوانی با هوش و کتابخوان بود. البته می دیدم که در ونکوور هم علاوه بر علاقه مفرط به بازی کامپیوتری، هنوز کتاب می خواند. چون برنامه ونکوور رفتن نداشتم، برای دوستان ونکووری از ایران سوغاتی با خود همراه نیاورده بودم. وگرنه مانند همیشه رهاوردم برای پسر بزرگ او کتاب بود گرچه او ظاهرا عادتش به خواندن کتاب به زبان فارسی را از دست داده بود. تا پاسی از شب گذشته نوشیدیم و هم حرف زدیم. ولی نوشیدن نیز، در آن اندازه متعادل، کافی نبود تا مهتاب را از خود در آورده و حجابش را از بین ببرد.
قبل از خواب، گشتی در اینترنت برای مرور اخبار زدم و نیز، ای میل ها و پیام های دوستان را چک کردم. مریم از امریکا به تورنتو بازگشته بود و برایم پیامی گذاشته بود. پیامی برای حال و احوال و پرسیدن زمان بازگشتم به تورنتو. پاسخ دادم که چهار شنبه شب بر می گردم ولی هنوز بلیط نخریده بودم. همان شب دوباره بلیط ها را چک کردم و دریافتم که بلیط از 436 دلار به 482 دلار رسیده است. من و ایر کانادا به لجبازی افتاده بودیم. من نمی خریدم و او قیمت ها را افزایش می داد. منتظر کاهش قیمت بلیط در روزهای آخر بودم و آن شب تنها دو شب پیش از پرواز بود. باز هم بلیط را خریداری نکردم و به رختخواب خود، که در پشت کاناپه هال پهن کرده بودم خزیدم. 

سفر نوروزی به کانادا (8)

روز بعد، یکشنبه و هنوز تعطیل بود. روز یازدهم فروردین بود و از آنجا که سیزدهم فروردین یا سیزده بدر با روزی کاری در کانادا مصادف می شد ایرانی های مقیم کانادا تصمیم داشتند سیزده بدر را در همان روز یازدهم برگزار کنند. من مطمئن نبودم که سبزه گره زدن و اجرای مراسم در روز یازدهم مورد پذیرش کائنات واقع می شود یا نه و آیا نیات سبزه گره زدن در این روز به مانند سیزدهم برآورده خواهد شد یا خیر. با وجود این چاره ای نبود. مهتاب از صبح برنامه های ممکن را در آن روز برایمان برشمرد. رفتن به استخر به همراه او و پسر کوچکش، حضور در پارکی که معمولا ایرانی ها برای مراسم و جشن ها و از جمله سیزدهم فروردین حضور می یابند در همراهی با خانواده خاله او و مه سیما، و رفتن به کنار یکی از دریاچه ها و یا کنار ساحل. یکی دو ساعتی طول کشید تا در در هنگام گپ و گفتگو در مورد همه چیز و همه کس، به تصمیمی در مورد برنامه آن روز برسیم. من با استخر موافق بودم ولی مایو نداشتم. نه این که من شنا بلد باشم، نه، گرچه من شنا را به شکل کلاسیک آموخته و قبلا گاه به گاه شنا  کرده ام ولی سالهاست که از آن دور بوده و اخیرا متوجه شده ام که به دلیل ترس از آب یا فراموشی یا سن، نمی توانم شنا کنم. بارها سعی کرده ام ولی موفق نبودم. هر بار که به استخر می روم با وسایل کمکی به آب بازی مشغول می شوم ولی همان حس در آب بودن و سبکی بعد از آن، برای روح و روانم، شاید بیشتر از جسم و جانم، مناسب و دل انگیز و لذتبخش است. مهتاب یکی دو تا مایو داشت که یکی از آنها برای من مناسب بود و قرار شد شبنم از تی شرت و مایوی شلواری استفاده کند. بالاخره با هم راهی استخر شدیم. استخر کودکان و بزرگسالان و بخش آموزشی و نیز سونا و جکوزی در بخش های مختلف از یک سالن واقع شده بود. سالن سرپوشیده بود ولی در وجوهی از آن پنجره های شیشه ای بلند وجود داشت که نور را به داخل انتقال می داد و با توجه به کمبود روزهای آفتابی در ونکوور، در آن روز که خورشید همچنان مهربانانه می درخشید این امتیاز بسیار بزرگی برای آن به حساب می آمد. نیم بیشتر آنان که در استخر بودند اعم از زن و مرد و کودک، چینی یا از مردم آسیای جنوب شرقی بودند که برای من تشخیص کدام به کدامشان امکان پذیر نیست. چینی ها نخستین مهاجران بعد از اشغال کنندگان اولیه کانادا (ایرلندی ها و انگلیسی ها)، هستند که برای ساخت راه آهن به این کشور آمده بودند. در تورنتو یا حتی کشورهای دیگر نیز، حضور این ملت شمار قابل ملاحظه ای دارد چون جمعیت انان در کل، بخش بزرگی از جمعیت کرده زمین را تشکیل می دهند و به همین دلیل شمار آنان به عنوان مهاجر، مسافر کاری و تجاری، گردشگر و غیره همواره به چشم می آید. ولی در ونکوور این شمار به مراتب بیشتر و چشمگیر تر از همه جا، و حتی از تورنتو بود. ظاهرا چینی های ونکوور حدود نیمی از جمعیت مهاجر قابل رویت این شهر را تشکیل می دهند. از سوی دیگر، به دلیل قدمت حضور چینی ها و حضور گسترده مردم آسیای جنوب شرقی در این شهر، تاثیر فرهنگ و آداب آنان بر شیوه زندگی در این شهر بسیار ملموس تر و آشکارتر از جاهای دیگر بود. به نظر من و بر اساس تجربه ای که از این ملت در کشورهای مختلف و کانادا داشته ام، چینی ها هر جا که می روند آداب و رسوم خود را نیز با خود می برند و از ملیت هایی هستند که بیشتر تاثیر می گذارند و تا بپذیرند و هیچ ابایی از خود بودن، حتی در سرزمینی که به عنوان مهمان در آن حضور دارند، ندارند. در طول اقامتم در تورنتو این ویژگی خیلی به چشمم آمده بود ولی اینجا در ونکوور، که چینی ها نسبت به آن حق آب و گل داشتند، حضور آن بسیار آشکارتر و ملموس تر بود. قوانین استخرهای عمومی مانند استفاده از مایو یا دمپایی یا شستشو در بخش هایی از استخر، خیلی سختگیرانه اجرا نمی شد و تفاوت اجرای این ضوابط با استخرهای عمومی تورنتو  محسوس بود. به هر حال، به ما خیلی خوش می گذشت. یک سرسره آبی نه چندان پیچ واپیچ و بلند در این سالن وجود داشت که کودکان مرتبا از بالای آن سر خورده و وارد حوضچه آب انتهای آن می افتادند. قبلا از این سرسره ها استفاده کرده و تجربه شیرینی نداشتم چون در حوضچه انتهایی فرو می رفتم و به سختی بالا می آمدم. پسر مهتاب از او می خواست که این سرسره را امتحان کند ولی به جای مادرش، شبنم که هننوز کودکی قوی در درون خود دارد، تصمیم گرفت که این سرسره را امتحان کند و بلافاصله به من هم پیشنهاد کرد که همراهش شوم. پذیرفتم. ابتدا پسر مهتاب وارد لوله ای شد که آب در آن جریان داشت. سپس نوبت شبنم شد و به مجرد اینکه وارد لوله محافظ سرسره آبی شد صدای یک جیغ ممتد بنفش برای چندین ثانیه همه سالن ساکت استخر را پر کرد. من و دختری که مسئول این سرسره بود با علم به علت ماجرا می خندیدیم ولی از آن بالا شاهد واکنش های تعجب آمیز مردم بودیم که همه با نگرانی دنبال منبع صدا می گشتند. صدا برای مدتی که به نظر من ساعت ها آمد، ادامه یافت و تنها زمانی که شبنم از بخش سر پوشیده و لوله ای شکل سرسره بیرون آمد قطع شد. پسر مهتاب اما با شرم آن پایین منتظر بود و به نظر می رسید بعد از آن سعی می کرد فاصله اش را از ما حفظ کند که انگ و بدنامی نزدیکی با این آدمهای ترسو یا بی اتیکت به او نخورد. با جیغ بنفش شبنم، ترس من از سرسره بیشتر شد و نمی خواستم وارد لوله شوم. دختر مسئول، اما، مرا تشویق می کرد. به هر تقدیر، در داخل محفظه قرار گرفتم و با فشار اولیه آب راهی شدم. فشار آب آنقدر کم بود که در وسط مسیر مجبور شدم خودم خودم را هل دهم و دوباره در شیب سرسره حرکت کنم. از همین رو، متعجب شدم که چطور شبنم چنان جیغی کشیده بود. خودش می گفت برای ایجاد هیجان این کار را انجام داده است. باز هم در ورود به حوضچه دچار مشکل شدم و خود می دانستم که علت آن، ترس من از آب و بی عملی من ناشی از این ترس بود. شبنم می خواست یک بار دیگر این اسباب بازی کودکانه را بیازماید و من نیز همراهیش کردم ولی این بار با اطمینان خاطر از اینکه خطری جان و جسم مرا تهدید نمی کند. شبنم هم که بار قبل در هنگام خروج از محفظه سرسره، چهره های متعجب شناگران در استخر را دیده بود دیگر جیغ نکشید.

بعد از یکی دو ساعت استخر را ترک کردیم. ولی پسر مهتاب گم شده بود یا به عبارتی در جایی خود را پنهان کرده بود. مهتاب همه جا را دنبال او گشت و او را پیدا نکرد. نگران شده بود و ما نیز به تبع او نگران بودیم. بالاخره بعد از یک ربع جستجو و انتظار او را یافتیم. در گوشه ای برای یک شیرین کاری پنهان شده بود. بدیهی است که با سرزنش جدی مادر روبرو شد ولی همچنان خونسرد و بی واکنش به ما و مادر خود نگاه می کرد.
به خانه که رسیدیم مه سیما زنگ زد و برنامه بعدی مارا پرسید. من هنوز همسر و دختر مه سیما را ندیده بودم. بلافاصله بعد از تماس او، خاله مهتاب نیز تماس گرفت. همه گفتگوها در جهت یک هماهنگی برای برنامه سیزده به در یا در واقع یازده به در بود. راستش من زیاد تمایلی به رفتن به پارک شلوغ و مملو از ایرانی های ونکوور نداشتم ولی شبنم برون گرا و شلوغ، بیشتر موافق این برنامه بود. حسن رفتن به آن پارک، فقط  این بود که من از آخرین فرصت ممکن برای دیدن خاله مهتاب استفاده می کردم. او که شاید 20 سالی از ورودش به کانادا می گذشت چند سالی بود که به واسطه کارش که به نوعی شغلی نظامی محسوب می شد در شهری دیگر، کلگری، به دور از همسر و فرزندش زندگی می کرد و فقط در تعطیلات، برای دیدن خانواده خود به ونکوور باز می گشت. اگر آن روز او را نمی دیدم، که آخر هم ندیدم، موفق به دیدارش در آن سفر نمی شدم. بعد از گفتگوهای تلفنی بسیار، و با اخباری که خاله مهتاب و مه سیما که بیرون بودند از ترافیک شدید در خیابانهای اطراف محل های تجمع، پارک و ساحل، به ما دادند، تصمیم گرفتیم یکی دو ساعتی در خانه بمانیم تا مه سیما و همسر و فرزندش برگردند و بعد به همراه آنها به محل خلوتی برویم که نحسی سیزدهم را کمی زودتر از موعد در طبیعت به دور بریزیم و برگردیم. قرار ما در جلوی خانه مهتاب بود. من بعد از مدت ها دختر مه سیما را می دیدم و به نظرم در همین فاصله چند ماهه بسیار بزرگتر شده بود. همسر مه سیما را نیز که تبخالی بزرگ روی بینی و صورتش زده بود و ظاهرا از درد و نیز شکل نامتناسب آن رنج می برد، دیدیم و به همراه هم به سمت یکی از برکه های بیشمار ونکوور راهی شدیم، البته با وسیله نقلیه.
برکه یا دریاچه کوچکی در وسط واقع شده و دور تا دور آن فضای پارک مانندی درست شده بود. منظره بسیار زیبایی داشت و بیشتر شبیه کارت پستال بود. وسایلمان را روی تنها نیمکتی که روبروی دریاچه قرار گرفته بود گذاشتیم و ایستاده مشغول سیزده به در بازی شدیم. به رسم معمول سیزده به در های خودمان، کمی وسطی و یکی دو بازی دیگر کردیم. غیر از ما کسی نبود. هر از چندگاهی، افرادی قدم زنان رد می شدند که بعضی از آنها سگ های خود را نیز همراه داشتند. حال و هوا حقیقتا سیزده به دری نبود. همسر مه سیما بطری های آبجویی را که با خود به همراه آورده بود با احتیاط درآورد و بین ما توزیع کرد. او نمی خواست کسی متوجه شود که ما در فضای عمومی بیرون، مشغول نوشیدن آن، که کاری غیر قانونی بود، هستیم و به شوخی گفت اگر می دانستیم اینطور است اصلا به کانادا نمی آمدیم. بعد از خوردن خوراکی های خوشمزه ای که مه سیما با خود آورده بود، فکر کردیم که تمام وظایف مربوط به سیزده به در را انجام داده ایم. تصمیم گرفتیم کمی پیاده روی کنیم و باز گردیم. یکی دو بار دور برکه قدم زدیم و البته کمی هم سبزه گره زدیم.
همسر مه سیما سر درددلش با من باز شده بود. مه سیما قبلا به من گفته بود که همسرش هرروز یاد من می کند و می گوید که من راست می گفته ام  و کاش به حرف من گوش داده بودند. ولی با دیدن خودم، فرصتی یافته بود و همه آنچه را که من انتظارش را داشتم به شکل های مختلف بازگو می کرد. هنوز کار اساسی پیدا نکرده بود و تازه بعد از ده ماه، از اینکه کاری برای ادامه بقا در یکی از تعمیرگاههای مکانیکی ونکوور برای سه روز آخر هفته، که دو روزش تعطیل بود، پیدا کرده بود باز هم خوشحال بود. از اینکه آوای دهل شنیدن از دور، بسیار خوشتر از واقعیات است می گفت و من فقط می شنیدم و سعی می کردم او را متقاعد کنم که فعلا هزینه تصمیمش را باید بپردازد و اقدامی عجولانه انجام ندهد. او نیز ظاهرا چنین برنامه ای داشت و مرتبا تکرار می کرد که حداکثر 3 سال می مانم و بعد از گرفتن پاس کانادایی به ایران می روم. استدلالش این بود که تا ان زمان دخترش به سنی رسیده که می تواند برای خود تصمیم بگیرد. ولی من می دانستم که این به راحتی برای او که مرد خانواده بود و اتفاقا از ان تیپ مردهایی که هنوز به شکلی سنتی به امور خانواده نگاه می کنند به راحتی میسر نبود. جالب بود که در پیاده رویمان حاضر نبود دخترش کمی دورتر از ما گام بردارد و نگران خلوتی محیط و دوری او از ما بود. با همه این احوال، تصمیم داشتند که بعد از اتمام مدرسه دخترشان به ایران بیایند و بعد از تابستان به تورنتو بارگردند. متقاعد شده بودند که فرصت کاری در تورنتو برایشان بیشتر از ونکوور است و دیگر نمی توانند بمانند و برای زندگی در یک شهر گرمتر و زیباتر، از جیب، آنهم با ریال تبدیل شده به دلار هزینه کنند. کمی سعی کردم تصویر ذهنی آنها را برای اینکه نپندارند در تورنتو هم به فاصله کمی می توانند کار پیدا کنند عوض کنم ولی متوجه شدم که خودشان می دانند چه چیزی در تورنتو در انتظارشان است و آنها در ابتدا فقط در فکر کاری برای ادامه بقا، که آنهم فرصتش را در تورنتو بیشتر می دیدند، بودند. مه سیما زمانی که از ایران خارج می شد تصمیم به ادامه تحصیل در مقطع دکترا داشت ولی ظاهر محاسبات او در ونکوور درست از آب درنیامده بود. با این حال، هنوز با وجودی که او نیز دنبال کار های مشابه فروشندگی بود از اندیشه تحصیل غافل نشده بود. برعکس من، او درس خواندن را خیلی دوست داشت.
بعد از کمی پیاده روی به شهر و خانه برگشتیم. من از صبح کمی حبوبات گذاشته بودم که برای آن روز آش رشته درست کنم. ولی به دلیل عدم حضورمان در خانه موفق نشده بودیم. مه سیما پیشنهاد کرد که او آش بپزد و ما شب را برای دور هم بودن به خانه آنها برویم. ما هم از خداخواسته پذیرفتیم. یکی دو ساعت بعد در خانه مه سیما بودیم. همانطور که گفتم طی مسیر بین خانه مه سیما و مهتاب با پیاده روی کوتاهی ممکن بود. پنجره اتاق نشیمن خانه مهتاب مشرف به محوطه سبز و برکه ای بود ولی از داخل آپارتمان در حالت نشسته فقط بخشی از ساختمانهای بلند روبرو دیده می شد. پذیرایی خانه مه سیما پنجره ای بزرگ به سمت یک فضای سبز و مسطح نسبتا باز داشت و به همین دلیل فروشگاه وال مارت روبروی آن کمی دورتر به چشم می آمد.
گفتگوهای نیمه کاره روزمان را در خانه مه سیما از سر گرفتیم. ابتدا بحث حول و حوش زیبایی ها و نیز هوای بارانی و یا باران لطیف ونکوور بود. کمی بعد بحث ها جدی تر شد و سخن از کار و اشتغال به میان امد. شاید بیش از 4 سال از ورود مهتاب به کانادا می گذشت. تا یک سال و اندی یا در دوره های آموزشی نومهاجران شرکت کرده بود یا به کار داوطلبانه یا کارهای غیر تخصصی و غیر مرتبط برای امرار معاش اشتغال یافته بود. بعد یکی دو دوره آموزشی گذراند و فکر می کرد می تواند با مدرک آن دوره ها شرایط کاری خوبی داشته باشد. بازهم چندان موفقیت آمیز نبود و بعد از مدتی برای چند وقتی در یک شرکت به مدیریت یک آرشیتکت ایرانی، که او را از ایران می شناخت مشغول شده بود ولی این هم به هر دلیل، زیاد دوام نیافته بود. اخیرا به گفته خودش، مسئولیت بر پا کردن دفتر مهندسی شرکتی را، که در ایران در آن کار می کرد، در ونکوور و از سوی مدیر آن شرکت که در ایران بود و گاه به گاه به ونکوور می آمد، برعهده گرفته بود. ولی این هم در واقع هنوز کار نشده نبود. با همه اینها، او تمام قد از سیستم کار و مهاجرت در کانادا دفاع می کرد و استدلالش این بود که ما به عنوان ارشدهای رشته های خودمان، نباید در کانادا دنبال کار بگردیم که بعد هم از نیافتن آن ناامید شویم. کانادا ما را آورده است که ایده های نو ارائه دهیم و اصلا کارآفرینی کنیم. البته من موافق او نبودم چون کانادا می توانست از مهاجران کلاس بیزینس چنین انتظاری داشته باشد ولی مهاجر اسکیلد ورکر یا تخصصی تعریف خاصی داشت و قاعدتا برای پرکردن فرصت های شغلی کانادا به آن کشور مهاجرت می کرد آن هم بعد از کنترل سفت و سخت مدارک تحصیلی و تخصصی. مهتاب می گفت که یک سال است که او به  نتیجه رسیده نباید دنبال کار بگردد بلکه باید ایده دهد و از کمک های دولت در جهت اجرایی کردن این ایده ها استفاده کند. از سوی دیگر، همسر مه سیما اظهار تاسف می کرد از این که چرا به اندازه کافی با من صحبت نکرده که بیشتر بداند و درست تر و پخته تر تصمیم بگیرد. و من باور داشتم که اگر همه اطلاعات موجود کانادا را به کسانی که اندیشه مهاجرت با هدف بهبود شرایط زندگی دارند، بدهند کسی پذیرا نخواهد بود تا آن زمان که خود به کانادا بیاید و تجربه کند. بحث های آن شب خیلی خوشایند نبود. من نمی خواستم در دیدار دوباره دوستان، آن هم بعد از مدت ها، از اختلاف نظرهایمان حرف بزنیم. مدام سعی می کردم بحث را عوض کنم. اعتبار پاسپورت همسر مه سیما به اتمام رسیده بود و برای سفر به ایران، تمدید آن ضروری بود. موضوع خوبی برای صحبت به نظر می رسید. با توجه به بسته بودن سفارت، باید آن را به دفتر حافظ منافع ایران در واشنگتن ارسال می کردند و منتظر می ماندند. و این نگرانی را داشتند که مبادا پاسپورت جدید به موقع نرسد طوریکه آخرین مهلت بلیط برگشت آنها به ایران نگذشته باشد.
با دختر مه سیما کمی بازی کردیم و او برایمان پیانو نواخت. همسر مه سیما استعداد خوبی در موسیقی و صدا داشت و از استعداد خود در وجود دخترش مایه فراوانی گذاشته بود. آش آماده و میز غذا چیده شد. شام خوبی را در جمع گرم دوستانه میل کردیم. از نیمه شب گذشته بود. خانه مه سیما را ترک کردیم و به مجرد رسیدن به خانه مهتاب، به رختخواب هایمان مراجعه کردیم گرچه شبنم تا مدتی با موبایل خود مشغول اینترنت گردی بود. روز مقید و سلامتی بود گرچه به نظرم مهتاب خیلی خوشحال به نظر نمی رسید. هر چه بیشتر می گذشت بیشتر حس می کردم که مهتاب خوشحال نیست ولی مطمئن نبودم که احساسم درست است یا ناشی از سکوت و عدم تمایل مهتاب به حرف زدن است.

سفر نوروزی به کانادا (7)

واقعا نمی دانستم چگونه از صاحبخانه، که من او را تنها از طریق شبنم می شناختم،  ولی الان دوستی جدید به حساب می آمد، تشکر کنم. راحتی رفتار او کار خداحافظی را برایم آسان کرد. دختران او نیز که تا صبح همراه ما بیدار مانده بودند، به ویژه دختر بزرگ، ظاهرا از این خداحافظی خشنود نبودند.    

در آن ساعت صبح، 5:30، تا فرودگاه حدود 15دقیقه بیشتر نبود. با انعام 55 دلار پرداختیم و بعد از برداشتن چمدان هایمان وارد سالن فرودگاه شدیم. قبل از رفتن به فرودگاه، چک این کرده بودم ولی باید کارت های سوار شدن را در فرودگاه پرینت می کردیم. کار تحویل بار شبنم انجام شد و من می توانستم چمدان کوچکم را با خود به داخل هواپیما ببرم. در سالن انتظار سعی کردم با لپ تاپم به اینترنت فرودگاه وصل شوم که متاسفانه نشد ولی شبنم با تبلت خود به اینترنت وصل بود. اختلاف ساعت ترکیه و ونکوور و نیز ونکوور و تورنتو، آنقدر بود که تا زمان رسیدن ما به ونکوور، از روز آخر مجاز برای کنسل کردن بدون شارژ هتل در ترکیه، زمان زیادی باقی نمی ماند. ولی من بعد از چند بار سعی و موفق نبودن، بی توجه به این واقعیت، تصمیم گرفتم کار کنسل کردن هتل را در ونکوور انجام دهم.
بالاخره سوار هواپیما شدیم. ولی حدود ساعت و نیم در داخل هواپیما منتظر پرواز ماندیم. البته اینجا هم مثل ترکیش ایر هیچ توضیحی داده نشد و فقط یک بار کمی بعد از سوار شدن، بابت تاخیر کوتاه مدت پرواز عذرخواهی کردند که این تاخیر کوتاه مدت یه درازا کشید. پرواز در صورت به موقع بودن، حدود 4:45 طول می کشید که اکنون مدت آن از 6 ساعت هم فرا رفته بود. ولی در این پرواز، هیچ پذیرایی و سرویس اضافه ای ارائه نمی شد. این رسم معمول ایر کانادا بود که این پرواز را، مشابه پروازهای کوتاه مدت فرض می کرد و برای صرفه جویی در هزینه ها، کوچکترین سرویس پذیرایی ارائه نمی داد. البته نه این که هیچ سرویسی ارائه ندهد بلکه این سرویس ها در صورت درخواست مسافر و در ازای پرداخت پول میسر بود. و ما به عنوان مسافران چندباره ایر کانادا به این واقعیت اگاه بودیم. ولی کمی بعد از پرواز، شبنم سردش شد و تقاضای یک پتو کرد که مهماندار به او گفت واگذاری پتو در ازای پرداخت مبلغی امکان پذیر است. البته من متوجه نشدم که می خواستند پتو را بفروشند یا فقط در ازای استفاده از آن پول می خواستند. این مورد دیگر برای شبنم و من زیاد خوشایند نبود. من نگذاشتم شبنم پتو بگیرد و از او خواستم از کت من که در کابین وسایل بالای سرمان بود استفاده کند. من تقریبا دو سه شبی بیخوابی داشتم ولی باز هم نتوانستم در هواپیما بخوابم. شبنم نیمی از راه را خوابید. خوشبختانه بالاخره به ونکوور رسیدیم و پرواز بی آب و بی خواب و بی نان ما به انتها رسید.  
شبنم از من خواست که در سالن انتظار چمدان ها، پشت به در مستقبلین بایستم و خود دنبال دوستان که به استقبالمان آمده بودند رفت. دو دوست قدیمی من. هر دو با یک نام (که من اینجا برای تمایز قائل شدن بین آنها از نامهای متفاوت برای آنها استفاده می کنم). یکی از آنها، مهتاب، که چند ماهی از من و دیگری کوچکتر بود دوستی بود از  سال اول راهنمایی، و دیگری، مه سیما، که با من تقریبا همسن بود، از دوران دبیرستان. گرچه با مه سیما بیش از یک سال همکلاس نبودم ولی صمیمی ترین دوست من به شمار می رفت و به قول خودش رفیق گرمابه و گلستان بودیم. گرچه بعد از ازدواجش، روابطمان کمی محدودتر شد ولی تا پیش از آن، به دلیل روابط گسترده و زمان زیادی که با هم می گذراندیم بسیاری از مردم ما را خواهر می دانستند. شبنم و برخی دیگر از دوستان من، از طریق من با این دو دوست آشنا شده بودند و الان گروه دوستانه بزرگتری را تشکیل می دادیم.
شبنم ابتدا با مهتاب برگشت. مهتاب با دیدن من شوکه شد و هر دو بسیار خوشحال از این دیدار غیر منتظره، یکدیگر را در آغوش گرفتیم. اشکم درآمد. آخرین باری که او را دیده بود عید سال 90 بود که به دلیل فوت پدرش به ایران آمده بود. او الان چهار سالی بود که به همراه همسر و دو پسرش به به کانادا رفته بود. همسر و فرزندانش در این فاصله به ایران نیامده بودند.
شبنم از فرصت دید و بازدید پرهیجان من و مهتاب استفاده کرد و به دنبال مه سیما رفت. کمی بعد، شبنم با مه سیما نزد ما آمد و این بار نیز همان صحنه تکرار شد و ما هر دو از شدت شوق و خوشحالی گریستیم. البته مه سیما دلیل دیگری نیز برای بروز احساساتش داشت. مه سیما و همسر و دخترش 10 ماهی بود که لند کرده بودند و در ونکوور زندگی می کردند. در این فاصله غیبت 10 ماهه او از ایران، پدر بیمارش که می پنداشت او برای ادامه تحصیل از ایران خارج شده، فوت کرده بود. همان زمان، با مه سیما تلفنی حرف زدم و در مراسم پدرش شرکت کردم. فکر می کنم برایش پیام آور و یادآور خاطرات خوب او بودم. با این حال، شاید ابراز احساسات ما در ونکوور کمی غریب می نمود. مهتاب می گفت: "الان همه فکر می می کنند که تو  از زندان آزاد شده ای".
مهتاب و مه سیما، از شبنم به دلیل این اقدام و به ویِژه سورپرایز بسیار خوب (از نظر آنها) تشکر کردند. بالاخره چمدان شبنم آمد و ما چهار دوست خوشحال و خندان از فرودگاه خارج شدیم. البته قبل از خروج، با چمدانهایمان کلی عکس گرفتیم. هوای ونکوور آفتابی بود. هم آن روز و هم در دوسه روز دیگر که هوای ونکوور آفتابی بود، همه مدام از خوبی آب و هوای این شهر سخن می گفتند و به ما می گفتند خوش شانس بوده ایم که با ورودمان به شهر، بارندگی طولانی و مستمر در آن قطع شده است. هر چه بود، برای ما که از تورنتوی سرد نیمه زمستانی به آن شهر سفر کرده بودیم خوشایند بود. مهتاب ماشین داشت و برای برداشتنش به پارکینگ فرودگاه رفتیم. قبلا در زمان اقامتم در کانادا، یک بار دیگر در یک تابستان به این شهر سفر کرده بودم. در آن زمان، مهتاب تازه به کانادا آمده بود و البته من دوستان دیگری نیز در این شهر داشتم. در آن سفر، از حدود یک هفته ای که در این شهر بودم، آسمان تقریبا 5 روز تمام بارید. البته برخی از مهاجران دوست و آشنا نظرشان این بود که باران های ونکوور لطیف  است و انسان را خیس نمی کند. گرچه من خیس شدم!
من در هواپیما به شبنم گفته بودم که احساس گرسنگی می کنم و به همین دلیل، پیشنهاد مهتاب برای رفتن به یک رستوران  را با کمال میل پذیرفتیم. و البته باز هم به پیشنهاد من، به پیتزا هاتی در ونکوور رفتیم. ناهار آن روز، یکی از بهترین ناهارهای همه دوران اقامتم در کانادا بود. انواع و اقسام شوخی های رایج یک گروه فرهیخته زنانه را به کار گرفتیم و کلی خندیدیم و بعد از ناهار، راهی خانه مهتاب شدیم. مهتاب که معمولا کم حرف می زد، از هر 10 سخنی که بر زبان می آورد، 8 تای آن در وصف ونکوور بود. آنها نظر مرا نسبت به کانادا و مهاجرت می دانستند و همه با هم این موضوع را دستمایه شوخی قرار داده بودیم. اینطور راحت تر بودم، ولی هم من و هم آنها در قالب شوخی حرفهایمان را می زدیم. مه سیما تا حد زیادی در مورد اصول حرفهایم با من موافق بود و می گفت این زیبایی ها و حتی بیشتر آن، زمانی خوشایند است که زندگی معمولی و راه معقولی برای امرار معاش داشته باشی. ولی برخورد و حرف های مهتاب متفاوت بود.
مهتاب یک ارشیتکت بسیار موفق و پر سابقه در ایران بود که در یکی از مهندسین مشاور بین المللی  دایران، مدیر بود و به کارش خیلی مسلط بود. سالها پیش با همسرش که او نیز آرشیتکت، ولی نه به پرکاری او بود، ازدواج کرده بود. هر دو از یک دانشگاه بسیار معتبر، در دو زمان متفاوت فارغ التحصیل شده بودند. سرمایه همسر مهتاب بیشتر و کارکردش کمتر از مهتاب بود. هر دو آرام و ساکت بودند و معمولا به زور به حرف می آمدند. پسر اول آنها بسیار باهوش و حتی خاص بود. دومی نیز که زمان آمدن به کانادا حدود 10 سال داشت از کودکان باهوش به شمار می رفت ولی هوش اجتماعی او بیشتر از برادر بزرگترش به چشم می آمد. پیش از آمدن به کانادا، می دانستیم که مهتاب از چند ماه پیش جدا از همسرش زندگی می کند و منتظر مراحل قانونی جدایی رسمی شان هستند. شاید به همین دلیل محل استقرار ما خانه مهتاب بود. ولی پسرها با او زندگی می کردند.
مه سیما فوق لیسانس مدیریت محیط زیست داشت و پستی مدیریتی در یکی از سازمانهای دولتی مرتبط در این زمینه داشت. همسرش مهندس مکانیک دارای رتبه بود و شرایط متوسط و قابل قبولی را از نظر کاری و اقتصادی در ایران دارا بودند. مهتاب و مه سیما هر دو خانه هایشان را در زمان ترک ایران اجاره داده و در ونکوور دو آپارتمان اجاره ای در یک مجتمع نزدیک به یکدیگر داشتند. این همجواری، کار ما را که می خواستیم زمانمان را با هر دو بگذرانیم آسانتر می کرد.
بعد از صرف ناهار راهی خانه شدیم. میزان چای خونمان افت کرده بود و با نوشیدن یکی دو جای داغ، به حالت عادی برگشتیم. گرچه آثار بیخوابی هم در من و هم در شبنم هویدا بود با این تفاوت که شبنم اراده می کرد و می خوابید ولی برای من به این آسانی میسر نبود. مه سیما یکی دو ساعتی با ما ماند و واقعا دلش نمی خواست برود. با حضور او هیجان و گرمای جمعمان بیشتر بود. ولی توسط اهالی خانه احضار شده بود و باید می رفت.
مهتاب قبلا گفته بود که به مناسبت نوروز، آن شب به یک مهمانی دعوت دارد و از ما هم خواسته بود او را در این مهمانی همراهی کنیم. خانواده خاله مهتاب که همسن ما بود نیز حدود 20 سالی بود در کانادا زندگی می کردند. من دوست داشتم برای دیدن خاله او هم که شده در این مهمانی شرکت کنم ولی واقعا خسته بودم و از همان ابتدا گفتم که بعید می دانم بتوانم شرکت کنم. شبنم عاشق مهمانی، رفت بخوابد که با رفع خستگی بتواند برای مهمانی شب آماده شود. من از این فرصت استفاده کردم و گپ مختصری با مهتاب زدم ولی احساس کردم تمایل زیادی به صحبت در مورد زندگیش و جداییش ندارد. او گفت که از صحبت در این مورد خسته است. ولی در موارد دیگر نیز گویی انرژی برای یک مکالمه طولانی نداشت. حالتش براین ناآشنا نبود ولی فکر می کنم از همیشه کم حرف تر شده بود. احساس می کردم تمام وجودش سعی در حفظ یک فاصله با هر آنچه در اطراف اوست دارد. من او را خوب می شناختم. وقتی احساسش خوب نبود کم گویی اش افزون می شد. با درک این وضعیت، سعی کردم از در و دیوار و آب و هوا حرف بزنم و سکوت را بشکنم. سخت بود. ادامه ندادم. یادم افتاد که باید هتل ترکیه را کنسل کنم. سریعا این کار را کردم و پیام کنسل شدن رزرواسیون هتل را دریافت کردم. در این پیام همچنین گفته شده بود کردیت من 134 یورو، به اندازه یک شب اقامت هتل، شارژشده است و این همه ناشی از این بود که هتل را با 3-4 ساعت تاخیر کنسل کرده بودم. هزینه های این سفر مدام افزایش می یافت. یک بار دیگر بلیط ونکوور به تورنتو را، به امید اینکه بهای آن کاهش یافته باشد، چک کردم ولی متاسفانه کماکان همان 436 دلار بود. باز هم بلیط را نخریدم و با خود گفتم در لحظات آخر، بلیط ارزان می شود.
کم کم احساس سنگینی در چشمانم می کردم و به مهتاب گفتم حالا که احساسش می کنم بهتر است کمی بیخوابیم را جبران کنم. به او گفتم زود بیدار می شوم و او را در خریدی که مد نظرش بود همراهی می کنم. پسرها خانه نبودند. روی کاناپه نشیمن، زیر پتو دراز کشیدم. ظاهرا خیلی سریع خوابم برده بود. آنقدر بدخوابم که وقتی چنین اتفاقی برایم می افتد از خوشحالی خوب خوابیدن، ذوق می کنم. نفهمیدم چگونه گذشت. چشمانم را که باز کردم مهتاب و شبنم را نشسته در کاناپه روبرو دیدم که به من زل زده و می خندیدند. هوا تاریک شده بود. آنها این بار از خوش خوابی من و این که با وجود سعی زیاد آنها، خیلی سخت از خواب بیدار شده بودم می گفتند. ولی هنوز چشمانم  باز نمی شد. از آن رخدادهای نادری که در عمر من کمتر حادث شده است. آنها به اصرار از من می خواستند که در مهمانی همراهیشان کنم. ولی واقعا نمی توانستم و حتی توان حرف زدن و متقاعد کردنشان را نیز نداشتم. به هر زحمت و زور و ضربی که بود از آنها خواستم بروند و مرا با خواب خوشم تنها بگذارند. از این فرصت ها کمتر عایدم می شد. نمی دانم قبل یا بعد از ترک خانه توسط آنها، دوباره خوابم برده بود.
باز هم با سر و صدای مهتاب و شبنم بیدار شدم. زمان از نیمه شب گذشته و آنها از مهمانی باز آمده بودند. این بار می تواستم بنشینم و با آنها گفتگو کنم. از مهمانی گفتند و مهتاب گفت که خاله اش دوست داشته مرا ببیند و من هم همین تمایل را داشتم ولی نشد. دیروقت بود و بالاخره، من و شبنم سهمیه تشک و لحافمان را، که طاهرا مهتاب همان بعدازظهر خریداری کرده بود، دریافت کرده و هریک در گوشه ای از نشیمن خانه خوابیدیم. پسرها به خانه آمده و در اتاقشان خوابیده بودند. 

سفر نوروزی به کانادا (6)

صبح نه چندان زود از خواب بیدار شدیم چون باز هم تا نزدیک صبح بیدار ماندیم. تا بجنبیم و دوش و صبحانه و لباس و آرایش (دیگران) و خلاصه خروج از خانه، ساعت شد حدود یک بعداز ظهر. یکی دو تا تلفن هم از دوستان تورنتویی که هنوز موفق به دیدارشان نشده بودم داشتم. می خواستند قراری برای یکشنبه با آنها بگذارم که مقدور نبود چون من شنبه صبح زود عازم ونکوور بودم. زوجی از اروپای شرقی از دوستان بسیار خوب من بودند که یکی از آنها به عنوان مهندس تایید شده، مدارکم مورد نیاز شهروندیم را امضا کرد و یکی دیگر داوطلبانه مرا در مراسم اعطای شهروندی همراهی کرد. زمانی که با خبر شدند برای تعطیلات به تورنتو می روم می خواستند برایم یک مهمانی بگیرند که به دلیل کوتاهی سفر عذر خواستم. جدا از دوستان ایرانی، بهترین دوستان من در کانادا از مهاجران اروپای شرقی بودند. هنوز می توانستم امید به دیدارشان داشته باشم چون یک روز پیش از سفرم به ایران، از ونکوور به تورنتو بازمی گشتم. شاید می شد فرصت دیداری کوتاه فراهم کرد. زیبا مرتب زنگ می زد و هر چه از دهانش در می آمد نثارمان می کرد. منتظرمان بود و ما همچنان آنجا نبودیم. با یک پیش فرض نادرست، مبنی بر اینکه شبنم می خواهد روز آخر بودنش در تورنتو را با دوستان و میزبانش بگذراند او را به گولف دعوت نکردم ولی بعد از ظهر در تماس تلفنی با او متوجه شدم که بدش هم نمی آمده است همراهمان شود. بسیار متاسف شدم ولی خیلی دیر شده بود.

طی مسیر تورنتو به گولف بیش از حد پیش بینی شده طول کشید. با این که من به واسطه کارم، در یافتن آدرس و نقشه خوانی نسبتا مهارت دارم رهیاب یا جی پی اس تلفن همراه خواهر ثریا در دست او بود و نمی توانستم به خوبی، ثریا را راهنمایی کنم. البته یک دلیل هم این بود که مسیر سر راست را نرفتیم چون در بزرگراه 401 ترافیک بسیار فشرده و سرعت خیلی کم بود. یاد دوران اقامتم در تورنتو افتادم. گاهی اوقات که یکی از دوستان با اتومبیلش به دنبال من می آمد و با هم سر کار می رفتیم. آن زمان ما در ساختمان دیگری از شرکت در می سی ساگا، شهری اقماری در اطراف تورنتو، مستقر بودیم. یکی از مسیرهای بزرگراهی ممکن بزرگراه 401 و دیگری بزرگراه عوارضی 407 بود. دوست بی تحمل و دست و دلباز من که طافت ترافیک 401 را نداشت از بزرگراه پولی 407 استفاده می کرد ولی هر چند وقت یک بار که هزینه نسبتا زیادی را برای استفاده مداوم از این بزرگراه می پرداخت، تصمیم می گرفت دیگر از 401 استفاده کند. ولی باز به زودی تصمیمش عوض می شد و دوباره آش همان آش بود و کاسه همان کاسه.

بالاخره ساعت حدود 3 بعد از ظهر بود که به گولف و خانه میزبان رسیدیم. گولف شهری کوچک و نسبتا قدیمی و شاید بیشتر دانشگاهی است. از آن شهرها که به دلیل جمعیت کم آن ترافیک ندارد و در عوض آرامش دارد ولی معمولا برای کسانی که به زندگی در شهرهای بزرگ عادت دارند کسالت بار است. با این حال، برای ما که قصد دیدار دوستانمان را داشتیم این بعد شهر کم اهمیت بود. قبلا هم دو سه بار به گولف رفته بودیم و همه آثار دیدنی آن که بیشتر در چند کلیسای قدیمی مرکز شهر و اثر باقیمانده از راه آهن قدیمی این شهر بود دیده بودم. این بار فقط می خواستم دوستان قدیمی را ملاقات کنم. علاوه بر زیبا، دوست دیگری به نام ژینوس در گولف داشتم که پیشاپیش پیغام و پسغام های فراوانی داده بود و برای ناهار دعوتمان کرده بود. ولی چون ما فقط یک بار می توانستیم ناهار بخوریم و آن یک بار هم در خانه زیبا بود عذر خواستم. با این حال، خیلی دوست داشتم که او را بببینم. امیدوار بودم فرصتی برای دیدارش بیابم.
با دیدن زیبا متوجه شدم که دلم برای او بیش از آنچه می پنداشتم تنگ شده است. خانه زیبا یک خانه قدیمی سه خوابه در شهر گولف بود که قبل از نقل مکان به آن شهر، اجاره کرده بودند. موضوع جالب و طنزآمیز خانه زیبا، سرویس بهداشتی (حمام و توالت) آن بود که یک پنجره تمام قد به حیاط پشتی داشت که آن را بسیار با صفا کرده بود ولی ایده پنچره تمام قد برای توالت در یک خانه کاملا معمولی در شهر، کمی عجیب و غریب بود. راه ورود به خانه زیبا از آشپزخانه می گذشت به همین دلیل من و ثریا که هر دو شکمو بودیم و نیز رقیب عشقی در آش و غذاهای آبکی، ابتدا وضعیت غذایی خانه میزبان را چک کردیم. زیبا با توجه به علاقه وافر من و ثریا به آش، دو نوع آش مشهور خودش یعنی شل قلمکار و نیز آش ماست جنوبی ها را از قبل پخته بود. آش ماست های او بسیار خوب بود و من قبلا بارها به او توصیه کرده بودم که با اجاره دکه ای به پخت و ارائه آش ماست و دیگر آش و سوپ های خوشمزه اش در زمستان های سرد و طولانی تورنتو بپردازد. من و ثریا تقریبا قبل از پذیرایی رسمی ناهار، کلک این دو آش را کندیم و البته ثریا برای خانه نیز سهمی گرفت. غذای دیگر زیبا نیز پلو میگوی جنوبی بود. دستپخت زیبا بسیار خوب بود و در زمان بسیار کوتاهی با خونسردی و به قول من دل گندگی تمام می توانست چندین غذای بسیار خوب و خوشمزه فراهم کند. گاهی برای مهمانی شام، تازه ساعت 5 یا 6 بعد از ظهر به خرید مواد غذایی می رفت و من که بسیار بیشتر از او استرس و نگرانی داشتم خیلی زود با کمال تعجب در می یافتم که در زمان مقرر تمام غذاهای او روی میز آماده سرو است. او معجزه می کرد و شاید رمز موفقیتش همین خونسردی او و عدم توجهش به بخش های دیگر مثل ظرفشویی بود که خودش هم به آن اقرار داشت.
در کنار هم ناهار دیرهنگام ولی دلپذیری خوردیم. به دلیل پرخوری زیاد تصمیم به پیاده روی بعد از ناهار گرفتیم. لباس من مناسب پیاده روی نبود و به همین دلیل از زیبا خواستم که یک شلوار راحت برای پیاده روی به من بدهد. گزینه های گوناگونی ارائه داد که یکی از آنها یک شلوار تنگ گلدار بود و حداقل برای من خیلی خنده دار به نظر می آمد. از آنجا که در مود خنده و مسخره بازی بودم همان را انتخاب کردم که کلی با آن خندیدیم و عکس گرفتیم به طوری که در عکس های آن روزمان، نیش همه مان تا بناگوش باز است. در اطراف خانه زیبا جنگل نسبتا کوچکی بود که برای پیاده روی به آن سمت رفتیم. البته با کاپشن های کاملا زمستانی. هوا سرد بود و برف ها هنوز آب نشده بود. به همین دلیل راه رفتن زیاد آسان نبود و حتی بعضی جاها هم که برف زودتر آب شده بود گل و شل زیاد، پیاده روی را مشکل تر می ساخت. ولی ما با پشتکار زیاد همه مسیر را طی کردیم و یکی دو ساعتی بیرون خانه بودیم. خیلی خوش گذشت. زیبا علاوه بر دستپخت خوب، خوش صحبت و پر انرژی نیز هست و همین مصاحبت او را دلنشین می کند به ویزه اگر اصلا به نیت مصاحبت او، یک مسیر دو ساعته را طی کرده باشی. زیبا می گفت که از وقتی به گولف آمده تازه طعم زندگی را چشیده و زندگیش ارامش یافته است. از شهرهای دیگر کانادا که تا آن تاریخ دیده بود، خاطرات و دل خوشی نداشت. احساس می کردم خوشحال تر و پرانرژی تر از قبل است و می فهمیدم که حالش با همیشه فرق می کند. آن روز، ثریا هم دست کمی از زیبا در انرژی و حرارت و هیجان نداشت و حتی من نیز، که متاسفانه بهره زیادی از شوخی و طنازی نبرده ام، کاملا پرانرژی بودم و حتی در مواردی من آنها را سر ذوق می آوردم. بعد از ظهر خوبی بود و خیلی خوش گذشت.  
من دوست دیگری نیز در گولف داشتم. ژینوس، دوستی که چند سال پیش از فرانسه به کانادا آمده بود. من قبلا در سفری به فرانسه، در خانه یکی از دوستان مشترک او را دیده بودم. زمانی که کار مهاجرت آنها به کانادا درست شد آن دوست مشترک از من خواست که راهنمایی های لازم را به انها ارائه بدهم و به قولی هوای آنها را داشته باشم. همسر ژینوس، که از یکی از شهرهای آذری نشین ایران بود، در آن زمان در فرانسه مشغول تحصیل در مقطع دکترای مهندسی عمران بود. در همان زمان، اقدام به مهاجرت به کانادا کرده بود. ژینوس هم از یکی از شهرهای خطه مازندران بود و دندانپزشک بود. بعد از فارغ التحصیلی، بیش از یکی دو سال در ایران نبود که در همان زمان هم در درمانگاهی به کار خودش اشتغال داشت. بعد به واسطه تحصیل همسرش با او به فرانسه رفته بود و بالاخره با هم به کانادا آمده بودند. همسرش بعد از 5-6 ماه یک کار تحقیقاتی نسبتا کم درآمد در یکی از دانشگاههای یکی از شهرهای اطراف تورنتو پیدا کرده بود ولی بعد از یکسال و اندی، به یک کار بهتر در یکی از شرکت های مهندسی مشاور اشتغال یافته بود. قصه ژینوس اما متفاوت بود. ژینوس، دختری که صفاتش تنها به زیبایی و شیرینی و هنرمندی و دلنشینی او خلاصه نمی شد و پشتکارش بیش از همه اینها مثال زدنی بود. حدود 3-4 سال تمام، زمانش را به درس خواندن بی وقفه تخصیص داد. از روزهای هفته فقط یکشنبه ها را آزاد گذاشته بود. باقی روزهای هفته یا در کتابخانه مشغول درس خواندن بود یا در کلاس های آمادگی آرمون پزشکی که در پیش داشت شرکت می کرد. رشته های پزشکی و پیراپزشکی برای دریافت اجازه کار در کانادا مجبور به گذراندن و پاس کردن آزمون هایی خاص هستند که بعد از آن نیز بسته به رشته شان باید به تحصیل مجدد و انترنی بپردازند تا بتوانند با عنوان مشابه در کانادا شاغل شوند البته ظاهرا بر طبق شنیده های من، در صورت گذشتن از این خان ها، و پزشک رسمی کانادا شدن، نانشان در روغن است. زینوس ما نیز بعد از 3 یا چهار بار امتحان، سال گذشته، آزمون مذکور را با موفقیت پشت سر گذاشت و در دانشگاه یو بی سی پذیرفته شد. بنابراین نقل و انتقال دیگری در پیش بود. به دلیل تشابه شرایط خانواده زیبا و ژینوس، و اقامت آنها در یک شهر، این دو خانواده که از طریق من با هم آشنا شده بودند، روابط بسیار نزدیک و تنگاتنگی پیدا کرده بودند.
گروه راه پیمایی 4 نفره ما، که به خانه زیبا بازگشته بودیم، در مورد اینکه ما برای دیدن ژینوس برویم با آنها بیایند کمی اختلاف نظر داشتیم. ولی خود ژینوس تماس گرفت و ترجیح او نیز این بود که ما به نزد آنها برویم. نظر او، تصمیم را برای ما آسان تر کرد. زیبا ماشین برداشت چون مسافت زیادتر از آن بود که با توجه به کوتاه بودن زمان، آن را پیاده طی کنیم. قرارمان این بود که فقط برای یک دیدار کوتاه آنجا باشیم ولی با دیدن روی باز میزبان، همه جازدیم به وِیژه زمانی که فهمیدیم ژینوس تدارک شام دیده است. گرمی رفتار و حسن خلق ژینوس و شوخ طبعی دل انگیز همسرش خداحافظی را سخت می کرد. ژینوس، البته، طبق معمول ایرانی های دور از وطن، نگران اوضاع ایران بود. بخشی از گفتگوهای ما هم در خانه ژینوس و هم در خانه زیبا همانطور که انتظار می رفت در مورد ایران و ایرانی های داخل بود. گرچه خانواده زیبا و ژینوس تماس مستمری با ایران داشتند و علاقمندانه اخبار نسبتا واقع گرایانه ایران را دنبال می کردند و گفتگو در مورد ایران با آنها خیلی دشوار نبود.
باز هم ما اصرار بر برگشتن به خانه زیبا و ترک گولف داشتیم ولی ژینوس که ظاهرا علاوه بر دست داشتن در امور پزشکی، روانشناسی هم می دانست، میز غذا را به سرعت چید و پس از اتمام کارش گفت: هر طور که دوست دارید! و اینطور شد که ما متوجه شدیم چه را دوست داریم. دختر شمالی زرنگ و با سلیقه غذاهای شمالی بسیار خوشمزه ای فراهم کرده و میز رنگینی چیده بود. شاید همین است که کانادا را چند فرهنگه می نامند. گرچه تبادل فرهنگی بین جوامع مختلف (ملیت های مختلف) کمتر صورت می گیرد و هر جامعه ای بیشتر در داخل خود ارتباطاتش را گسترش می دهد و روابط جوامع مختلف با یکدیگر بیشتر کاری و مالی و اداری و بیرون از حریم های خصوصی اعضای این جوامع است، ولی در یک جامعه یا یک ملیت به خودی خود، تا دلت بخواهد تبادل فرهنگ وجود دارد. ما چند ساعت قبل، در سرزمین های دور و شمالی ترین نقطه کره زمین، مزه غذاهای آشپزخانه جنوب ایران را چشیدیم و حالا میزی فراهم آمده از یک آشپزخانه در مناطق شمالی ایران در جلوی ما چیده شده بود. و هر دوی اینها در خانه های شخصی مردم گرم و مهمان نواز جنوب و شمال ایران بود نه در رستوران! این یعنی معجزه. تازه ژینوس با استفاده از نودل چینی، فالوده شیرازی خوش طعمی هم به عنوان دسر درست کرده بود و با خواهش و التماس ما، این دیگر هم حسن ختام هنرمندی های غذایی ژینوس شد.
صحبتمان گل انداخته بود و دل کندن میسر نبود. ژینوس در تدارک رفتن به ونکوور بود. باید می رفت. آپارتمانی در کمپ دانشگاه با 1300 دلار اجاره کرده بود و می گفت بهای اجاره همین آپارتمان در شهر 2000 دلار بوده و به همین دلیل به اقامت در کمپ رضایت داده بود. همسر ژینوس در گولف می ماند تا زمانی که بتواند کاری در ونکوور پیدا کند و به ژینوس و فرزندش بپیوندد. کلی سربه سر آقای دکتر و زندگی مجردیش گذاشتیم و او هم که در شوخ طبعی رودست نداشت کم نمی آورد. حسابی خوش می گذشت ولی چاره ای جز رفتن نبود. زمان به سرعت می گذشت و ما راه بازگشت تا تورنتو را در پیش داشتیم. بالاخره با سختی با ژینوس و خانواده اش خداحافظی کردیم و آنجا را به مقصد خانه زیبا ترک کردیم. نزدیک به نیمه شب بود و من قرار بود بعد از برداشتن وسایل و چمدان کوچکم، از خانه ثریا به خانه میزبان شبنم بروم که از آنجا صبح زود راهی فرودگاه شویم. بنابراین هنوز کلی کار در پیش بود.
با توجه به اینکه زیبا و خانواده اش سفر به ایران را در پیش داشتند خداحافظی از آنها  کمی آسان تر بود. بالاخره من و ثریا و خواهرش راهی تورنتو شدیم. این بار مسافت کوتاهتر و خلوت بود. با رسیدن به خانه ثریا، سریع وسایلم را از خانه برداشتم و با ثریا و خواهرش به سمت خانه میزبان شبنم رفتیم. البته من چند بار با شبنم چک کردم و به او گفتم که خیلی دیر شده و خودم صبح در فرودگاه به او ملحق می شوم. ولی علاوه بر انکار شبنم، از آن سوی خط صدای میزبان او، خانم دکتر، را می شنیدم که می گفت ما بیداریم و اصلا منتظر شما هستیم. یادم بود که به دختر آنها قول داده بودم که باز هم برای دیدنش به خانه شان برویم.
شبنم می گفت که باید تا صبح بیدار بمانیم که به موقع به فرودگاه برسیم. خودروی پلیس در جلوی در خانه همسایه مجاور میزبان شبنم پارک شده بود و در خانه آنها باز بود. بخشی از فضا نوار کشی شده بود. ما نفهمیدیم چه اتفاقی افتاده ولی می توانستیم حدس هایی بزنیم. باز هم میزبان شبنم علاوه بر من، با دعوت گرمش ثریا و خواهرش را به داخل فراخواند و اصرار به صرف چای نیمه شبانه در کنار خودشان کرد. ساعت حدود 2 نیمه شب بود. ولی همه نشسته بودند و فهمیدم که واقعا منتظر ما بودند. گفتگوهایمان باز بیشتر حول و حوش دختر بزرگ و ناراضی خانواده گذشت. ثریا، بی خبر از اینکه قاعدتا مادر این دختر ناراضی ترجیح می دهد همه با او از مزایا و محاسن کانادا بگویند و او را ترغیب به ماندن کنند، از مشکلات زندگی در کانادا نیز می گفت و همین توجه دختر ناراضی را جلب کرده و او را بر سر ذوق آورده بود. متوجه گذشت سریع زمان نشدیم. ساعت نزدیک به 4 صبح بود که بالاخره چندمین اصرار ثریا و خواهرش به رفتن نتیجه داد و در جلوی در با آنها خداحافظی کردیم. دیگر اثری از ماشین پلیس نبود.
این بار خود خانم دکتر و شبنم به من پیشنهاد کردند که اگر دوست دارم خانه آنها را ببینم. و من که به عنوان یک مهندس عمران واقعا به دیدن طراحی خانه های نو علاقمندم از این پیشنهاد استقبال کردم و بازدید کوتاهی از خانه انجام دادم. خانه باشکوهی بود. به شوخی گفتم باز هم به پول ایرانی. البته بخش عمده ای از پول خانه هایی که در کانادا خریداری می شوند وام بانکی است ولی همان پیش پرداخت خانه ای به این بزرگی، نیز رقم بزرگی است. از عهده هر کس بر نمی آید ولی خدا را شکر خانم و آقای دکتر شرایط کاری و مالی خوبی داشتند.
به زمان رفتن به فرودگاه نزدیک می شدیم. دیر یادم افتاد که باید رزرو هتل خود و مریم در استانبول را، که در ابتدای سفرمان انجام داده بودیم به امید اینکه پروازمان از تورنتو را به جلو بیندازیم  و دو سه روز در استانبول بمانیم، را کنسل کنم. زمانی برای این کار باقی نمانده بود. آن روز آخرین مهلت کنسل کردن هتل بدون شارژ بود. با خود گفتم این کار را در فرودگاه انجام  می دهم. میزبانمان یک صبحانه مفصل برایمان درست کرد و ما را به سر میز صبحانه فرا خواند. و بعد از صبحانه، کم کم جمع و جور کردیم و آماده و منتظر رسیدن تاکسی فرودگاه شدیم.

سفر نوروزي به كانادا (5)

برنامه سفر آمريكاي مريم با خانواده فريده روز پنح شنبه بود. قرارش با فريده اين بود كه او پس از اتمام شيفت شب كاريش، هنگام رفتن به خانه، به دنبال مريم بيايد و او را نيز با خود ببرد. ثريا نيز گفته بود كه آن روز زودتر از معمول به خانه مي آيد كه با هم به شهر كوچك گولف كه در فاصله يك ساعت و نيم از شهر تورنتو واقع شده برويم. يكي ديگر از دوستان قديمي من و نيز ثريا به همراه همسر و فرزندش در اين شهر زندگي مي كرد. پيش از آمدن فريده، من و مريم باز هم در مورد ونكوور صحبت كرديم. او اين بار كمي ملايم تر از قبل با قضيه برخورد كرد و به من گفت اگر دوست داري به ونكوور بروي برو. شايد من هم بعد از برگشتم از امريكا منتظرت ماندم. ولي من احساس اطمينان صد در صد نداشتم كه او اين كار را مي كند و فكر مي كردم براي راضي كردن من به سفر ونكوور اين حرف را مي زند. حدود ساعت 11 فريده زنگ زد و از مريم خواست آماده باشد كه به همراه او برود. خواهر ثريا نيز بعد از يك تماس تلفني با او، به من گفت كه ثريا گفته بهتر است فردا براي ديدن دوستمان به گولف برويم چون او نمي تواند زود از سركار بيايد و شب هنگام نيز با خستگي رانندگي كردن برايش سخت است. البته اين را به شكل سوالي با من چك كرد و من هم با توجه به اينكه مي دانستم كار ديگري نمي توان كرد موافقت كردم. كمي بعد خواهر ثريا نيز براي شركت در يك كلاس از خانه بيرون رفت. با رفتن مريم  و خواهر ثريا، باز هم من و دوست ثريا در خانه تنها مانديم. فرصتي براي گفتگوي دو نفره ما فراهم شده بود. نقطه نظرهايش در مورد كانادا و شرايط زندگي در آن برايم جالب بود. او هم مانند من بيشتر از خود كانادا از برخوردهاي دوگانه مردم با شرايط زندگي در ايران و كانادا و برخي توجيهات بي منطق آنها از مسائلي كه در كانادا رخ مي دهد مي ناليد. مثال هاي واقعي زد كه من نيز از آنها خبر نداشتم. البته مربوط به زماني بود كه او براي اولين بار در كانادا زندگي مي كرد. از اين كه كار دوماهه اش حدود 6 ماه به درازا كشيده بود و هنوز هم هيچ خبر قابل قبولي دريافت نكرده بود خوشحال نبود. بعد از ظهر او نيز خانه را ترك كرد. با دوستي قرار داشت.  

موبايل ثريا كماكان دست من بود. با نسترن صحبت كردم و اطلاعات لازم براي پركردن فرم مالياتي ام را به او دادم تا طبق روال هر سال او زحمت اين كار را براي من بكشد. خيال داشتم با شبنم تماس بگيرم و قرار بگذارم كه اوقاتم را در خانه سپري نكنم. گرچه مراكز توريستي تورنتو مانند دهكده تاريخي آن كه به شكل سمبليك ساخته شده و بخش هايي از زندگي مردم كانادا را درسالها پيش از اين نشان مي دهد، يا جزيره كوچك و با مناظر طبيعي ديدني و جالب در جنوب تورنتو در درياچه انتاريو، كه رفتن به آن با يك فري (كشتي كوچك) امكان پذير است، به دليل فصل سرما بسته بود و امكان بازديد نداشت. من اين مراكز را بارها به مهمانانم كه به كانادا مي آمدند نشان دادم و خودم هم آنها را نقطه به نقطه به خاطر دارم ولي بازديد تكراري آنها به ويژه آن دهكده را به مال و بزرگراه گردي ترجيح مي دادم. شبنم بار قبل هم كه در كانادا بود به دليل بسته بودن آنها در ژانويه موفق به ديدارشان نشده بود. اين مراكز تقريبا 6-7 ماه از سال (شايد هم بيشتر) تعطيل است. به اين ترتيب فقط امكان گشتن درخيابانها و مالهاي شهر وجود داشت.

آن روز صبح مي خواستم كار نيمه كاره اي كه از تهران دستم بود به اتمام رسانده و ارسالش كنم و بعد با شبنم تماس بگيرم. بعد از اتمام كارم، متوجه شدم كه شارژ موبايل ثريا نيز تمام شده است و از آنجا كه تلفن ثابت نبود بايد هر طور شده شارژر موبايل را در خانه پيدا مي كردم. يك عمليات جستجوي گسترده انجام داده و هر جا را كه به نظرم مي رسيد گشتم ولي شارژر يافت نشد. به اين ترتيب من قطع الارتباط شدم. ولي هنوز به اينترنت دسترسي داشتم. براي ثريا پيغام گذاشتم در حالي كه مي دانستم احتمال مراجعه به اينترنت و دريافت پيامم توسط او بسيار ناچيز است. براي دوستم در گولف و نيز شبنم هم پيام گذاشتم كه آنها نيز ظاهرا خيلي دير پيام مرا دريافت كرده بودند. با توجه به پيشنهاد قبلي دوستم در گولف مبني بر اينكه خودش به دنبالم بيايد او را در جريان گذاشتم كه آن روز نمي توانيم با ثريا به ديدنشان برويم بنابراين اگر امكانش را دارد و مي خواهد، مي تواند به تورنتو بيايد كه با هم به شهرشان برگرديم و براي فرداي آن روز، يعني جمعه منتظر ثريا و خواهرش بمانيم. به هر حال اين تماس هاي تلگرافي – اينترنتي از جزيره قطع الارتباط من يعني آپارتمان ثريا كاملا بي نتيجه بود و من كماكان محبوس بودم. البته مي توانستم خودم بيرون بروم و قدم بزنم ولي حسم كاملا بد شده بود و انرژي لازم براي اين كار را نيز نداشتم. دنبال كتابي مي گشتم كه با آن وقتم را تا آمدن ثريا پركنم. چيزي نيافتم. در نتيجه با تنها سرگرمي باقيمانده يعني اينترنت مشغول شدم. پستي در وبلاگ ايرانيم  گذاشتم و از احساسم و تجربه آن چند روزم به طور مختصر نوشتم. زمان به كندي مي گذشت و همه سايت هاي خبري را نيز زير و رو كرده بودم. چيزي براي خواندن و ديدن باقي نمانده بود. تلويزيون هم كه يا فيلم هاي تكراري نشان مي داد كه آن هم هر ده پانزده دقيقه يك بار، بدون هيچ مقدمه يا اعلام قبلي، براي يك تبليغ تجاري قطع مي شد و يا برنامه هاي لايف شو مانند درست كردن خانه هاي قديمي و فروش آن يا آموزش آشپزي يا ... هيچيك از اين برنامه ها حداقل در آن شرايط به درد حال و روز من نمي خورد. فيلم به درد بخوري هم در خانه نبود كه با ديدنش خود را سرگرم كنم. فكري كردم و هر چه شمع در خانه ثريا بود را يافتم و روشن كردم. مي گويند روشن كردن شمع انرژي منفي را از بين مي برد. برق را خاموش كردم و همه خانه را با شمع مزين كردم. بالاخره ثريا و خواهرش به همراه دوستشان به خانه برگشتند. ثريا سر راه آنها را برداشته و با خود همراه كرده بود. آنها فكر مي كردند كه من فضا را رمانتيك كرده ام ولي قصد من فقط راندن انرژي هاي منفي و جاري كردن انرژي مثبت در خانه بود به شيوه اي كه در ايران نيز به كار مي گرفتم. با آمدن آنها به خانه حالم بهتر شد. ساعت از 9 شب گذشته بود و ديگر نمي شد برنامه خاصي داشت يا جايي رفت. به محض اينكه موضوع شارژ موبايل را تعريف كردم ثريا شارژر را كه درست جلوي چشمان من در پريزي زير كانتر آشپزخانه بود نشانم داد. بسيار متعجب شدم كه چطور با آن همه جستجو آن را نديده و نيافته ام. به هر حال كار از كار گذشته بود. موبايل ثريا را بعد از شارژ كردن روشن كردم. مريم در پيامي علاوه بر خداحافظي مجدد قبل از رفتن به آمريكا، به من توصيه اكيد كرده بود كه به ونكوور بروم. لحن او پيامش به گونه اي بود كه من را براي رفتن به ونكوور مصمم كرد و خوشحال شدم. نگران بليط رفت به ونكوور نبودم چون آن را با توفيق اجباري ناشي از اشتباهم داشتم ولي ساعتي بعد وقتي بليط برگشت از ونكوور را در سايت اير كانادا چك كردم متوجه شدم كه بهايش نسبت به روز قبل حدود 140 دلار زياد شده و از 301 دلار در روز قبل به 436 دلار رسيده است. با وجود اين، با اين فرض كه احتمال پايين آمدن قيمت در روزهاي نزديك به پرواز وجود خواهد داشت بليط را خريداري نكردم. به شبنم زنگ زدم و خبر رفتنمم به ونكوور را به او دادم (به راستي كه تصور نبود تلفن يا برق از زندگي امروزه انسان بسيار ناخوشايند و دشوار است) شبنم بسيار خوشحال شد ولي از من خواست كه به دوستان صميمي ام در ونكوور نگويم تا او امكان سورپرايز كردن آنها را داشته باشد.

من به بچه ها پيشنهاد كردم آن شب را زودتر از معمول بخوابيم كه صبح زودتر به گولف برويم. ولي زودترمان همان 2 صبح بود كه البته كمي زودتر از 3 و 4 صبح بود. حرف هاي من و ثريا تمام نمي شد. از دوست تازه اش كه هر شب با او چت مي كرد ولي هنوز او را نديده بود مي گفت و من مي شنيدم و راهكارهاي اجرايي براي بهبود ارائه مي دادم. نقشي كه براي خيلي از دوستانم دارم. ولي ظاهرا هيچيك از راهكارهايم قابل اجرا نيستند و شايد از همين رو براي خودم هم  كارايي ندارند!

از ماهها قبل از رفتنم به تورنتو، با دوستم زيبا كه در گولف بود تماس داشتم و او از ابتداي هفته حتي بخشي از غذاهايي را كه من دوست داشتم برايم آماده كرده و منتظرمان بود. زيبا نيز يكي از دوستان من از دوران دانشگاه در دوره ليسانس بود. در رشته رياضي-كامپيوتر درس مي خواند. ورودي يك سال بعد از من و نسترن بود. با توجه به تغيير رشته من و اينكه يك سال بيشتر در دانشگاه مانده بودم، در سالهاي آخر از طريق يكي از دوستان عمراني ام كه با او هم خانه بود با او آشنا شده بودم. دختري جنوبي و بسيار گرم و راحت بود. بعد از دوران دانشگاه هم هر گاه براي كار و ماموريت يا تفريح به تهران مي آمد بيشتر در خانه من مستقر  مي شد تا آن دوست مشتركمان كه واسطه آشنايي مان شده بود. شايد دليلش اين بود كه آن دوست عزيز ازدواج كرده بود و من كماكان يالغوز بودم! من هم يك بار سفري به شهرشان داشتم. افراد خانواده او نيز بسيار گرم و دوست داشتني بودند. حدود 12-13 سال پيش به كانادا لند كرده بود. دوسه سالي تنها زندگي كرده بود تا اينكه همسرش هم به او پيوسته بود. همسر زيبا بعد از اقدام مهاجرت زيبا، با وي ازدواج كرده بود. همسرش فوق ليسانس در يكي از رشته هاي هنري داشت و در ايران كارش بسيار خوب بود به طوري كه در همان ابتداي كارش چند كار خوب ارائه داده و حتي به جوايزي دست يافته بود. ورود زيبا به تورنتو بود ولي زياد در آن شهر نمانده بود. مدت كمي نيز در اتاوا زندگي كرده بود و از آنجا خاطره خوشي نداشت. خانه اجاره ايش يك بار آتش گرفته و تمام زندگيش سوخته بود ولي خودش جان سالم به در برده بود. يكي دو بار برخورد توهين آميز يكي دو زن مسن را در اتوبوس ديده بود كه به او گفته بودند شما غريبه ها فرصت هاي سرزمين ما رابه يغما مي بريد و او نيز با حاضر جوابي پاسخ گفته بود كه همه اش براي اين است كه شما و جوانانتان استعداد و هوش درس خواندن نداريد و ما براي شما اين كار را انجام مي دهيم، كه اين را بيشتر از سر غيظ گفته بود. البته چون آن سالهاي آغازين، تنها بود اين خاطرات تلخ برايش ماندگاري بيشتري داشت و بيشتر هم آزارش داده بود. تابستان سال بعد از ورودش به كانادا، زماني كه براي بازديد از همسر و خانواده اش به ايران بازگشت، پدرش را در بستر بيماري يافت و هنوز ايران را ترك نكرده بود كه پدرش درگذشت. به كانادا بازگشت و به هر ترتيبي كه شده بود از يكي از دانشگاههاي خوب مونترال پذيرش فوق ليسانس گرفته و بعد از يكي دو سال به طور جدي (جدا از دوره هاي اموزشي گاه و بيگاه موسسات آموزشي مختلف) مشغول به تحصيل شده بود. كم كم همسرش نيز به او پيوست. زمان بارداري و زايمانش با زمان پايان نامه تحصيلي اش مقارن شده بود. به گفته خودش دوران بارداري بسيار سختي را در تنهايي مطلق طي كرده بود. از برخي از دوستان ايراني اش در مونترال به همين دليل بسيار دلگير و جدا شده بود. مادرش هم موفق به گرفتن ويزا نشده بود كه براي مراقبت از او نزدش برود. پزشكان كانادايي نيز به انواع گوناگون و با نسبت دادن بيماري هاي عجيب و غريب به فرزند به دنيا نيامده اش او را حسابي دچار استرس و نگراني كرده بودند كه خوشبختانه بعد از به دنيا آمدن كودك و كنترل هاي پزشكي متعدد مشخص شد كه بخش عمده اي از اين بيماري ها واقعيت نداشته است. ولي فرزندش از بدو تولد بيماري پوستي داشت كه همين هم در اوج فعاليت درسي و ارائه پايان نامه او و با وجود دست تنهايي، بسيار اذيتش كرده بود.

همسر زيبا هم به رسم ساير مهاجرين تازه وارد مشغول فراگرفتن زبان خارجي و شركت در دوره هاي آموزشي بود طوري كه بتواند از آنها در يافتن كار و زندگي مدد جويد. و البته همزمان در شيفت هاي شب يا روز رستوران كار مي كرد. همه تلاش هاي خود و همسرش تقريبا بي نتيجه مانده و يك سال بعد از اتمام تحصيل، زيبا و خانواده اش در پي يك فرصت كاري به تورنتو نقل مكان كرده بودند. اين نقل مكان چندم، چند ماه پيش از ورود من به كانادا بود. زماني كه من به كانادا لند كردم چند ماهي بود كه آنها به تورنتو آمده و يك آپارتمان را در يكي از محلات نزديك به مركز شهر اجاره كرده بودند. محله خوبي بود و من هم آن را دوست داشتم. ولي زيبا كاري را كه برايش به تورنتو نقل مكان كرده بود بعد از سه ماه از دست داد. همسرش كماكان كاري شبانه در رستوران داشت. ورود من به تورنتو به خانه اين دوست خوب بود. ولي زمان بدي رسيدم. زيبا و فرزندش كه آن زمان يكي دوسال داشت بيمار بودند. و البته من بعد از 17 روز به خانه خودم كه خودم آن را يافته و اجاره كرده بودم نقل مكان كردم. ولي اولين ارتباطات من در تورنتو با همين دوست بود. اجاره آپارتمان قبلي زيبا نسبتا زياد بود و به همين دليل كمي بعد زيبا و خانواده اش به خانه اي در يكي از محلات ديگر شهر كه دورتر از مركز شهر بود نقل مكان كردند. يكي از دلايل اين نقل مكان هم به گفته خودش نزديكي به كاري بود كه او مجددا پيدا كرد ولي از آنجا هم بعد از مدت كمي تعديل شد. خانه جديدش  هم اجاره اي ولي سه خوابه و نسبتا بزرگ بود  كه در بيس منت آن زني پرتقالي ساكن بود و ماجراهاي بامزه و گاهي خشونت باري با اين همسايه ناآشنا و عجيب خود داشتند. چند ماه بعد ثريا را در خانه زيبا ديدم و به اين ترتيب با او دوست شدم كه خودم اين را هم يكي از شانس هاي خوب خود در كانادا مي دانم.

زيبا تبحر زيادي در يافتن دوره هاي آموزشي همراه با دريافت وام هاي تحصيلي نه چندان قابل ملاحظه، كه بايد برگشت داده مي شد، از دولت داشت. دوره پشت دوره. البته اين يكي از راههاي امكان ادامه زندگي و بقاي مهاجران  تا زماني است كه كار پيدا مي كنند. ولي استدلال زيبا براي اين همه دوره آموزشي اين بود كه درس خواندن را دوست دارد. و واقعا هم در درس خواندن و نمره آوردن خيلي خوب بود. او هميشه اين دوره ها را با نمرات عالي و بهترين پاس مي كرد و مدارك را يكي پس از ديگري مي اندوخت. ولي با يك فوق ليسانس كانادايي و اين همه مدرك هنوز كار نداشت. همسر او نيز با شدتي كمتر و با كمك او همين مسير را طي مي كرد. زيبا كه يكي دو سال از من بزرگتر بود در ايران مدير انفورماتيك يكي از سازمانهاي دولتي بسيار پولدار و مرفه الحال بود. امكانات بسيار خوبي به او تعلق داشت. تعداد بالاي سفرهاي او و امكانات قابل ملاحظه اي كه در اختيارش بود اسباب شوخي ما دوستان با او بود. او بسيار زرنگ و باهوش بود و در فاصله كوتاهي از تحصيلش پيشرفت قابل ملاحظه اي كرده بود.

زيبا يكي دو سال بعد از ورود من به كانادا تصميم به بازگشت به ايران گرفت. از همان كانادا در ايران كار پيدا كرد. آپارتمان خودش در اجاره بود. بنابراين خانه يكي از دوستانش را نيز با قيمت مناسبي اجاره كرد و خيلي زود در آن مستقر شد و بعد از سالها كار تخصصي خود را آغاز كرد. كه البته اين هم به درازا نكشيد چون بعد از يك سال و اندي مجددا هوس به كانادا آمدن كرد البته اين بار به دليل گرفتن پذيرش دكترا از دانشگاه گولف. تو گويي به درس و تحصيل معتاد شده بود. همسرش خيلي همراه اين تصميم نبود ولي به آن تن داد. اين بار اما زيبا برخوردي منطقي تر با كانادا داشت و مانند قبل نبود كه شرايط زندگي خود در كانادا را بهترين انتخاب ممكن بداند ولي انتخابش را دوست داشت و از آن دفاع مي كرد. به فاصله چند ماه به گولف نقل مكان كردند و زماني كه من براي هميشه به ايران برگشتم آنها در گولف ساكن شده بودند. ظاهرا قصه زيباي ماجراجوي ما و كانادا بيش از حد به درازا كشيد.

يادمان نرود كه قرار ما و ثريا حركت از تورنتو به سمت گولف در صبح نسبتا زود روز جمعه (كه تعطيلي مذهبي جمعه خوب بود) بود.

ادامه دارد ...


سفر نوروزی به کانادا (4)

بعد از بیرون کردن ثریا از خانه، من و مریم دیگر نخوابیدیم. قرار بود آن روز برای کار مالیاتی مریم به پلازای ایرانی ها در خیابان یانگ برویم. همچنین نسترن دوست قدیمی من که هنوز موفق به دیدارش نشده بودم تماس گرفته بود و قرار بود او را نیز همانروز ملاقات کنیم. خودش گفت که آن روزوقت دکتر دارد و سرکار نرفته است. نسترن همکلاس دوره دانشگاه من در مقطع لیسانس بود. همزمان با یکدیگر در رشته مهندسی برق پذیرفته شدیم و در آن زمان، یعنی حدود 26-27 سال پیش، ما تنها دختران رشته الکترونیک دانشکده فنی بودیم. در رشته های مهندسی دیگر نیز همین نسبت بین دختران و پسران وجود داشت. او از شهری در شمال کشور به دانشگاه آمده بود. با وجود تغییر رشته من در دوران دانشگاه به مهندسی عمران، رابطه دوستی مان برقرار مانده بود. گرچه گاهی مثل عسل و خربزه بودیم و به جان هم می افتادیم. در باورها و افکارمان دو دنیای بسیار متفاوت بودیم و ظاهرا هنوز هم هستیم ولی کماکان دوست باقی مانده ایم. شاید همان عبارت دوری و دوستی در مورد ما صدق می کند.

پس از اتمام دوران دانشگاه، نسترن و همسرش، که او نیز مهندس برق بود، در تهران و مدتی نیز در شهر نسترن زندگی و کار کردند، یکی در مخابرات و دیگری در وزارت نیرو. هر دو از مدیران خوب حرفه خود بودند که تصمیم به ترک ایران گرفتند و حدود 14 سال پیش به کانادا آمدند. همسر نازنین نسترن حدود یک سال نیم بعد در عنفوان جوانی یعنی در سن 37 سالگی، با حمله قلبی در تورنتو درگذشت. نسترن دختر خردسالش را بزرگ کرد و از آن زمان که از ایران خارج شده حتی برای بازدید بازنگشته است. به قول خودش، تورنتو وطن اوست. یکی از موضوعاتی که من و نسترن اصلا بر سر آن تفاهم نداریم کاناداست! نسترن از ازدواج دوم خود نیز حدود دو سال قبل خارج شد و الان تنها با سگ خود در آپارتمان شخصی اش زندگی می کند. دخترش خیلی علاقه به درس خواندن و ادامه تحصیل نداشت. او که الان جوانی بسیار زیباست دو سالی است برای زندگی و کار به کشور دیگری رفته است. نسترن به قول خودش ماجراهای زیادی را پشت سر گذاشته است و چون تمایلی به بازگشت به ایران ندارد اموال ایرانش را تبدیل به امول و دارایی در کانادا کرده است و در آپارتمان شخصی اش در نزدیکی خانه ثریا زندگی می کند. البته مانند بسیاری از ایرانیان خارج از کشور، هنوز یک آپارتمان کوچک در ایران برای روز مبادا نگاه داشته است. او در رشته خود اشتغال ندارد ولی آموزش هایی را در زمینه حسابداری دیده و به عنوان کارمند حسابداری یک شرکت مشغول به کار است.
با نسترن تماس گرفتم و قرار آن روز را تنظیم کردیم. صبحانه خوردیم و دوش گرفتم و منتظر نسترن نشستیم. ظهر هنگام نسترن دنبال من و مریم آمد. ابتدا مریم را به قرارش با حسابدار ایرانی خود در پلازا رساندیم و سپس من و نسترن در پیتزا هات یک ته بندی کردیم. پیتزای مورد علاقه من در تورنتو، البته از بین پیتزاهای زنجیره ای، پیتزا هات امریکایی بود. طعم این پیتزا، شاید به دلیل بومی شدن، در کشورهای مختلف کمی متفاوت است ولی من طعم آن را در همه کشورها دوست دارم.
هنوز مریم در نوبت بود و من و نسترن تصمیم گرفتیم برای انجام کاری به یک داروخانه آشنای نسترن برویم. او می خواست داروهایی را برای مادر و پدرش تهیه کند و توسط من به دست آنها برساند. به مریم گفتم که بعد از تمام شدن کارش منتظر ما بماند ولی مطمئن بودیم که ما زودتر بر می گردیم. نسترن از داروخانه آشنا داروهایی را که تعدادش کم هم نبود بدون نسخه تهیه کرد و دوباره به پلازا برگشتیم. هنوز کار مریم کامل انجام نشده بود و نسترن هم نگران وقت دکتر روانشناسش بود. من هم بین دو دوست مانده بودم و می خواستم کار هر دو انجام شود. بالاخره کار مریم تمام شد و به ما پیوست.  ذرات ریز برف از آسمان می بارید. خوشبختانه در ماشین بودیم و احساس امنیت می کردیم. باید نیم ساعتی را در پارکینگ محل دکتر نسترن، در ماشینش منتظر او می ماندیم. تماشای سرما و بارندگی از نوع سبک که سبب اختلال در رانندگی نشود، وقتی در ماشین گرم یا قهوه و چای به دست در خانه در کنار شومینه باشی قابل تحمل و در صورت به هنگام و به اندازه بودن حتی دلنشین است. حیف که در اکثر موارد ممکن نیست.
نسترن پس از اتمام کارش به ما ملحق شد و این بار به کافی شاپ "سکند کاپ" رفتیم که شبنم را که با دوستانش در آنجا مشغول نوشیدن قهوه بود برداریم. نسترن تصمیم داشت همه ما را برای شام مهمان کند. شاید برای اینکه شبنم یکی دو بار در تهران کاری را برای او انجام داده بود. در واقع اگر نسترن کاری در ایران، مثل رساندن بسته ای به مادر و پدرش در شهر شان، داشت، شبنم هم در انجام این کار مساعدت می کرد چون کمپانی آنها در شهر نسترن پایگاه داشت. به جمع شبنم و دوست میزبانش، که شبنم در خانه آنها مستقر بود، و دختر این میزبان ملحق شدیم. خانم دکتر متخصصی که  از دوستان قدیمی آنها در ایران بود و از یک سال و نیم پیش به همراه دو دخترش در کانادا زندگی می کردند. البته همسر او نیز که دکتر بود و در ایران کار می کرد دائما در حال رفت و امد بین ایران و کانادا بود. آقای دکتر بلیط های یک سالش را باهم می خرید. خانم دکتر هم در کانادا کار نمی کرد. آن بعدازظهر دختر بزرگ خانواده همراهشان نبود. پس از صرف قهوه و تماشای برف نابهنگام تورنتو از داخل کافی شاپ، ما از خانم دکتر و دخترش جدا شدیم چون به دلیل نبودن دختر بزرگش نمی خواست با ما برای صرف شام همراه شود. ولی با مهربانی از ما خواست که در صورت تمایل بعد از صرف شام به منزل آنها برویم.
من و شبنم و مریم و نسترن به رستوران مورد علاقه نسترن که یکی از معدود رستوران های زنجیره ای کانادایی الاصل کاناداست، یعنی سویس شله، رفتیم. نام این رستوران از کلبه های روستایی واقع در دهکده های کوهستانی سویس گرفته شده و سبک ساختمانی و بنای رستوران هم از کلبه های همان منطقه اقتباس شده است. به هر حال، من هم از غذای این رستوران بدم نمی آید گرچه از آن بهتر هم در تورنتو هست، ولی سبک و سیاق این رستوران را دوست دارم. مریم و شبنم هم از این که به آن رستوران رفتیم راضی بودند چون قبلا با هر دوی آنها این رستوران را امتحان کرده بودیم. نسترن خیلی اهل نوشیدنی الکلی نبود ولی برای ما سفارش داد. خوشبختانه یک بطری برای چهارنفر به اندازه بود، نه کم و نه بیش! سپس غذا را ترکیبی از مرغ و گوشت سفارش دادیم. عکس انداختیم، نوشیدیم، غذا خوردیم، گفتگو کردیم، حساب را نسترن پرداخت و تازه ساعت 10 شب بود و هنوز حرف های زنانه مان تمام نشده بود.
قرار شد ابتدا شبنم را به خانه خانم دکتر برسانیم و سپس نسترن ما را به منزل برساند. از رستوران تا آنجا راه زیادی نبود. در جلوی در خانه، هنگام خداحافظی از شبنم، میزبان مهمان نواز او اصرار کرد که برای صرف چای به خانه او برویم. ما مردد بودیم و کمی به رسم متداول خودمان تعارف داشتیم ولی شبنم به ما اطمینان داد که خانم دکتر تعارفی نیست و دلش می خواهد که یکی دو ساعتی را با آنها بگذرانیم. به این ترتیب ما مهمان بعد از شام میزبان شبنم شدیم.
خانه بزرگ، مجلل و آراسته ای بود با پنج اتاق خواب بزرگ و چند تا حمام و دستشویی و یک اتاق کار در طبقه همکف و حتما یک زیرزمین (بیسمنت) وسیع و پهناور. البته ما خواب ها را ندیدیم ولی اطلاعاتش را شبنم به من داد. از آن خانه هایی که به محض ورود به آن متوجه ارزش و بهای سنگینش می شوی، شاید اگر نه 3 میلیون دلار که حتما بیش از 2 میلیون دلار ولی از راه حلال! از یک فضای نسبتا بزرگ رد شدیم و به نشیمن خانه رسیدیم که خیلی گرم و دلنشین و به سبک یک ایرانی از نوع با سلیقه چیده شده بود. هنوز دختر بزرگ خانواده در جمع نبود. شبنم به طبقه بالا رفت که دختر بزرگ را از تختخواب جدا کند. در کافی شاپ که بودیم خانم دکتر گفته بود که دختر بزرگش که در ایران دبیرستانی بوده اصلا از کانادا خوشش نمی آید. مدرسه را بعد از مدت کوتاهی در کانادا ترک کرده بود. با وجود تبحر در زدن پیانو و نیز اسکواش که در آن در ایران رتبه آورده بود، تمایلی به فعالیت در هیچ یک از آنها نداشت. حتی او را به مربی کانادایی اسکواش معرفی کرده بودند و مربی با تست او به استعدادش پی برده و گفته بود که ظرف مدت کوتاهی برای لیگ آماده می شود. ولی آن را نیز رها کرده بود.
بالاخره شبنم به زور دختر ناراضی را از تختخواب جدا کرد و به نشیمن نزد ما آورد. البته جیغ جیغ کنان ولی خندان. او می گفت اسم شبنم باید عزراییل می بود نه شبنم. به هر حال چشم ما به جمال این دختر دوست داشتنی، تپل، بانمک، ناراضی و جیغ جیغو روشن شد. با تمام وجود از کانادا و زندگی در آن اظهار نارضایتی می کرد و به اصرار از خانواده می خواست که به ایران برگردند. هرگونه قول و شرایطی را برای بازگشتن به ایران می پذیرفت. او معتقد بود که کانادایی ها نمی توانند در آن واحد دو کار کوچک را با هم انجام دهند. این را با مثال هایی بسیار طنزآمیز بیان می کرد که باعث خنده همه ما شده بود. ولی در ورای خنده و طنز قوی او، احساس نارضایتی موج می زد. کم کم احساس نزدیکی بیشتری با ما کرد. فهمیدیم که به نوشتن و کتاب خواندن علاقه زیادی دارد. حتی یکی از نوشته هایش را برایم آورد که بخوانم و نظر دهم. به نظرم زمینه خوبی داشت. از کتاب های مورد علاقه اش حرف زدیم. نسترن سعی می کرد او را به خواندن و نوشتن به زبان انگلیسی تشویق کند. ولی من فکر می کردم در درجه اول باید به علاقه اش بپردازد تا کم کم به محیط خو بگیرد و ماندگار شود. طبق معمول اختلاف نظر داشتیم ولی من سعی داشتم این اختلاف نظر خیلی آشکار نشود. البته دختر کوچک خانواده با کانادا مشکلی نداشت و در تمام مدتی که آنجا بودیم با تبلت خود مشغول بود. بخش عمده گفتگوهای آن شب ما حول و حوش دلایل نارضایتی دختر بزرگ خانواده از کانادا که البته بیشتر حسی به نظر می رسید و اینکه نتوانسته بود با این جامعه ارتباط برقرار کند اختصاص داشت. سراسر توصیه های خردمندانه و بزرگانه و عاقلانه ما بزرگترها به وی در جهت متقاعد کردن وی برای ماندن. من حتی به وی پیشنهاد دادم که درسش را بخواند و رشته مورد علاقه اش یعنی ادبیات انگلیسی یا مشابه آن را انتخاب کند و به اتمام برساند که زمانی که شهروندی کاناداییش را گرفت با دست پر به ایران برگردد و از فرصت اقامت اجباریش در کانادا به نحو احسن استفاده کند. ولی ظاهرا او تصمیمش را گرفته بود مبنی بر اینکه حتی اگر در کانادا باشد منفعل و بی عمل بماند تا زمانی که یا دیگران را نیز مجاب کند که با وی به ایران بازگردند و یا به بازگشت خودش راضی شان کند. او حتی به شبنم پیشنهاد داده بود که اجازه سرپرستی او را در ایران از خانواده اش بگیرد و با خود به ایران بازگرداند. پدرش مدت زیادی از سال را در ایران بود ولی مشغول کار و نیز نگهداری از پدر پیر و بیمار خود. قاعدتا دختر بزرگ باید نزد مادر مستقر می شد. ساعت نزدیک به 2 نیمه شب بود که ما آنجا را ترک کردیم در حالی که دختر بزرگ مایل بود ما بیشتر بمانیم. البته من قول دادم که دوباره به دیدنشان بروم. خدا نگهدار گفتیم و منزل آنها را ترک کردیم. یک بار دیگر شبنم در هنگام خداحافظی به من گفت که برای رفتن به ونکوور آماده شوم.
نسترن ما را به خانه ثریا رساند و رفت. یک دور دیگر گفتگو و غیبت متعارف در خانه ثریا داشتیم. از وقایع روزانه و اتفاقاتی که برایمان افتاده بود با هم سخن گفتیم و نیز در مورد ونکوور رفتن یا نرفتن من. ثریا نیز فکر می کرد که بد نیست ونکوور و دوستان ونکووریم را ببینم. البته به این دلیل این را مطرح کرد که خودم به او گفته بودم دلم برای دوستانم تنگ شده است و بدم نمی آید آنها را ببینم. خودم هم کم کم برای رفتن به ونکوور وسوسه شده بودم چون از آن سو نیز دوستانم مرا به شهرشان فرا می خواندند. مریم ظاهرا مشکلی با رفتن من به ونکوور نداشت ولی چون تمایلی به تنها ماندن در تورنتو نداشت می گفت اگر من به ونکوور بروم او پس از برگشت از بوستون پروازش را تغییر می دهد و تنها به ایران باز می گردد. من همین را نمی خواستم و می دانستم که تنها رفتن به ایران هم برایش زیاد خوشایند نیست و علاوه بر آن بر خلاف توافق اولیه مان است. آن شب هم مریم توسط ثریا متقاعد نشد که حتی در صورت رفتن من به ونکوور، پس از بازگشت از امریکا در تورنتو منتظرم بماند. نزدیک صبح به زور ثریا را فرستادیم که بخوابد. این دختر پرروست و همیشه باید به او زور گفت. دوست نازنین من!
ادامه دارد ....

سفر نوروزی به کانادا (3)

در جستجوی بارها و رستوران های فضای باز محدوده هاربرفرانت بودیم. همه بسته بودند و صندلی ها واژگون گذاشته شده بود. نمی دانم به دلیل سرما یا دلیل دیگری، برخی از رستوران ها نیز بسته بود. بالاخره یکی از رستوران ها را باز یافتیم و وارد شدیم. بعد از مدتی در معرض سرما و باد گزنده بودن، گرمای درون رستوران برایمان بسیار لذتبخش بود. تازه نشستیم و قرار گرفتیم. سفارش نوشیدنی و غذا دادیم و منتظر شدیم. در مورد موضوعی که از تهران با شبنم نیمه کاره داشتم صحبت کردیم و به سرانجامش رساندیم.  او تصمیم داشت روز سی ام مارچ به ونکوور برود. دو تا از دوستان قدیمی من که به واسطه من اکنون دوستان شبنم نیز بودند در ونکوور بودند و شبنم دوستان دیگری نیز در ونکوور داشت که می خواست آن ها را ببیند. بلیط تورنتو به ونکوورش را خودم از تهران برایش گرفته بودم که طی آن اشتباها یک بلیط یک سویه غیر قابل برگشت غیر قابل انتقال به اسم خودم نیز خریده بودم. یک لحظه اشتباها به جای نام مسافر نام خود را وارد کردم و همین اشتباه لحظه ای، برایم 355 دلار کانادا آب خورد. البته در صورتی که از این بلیط استفاده نمی کردم، و در غیر اینصورت باید یک بلیط ونکوور به تورنتو نیز خریداری می کردم و این یعنی حداقل دوبرابر ضرر! من قصد رفتن به ونکوور نداشتم و نمی خواستم این سفر کوتاه چند روزه را چند پاره کنم. باید همراه  مریم از تورنتو به ایران بازمی گشتم. تازه بعدا متوجه شدم که ترکیش اصلا از ونکوور به تهران پرواز ندارد. رفتن به ونکوور و بازگشت از آن به تورنتو طی این سفر کوتاه، برایم غیر قابل تصور می نمود. به همین دلیل به شبنم گفتم که امکان رفتنم به ونکوور به همراه او وجود ندارد. بالاخره از رستوران گرم و نرم مرکز شهر تورنتو دل کندیم و به سمت ایستگاه متروی یونیون ویل راه افتادیم. موبایل دوست عزیز، ثریا، این روزها در اختیار من بود. شبنم می خواست با پروانه تماس بگیرد و بگوید که ما برای دیدنش به خانه او می رویم. ولی در داخل مترو پوشش خط موبایل وجود نداشت. بالاخره در قسمت هایی از خط که مترو مسافت کوتاهی را در بیرون تونل حرکت می کرد شبنم تماس گرفت و به پروانه خبر داد. ما در ایستگاه نورت یورک از مترو پیاده شدیم. می خواستم فیلم های سینما را چک کنم که طبقه سینماها بسته بود و تعمیراتی در دست انجام بود. در همان طبقه همکف به فروشگاه مشروبات و نوشیدنی های انتاریو یعنی ال سی بی او رفتیم و خریدی برای خانه پروانه انجام دادم که به رسم دیرینمان دست خالی به خانه او نرویم.

پروانه و همسرش در یک یک آپارتمان کاندوی دوخوابه (بعلاوه دن) خوش ساخت در محله نورت یورک، نزدیک به خانه من در زمانی که در تورنتو بودم، زندگی می کردند و از زمانی که به کانادا آمده بودند آن را اجاره کرده بودند. و البته خانه خودشان در تهران را رهن داده بودند. پروانه و همسرش استقبال بسیار خوبی از ما کردند. این خانواده نیز به همراه دو فرزندشان چند سالی هست که به عنوان مهاجر متخصص به کانادا وارد شده اند. البته همسر پروانه فقط مدت بسیار کوتاهی را برای گرفتن کارت اقامت مانده و سپس بازگشته است. پروانه و فرزندانش هم چندین ماه است که به طور مستمر در کانادا زندگی می کنند. پیش از ان در حال رفت و آمد بین ایران و کانادا بودند. کارت اقامت همسر پروانه  حال باطل شدن بوده که به اصرار همسر دوباره به کانادا بازگشته اند. درخواست تمدید کارت اقامت داده و منتظر است که پس از دریافت آن مجددا به ایران بازگردد. ولی پروانه و دو فرزند در کانادا می مانند. حداقل در حال حاضر اینگونه تصمیم گرفته اند. پروانه پزشک است ولی در کانادا مشغول گذراندن دوره های آموزشی است که بتواند به واسطه آن شغلی برای خود دست و پا کند. همسر وی مهندس برق و یکی از دانش آموختگان موفق و نخبه دانشگاه صنعتی شریف است و شرایط شغلی بسیار خوبی را تا همین سال پیش در ایران داشته است و هنوز نیز شغل و درآمدش را دارد ولی اوضاع کاری شرکت وی نیز مانند باقی کشور در شرایط تعلیق و بی عملی است. شرایط اقتصادی بد ایران در یکی دوسال اخیر که با تحریم ها تشدید نیز شده است هیچکس را بی نصیب نگذاشته است. ولی او نیز مانند من باور دارد که این دوره کوتاه و گذراست یعنی راهی جز گذر ندارد. عزمی جدی در بازگشت به ایران دارد. او می گفت حتی اگر به قیمت از دست دادن کارت اقامتم تمام شود اینجا بیکار و بی برنامه نخواهم ماند.
یکی دو ساعتی را با آنها گذراندم و دختر کوچکشان نمی دانم به چه دلیل من را طعمه ای خوب برای بازی های دخترانه اش یافت. سرگرم بازی شده بودیم که ثریا زنگ زد و اعلام کرد که پایین در خیابان منتظرم است. با این که از مصاحبت با خانواده پروانه که از ایران نیز آنها را می شناختم لذت می بردم ناچار خداحافظی کردم و راه افتادم. ثریا و خواهرش سر راه، مریم را نیز از خانه فریده برداشته و با خود آورده بودند. با هم به خانه ثریا رفتیم. در خانه ثریا، مریم اعلام کرد که به علت تعطیلی طولانی آخر هفته، از جمعه تا دو شنبه، همراه خانواده فریده به امریکا سفر خوهد کرد. به دلیل جمعه خوب و عید ایستر یک تعطیلی چهار روزه در راه بود. من استقبال کردم و او را تشویق کردم که حتما به این سفر برود و بوستون را تجربه کند. من از امریکا فقط بوستون را دیده ام ولی بر اساس آنچه خوانده و شنیده ام ظاهرا یکی از شهرهای خوب این کشور به شمار می رود. البته من بوستون را نسبت به شهرهای کانادا بیشتر پسندیدم. کمی قدیمی تر و اصیل تر به نظر می رسید. ضمنا در محدوده خاصی از آن، تراکم نخبگی بسیار زیاد است. هاروارد و برکلی و ام ای تی و ... چندین دانشگاه معتبر و اساسی دنیا همه در یک محدوده جمع شده و در حین گذر از این محدوده، احساس کم هوشی به انسان دست می دهد. به نظرم بوستون شهر نسبتا زیبایی بود و دیدنش را به مریم توصیه کردم.
روز بعد باز هم با شبنم قرار داشتیم و این بار با مریم به استقبالش در فروشگاه بزرگ آی کیا واقع در خیابان شپرد رفتیم. البته به دلیل برداشت اشتباه من و شبنم از ایستگاه متروی لزلی، مدت زیادی را ما در یک خروجی ایستگاه منتظر شبنم ماندیم در حالی که او نیز در یک خروجی دیگر منتظر ما بود. خوشبختانه هوا آفتابی بود ولی در سایه و به لطف باد تند آن سرد بود و مریم سرمایی که یک کت زمستانی اساسی نیز پوشیده بود حسابی سردش شده بود و زمزمه رفتن می کرد که بالاخره شبنم را پیدا کردیم. شبنم از فرصت استفاده کرده و در حضور مریم  بحث ونکوور رفتن را پیش کشید. او اصرار می کرد که من با او به ونکوور بروم. من به او گفته بودم که یکی از دلایلم برای نرفتن به ونکوور مریم است و این که ما قرار داشته ایم که این سفر را با هم بیاییم و با هم برگردیم. ولی شبنم که فهمیده بود مریم سفر امریکا را نیز در پیش دارد می خواست از این فرصت استفاده کند.

فروشگاه آی کیا از علائق من است که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را عرضه می کند و به نظر من اگر نه در ارائه کیفیت درجه یک، که در نوآوری و رفع همه نیازهای زندگی بشری شماره یک است و از همین رو نامش را آی کیا بر وزن آی دیا گذاشته است، بعد از یکی دوساعت گشتن در اتاق خواب ها و آشپزخانه ها و اتاق کودک های آی کیا و نیز گشت و گذار در همه سوراخ سمبه های این فروشگاه بسیار بزرگ سوئدی، کمی خرید هم کردیم. خریدهایمان کم ولی حسابی سنگین بود. تصمیم گرفتیم گردش فروشگاهی مان را با ناهار مختصری در همین فروشگاه به پایان ببریم. من میت بال که تقریبا مشابه کوفته قلقلی خودمان است، سفارش دادم و دوستان نیز ماهی و مرغ، و با گردآوری مخلفات غذا از بخش های مختلف رستوران به پای صندوق آمدیم و پرداختمان را انجام دادیم و میزی را برای صرف غذا انتخاب کرده و مستقر شدیم. فکر می کنم خوردن، یکی از بخش های بسیار دل انگیز زندگی به ویژه در سفر است. از این رو، از این قسمت بسیار لذت بردم و خستگی گشت و گذار نسبتا طولانی مان را از یاد بردم. بعد از غذا از فروشگاه بیرون آمدیم و سوار ون مخصوص فروشگاه شدیم که برای رساندن مشتریان و خریدهای آنان به ایستگاه مترو در جلوی در فروشگاه منتظر بود.
ما به ایستگاه مترو رسیدیدم ولی من که نمی خواستم از پیاده روی معمول خودم در ایران عقب بیفتم، گرجه تا حدودی این اتفاق افتاده بود، مریم و شبنم را وسوسه کردم که پیاده تا ایستگاه فیرویو برویم که نزدیک به آپارتمان ثریا بود. آنها حرف مرا پذیرفتند و راهی شدیم. ولی از همان ابتدای راه شروع به شوخی های غرآمیز کردند. البته من و شبنم هر دو، بار نسبتا سنگینی را نیز با خود حمل می کردیم. من هم مرتبا به آنها امید می دادم که مسافت کوتاهی است و به زودی می رسیم. به این ترتیب همه راه را طی کردیم و به مقصد یعنی مال فیرویو رسیدیم. زمان پیاده رویمان واقعا هم کمتر از 20 دقیقه شد.
در مال دو طبقه فیرویوو گشتی کوتاه و سریع زدیم ولی شبنم باید می رفت چون دوست میزبانش در یانگ و فینچ منتظر او بود. او را به سمت ایستگاه مترو هدایت کردیم و من و مریم هم پس از خرید چند قلم جنس از فروشگاه لوازم بهداشتی و دارویی و آرایشی معروف شاپرز، قصد خارج شدن از مال را داشتیم. ولی تقریبا همزمان ثریا زنگ زد. قرار شد ثریا سر راهش از کار به خانه دنبال ما بیاید. این لطف او کار ما را که بار سنگینی به همراه داشتیم آسان می کرد. به این ترتیب منتظر ماندیم تا ثریا آمد و با هم راهی خانه ثریا شدیم. اردلان، دوست خواهر ثریا آنجا بود. به این ترتیب جمع بزرگی بودیم. من و مریم و اردلان به همراه سه میزبان. من خیلی خسته بودم. یک ساعتی را در جمع ماندم و بعد به اتاق رفتم و از شدت خستگی خوابم برد. دوباره دچار کمبود خواب شده بودم. دیرمی خوابیدیم و صبح زود از خواب بیدار می شدیم و من صبح ها مرتبا حرص می خوردم و ثریا را هل می دادم که زودتر خانه را ترک کند. ثریا دقیقا برعکس من رفتار می کرد. برای من، هم در کانادا و هم در ایران، از زمانی که از تخت بیرون می آیم تا زمانی که از خانه خارج می شوم نیم ساعت بیشتر طول نمی کشد. این نیم ساعت شامل دوش و لباس و یک میوه یا آب میوه صبحانه می شود. دلم نمی آید که وقتی تخت و رختخواب وجود دارد زمان بیشتری را صرف این امور کنم در نتیجه تا آخرین لحظه ممکن در رختخواب می مانم.
ادامه دارد ...

سفر نوروزی به کانادا (2)

املت بسیار خوشمزه ای که فریده تدارک دیده بود برای صبحانه دیرهنگاممان خوردیم. البته من زودتر از مریم به میز صبحانه پیوستم. ثریا تماس گرفت که در راه است. بنا بود محل استقرار من خانه ثریا باشد. البته من و مریم خیلی اصرار داشتیم که به هتل برویم که کمتر مزاحم دوستان شویم ولی رضایت حاصل نشد. مریم خانه فریده ماند و قرار شد بعدا به ما ملحق شود. فریده کاری در شیفت شب داشت و بنابراین شب ها خانه نبود. فریده و همسرش سالها بود که در کانادا زندگی می کردند. خودش در تهران کارشناس رادیولوژی بود و در یک بیمارستان خصوصی کار می کرد. همسرش هم مهندس عمران بود که در ایران هم کار خوبی داشت. بعد از آمدن به کانادا بیش از 10 سال پیش، پس از چند ماه،  همسر فریده کاری در یکی از شرکتهای پیمانکار ساختمانی پیدا کرد و به فاصله یکی دو سال، از طرف این کمپانی برای پروژه ای به دوبی فرستاده شد. پس از مدتی همسر و فرندان نیز به او ملحق شده و دو سه سالی را با هم در دوبی گذراندند. البته با تمام شدن آن پروژه به کانادا برگشتند. همین باعث رشد بیشتر موقعیت همسر فریده شد که در حال حاضر نیز از موقعیت خود راضی به نظر می رسد. فریده نیز چندین دوره آموزشی را در زمینه های نزدیک به تخصص خود گذراند. البته برای اینکه در حرفه خود در کانادا کار کند باید امتحاناتی را پاس می کرد و از خان هایی می گذشت که عطایش را به لقایش بخشید و ترجیح داد در زمینه های دارویی و داروشناسی آموزش ببیند و گواهینامه بگیرد. چندین نوبت هم در کارخانه های داروسازی مشغول به کار شد ولی با پایین و بالا شدن شرایط اقتصادی، مجددا کار خود را از دست داد. تا اینکه اخیرا در شیفت شب یک کمپانی داروسازی شغلی پیدا کرده است و روزها می خوابد و به امور خانه می پردازد و شبها سر کار می رود. از اینرو، به دلیل غیبت شبانه فریده، مریم ترجیح می داد شب را با ما باشد.

ثریا رسید. هر دو از دیدن یکدیگر بسیار خوشحال شدیم و برای مدتی طولانی یکدیگر را در آغوش گرفتیم. ولی او باید با دیگران نیز احوالپرسی می کرد! بالاخره مریم و خانواده فریده را ترک کردیم. در راه کلی گفتگو داشتیم. ثریا گفت که مهمانی چند ماهه دارد که در اتاق کوچک آپارتمانش (دن) زندگی می کند. البته این مهمان را قبلا دیده بودم. یک بار سال ها قبل با ازدواج به کانادا آمده بود و به دلیل ناموفق بودن ازدواجش، قید همه چیز را زده و به ایران بازگشته بود. در ایران کار و زندگی می کرد ولی پس از ازدواج مجدد با همسری که فوق لیسانس یکی از رشته های مهندسی از دانشگاه آزاد را داشت، برای فراهم آوردن امکان تحصیل برای همسرش، مجددا به کانادا بازگشته بود به امید اینکه بتواند یکی دوماهه کارهای کارت اقامتش را انجام داده و کارت جدیدی بگیرد. این فرآینددوماهه هنوز پس از گذشت 5 ماه بی نتیجه مانده و کماکان ادامه داشت. جالب این که همسر او که تنها 1.5 ماه با او زیر یک سقف زندگی کرده بود در ایران بود و منتظر او و نتیجه اقداماتش، در حالی که این دوست ثریا خود از کانادا دل خوشی نداشت. به کانادا به عنوان فرصت ارتقای تحصیلی همسرش نگاه می کرد.
به این ترتیب در آپارتمان اجاره ای یک خوابه ثریا فضای زیادی موجود نبود چون علاوه بر ثریا و خواهرش، دوست او نیز بود و من و مریم نیز به این جمع اضافه می شدیم. به همین دلیل من و مریم، مسئله هتل را مطرح کرده بودیم. ولی با مخالفت ثریا با هتل، تنها اتاق خواب آپارتمانشان به من و مریم اختصاص یافته بود.
ثریا حدود 10 سالی بود که در کانادا زندگی می کرد و حدود 5 سال بود که در یک شرکت بزرگ حسابداری به عنوان کارمند حسابداری شاغل بود. چند ماه از سال از جمله آپریل و می فشار کارش بسیار زیاد و ساعات کارش بسیار طولانی می شد. از کارش که آنهم به واسطه گذراندن دوره های آموزشی حرفه ای تکمیلی در کانادا به دست آورده بود دل خوشی نداشت و چندین بار در امتحانات تخصصی رشته خود شرکت کرده بود ولی موفق به دریافت گوهینامه حرفه ای این رشته نشده بود. در نتیجه حقوقش خیلی رضایتبخش نبود. با همه نارضایتی هایش از کار، هنوز به ریسک ترک کار یا جستجوی کار جدید رضایت نداده بود. ثریا حدود 4سال پیش خواهرش را از طریق تحصیل به کانادا آورده بود و او به این ترتیب کارت اقامت گرفته بود و این روزها منتظر خبر امتحان شهروندیش بود. در ابتدای ورود چند دوره تحصیلی در کالج گذرانده بود ولی هنوز کار دائمی نداشت. ثریا روزها تا دیر وقت سر کار بود ولی خواهر و دوستش به جز یکی دو تا کلاس و کارهای پراکنده و شیفت های موقت، کاری نداشتند و عموما خانه بودند.
تورنتو سرد بود و طبق روال معمول آپریل این شهر، بادهای بسیار گزنده ای داشت. هوای تورنتو نیز ابری بود. همین مرا از همان ابتدا کمی دلگیر کرد. شاید خاطرات نه چندان خوشایند چند سال اقامتم در کانادا را برایم تداعی می کرد. ولی شادی دیدن دوست خوبم ثریا این دلگیری را به زودی برطرف کرد. یک شنبه بود و تعطیل و شهر خلوت تر از همیشه. در روز های عادی نیز این شهر در مقایسه با تهران، از لحاظ شلوغی مانند یک شهر کوچک در مقابل تهران بود چه برسد به روز تعطیل. جمعیت ساکن تورنتو یک سوم جمعیت تهران است.

با توجه به تعطیلی یک شنبه، ثریا آن روز خانه بود. از هر دری سخنی و باز هم جستجوی اطلاعات و باز هم در مواردی گفتگو طبق انتظار پیش نمی رفت. خوشبختانه کامپیوترم و عکس هایی را که در شب های عید از کوچه و خیابان گرفته بودم همراه داشتم و با نشان دادن آن ها به ثریا این امیدواری ناچیز را منتقل کردم که هنوز در تهران وبا نیامده و مردم از طاعون و گرسنگی در حال مرگ نیستند. گرچه تورم و گرانی هست و البته نقدینگی دست مردم نیز زیاد است و همه این ها حاکی از یک وضعیت اقتصادی بسیار نامساعد است و تحریم ها هم به این وضعیت نامساعد شدت بخشیده است. البته سعی می کردم کمتر در این موارد صحبت کنم چون به خاطر دارم که زمانی که کانادا بودم همیشه اخبار ایران بسیار اغراق آمیز تر و زننده تر از شرایط واقعی به گوشمان می رسید. می دانستم که حرف های من بر خلاف انتظار بسیاری از دوستان من در کاناداست و آنچه آنها انتظار دارند (نمی گویم دوست دارند) بشنوند همه سیاهی و بدبختی است. جالب اینکه با همین رویه از وقتی به ایران بازگشته بودم از بحث در مورد کانادا و شرایط زندگی در آن احتراز داشتم. چون هر کسی از من سوالی  می پرسید و اگر بر طبق انتظارش نمی شنید تقریبا برمی آشفت.

مریم آن شب به جمع ما نپیوست. تا دیر وقت با با ثریا حرف زدیم و دل دادیم و قلوه گرفتیم. فقط چند ساعت خوابیدیم و صبح زود با رفت و آمد شبح گونه ثریا که از ساعت 7 سر پا بود ولی ساعت 9.5 به زور خانه را برای رفتن به سر کار ترک می کرد بیدار شدم. دیگر خوابم نبرد. کم کم از تخت بیرون آمدم. صبحانه ای با دوست ثریا که بیدار شده بود خوردیم.
شبنم دوست دیگرم در تهران، که مدیر فروش یکی از شرکت های تولید کاشی ایران بود و به همین دلیل دائم السفر بود، 10 روز قبل از من با ویزای تجاری به کانادا آمده بود و در تورنتو به سر می برد. روز قبل برایش پیغام گذاشته بودم و بعد با هم صحبت کردیم و برای دوشنبه که ثریا سر کار بود قرار گذاشته بودیم. شبنم یک بار هم زمانی که خودم کانادا بودم به کانادا آمده بود. ولی زمان خوبی را برای سفر به کانادا انتخاب نکرده بود. سفر قبلی وی در ماه ژانویه بود که اوج سرما و برف کانادا بود. ولی این بار در ماه آپریل سفر کرده بود، که به باور خودش زمان بهتری بود و واقعا هم بود چون حداقل به اندازه ماه ژانویه و فوریه سرما و یخ و یخبندان نبود.
می خواستم طبق روال ایران، سهمیه پیاده روی هر روزه خود را نیز داشته باشم. به همین دلیل طوری زمان بندی کرده بودم که بعد از یک دوش، پیاده از خانه ثریا در شپرد و دان میلز به سمت یانگ و شپرد بروم و شبنم را آنجا ملاقات کنم. دوش گرفتم و از خانه بیرون امدم. طبق معمول موهایم را زیاد خشک نکردم. ولی به مجرد بیرون آمدن از خانه، باد سرد تورنتو همانند تازیانه صورتم را نواخت. با خود گفتم که اشکالی ندارد عادت می کنم. ولی شدت باد گویی بیشتر و بیشتر می شد. شاید یکی از دلایل شدت اثر باد تورنتو، عریض بودن خیابان ها و دور بودن ساختمان ها از یکدیگر باشد. شهرسازی امریکای شمالی، بر خلاف اروپا و بسیاری از کشورهای آسیایی، به دلیل وسعت زمین، از سبکی تنک و با چگالی کم و با فاصله تبعیت می کند. سبکی که با سلیقه من بسیار متفاوت است. به قول دوستی، امریکا و کانادا همانند صفحه بزرگ سفیدی بوده اند که نقاشان آمریکایی و کانادایی بدون محدودیت همانگونه که خواسته اند آن را نقاشی کرده اند و البته الان به مشکلات ناشی از این شیوه طراحی شهری و حمل و نقل آن رسیده اند.  
به دلیل سرمای زیاد، تمایل داشتم که از پیاده روی صرفنظر کرده و با مترو یا اتوبوس مسافت مورد نظر را طی کنم که برای این کار به 3 دلار سکه نیاز داشتم ولی پولم اسکناس بود. برای تبدیل اسکناس به سکه هم باید وارد یک فروشگاه یا مال می شدم و تنها مال موجود در آن منطقه فیرویوو بود که باید کلی راه را برای رسیدن به فروشگاهی که در آن، اسکناس را در ازای خریدی به سکه تبدیل کنند راه می رفتم. کمی سبک سنگین کردم و تصمیم گرفتم به پیاده روی خود طبق روال قبل، ادامه دهم. اصلا شاید نداشتن سکه توفیق اجباری بود. اولین بار نبود که به دلیل سکه نداشتن در تورنتو، و دوری فروشگاه یا عدم امکان تبدیل اسکناس به پول خرد، مجبور به پیاده روی می شدم. البته در زمانی که در کانادا بودم عموما کارت مترو یا اتوبوس داشتم ولی گاهی در شرایط پیش بینی نشده اضظراری اینگونه نیز گرفتار می شدم. پیاده در امتداد خیابان بسیار عریض و طویل شپرد راه افتادم. برای رسیدن به شبنم در زمان مقرر، سریع تر از معمول راه می رفتم. به همین دلیل گرم شدم. 

بالاخره شبنم را در فروشگاهی در تقاطع شپرد و یانگ ملاقات کردم و پس از حال و احوال (دو هفته ای بود که یکدیگر را ندیده بودیم) با هم با مترو راهی دان تاون یا مرکز شهر تورنتو شدیم. متروهای شهر تورنتو در مقایسه با متروی تهران بسیار قدیمی و کهنه به نظر می رسند. این در مورد ایستگاههای آن نیز صادق است. قدمت متروی تورنتو به حدود 60 سال می رسد. زمانی که در کانادا بودم زمزمه تغییر واگن های مترو و نوسازی آن در مجامع حمل و نقلی به گوش می رسید ولی این بار می دیدم که هنوز واگن ها همان قدیمی ها هستند. از مترو دز مرکز شهر پیاده شدیم و تصمیم گرفتیم مسافت باقی مانده را به جای اتوبوس برقی های قدیمی مرکز شهر تورنتو، پیاده طی کنیم. البته هنوز از گزند باد در امان نبودیم ولی اثر آن را کمتر احساس می کردیم. ساختمان های مرکز شهر بلند تر بودند و خیابان ها کم عرض تر. کلا بافت مرکز شهر تورنتو قدیمی تر و متراکم تر از سایر مناطق آن است. تا هاربر فرانت یعنی محل اتصال شهر و دریاچه انتاریو پیاده و گفتگو کنان رفتیم. به اصرار شبنم با برف های مانده در محوطه هاربرفرانت سنتر و تابلوهای نقاشی و کشتی ها و دریاچه انتاریو تعدادی عکس گرفتیم البته من از او عکس گرفتم و او نیز یکی دو تا از من. با وجود نبودن بنی بشر در آن محدوده، مرغان دریایی پرواز کنان وجود آب و دریاچه را یادآور می شدند.

ادامه دارد ...

سفر نوروزی به کانادا (1)


آن شب به دعوت مریم، که همسرش برای ماموریت و شیفت کاریش در شهر دیگری بود، به خانه او رفته بودم. گرم گفتگو بودیم که رویا تماس گرفت و اعلام کرد که از روز بعد از آن شب نرخ دلار برای بلیط خارجی، نرخ مرجع خواهد بود. بنابراین بهتر است در این آخرین فرصت باقیمانده اگر قصد سفر دارم بلیطی تهیه کنم. رویا دوست من است که مدیر فنی یک آزانس مسافرتی است و معمولا بلیط های سفرم را او تهیه می کند. من در آن تاریخ قصد سفر مشخصی نداشتم ولی به او گفتم که کمی فکر می کنم و به او خبر می دهم. مریم دوست من هم شهروند کاناداست که البته شاید مجموعا با نیم سال اقامت در کانادا، حدود یک سال زودتر از من موفق به دریافت شهروندی شد. پس از قطع تلفن با مریم حرف زدم و قرارمان این شد که یک بلیط بگیریم و نهایتا در صورتی که نتوانیم یا نخواهیم برویم آن را کنسل کنیم. و قاعدتا بهترین زمان ممکن برای سفر تعطیلات نوروزی بود که با زمان کار مغایرتی نداشته باشد. به پیشنهاد من روز سوم فروردین را برای شروع سفر انتخاب کردیم که اگر واقعا بخواهیم برویم حداقل سال تحویل و یکی دو روز اول عید را در تهران و کنار خانواده هایمان باشیم. زمان برگشتمان را نیز 11 روز بعد از رفت منظور کردیم یعنی تقریبا پایان تعطیلات نوروزی.
این اولین عیدی بود که مریم پس از ازدواج در خانه خود در کنار همسرش بود و به همین دلیل احتمال سفرمان بسیار کم بود ولی مریم از من قول گرفت که اگر خواستیم برویم با هم برویم و با هم برگردیم که مسیر طولانی را تنها نباشیم. به این ترتیب سفر نوروزی کانادای ما شکل گرفت. شاید اگر در هنگام تلفن رویا، با دوست دیگری بودم که ارتباطی به کانادا نداشت، بلیط خود را به مقصد اروپا یا آسیای دور و یا آفریقا تهیه می کردم که مدت های طولانی است آرزوی سفر به آن ها را دارم ولی همراه سفری موجود نیست. تاکنون بخش بزرگی از اروپا را درنوردیده ام ولی هنوز آسیای دور (به جز دو سه کشور) و آفریقا در فهرست باقی مانده اند. سفرهای دورتر مانند تبت یا آفریقا همراه خوب می خواهد. حداقل در حال حاضر اینطور فکر می کنم.  شاید یک روزی این سفرها را هم تنهایی رفتم.
تا چند روز قبل از عید تقریبا مطمئن بودم که بلیط خود را کنسل می کنم به خصوص از آن رو که کنفرانسی در تاریخ می ماه چین برگزار می شد که من ترجیح می دادم در آن حضور داشته باشم. بنابراین اگر بلیط کانادا را کنسل می کردم می توانستم در فاصله کوتاهی بعد از آن سفری به چین داشته باشم و با یک تیر دو نشان بزنم. هم چین را ببینم و هم در این کنفرانس که خیلی مهم بود شرکت کرده باشم. با فرض اینکه مریم نیز از نرفتن خوشحال خواهد شد تصمیمم را به او اعلام کردم و مریم از من خواست که این کار را نکنم چون او به همه گفته بود و کلی سفارش از این سو برای دوستان و آشنایان آن سویی گرفته بود، وسایلی برای تحویل، و البته برعکس. از نظر او کنسل کردن این سفر ممکن نبود و جالب بود که من فکر می کردم او سخت تر به آمدن این سفر تن می دهد. به هر حال، گفت که با وضعیت موجودش مجبور است به این سفر برود. به هر ترتیب، ما یعنی من و مریم، به دلیل قولی که به هم داده بودیم راهی سفر شدیم.
روز دوم فروردین با مریم حرف زدم و قرار شد با خواهر من به فرودگاه برویم. خانه مریم اخیرا عوض شده بود و با تاخیر آن را پیدا کردیم. البته زمان را هم خوب برآورد نکرده بودم. تو گویی سفر را خیلی جدی نگرفته بودم. با همسر مریم خداحافظی کردیم و راه افتادیم. با تاخیر به فرودگاه رسیدیم. پرواز 9:20 بود و ما 8:10 به فرودگاه رسیدیم. با خنده از مریم پرسیدم که اگر پرواز را ازدست بدهیم ناراحت می شوی؟ او پاسخ داد: نه، حتما قسمتمان نیست. ولی به پرواز رسیدیم. تقریبا به عنوان آخرین نفرها چک این کردیم و بعد از شنیدن غرهای مامور تحویل گیرنده بارها و به سفارش او، از نفرات جلوی صف کنترل پاسپورت خواهش کردیم که نوبتشان را به ما بدهند. و با این روش خود را به هواپیما رساندیم. می خواستم یکی دو تا از سفارش های دوستان را در فرودگاه تهیه کنم که فرصت نشد و بعدا شرمنده شدم. البته این سفارش ها شامل اسنک های ایرانی مثل پفک و پفیلا بود :) رویا و دوستش را هم در هواپیما دیدیم که عازم سفر توریستی به اوکراین بودند و بعد از توقف چند روزه در ترکیه به آن کشور می رفتند. بعد از مستقر شدن در هواپیما متوجه شدیم که چند نفر هم بعد از ما سوار شدندو این کمی عذاب وجدان مرا کاهش داد.
مامور تحویل گیری چمدان ها نامردی نکرده بود و آخرین صندلی های ممکن در هواپیما را به من و مریم داده بود. پرواز تاخیر نداشت و ظاهر هواپیما خوب بود. ولی من در چند سفر اخیر خود به اروپا که با ترکیش صورت گرفته بود تجربه چندان خوشی ار هواپیما و به ویژه مهماندارهای این خط نداشتم. یک بار در سفر، همراه شبنم بودیم که چند مهماندار بعد از سوار شدن همه مسافران، تقریبا به نوبت و حدودا 7-8 بار تعداد مسافران را از اول به آخر شمردند. گویی هیچ ارتباطی بین این مهمانداران وجود نداشت و یا اصلا همدیگر را نمی دیدند. در برخی از موارد نیز سرعت عمل خوبی برای سرویس دهی نداشتند. ولی به هرحال، من زیاد در مورد مهمانداران سخت گیر نیستم و انتظار شق القمر ندارم. نکته جالب این بود که مسافر ردیف جلویی ما که خیلی دیر هم سوار شد به مهماندار ترک هواپیما گفت اگر نگران کیفیت خدماتتان هستید برای پروازهایتان همه خدمه را از ترکیه بیاورید و از ایرانی ها استفاده نکنید! نمی دانم چه چیزی او را وادار به آن ابراز لطف به مهماندار ترک کرده بود ولی این اولین باری نبود که از هموطنانم بی مهری و کم لطفی به هموطنان خود و ایرانی ها را می دیدم.
بیخوابی های شبهای اول و دوم عید به دلیل دور هم بودن افراد خانواده و بیدار ماندن تا نیمه شب چشمانم را آزار می داد ولی طبق معمول عادت به خواب در هواپیما یا هر وسیله نقلیه دیگری نداشتم. مثل مرغ سرکنده در حالی که از خواب می مردم خوابم نمی برد. هنوز ساعتی از پرواز نگذشته بود که هواپیما شروع به تکان های شدید کرد. ابتدا این تکان ها را ندیده گرفتیم و من سعی می کردم با مریم حرف بزنم و توجهی نداشته باشم. اخیرا متوجه شده ام که دارم به بیماری فوبیای پرواز دچار می شوم یا حتی نوعی از آن را دارا هستم. با این که سفرهای زیادی می روم ولی با پرواز دچار استرس می شوم و از دیدن هواپیمای در حال پرواز به ویژه در شب دچار اضطراب می شوم. حالم در هنگام تکان های معمولی هواپیما نیز بد می شود چه رسد به تکان های شدید و مسئله دار. ظاهرا این تکان ها عادی نبود. کمربندها را بستیم. مهمانداران در حال سرو صبحانه بودند ولی بعد از مدتی به دلیلی شدت تکان های هواپیما کار خود را متوقف کردند. سینی صبحانه مریم با تکان شدید افتاد. اوضاع واقعا وحشتناک بود. نیم ساعتی این وضعیت ادامه یافت بدون اینکه کاپیتان حتی به خود زحمت دهد که یک توضیح کوچک به مسافران دهد و آنها را دلگرم کند. همین اوضاع را وخیم تر جلوه می داد. طولانی شدن این وضعیت، این فرض را که مشکل فقط از اوضاع جوی نیست و حتی اگر نه مشکل فنی هواپیما، که حداقل مهارت خلبان در پرواز هم می تواند در این اوضاع نقش داشته باشد تقویت می کرد. نیم ساعت بسیار سختی بود ولی به هر حال گذشت. به مریم گفتم: احتمالا خلبان برای فرود دنده خلاص را می زند و هواپیما را رها می کند که تالاپی به زمین بیفتد. خندیدیم ولی فرودی تقریبا اینگونه داشتیم! سرانجام سالم به مقصد موقت خود، ترکیه، رسیدیم.
همه پاسپورت های امریکایی، کانادایی و اسراییلی، صرف نظر از ملیت یا مبدا سفر دارنده هایشان، در فرودگاه ترکیه شدیدا کنترل می شوند به این منظور که از صحت آنها اطمینان حاصل شود یا ... ؟ از مامور کنترل پرسیدم این همه کنترل برای چیست؟ آیا به پاسپورت های ما اطمینان ندارید؟ با خنده پاسخ داد ما داریم "آنها" ندارند. ولی منظورش از "آنها" را نفهمیدم! من و مریم به یک کافی شاپ در فرودگاه رفتیم و فهوه ترکی برای خودمان سفارش دادیم. زمان انتظار خیلی طولانی نبود. و به زودی برای سوار شدن به هواپیما فراخوانده شدیم. هواپیمای دوم بزرگتر از اولی بود ولی پر نبود.
مریم این بار تقریبا همه پرواز را خوابید ولی من کماکان نخوابیدم و یکی دو تا فیلم دیدم و طبق معمول ساعات را شمردم تا به تورنتو برسیم. خوشبختانه اعلام شد که به فرودگاه تورنتو نزدیک شده ایم و داریم فرود می آییم. برای ورود به فرودگاه کمی اضطراب داشتیم. پاسپورت کانادایی داشتیم ولی من دقیقا روزی که پاسپورت کانادایی ام را دریافت کرده بودم از کانادا خارج شده و دیگر بازنگشته بودم. همین را در فرم گمرک نیز اعلام کرده بودم. تجربه قبلی مان سفری بود که در سال گذشته با مریم به کانادا رفتیم. با وجود پاسپورت کانادایی او، مامور کنترل پاسپورت او را حسابی سین جیم کرد که چرا نبودی و چه کار می کردی و چگونه امرار معاش می کردی و غیره و ذلک! این مرحله برای او بسیار بیشتر از حد معمولی به درازا کشید. ولی این بار، مشکلی پیش نیامد و به راحتی از مرز کنترل پاسپورت کانادا رد شدیم!
چمدان هایمان را دریافت کردیم و وارد سالن ورود فروگاه شدیم. طبق معمول، فریده و همسرش و دختر نازنینش در فرودگاه منتظر ما بودند. خانواده نازنینی که از بهترین تجربه های مدت اقامت من در کانادا بودند. دوستانی که به واسطه خواهرم و مریم با انها راتباط برقرار کرده بودم ولی کم کم دوستان بسیار خوبی برای خود من شدند. از آنجا که ثریا دوست من آن شب مهمانی دعوت داشت و من تمایلی به شرکت در آن مهمانی نداشتم به همراه فریده و خانواده اش و مریم به خانه فریده رفتیم. خسته بودیم ولی طبق معمول از ما چه خبر و از آنها چه خبر. هر دو سو و البته بیشتر ما مشغول اطلاع رسانی بودیم. البته من همانطور که انتظار می رود سعی بر اطلاع رسانی درست از وضعیت داشتم همه چیز همانطوریکه هست نه بیش و نه کم. قصد ماندن و درخواست پناهندگی که نداشتیم و از سویی از دولتمردانمان دل خوشی نداشتم که بخواهم رفتارهای ناشایست آنها و عواقب سو آن را توجیه کنم. ولی کار سختی است صادق بودن و از همه چیز در اندازه خود گفتن. گرچه خانواده فریده در سال گذشته دو سه بار به ایران آمده بودند و خوشبختانه زیاد از واقعیات جامعه دور نبودند.
این ورود پیش بینی نشده به خانه فریده باعث شد که یک بار دیگر دستپخت خوشمزه فریده را تست کنم و یکبار دیگر از مهمان نوازی بی شائبه آن ها بهره مند شوم. به دلیل خستگی زیاد به ثریا خبر دادم که ان شب دنبالم نیاید و برای فردا صبح هماهنگ کردیم. خوشبختانه آن شب خیلی خوب خوابیدم و بخشی از بیخوابی های شب های قبل را جبران کردم. 

ادامه دارد!

هر کسی را بهر کاری ساختند!

امروز پس از مدت ها به وبلاگم سر زدم اونم نه برای نوشتن که دیگه فکر می کنم همه گفتنی هام رو گفتم. راستش از سر کنجکاوی اومدم ببینم نظر جدیدی دارم ؟  که دیدم بله خبر های عجیب غریبی در نظرهای ارسالی ام وجود داره . نمی دونم این توهم ها یا احساس هوشمندی های بعضی از آدمها چقدر بهشون لذت می ده که همینطوری سناریو می سازند و قصه می بافند و ... بگذریم شاید باید بگذاریم خوش باشند اینم روش اونا برای زیستنه دیگه .

من در ماه اکتبر با خبر شدم که برای امتحان شهروندیم باید برگردم کانادا و مجبور شدم یک سفر ۱۲ روزه در اوج کارم در ایران به کانادا داشته باشم. امتحانم رو دادم و دوستان رو زیارت کردم و برگشتم سر کار و زندگیم در ایران. در جلسه امتحان به ما گفتند که دو تا سه ماه دیگه بهمون خبر نتیجه امتحان و مراسم سوگند خوردن رو بهمون خبر می دند! ۱۰ روز از برگشتنم به ایران گذشته بود که دوباره از سایت و از طریق یکی از دوستان متوجه شدم باید برای مراسم و گرفتن کارت شهروندی برگردم. خلاصه این بار هم دوباره برای ۴ روز به کانادا رفتم. شبی که رسیدم فرم های پاسپورت رو پر کردم با یکی از دوستان برای امضای اون قرار گذاشتم. فرداش رفتم امضا رو گرفتم بعد رفتم برای مراسم و کارت رو گرفتم و بعدش رفتم درخواست پاسپورت سریع دادم. دوشنبه شب رسیدم و جمعه شب برگشتم. البته پس از گرفتن پاسپورتم که جمعه بعد از ظهر بالاخره موفق به دریافتش شدم. به هر حال باقیمانده وسایلم در کانادا رو هم به ایران آوردم و از طریق سایت هم به دفتر و دستک مالیاتی اعلام کردم که من در کانادا کار نمی کنم و بنابراین الان باید درآمد ایرانم رو برای پرداخت مالیات به کانادا اعلام کنم. ضمنا محض محکم کاری کارت سلامتم هم به دلیل غیبت بیش از سه ماهم از کانادا با اعلام خودم بی اعتبار شد که یه وقت دوستان مکدر نشند که من چرا از امکانات مربوط به اونا دارم استفاده می کنم . گرچه در مدتی که من کانادا بودم سه بار بیشتر سرو کارم با دکتر و درمون اونجا نیفتاد. اونم اونقدر همه چی عالی و مناسب بود که مجبور شدم در سفرهایی که در اون مقاطع به ایران داشتم برای تشخیص و درمانم در ایران اقدام کنم وبا  خیال راحت برگردم کانادا.

ولی از همه این حرف ها گذشته من خودم معتقد هستم به اینکه از امکانات تخصیص داده شده به دیگران (هر کس و هر کجا که باشند) نباید استفاده کنم وگرنه بر اساس قانون تعادل کائنات حتما یه جایی باید حسابش رو پس بدم. به هر حال من مدت اقامت قانونی ام رو پر کردم و در ازای هزینه ای که پرداخت کردم پاسپورت کانادایی گرفتم ولی نه قصد استفاده از امکانات درمانی کانادا رو دارم (که دل خوشی هم ازش ندارم) و نه چشم به چندر غاز مالیات برگشتی اونجا دوختم.  ضمن اینکه هیچیک از این دور رو دیگه حق خودم هم نمی دونم. به شکر همت بلند و توانایی خودم و علاقه ای که به کارم و اثرات مثبت اون دارم هم رضایت کاری دارم و هم رضایت مالی. باز هم اگر دوستانی معترضند و ناباور، مشکل آنهاست و توهم دروغ آنها نه من!

ولی زندگی هر کس دست خودش است و هر روز و لحظه که از عمرم بیشتر می گذرد بیشتر به این باور می رسم که برای هر کسی قبایی دوخته اند که سزاوار "هر آنچه که اوست و دارد" می باشد. به تعبیری همون ضرب المثل "خلایق هر چه لایق" قدیمی ها هم در بعد مثبت و هم در بعد منفی آن که به نظر من بسیار به جا و پذیرفته است. ضمن اینکه هر کسی را بهر کاری ساختند و ....

توهم دروغ

حدود نه ماه و نیمه که از کانادا به ایران برگشتم. خوشبختانه خیلی نمی رسم که در این وبلاگ بنویسم ولی هر بار که می نویسم پس لرزه های نوشتنم بهم یادآور میشه که در کانادا هم هر پستم  علاوه بر لطف بعضی از دوستان، انواع و اقسام درشت گویی ها از سوی عده ای در داخل و خارج از کانادا رو برام به همراه داشت. می دونم که راست و درست گفتن و نوشتن کار راحتی نیست چون یا به تریج قبای قدرتمندان بر می خوره یا عامه به جونت می افتند و ریش ریشت می کنند که این دومی خیلی وحشتناکتر از اولیه.  جالب اینکه الان تحمل قدرتمندان نسبت به اون یکی وبلاگ من بیشتر از تحمل مدعیان آزادی و دموکراسی مخالف من در این وبلاگه. تازه فهمیدم شاید بخشی از ناخوشنودی من در کانادا هم شاید به همین وبلاگم و نوشته هام و بازخوردهای اون بر می گشته.

بنا به درخواست یکی از خواننده های وبلاگم در پست قبلی ام از شرایط خودم در ایران نوشتم که برای خودم قبل از اومدن هم به روشنی روز مشخص بود. از خوب و بدهاش نوشتم و باز هم نوشتم که این مربوط به من و امثال منه. ولی جالب بود که بیشتر از این که کسی فکر کنه شاید بعضی ها با این شرایط هم وجود داشته باشند هر کسی از ظن خودش نایار من شد و بیش از همیشه به دروغ گویی متهم شدم به آقازاده بودن و به اینکه دستم به یه جایی بنده و ....

مهم نیست که اینجور آدما در مورد من چی فکر می کنند. مهم اینه که اکثریت مردم در قضاوتشون نسبت به همه چیز و همه کس اینگونه اند. در مورد من، فوقش دیگه نمی نویسم و خودمو درگیر این قضاوتها و بیهوده گویی ها نمی کنم (که البته باز هم خواهم نوشت). ولی سوالم اینه: اگر من به دروغ اوضاع خودم رو در اینجا به تمامی بد و نحس و سرشار از سختی و اشکال توصیف می کردم، از رئیس نفهم و بی سوادی می نوشتم که چندرغاز حقوق می ده و بداخلاق و کثیف و شپشوست (که رئیس من دقیقا عکس اینه)، از فضولی های مردم در کارم (که قبل از رفتنم هم هیچکس به خود اجازه این رو در مورد من نمی داد چون خودم این رو بهشون القا می کنم) از مریضی و بی خانمانی و کم لطفی دوستان و عزیزانم می نوشتم (که خوشبختانه اصلا اینطور نیستند) و .....  (مثل بقیه آدما که اینکارو می کنند) چند تا از شما بهم می گفتید دروغ می گم؟ آیا سرحال نمی شدید و همه تون برای من خط و نشون نمی کشید که "ببین ما که گفتیم نرو، ما که می دونستیم و .... و بعد هم حرفهای من رو  با اعمال یک ضریب بسیار بزرگ به بقیه منتقل نمی کردید؟ "، چرا همه دوست داریم بشنویم آنچه را که دلمان می خواهد و اصلا به راست و دروغش کاری نداریم. یعنی خیلی وقتا دروغ شنیدن بیشتر بهمون لذت می ده.

به هر حال من بسیار متاسفم که نوشته هام مطلوب تعدادی از دوستان داخل و خارج واقع نمیشه. ولی دوستان این وبلاگ منه و حداقل در این وبلاگ من حق نوشتن از حقایق و واقعیت های زندگی خودم و پیرامونم رو دارم.

سلامی دوباره

مدتهاست که به اینجا سر نزده ام و ننوشته ام. راستش به خصوص برای این وبلاگ دیگه خیلی نوشتنم نمیاد. ولی یه دلیلش هم اینه که واقعا فرصت ندارم. ۲۰ روز بعد از اینکه به ایران برگشتم مشغول به کار شدم و پس از مدت کوتاهی اونقدر کارها و مسئولیت هام زیاد شد که دیگه حتی نمی تونستم کامپیوتر خونه رو روشن کنم. آخه وقتایی رو هم که سر کار نیستم مثل کانادا تنها نیستم که برم سراغ لپ تاپ و ... ولی چون نوشتن رو دوست دارم برنامه این رو دارم که وقتی از این مقطع شلوغ پلوغ فعلی کارم بیرون بیام شروع به نوشتم خاطرات کانادا یا چیزی مشابه اون بکنم. الان هم یه کارهایی کردم ولی باید جدی تر بهش بپردازم.

با این وجود ننوشتن به معنی غافل بودن از انگیزه و مسائلی که من رو در کانادا ترغیب به نوشتن می کرد نیست. از وقتی برگشتم تعدادی از آدمها رو دیدم که بعد از سالها زندگی در کانادا یا امریکا یا اروپا برای زندگی به ایران برگشتند. البته چون من می خوام که اونها رو ببینم می بینمشون ولی اکثرا دلشون نمی خواد این تیپ آدمها رو ببینند و اونها رو ندیده می گیرند. با این حال، من هم روزانه با تعدادی از آدما برخورد می کنم که دوست دارند به هر قیمتی از ایران برند یا تصویر بسیار ایدآلی ازاونور (هر جایی غیر از ایران) دارند. من گاهی باهاشون حرف می زنم و  از یافته ها و دیده هام براشون میگم و البته که برای همه شون هم این جمله رو تکرار می کنم که حست نسبت به جایی که می ری بستگی داره به اینکه کی بری؟ کجا و چطور بری؟ اینجا دارای چه موقعیتی باشی؟ و چه شخصیت و کاراکتری داری؟ اصلا چه چیزهایی برات اولویت داره و مهمتر از همه نگرشت به زندگی چیه.

خواننده ای از من پرسیده بود که چرا دیگه نمی نویسم و خواسته بود که صادقانه نظرم رو در مورد زندگی در اینجا بگم. خلاصه اش کنم که من اینجا بسیار راضی ترم و بیشترین بخش رضایتم به این برمی گرده که اینجا موثر و مفیدم، کار خودمو دارم و مجبور نیستم که برای حفظ موقعیت شغلی خودم به هرکار نادرست و یا هر موقعیت شغلی تن بدم، از همه ظرفیت های کاری و توانایی هام استفاده می کنم یا بهتره بگم استفاده می کنند، حقوق و مزایایی متناسب با اون منافعی که به سیستم کاریم انجام می دم دریافت میکنم که نزدیک به دریافتی ام در کاناداست که برای ایران بسیار بالا و خوبه،

هر لحظه که اراده کنم عزیزانم رو می بینم، در شادی ها و غم های اونایی که دوستشون دارم حضور موثر دارم، با هر تلفن دلم نمی لرزه که وای چه خبر بدی از عزیزام بهم می رسه، اعتراض می کنم به شکل های مختلف و برای چیزهای گوناگون و از نتیجه اعتراضم نمی ترسم، منظورم اعتراض سیاسی نیست که در اون هم به نوبه خودش مشارکت می کنم و حاضر به پرداخت هزینه هاش هم هستم و این خیلی بیشتر از اون که دورادور دستی بر آتش داشته باشم راضیم می کنه، ...

به عبارتی اینجا حداقل در زندگی شخصی ام حق انتخاب بسیار بیشتری دارم.

به هر حال مجموع حس من نسبت به برگشتن بسیار مثبته و نه منفی و جالبه که با تجربه زندگی در کانادا، الان دیگه باور دارم که رفتن و زندگی کردن حتی در کشورها و جوامعی که خیلی دوستشون دارم و قبولشون دارم مثل بعضی کشورهای اروپایی، هم مشکلاتی مشابه همون کانادا رو شاید از جهاتی متفاوت به همراه داره. البته که هنوز عاشق سفرم و دوست دارم زمانی برسه که هیچ سوراخ سمبه ای در جهان نباشه که ندیده باشم. 

با همه اینها هزینه های این انتخاب رو هم به مسئولیت خودم می پردازم. مثل موندن و زندگی کردن در شهری بسیار بزرگ مثل تهران با همه عوارضش از جمله سروصدا و آلودگی و شلوغی و بی نظمی .... از رفتارهای ناهنجار ترافیکی رنج می برم گرچه سهم خودم رو در تغییر و بهبودش انجام می دم، از این که با هر سفر به هر جای ایران متوجه میشم که چه ذخایر ارزشمندی از لحاظ جهانگردی داریم که می تونه منبع درآمدی بزرگ برای این مملکت باشه و فقط به دلیل سیاستها و سیاستگزاران نابجای سرزمینم داره به هدر می ره و ازش خوب بهره برداری نمیشه رنج می برم، از بی مسئولیتی و پرتوقعی و تنبلی بسیاری از مردم ایران در قبال سرزمینشون و کارشون و آنچه که باید بپردازند و این که هر کسی می خواد فقط گلیم خودش رو از آب بیرون بکشه و ... راضی نیستم  (و البته این چیزی بود که در کانادا هم من رو خیلی اذیت می کرد) و چیزهایی مشابه موارد فوق.  ولی اینها هزینه هایی است که من پرداختن اونها را متناسب با منافعی که از زندگی در این سرزمین نصیب من (خود من) میشه می دونم و به پرداخت هزینه های زندگی در کانادا ترجیح می دم. هر چه که بیشترمی گذره با اتفاقاتی که اینجا می افته بیشتر به این نتیجه می رسم که این تصمیم برای خود من (و شاید برای همه اونهایی که مثل من فکر می کنند و باور دارند) تصمیم درستی است.

 

داره میاد!

داره میاد .... صدای پاش و نشونه هاش یکی یکی رسیده و خبر از اومدن خیلی زودش داده ... چند ساعت دیگه از راه می رسه و چشم همه رو به جمالش منور می کنه. بهارو میگم. همون که الان دیگه همه منتظرشیم. همون که به یمن اومدنش خیلی از کارایی رو که در طول سال می کنیم دیگه انجام نمی دیم. همون که خیلی از عادات ناپسندمون رو به خاطرش کنار می گذاریم حتی برای چند روز. همون که با حس نشونه های حضورش دیگه از ترافیک سرسام آور شهرمون که در این روزای نزدیک حضورش شدیدتر هم شده دیگه عصبی نمی شیم و عنان اختیار از دست نمی دیم. همون که به خاطر عزیز بودنش حسابی دست و دلباز می شیم و هر چی داریم و نداریم خرج می کنیم. همون که دیگه وقتی داره میاد اگه هزاران آدم هم دور و برمون بلولند و توی یه مغازه مجبور شیم ساعت یا حتی ساعت ها منتظر بایستیم صبرشو داریم. همون که سعی می کنیم تا قبل از رسیدنش گردو غبارهای دل و جسم و خونه وکوچه و خیابونمون رو بزداییم. همون که شهرداریمون هم در روز به جای یکبار چندین بار میاد و زباله های مردمو از سطح شهر می بره که ظاهر بیرونی شهر هم مثل خونه های ما برق بزنه و تمیز بشه.

همون که با اومدنش به سردیها و تاریکی ها پایان می ده و دلا رو به هم نزدیک می کنه. همون که هیجان و ولوله به پا می کنه. همون که بچه ها مدام بهش فکر می کنند و دلای کوپکشون از شوق اومدنش و عیدی گرفتن به بهانه اش می تپه و اروم و قرار نداره. همون که بزرگترا به خاطرش به کوچیکترا عیدی می دند و به دیدن بزرگتراشون می رند و برای رفتگانشون خیرات می دند و اینجوری اونا رو یاد می کنند. همون که در اولین لحظه حضورش همه افراد یک خانواده دور هم جمع می شند و به هم تبریک می گند و حضورش رو با هم جشن می گیرند.

و خلاصه همون که سبزه و با خودش سبزی و تازگی و زیبایی میاره. خوشحالم که یکبار دیگه اومدن بهارو حس می کنم و از دیدن زیبایی هاش لذت می برم و دلم تب و تاب اومدنش رو داره و عیدی می خرم و عیدی می گیرم و در کنار عزیزانم اومدن بهار و سال نو رو جشن می گیرم و .... ولی کاشکی که همه اونایی که دوستشون داریم و دوستمون دارند و همه هموطنانمون که با این مراسم و این حس ها رشد کردند و می دونند که من الان از چی حرف می زنم هم در این شادی حضور داشتند. و کاشکی در سال جدید بهار طبیعت، پیام آور بهار اجتماعی و سیاسی مملکتمون هم باشه و نوید از تموم شدن همه چیزایی بده که چند سالیه به انواع مختلف داره آزارمون می ده. کاشکی همه مون بدونیم که برای رسیدن بهار های دیگه هم همینطور باید زحمت بکشیم و هزینه کنیم. باید همین اندازه و حتی بیشتر انگیزه داشته باشیم. باید مسئولیت بپذیریم و مسئولیت خودمون رو به دیگران واگذار نکنیم. کاشکی همه مون بدونیم و بفهمیم  که سرزمینمون مال همه مونه و تنها با خواست ما یعنی همین همه است که می تونه رشد کنه و از شر نباید ها خلاص شه.

من امسال هم در لحظه نو شدن سال، آرزوهای خرد و کلان خودمو دارم ولی می دونم که هیچ آرزویی بدون همت و تلاش و هزینه محقق نمیشه و هر چی این آرزو بزرگتر باشه عزم و همت و هزینه بیشتری می طلبه. بیایید همراه شیم و با هم آرزو کنیم و با هم برای تحققش بکوشیم.

بهار دوباره زمین و نوروز دیرینه این سرزمین، فرخنده و سال نودتان بهارگونه پر از تازگی و زیبایی باد. و به امید اندیشه ها و کردارهای نیک تر و سبزتر همه هموطنانمان در سالهای پیش رو.

ما آدم نمی شیم! (با تشکر از دوست فرستنده)

ما آدم نمی‌شیم!.. / نوشتة: عزیز نسین
  صدای یک پیرمرد لاغر مردنی از میان انبوه جمعیت، همهمة داخل سالن قطار را در هم شکست «برادر ما آدم نمی‌شم!» بلافاصله دیگران نیز به حالت تصدیق «البته کاملا صحیح است، درسته، نمی‌شیم.» سرشان را تکان دادند. اما در این میان یکی دراومد و گفت:
«این چه جور حرف زدنیه آقا...شما همه را با خودتون قیاس می‌کنین! چه خوب گفته‌اند که: «کافر همه را به کیش خود پندارد» خواهش می‌کنم حرف‌تونو پس بگیرین.»
من که اون وقت‌ها جوانی بیست و پنج ساله بودم با این یکی هم‌صدا شدم و در حالی که خونم به جوش آمده بود با اعتراض گفتم:
- آخه حیا هم واسة ادمیزاد خوب چیزیه!
پیرمرد مسافر که همان جوراز زور عصبانیت دیک دیک می‌لرزید دوباره داد زد:
- ما آدم نمی‌شیم.
مسافرین داخل قطار نیز تصدیق کرده سرشون را تکان دادند.
خون دوید تو سرم. از عصبانیت رو پا بند نبودم داد زدم:
- مرتیکة الدنگ دبوری! مرد ناحسابی! مگه مخ از اون کلة وامونده‌ت مرخصی گرفته، نه، آخه می‌خوام بدونم اصلا چرا آدم نمی‌شیم. خیلی خوب هم آدم می‌شیم...اینقدر انسانیم که همه مات‌شان برده...مسافرین تو قطار به حالت اعتراض به من حمله‌ور شدند که:
- نخیر ما آدم نمی‌شیم...انسانیت و معرفت خیلی با ما فاصله داره...

هم صدایی جماعت داخل قطار و داد و بیداد آن‌ها آتش پیرمرد را خاموش کرد و بعد رو کرد به من و گفت:
- ببین پسرجان، می‌فهمی، ما همه‌مون «آدم نمی‌شیم!» دوباره صداش رو کلفت کرد: «می‌شه به جرات گفت که حتا تا آخر عمرمون هم آدم نخواهیم شد.»
گفتم:
- زور که نیست، ما آدم می‌شیم...
پیرمرد تبسمی کرد و گفت:
- ما آدم می‌شیم، ولی حالا آدم نیستیم، اینطور نیست؟
صدامو در نیاوردم، اما از آن روز به این‌ور سال‌ها است که از خودم می‌پرسم: آخه چرا ما آدم نمی‌شیم؟...
زندان رفتن من در این سال‌های اخیر برام شانس بزرگی بود، که معما و مشکل چندین ساله‌ام را حل کرد و از روی این راز پرده برداشت. توی سالن بزرگ زندان با پنجاه نفر زندانی سیاسی کشور خودم، با اشخاص برجسته، صاحبان مشاغل مهم، شخصیت‌های مشهور و معروف از قبیل: حکام، روسای دوایر دولتی، وکلای معزول، مردان سیاسی کابینه‌ای سابق، مامورین عالی رتبه، مهندسین و دکترها محشور و آشنا شدم. اغلب آن‌ها از تحصیل کرده‌های اروپا و آمریکا بودند، اغلب کشورهای متمدن و ممالک توسعه یافته و توسعه نیافته و حتا عقب مانده را نیز از نزدیک دیده بودند. هر یک چندین زبان خارجی بلد بودند. مجالس بحث و انتقاد پیش می‌آمد و با این‌که با آن‌ها تناسب فکری نداشتم، خیلی چیزها ازشان یاد گرفتم، از همه مهم‌تر موفق به کشف راز و معمای قدیمی خود شدم. روزهای ملاقات زندانی‌ها که خانواده‌ام به دیدارم می‌آمدند خوب می‌دانستم که خبر خوشی برایم ندارند، کرایة منزل را پرداخت نکرده‌ایم، طلب بقال سرکوچه روز به روز زیادتر می‌شود و از این قبیل حرف‌ها، خبرهای ناخوش و کسل کننده...نمی‌دانستم چیکار کنم. سردرگم بودم، امیدم از همه جا قطع شده بود. با خودم گفتم داستانی می‌نویسم. شاید یکی از مجلات خریدارش باشد، با این تصمیم کاغذ و قلم به دست گرفتم، روی تختخواب زندان نشستم. اصلا مایل نبودم با پرحرفی وقت‌گذرانی کنم، با یاوه‌گویی وقتم را تلف کنم. هنوز چند سطری ننوشته بودم که، یکی از رفقای زندان جلوم سبز شد، نار تخت نشست. اولین حرفی که زد:
- ما آدم نمی‌شیم، آدم نمی‌شیم...
من با سابقه‌یی که داشتم چون می‌خواستم داستان بنویسم از او نپرسیدم چرا؟ اما او مثل کسی که موظف است برای من توضیحی بدهد گفت:
- خوب دقت کنین، می‌دانید چرا آدم نمی‌شیم؟
و بعد بدون آن‌که باز سوالی کرده باشم با عصبانیت شروع کرد:
- من تحصیل کردة کشور سوئیسم، شش سال آزگار در بلژیک جون کندم.
هم زنجیر من شروع کرد به گفتن ماجراها و جریانات دوران تحصیل و کار خود را در سوئیس و بلژیک با شرح و بسط تمام تعریف کردن. من خیلی دلواپس بودم، ولی چاره‌ای نبود، نمی‌توانستم حرفی بزنم...در خلال صحبت‌هایش خود را با کاغذ‌ها سرگرم کردم. قلم را روی کاغذ گذاشتم، می‌خواستم به او بفهمانم که کار فوری و فوتی دارم، شاید داستانش را در چند جمله خلاصه کند و من از شرش خلاص شوم. اما به هیچ وجه نه متوجه می‌شد و نه دست بردار بود، اگه هم فهمیده بود خودش را به اون راه زده بود!
- اون جاها، کسی رو نمی‌بینی که تو دستش کتاب نباشه، اگه دو دقیقه هم بیکار باشن کتابشونو وا می‌کنن و شروع به خوندن می‌کنن. توی اتوبوس، توی ترن، همه جا کتاب می‌خونن. حالا فکرشو بکنین تو خونه‌شون چه می‌کنن! اگه ببینین از تعجب شاخ در میارین؛ هر کس بسته به معلومات خودش کتابی دستش گرفته و می‌خونه؛ اصلا اون آدم‌ها از پرحرفی و یاوه‌گویی گریزان هستن...!
گفتم:
- به به. چه‌قدر خوب، چه عالی...
گفت، بله این طبیعت شونه، نگاهی هم به ما ملت بکنین، در این جمله یه عالم معنی است. آیا یه نفر پیدا می‌شه که کتاب بخونه؟ آقا جان ما آدم نمی‌شیم، نمی‌شیم.
گفتم: کاملا صحیحه.
تا گفتم صحیحه دوباره عصبانی شد، باز هم از طرز کتاب خوندن بلژیکی‌ها و سوئیسی‌ها صحبت کرد. چون موقع غذا خوردن نزدیک بود هر دو بلند شدیم، گفت:
- حالا فهمیدی که چرا ما آدم نمی‌شیم...
گفتم: بعله!
این بابای منتقد نصف روز مرا با تعریف کردن از طرز کتاب خواندن سوئیسی‌ها و بلژیکی‌ها تلف کرد.
غذامو خیلی تند خوردم و برگشتم، باز همان داستان را شروع کردم. کاغذ و قلم به دست آمادة شروع داستان بودم که یکی دیگر از رفقای زندانی آمد و روی تخت نشست.
- به چه کاری مشغولی؟ 
- می‌خواهم داستانی بنویسم...
- ای بابا! این‌جا که نمی‌شه داستان نوشت، با این سرو صدا و شلوغی که نمی‌شه چیز نوشت، مگه این سروصداها رو نمی‌شنوی...شما اروپا رفتین؟
- خیر، پامو از ترکیه بیرون نگذاشته‌ام...
- آه. آه. آه، بیچاره، خیلی میل دارم که شما حتما سری به اروپا بزنین، دیدنش از واجباته، زندگی اون‌ها غیر زندگی ما است. اخلاق مخصوص دارن. من تمام اروپا را زیر پا گذاشتم، جای نرفته باقی نمونده بیش از همه جا در دانمارک، هلند و سوئیس بودم. ببین اون‌جاها چه‌طوره، مردم نسبت به هم به دیدة احترام نگاه می‌کنن، کسی را بیخود حتا با کوچکترین صدایی ناراحت نمی‌کنن. مخل آسایش همدیگه نیستن. نگاهی هم به اوضاع ما بکنین، این سروصداها چیه...این طور نیست، شاید من میل داشته باشم بخوابم، یا چیزی بنویسم، یا چیزی بخونم، یا این‌که اصلا کار دیگه‌یی داشته باشم...شما با این سرو صدا مگه می‌تونین داستان بنویسین، آدمو آزاد نمی‌گذارن...گفتم:
- من تو این سروصدا و شلوغی هم می‌تونم چیز بنویسم، ولی وجود یک نفر کافی است که حواسم را پرت کنه. گفت:
- جان من، تو این سروصدا که نمی‌شه چیز نوشت، بهتر نیست سروصدا هم نباشه، چه حق دارند که شمارو ناراحت کنن. آهسته هم می‌تونن صحبت کنن. به جان خودت در دانمارک، سوئیس و هلند چنینی چیزی محاله. مردم این ممالک در کمال آزادی و خوشی زندگی می‌کنن، کسی مزاحم‌شون نیس. چون که اون‌جاها مردم به همدیگر احترام می‌گذارن. در عوض تو این خراب شده ما همدیگر رو آدم حساب نمی‌کنیم. تصدیق می‌کنین که خیلی بی‌تربیتیه، اما چاره‌یی نیست.
 او حرف می‌زد و من سرمو پایین انداخته چشممو به کاغذ دوخته بودم، نمی‌نوشتم. ولی مثل آدم‌هایی که مشغول نوشتن باشن خودمو سرگرم کرده بودم. گفت:
- بیخود خودتونو خسته نکنین، نمی‌تونین بنویسین، هرچی نوشتین پاک کنین، اروپا جای دیگه‌یی است...اروپایی، انسان به تمام معنی است، مردم هم‌دیگر رو دوست دارن، به هم احترام می‌گذارن. اما در عوض ما چه‌طور... به این دلیله که آقا ما آدم نمی‌شیم، ما آدم نمی‌شیم...
هنوز می‌خواست روده‌درازی بکنه اما شانس آوردم که صدایش کردند، از شرش خلاص شدم. تازه رفته بود، با خود گفتم:
خدا کنه دیگه کسی اینجا نیاد، سرمو پایین انداختم. تازه دو خط نوشته بودم که، زندانی دیگری بالای سرم نازل شد و گفت:
- چه‌طوری؟
گفتم: زنده باشی، ای بد نیستم.
روی تخت نشست و گفت:
- جان من، از انسانیت خیلی دوریم...
برای اینکه سر صحبت وانشه اصلا جوابی ندادم. تو نخ این نبودم که کیه و چی میگه.
از من پرسید: شما آمریکا رفتین؟
- گفتم نه...
- ای بیچاره... اگه چند ماهی آمریکا بودی، علت عقب مونده‌گی این خراب‌شدة نفرین کرده را می‌فهمیدی. آقا در آمریکا مردم مثل ما بیهوده وقتشون رو تلف نمی‌کنن، چرت و پرت نمیگن، پرحرفی نیست، وقت را طلا می‌دونن، معروفه میگن:          .Time is money
آمریکایی وقتی با آدم حرف می‌زنه که واقعا کاری داشته باشه، تازه اون هم دو جملة مختصر و کوتاه، هرکس مشغول کار خودشه...آیا ما هم همین جوریم؟ مثلا وضع همین جا رو ببین، ماه‌هاست ما غیر از پرحرفی و یاوه‌گویی کار دیگه‌یی نداریم. حرف‌هایی که تو قوطی هیچ عطاری پیدا نمی‌شه. این است که آمریکا اینقدر پیشرفت کرده. علت ترقی روز افزونش هم همینه.
هیچ‌چی نگفتم. با خود فکر کردم حالا این آقا که اینقدر داره از صفات خوب آمریکایی حرف می‌زنه که مزخرف نمی‌گن، مزاحم کسی نمی‌شن، لابد فهمیده که من کار دارم و پا می‌شه راهشو می‌کشه میره. اما او هم ول‌کن نبود.
اف و پف کردم ولی اصلا تحویل نگرفت.
موقع شام شد وقتی می‌خواست بره گفت:
جان من ما ادم‌بشو نیستیم، تا این پر حرفی‌ها و وقت‌گذرونی‌های بیخودی هست ما آدم نمی‌شیم.
گفتم:
- کاملا صحیحه...
غذامو با دست‌پاچه‌گی خوردم و شروع به نوشتن کردم.
«- بیخودی خودتو عذاب نده. هرچه زحمت بکشی بیهوده است...»
این صدا از بالای سرم بود. تا سرمو بلند کردم، یکی دیگر از رفقای زندان را دیدم گوشة تخت نشست و گفت:
خوب رفیق چیکارها می‌کنین؟
گفتم: هیچ‌چی.
اما جواب این جملة یک کلمه‌یی من این بود که:
- من تقریبا تمام عمرمو در آلمان بودم.
بغض گلومو گرفته بود، کم مونده بود از شدت عصبانیت داد بزنم، می‌دانستنم این مقدمه چه موخره‌یی به دنبال داره او ادامه داد:
- دانشگاه آلمان رو تمام کرده‌ام، حتا تحصیلات متوسطه‌ام را هم اون‌جا خوندم. سال‌های سال اون‌جا کار کردم. شما در آلمان کسی رو نمی‌بینی که کار نکنه. ما هم همین جوریم؟ مثلا وضع ما رو ببین. نه، نه، ما آدم نمی‌شیم، از انسانیت خیلی دوریم...
فهمیدم هر کار بکنم، نخواهم توانست داستان را بنویسم، بیخودی زحمت می‌کشم و به خود فشار می‌آورم، کاغذ و قلم را گذاشتم زمین، فکر کردم وقتی که زندانی‌ها خوابیدن شروع می‌کنم.
آقای تحصیل کردة آلمان، هنوز آلمانی‌ها را معرفی می‌کرد:
- در آلمان بیکاری عیبه. هرکه می‌خواد باشه، آلمان‌ها هیچ بیکار نمی‌مونن، اگه بیکار هم باشن بالاخره کاری برای خودشون می‌تراشن، مدام زحمت می‌کشن، تو در این چند ماه که این‌جایی محض نمونه کسی را دیده‌ای که کاری بکند؟ همین خود تو حالا در زندان کاری انجام داده‌ای؟ آلمانی‌ها این‌جور نیستن خاطراتشونو می‌نویسن، راجع به اوضاع خودشون چیز می‌نویسن، کتاب می‌خونن، خلاصه چه دردسرت بدم بیکار نمی‌مونن. اما ما چه‌طور؟ خیر، هرچی بگم پرت و پلا است، ما آدم نمی‌شیم...
وقتی از شرش خلاص شدم که نیمه شب بود. مطمئن بودم دیگه کسی نمونده که راجع به آدم نشدن ما کنفرانس بدهد، تازه با امیدواری داستان را شروع کرده بودم، یکی دیگه نازل شد. حضرت ایشان هم سال‌های متمادی در فرانسه بودند، به محض ورود گفت:
«- آقا مواظب باشین! مردم خوابن، بیدار نشن، مزاحمشون نشی»، خیلی آهسته صحبت می‌کرد. این آقا که خیلی هم مبادی آداب بود و این نحوة تربیت را از فرانسوی‌ها یاد گرفته بود می‌گفت:
- فرانسوی‌ها مردمانی مبادی آداب و با شخصیت هستند، موقع کار هیچ کس مزاحم او نمی‌شه.
با خودم گفتم خدا به خیر کنه، من باید امشب از نیمه شب به اون طرف کار کنم. آقای فرانسه رفته گفت:
- حالا بخوابین، تا فردا با فکر آزاد کار بکنین، فرانسوی‌ها بیشتر صبح‌ها کار می‌کنن، ماها اصلا وقت کار کردن را هم بلد نیستیم، موقع کار می‌خوابیم و وقت خواب کار می‌کنیم. اینه که عقب مونده‌ایم، علت اینکه آدم نمی‌شیم همینه. ما آدم بشو نیستیم.
آقای فرنگی‌ مآب موقعی از پهلویم رفت که دیگه رمقی در من نمونده بود، چشم‌هایم خود به خود بسته می‌شد. خوابیدم.
صبح زود قبل از اینکه رفقا از خواب بیدار شن، بیدار شدم و به داستان‌نویسی مشغول شدم. یکی از رفقای هم‌بند، وقت مراجعت از توالت سری به من زد و همین طور سر راه قبل از اینکه حتا صورتش را خشک کنه در حالی که آب از سر و صورتش می‌چکید گفت:
- می‌دونی انگلیسی‌ها واقعا آدم‌های عجیبی هستن، شما وقتی در لندن یا یک شهر دیگه انگلستان سوار ترن هستید، ساعت‌ها مسافرین هم‌کوپة شما حتا یک کلمه هم صحبت نمی‌کنن. اگه ما باشیم، این چیز‌ها سرمون نمی‌شه، نه ادب، نه نزاکت، نه تربیت خلاصه از همه چیز محرومیم. همین‌طوره یا نه؟ مثلا چرا شما رو اینجا ناراحت می‌کنن. خودی و بیگانه همه رو ناراحت می‌کنیم، دیگه فکر نمی‌کنیم این بندة خدا کار داره، گرفتاره، نه خیر این چیزها ابدا حالیمون نیست شروع می‌کنیم به وراجی و پرچانگی... اینه که ما آدم نیستیم و آدم نمی‌شیم و نخواهیم شد...
- کاغذ را تا کردم، قلم را زیر تشک گذاشتم، از نوشتن داستان چشم پوشیدم. خلاصه داستانو نتونستم بنویسم، اما در عوض بیش از چند داستان چیز یاد گرفتم و علت این مطلب را فهمیدم که:
چرا ما آدم نمی‌شیم...
حالا هر که جلو من عصبانی بشه و بگه:
- ما آدم نمی‌شیم! فورا دستمو بلند می‌کنم، داد می‌زنم:
- آقا علت و سبب اونو من می‌دونم!
تنها ثمره‌یی که از زندان اخیر عایدم شد درک این مطلب بود.
برگردان: احمد شاملو