برنامه سفر آمريكاي مريم با خانواده فريده روز پنح شنبه بود. قرارش با فريده اين بود كه او پس از اتمام شيفت شب كاريش، هنگام رفتن به خانه، به دنبال مريم بيايد و او را نيز با خود ببرد. ثريا نيز گفته بود كه آن روز زودتر از معمول به خانه مي آيد كه با هم به شهر كوچك گولف كه در فاصله يك ساعت و نيم از شهر تورنتو واقع شده برويم. يكي ديگر از دوستان قديمي من و نيز ثريا به همراه همسر و فرزندش در اين شهر زندگي مي كرد. پيش از آمدن فريده، من و مريم باز هم در مورد ونكوور صحبت كرديم. او اين بار كمي ملايم تر از قبل با قضيه برخورد كرد و به من گفت اگر دوست داري به ونكوور بروي برو. شايد من هم بعد از برگشتم از امريكا منتظرت ماندم. ولي من احساس اطمينان صد در صد نداشتم كه او اين كار را مي كند و فكر مي كردم براي راضي كردن من به سفر ونكوور اين حرف را مي زند. حدود ساعت 11 فريده زنگ زد و از مريم خواست آماده باشد كه به همراه او برود. خواهر ثريا نيز بعد از يك تماس تلفني با او، به من گفت كه ثريا گفته بهتر است فردا براي ديدن دوستمان به گولف برويم چون او نمي تواند زود از سركار بيايد و شب هنگام نيز با خستگي رانندگي كردن برايش سخت است. البته اين را به شكل سوالي با من چك كرد و من هم با توجه به اينكه مي دانستم كار ديگري نمي توان كرد موافقت كردم. كمي بعد خواهر ثريا نيز براي شركت در يك كلاس از خانه بيرون رفت. با رفتن مريم  و خواهر ثريا، باز هم من و دوست ثريا در خانه تنها مانديم. فرصتي براي گفتگوي دو نفره ما فراهم شده بود. نقطه نظرهايش در مورد كانادا و شرايط زندگي در آن برايم جالب بود. او هم مانند من بيشتر از خود كانادا از برخوردهاي دوگانه مردم با شرايط زندگي در ايران و كانادا و برخي توجيهات بي منطق آنها از مسائلي كه در كانادا رخ مي دهد مي ناليد. مثال هاي واقعي زد كه من نيز از آنها خبر نداشتم. البته مربوط به زماني بود كه او براي اولين بار در كانادا زندگي مي كرد. از اين كه كار دوماهه اش حدود 6 ماه به درازا كشيده بود و هنوز هم هيچ خبر قابل قبولي دريافت نكرده بود خوشحال نبود. بعد از ظهر او نيز خانه را ترك كرد. با دوستي قرار داشت.  

موبايل ثريا كماكان دست من بود. با نسترن صحبت كردم و اطلاعات لازم براي پركردن فرم مالياتي ام را به او دادم تا طبق روال هر سال او زحمت اين كار را براي من بكشد. خيال داشتم با شبنم تماس بگيرم و قرار بگذارم كه اوقاتم را در خانه سپري نكنم. گرچه مراكز توريستي تورنتو مانند دهكده تاريخي آن كه به شكل سمبليك ساخته شده و بخش هايي از زندگي مردم كانادا را درسالها پيش از اين نشان مي دهد، يا جزيره كوچك و با مناظر طبيعي ديدني و جالب در جنوب تورنتو در درياچه انتاريو، كه رفتن به آن با يك فري (كشتي كوچك) امكان پذير است، به دليل فصل سرما بسته بود و امكان بازديد نداشت. من اين مراكز را بارها به مهمانانم كه به كانادا مي آمدند نشان دادم و خودم هم آنها را نقطه به نقطه به خاطر دارم ولي بازديد تكراري آنها به ويژه آن دهكده را به مال و بزرگراه گردي ترجيح مي دادم. شبنم بار قبل هم كه در كانادا بود به دليل بسته بودن آنها در ژانويه موفق به ديدارشان نشده بود. اين مراكز تقريبا 6-7 ماه از سال (شايد هم بيشتر) تعطيل است. به اين ترتيب فقط امكان گشتن درخيابانها و مالهاي شهر وجود داشت.

آن روز صبح مي خواستم كار نيمه كاره اي كه از تهران دستم بود به اتمام رسانده و ارسالش كنم و بعد با شبنم تماس بگيرم. بعد از اتمام كارم، متوجه شدم كه شارژ موبايل ثريا نيز تمام شده است و از آنجا كه تلفن ثابت نبود بايد هر طور شده شارژر موبايل را در خانه پيدا مي كردم. يك عمليات جستجوي گسترده انجام داده و هر جا را كه به نظرم مي رسيد گشتم ولي شارژر يافت نشد. به اين ترتيب من قطع الارتباط شدم. ولي هنوز به اينترنت دسترسي داشتم. براي ثريا پيغام گذاشتم در حالي كه مي دانستم احتمال مراجعه به اينترنت و دريافت پيامم توسط او بسيار ناچيز است. براي دوستم در گولف و نيز شبنم هم پيام گذاشتم كه آنها نيز ظاهرا خيلي دير پيام مرا دريافت كرده بودند. با توجه به پيشنهاد قبلي دوستم در گولف مبني بر اينكه خودش به دنبالم بيايد او را در جريان گذاشتم كه آن روز نمي توانيم با ثريا به ديدنشان برويم بنابراين اگر امكانش را دارد و مي خواهد، مي تواند به تورنتو بيايد كه با هم به شهرشان برگرديم و براي فرداي آن روز، يعني جمعه منتظر ثريا و خواهرش بمانيم. به هر حال اين تماس هاي تلگرافي – اينترنتي از جزيره قطع الارتباط من يعني آپارتمان ثريا كاملا بي نتيجه بود و من كماكان محبوس بودم. البته مي توانستم خودم بيرون بروم و قدم بزنم ولي حسم كاملا بد شده بود و انرژي لازم براي اين كار را نيز نداشتم. دنبال كتابي مي گشتم كه با آن وقتم را تا آمدن ثريا پركنم. چيزي نيافتم. در نتيجه با تنها سرگرمي باقيمانده يعني اينترنت مشغول شدم. پستي در وبلاگ ايرانيم  گذاشتم و از احساسم و تجربه آن چند روزم به طور مختصر نوشتم. زمان به كندي مي گذشت و همه سايت هاي خبري را نيز زير و رو كرده بودم. چيزي براي خواندن و ديدن باقي نمانده بود. تلويزيون هم كه يا فيلم هاي تكراري نشان مي داد كه آن هم هر ده پانزده دقيقه يك بار، بدون هيچ مقدمه يا اعلام قبلي، براي يك تبليغ تجاري قطع مي شد و يا برنامه هاي لايف شو مانند درست كردن خانه هاي قديمي و فروش آن يا آموزش آشپزي يا ... هيچيك از اين برنامه ها حداقل در آن شرايط به درد حال و روز من نمي خورد. فيلم به درد بخوري هم در خانه نبود كه با ديدنش خود را سرگرم كنم. فكري كردم و هر چه شمع در خانه ثريا بود را يافتم و روشن كردم. مي گويند روشن كردن شمع انرژي منفي را از بين مي برد. برق را خاموش كردم و همه خانه را با شمع مزين كردم. بالاخره ثريا و خواهرش به همراه دوستشان به خانه برگشتند. ثريا سر راه آنها را برداشته و با خود همراه كرده بود. آنها فكر مي كردند كه من فضا را رمانتيك كرده ام ولي قصد من فقط راندن انرژي هاي منفي و جاري كردن انرژي مثبت در خانه بود به شيوه اي كه در ايران نيز به كار مي گرفتم. با آمدن آنها به خانه حالم بهتر شد. ساعت از 9 شب گذشته بود و ديگر نمي شد برنامه خاصي داشت يا جايي رفت. به محض اينكه موضوع شارژ موبايل را تعريف كردم ثريا شارژر را كه درست جلوي چشمان من در پريزي زير كانتر آشپزخانه بود نشانم داد. بسيار متعجب شدم كه چطور با آن همه جستجو آن را نديده و نيافته ام. به هر حال كار از كار گذشته بود. موبايل ثريا را بعد از شارژ كردن روشن كردم. مريم در پيامي علاوه بر خداحافظي مجدد قبل از رفتن به آمريكا، به من توصيه اكيد كرده بود كه به ونكوور بروم. لحن او پيامش به گونه اي بود كه من را براي رفتن به ونكوور مصمم كرد و خوشحال شدم. نگران بليط رفت به ونكوور نبودم چون آن را با توفيق اجباري ناشي از اشتباهم داشتم ولي ساعتي بعد وقتي بليط برگشت از ونكوور را در سايت اير كانادا چك كردم متوجه شدم كه بهايش نسبت به روز قبل حدود 140 دلار زياد شده و از 301 دلار در روز قبل به 436 دلار رسيده است. با وجود اين، با اين فرض كه احتمال پايين آمدن قيمت در روزهاي نزديك به پرواز وجود خواهد داشت بليط را خريداري نكردم. به شبنم زنگ زدم و خبر رفتنمم به ونكوور را به او دادم (به راستي كه تصور نبود تلفن يا برق از زندگي امروزه انسان بسيار ناخوشايند و دشوار است) شبنم بسيار خوشحال شد ولي از من خواست كه به دوستان صميمي ام در ونكوور نگويم تا او امكان سورپرايز كردن آنها را داشته باشد.

من به بچه ها پيشنهاد كردم آن شب را زودتر از معمول بخوابيم كه صبح زودتر به گولف برويم. ولي زودترمان همان 2 صبح بود كه البته كمي زودتر از 3 و 4 صبح بود. حرف هاي من و ثريا تمام نمي شد. از دوست تازه اش كه هر شب با او چت مي كرد ولي هنوز او را نديده بود مي گفت و من مي شنيدم و راهكارهاي اجرايي براي بهبود ارائه مي دادم. نقشي كه براي خيلي از دوستانم دارم. ولي ظاهرا هيچيك از راهكارهايم قابل اجرا نيستند و شايد از همين رو براي خودم هم  كارايي ندارند!

از ماهها قبل از رفتنم به تورنتو، با دوستم زيبا كه در گولف بود تماس داشتم و او از ابتداي هفته حتي بخشي از غذاهايي را كه من دوست داشتم برايم آماده كرده و منتظرمان بود. زيبا نيز يكي از دوستان من از دوران دانشگاه در دوره ليسانس بود. در رشته رياضي-كامپيوتر درس مي خواند. ورودي يك سال بعد از من و نسترن بود. با توجه به تغيير رشته من و اينكه يك سال بيشتر در دانشگاه مانده بودم، در سالهاي آخر از طريق يكي از دوستان عمراني ام كه با او هم خانه بود با او آشنا شده بودم. دختري جنوبي و بسيار گرم و راحت بود. بعد از دوران دانشگاه هم هر گاه براي كار و ماموريت يا تفريح به تهران مي آمد بيشتر در خانه من مستقر  مي شد تا آن دوست مشتركمان كه واسطه آشنايي مان شده بود. شايد دليلش اين بود كه آن دوست عزيز ازدواج كرده بود و من كماكان يالغوز بودم! من هم يك بار سفري به شهرشان داشتم. افراد خانواده او نيز بسيار گرم و دوست داشتني بودند. حدود 12-13 سال پيش به كانادا لند كرده بود. دوسه سالي تنها زندگي كرده بود تا اينكه همسرش هم به او پيوسته بود. همسر زيبا بعد از اقدام مهاجرت زيبا، با وي ازدواج كرده بود. همسرش فوق ليسانس در يكي از رشته هاي هنري داشت و در ايران كارش بسيار خوب بود به طوري كه در همان ابتداي كارش چند كار خوب ارائه داده و حتي به جوايزي دست يافته بود. ورود زيبا به تورنتو بود ولي زياد در آن شهر نمانده بود. مدت كمي نيز در اتاوا زندگي كرده بود و از آنجا خاطره خوشي نداشت. خانه اجاره ايش يك بار آتش گرفته و تمام زندگيش سوخته بود ولي خودش جان سالم به در برده بود. يكي دو بار برخورد توهين آميز يكي دو زن مسن را در اتوبوس ديده بود كه به او گفته بودند شما غريبه ها فرصت هاي سرزمين ما رابه يغما مي بريد و او نيز با حاضر جوابي پاسخ گفته بود كه همه اش براي اين است كه شما و جوانانتان استعداد و هوش درس خواندن نداريد و ما براي شما اين كار را انجام مي دهيم، كه اين را بيشتر از سر غيظ گفته بود. البته چون آن سالهاي آغازين، تنها بود اين خاطرات تلخ برايش ماندگاري بيشتري داشت و بيشتر هم آزارش داده بود. تابستان سال بعد از ورودش به كانادا، زماني كه براي بازديد از همسر و خانواده اش به ايران بازگشت، پدرش را در بستر بيماري يافت و هنوز ايران را ترك نكرده بود كه پدرش درگذشت. به كانادا بازگشت و به هر ترتيبي كه شده بود از يكي از دانشگاههاي خوب مونترال پذيرش فوق ليسانس گرفته و بعد از يكي دو سال به طور جدي (جدا از دوره هاي اموزشي گاه و بيگاه موسسات آموزشي مختلف) مشغول به تحصيل شده بود. كم كم همسرش نيز به او پيوست. زمان بارداري و زايمانش با زمان پايان نامه تحصيلي اش مقارن شده بود. به گفته خودش دوران بارداري بسيار سختي را در تنهايي مطلق طي كرده بود. از برخي از دوستان ايراني اش در مونترال به همين دليل بسيار دلگير و جدا شده بود. مادرش هم موفق به گرفتن ويزا نشده بود كه براي مراقبت از او نزدش برود. پزشكان كانادايي نيز به انواع گوناگون و با نسبت دادن بيماري هاي عجيب و غريب به فرزند به دنيا نيامده اش او را حسابي دچار استرس و نگراني كرده بودند كه خوشبختانه بعد از به دنيا آمدن كودك و كنترل هاي پزشكي متعدد مشخص شد كه بخش عمده اي از اين بيماري ها واقعيت نداشته است. ولي فرزندش از بدو تولد بيماري پوستي داشت كه همين هم در اوج فعاليت درسي و ارائه پايان نامه او و با وجود دست تنهايي، بسيار اذيتش كرده بود.

همسر زيبا هم به رسم ساير مهاجرين تازه وارد مشغول فراگرفتن زبان خارجي و شركت در دوره هاي آموزشي بود طوري كه بتواند از آنها در يافتن كار و زندگي مدد جويد. و البته همزمان در شيفت هاي شب يا روز رستوران كار مي كرد. همه تلاش هاي خود و همسرش تقريبا بي نتيجه مانده و يك سال بعد از اتمام تحصيل، زيبا و خانواده اش در پي يك فرصت كاري به تورنتو نقل مكان كرده بودند. اين نقل مكان چندم، چند ماه پيش از ورود من به كانادا بود. زماني كه من به كانادا لند كردم چند ماهي بود كه آنها به تورنتو آمده و يك آپارتمان را در يكي از محلات نزديك به مركز شهر اجاره كرده بودند. محله خوبي بود و من هم آن را دوست داشتم. ولي زيبا كاري را كه برايش به تورنتو نقل مكان كرده بود بعد از سه ماه از دست داد. همسرش كماكان كاري شبانه در رستوران داشت. ورود من به تورنتو به خانه اين دوست خوب بود. ولي زمان بدي رسيدم. زيبا و فرزندش كه آن زمان يكي دوسال داشت بيمار بودند. و البته من بعد از 17 روز به خانه خودم كه خودم آن را يافته و اجاره كرده بودم نقل مكان كردم. ولي اولين ارتباطات من در تورنتو با همين دوست بود. اجاره آپارتمان قبلي زيبا نسبتا زياد بود و به همين دليل كمي بعد زيبا و خانواده اش به خانه اي در يكي از محلات ديگر شهر كه دورتر از مركز شهر بود نقل مكان كردند. يكي از دلايل اين نقل مكان هم به گفته خودش نزديكي به كاري بود كه او مجددا پيدا كرد ولي از آنجا هم بعد از مدت كمي تعديل شد. خانه جديدش  هم اجاره اي ولي سه خوابه و نسبتا بزرگ بود  كه در بيس منت آن زني پرتقالي ساكن بود و ماجراهاي بامزه و گاهي خشونت باري با اين همسايه ناآشنا و عجيب خود داشتند. چند ماه بعد ثريا را در خانه زيبا ديدم و به اين ترتيب با او دوست شدم كه خودم اين را هم يكي از شانس هاي خوب خود در كانادا مي دانم.

زيبا تبحر زيادي در يافتن دوره هاي آموزشي همراه با دريافت وام هاي تحصيلي نه چندان قابل ملاحظه، كه بايد برگشت داده مي شد، از دولت داشت. دوره پشت دوره. البته اين يكي از راههاي امكان ادامه زندگي و بقاي مهاجران  تا زماني است كه كار پيدا مي كنند. ولي استدلال زيبا براي اين همه دوره آموزشي اين بود كه درس خواندن را دوست دارد. و واقعا هم در درس خواندن و نمره آوردن خيلي خوب بود. او هميشه اين دوره ها را با نمرات عالي و بهترين پاس مي كرد و مدارك را يكي پس از ديگري مي اندوخت. ولي با يك فوق ليسانس كانادايي و اين همه مدرك هنوز كار نداشت. همسر او نيز با شدتي كمتر و با كمك او همين مسير را طي مي كرد. زيبا كه يكي دو سال از من بزرگتر بود در ايران مدير انفورماتيك يكي از سازمانهاي دولتي بسيار پولدار و مرفه الحال بود. امكانات بسيار خوبي به او تعلق داشت. تعداد بالاي سفرهاي او و امكانات قابل ملاحظه اي كه در اختيارش بود اسباب شوخي ما دوستان با او بود. او بسيار زرنگ و باهوش بود و در فاصله كوتاهي از تحصيلش پيشرفت قابل ملاحظه اي كرده بود.

زيبا يكي دو سال بعد از ورود من به كانادا تصميم به بازگشت به ايران گرفت. از همان كانادا در ايران كار پيدا كرد. آپارتمان خودش در اجاره بود. بنابراين خانه يكي از دوستانش را نيز با قيمت مناسبي اجاره كرد و خيلي زود در آن مستقر شد و بعد از سالها كار تخصصي خود را آغاز كرد. كه البته اين هم به درازا نكشيد چون بعد از يك سال و اندي مجددا هوس به كانادا آمدن كرد البته اين بار به دليل گرفتن پذيرش دكترا از دانشگاه گولف. تو گويي به درس و تحصيل معتاد شده بود. همسرش خيلي همراه اين تصميم نبود ولي به آن تن داد. اين بار اما زيبا برخوردي منطقي تر با كانادا داشت و مانند قبل نبود كه شرايط زندگي خود در كانادا را بهترين انتخاب ممكن بداند ولي انتخابش را دوست داشت و از آن دفاع مي كرد. به فاصله چند ماه به گولف نقل مكان كردند و زماني كه من براي هميشه به ايران برگشتم آنها در گولف ساكن شده بودند. ظاهرا قصه زيباي ماجراجوي ما و كانادا بيش از حد به درازا كشيد.

يادمان نرود كه قرار ما و ثريا حركت از تورنتو به سمت گولف در صبح نسبتا زود روز جمعه (كه تعطيلي مذهبي جمعه خوب بود) بود.

ادامه دارد ...