سفر نوروزی به کانادا (11)
ثريا در آپارتمان را باز كرد. ظاهرا منتظرم بود. آن روز، روز كاريش بود و بايد براي سركار رفتن آماده مي شد. روز روزش هم براي رفتن عجله اي نداشت چه برسد به آن روز، كه بعد از مدتي دوباره همديگر را مي ديديم و گفتني بسيار داشتيم. تصميم داشتم با او از خانه بيرون بروم كه بخشي از كارهاي مانده ام را انجام دهم. نسترن از من خواسته بود كه به بانك مراجعه كنم و مبلغي را كه طبق محاسبات او، بايد به عنوان ماليات می پرداختم، واریز کنم. چند مورد خريد داشتم و چند تايي از دوستان را نديده بودم كه شايد مي شد ديدار كوتاهي از انها داشته باشم. زمان پروازمان در بليط الكترونيكي، ساعت 11:30 شب بود. به نظر مي رسيد زمان كافي براي خيلي از امور خواهم داشت. با ثريا از خانه بيرون رفتم و او مرا به نزديكترين وال مارت، واقع در كندي و شپرد رساند. فقط براي اينكه دو چمدان ديگر براي بچه ها بگيرم. در اين فروشگاه تنها دو عدد از آن چمدان هاي مورد نظر من وجود داشت و من خوشحال شدم كه يك چمدان دیگر هم قبلا از ونكوور خريداري كرده ام. وگرنه بايد زمان بيشتري را صرف خريد اين سوغاتي كودكانه مي كردم. راه باز گشت از وال مارت تا خانه ثریا را با اتوبوس طي كردم. حمل این دو چمدان کودک با طرح کارتن اسپایدر من در طول روز کمی سخت بود. در خانه ثریا دوشي گرفتم و خستگي سفر از تن برون كردم. با مريم تماس گرفتم و قرارمان اين شد كه من به او، در خانه فريده ملحق شوم. قبل از آن به بانك سر زدم و خواستم كه پول ماليات را به حساب بريزم كه مسئول مربوطه اجازه نداد و گفت بايد فرم برگشتي از اداره ماليات را به همراه داشته باشم. این فرم هنوز به دست من نرسیده بود. با اتوبوس و مترو به محل قرارم با مريم رفتم. در قسمت انتهايي مسير خانه فريده، كه داشتم پياده مي پيمودم، فريده و مريم سوار بر ماشين به استقبالم آمدند و مرا سوار كردند. با هم به مالي در همان منطقه ريچموند هيل رفتيم. مريم هنوز خرده خريدهاي انجام نشده داشت. مريم يد طولايي در خريد كردن داشت. نه تنها در كانادا، كه در ايران هم به خوب و زياد خريد كردن مشهور بود. فريده با او هشدار مي داد و ضمنا معتقد بود كه قيمت هاي پوشاك و اجناس در كانادا هم نسبت به يكي دو سال قبل اضافه شده است. من و مريم نيز با خريدهاي مشابه قبل متوجه افزايش قيمت ها ي برخي از اجناس، البته در حد 5 يا 10 درصد شده بوديم. نرخ برخي ديگر تقريبا ثابت و مانند قبل بود.
در همراهي با مريم، وسوسه شدم و براي خود نيز خريد كوچكي انجام دادم. ضمنا سري به فروشگاه لباس بچگانه مورد نظرم در اين مال زدم و براي برادرزاده ديگرم، نيز رهاورد سفر خريداري كردم. در اين سفر واقعا قصد خريد سوغاتي نداشتم ولي كودكان هميشه مستثني هستند. روزي كه به خانه مي رسيدم، روز تولد بزرگترین برادرزاده، البته در بین برادرزاده های کوچکتر، بود و به همين دليل، سوغاتي او چرب و چيلي تر از سه تاي ديگر بود. يكي از دوستان و همكاران قديمي مريم، كه در تورنتو زندگي مي كرد مي خواست امانتي را به دست خانواده اش در تهران برساند. او يكي دو سال قبل از من به كانادا آمده بود. كارش را به عنوان راديولوژ در يكي از بيمارستان هاي خصوصي ايران رها كرده و به عنوان مهاجر اسكيلد وركر به كانادا آمده بود. از همان ابتدا به عنوان يك كارگر ساده ساعت كار، در يك شركت توليد قطعات الكترونيكي (آنطور كه خودش مي گفت) كار مي كرد. از همان ابتدا نيز مدام به كانادا غر مي زد و همواره بليطي آماده برگشت به ايران داشت. ولي من اقامتم را پر كردم و برگشتم و شهرونديم را هم گرفتم و او هنوز در كانادا بود و هنوز هر بار او را مي ديدي مي گفت سه ماه ديگر به ايران بازمي گردم. ولي به كارش و نوع زندگي اش در كانادا معتاد شده بود. به نوعي افسردگي دچار شده بود که خود نیز بر آن تایید می گذاشت. يك زندگي مجردي بسيار اوليه و اشتراكي در كانادا فراهم كرده بود و هر چه در مي آورد به مرور به ايران مي فرستاد و از بستگانش مي خواست كه برايش ملك و خانه خريداري كنند. با افزايش قيمت دلار، حجم كارش را افزوده بود و هنوز ولع ملك در او پايان نگرفته بود. مردی مجرد که نگاه بدبینی هم نسبت به دختران و خانم ها داشت و هر چه می خرید را به اسم اعضای خانواده خریداری می کرد که بعد به همسر احتمالی آینده اش بدهکار نباشد. او را در مال ملاقات كرديم. واقعا حالش خوب نبود، عصبي و و غير متعادل. با مريم پرخاش كرد كه چرا شما زن ها بد قول و بي قانون هستيد. با من هم نمي دانم از چه رو تندي كرد. ما كه حالش را به جا نمي ديديم به شوخي گرفتیم. امانتي اش را به مريم سپرد و با ما خداحافظي كرد. وقتي براي هزارمين بار به ما گفت كه تا يكي دو ماه ديگر به ايران مي آيد و خود را از شر اين خراب شده خلاص مي كند من و مريم و فريده خنديديم. او اعتراض كرد و گفت به جاي خنده تمسخرآميز، به استقبالم بياييد و تشويقم كنيد. من نيز به او قول دادم كه با يك حلقه گل به استقبالش بروم. او هنوز به ايران نيامده است.
رزا، دختر گلي از يكي از بستگان كه يكي دو سال بعد از ورود من به كانادا، با يكي ديگر از بستگان مقیم در کانادا ازدواج كرده و به كانادا آمده بود، پيام شكوه آميزي برايم گذاشته بود كه چرا سفرم به كانادا را به او خبر نداده ام. به او قول داده بودم كه حتما قبل از ترك كانادا او را می بینم. با او تماس گرفتم. او در مسیر كار به خانه بود. خانه اش در حوالي همان مال بود. اين خانه را اخيرا خريداري كرده بودند و من آدرس آن را نداشتم. آدرس او را گرفتم و با او قرار گذاشتم. از فروشگاهي در همان حوالي، خريدي براي خانه اش انجام دادم و فريده، من و مريم را به خانه آنها رساند. تقريبا همزمان با رزا به خانه رسيديم. همسرش بعد از يك سلام و عليك مختصر ما را ترك كرد.
رزا كه از ايران ليسانس كامپيوتر داشت در همان ابتداي ورود به كانادا براي ادامه تحصيل اقدام كرد و فوق ليسانس خود را بعد از دو سه سال گرفت. از همانجا نيز، با معرفي استادش در يك شركت مشغول به كار شد. در ايتداي كارش، كه هنوز كانادا بودم، استرس زيادي داشت و با كارش راحت نبود. ولي به مرور با محيط و همكاران خو گرفته بود. به نظر مي رسيد كارش را عوض كرده و در يكي از شهرهاي اطراف تورنتو كار مي كند. رزا در سال دوم اقامتش در كانادا، آپارتمان خودش در تهران را فروخت و آپارتماني در تورنتو خريداري كرد. از او نپرسيدم كه آيا هنوز آن آپارتمان را دارد يا خير. خانه جديدشان خوش نقشه و دلنشين، ولي قديمي بود كه بازسازي اش كرده بودند. پدر و مادرش كه براي ديدار آنها به كانادا آمده بودند يكي دو ماه قبل آنها را ترك گفته بودند. رزا هنوز همانقدر گرم و دوست داشتني بود و از جمله مهاجران واقع بين كانادا كه خرد و منطق او ستودني بود، همانطور كه پشتكار و تكليف مشخص او در زندگي. به گفته خوددش، او هرگز دوست نداشت كسي را دعوت به مهاجرت به كانادا كند يا او را شيفته زيبايي هاي طبيعي اين كشور سازد بدون اينكه از مشكلات و سختي هاي زندگي مهاجر و احتمال زياد عدم موفقيت آنها برايشان بگويد.
بيشتر از يكي دو ساعت در خانه رزا نمانديم چون بايد براي سفرمان به ايران آماده مي شديم. به پيشنهاد مصرانه رزا، او ما را تا خانه فريده رساند. همسر او را در بين راه ديديم و با او خداحافظي كرديم. رابطه من و همسر رزا همانند رابطه من و نسترن دوست قديمي ام بود كه بيشتر بر پايه بحث و مخالفت استوار بود، درست برعكس رابطه ام با خود رزا. به همين دليل، فكر مي كنم همسر رزا نيز از اينكه فرصت زيادي براي رويارويي با من نداشته، زياد ناراحت نشد.
در خانه فريده تصميم داشتم چك اين را قبل از ورود به فرودگاه انجام دهم. چند باري سعي كرديم كه بر خلاف هميشه پيام هاي عجيبي از سايت دريافت كردم و جزییات اطلاعات بیشتری از سوی سایت درخواست می شد. بعد از من، همسر فريده سعي در انجام این کار داشت كه باز هم به دلیل مشکلات مقطعی سایت موفق نشد ولی در این فرآیند متوجه شد ساعت پروازمان در سايت به جاي 11:30، 10:30 شب ثبت شده است. من پروازها را در سایت چک نکرده بودم و فقط قصد چک این داشتم که آن هم با استفاده از اطلاعات دیگری از بلیط، غیر از ساعت پرواز، صورت می گرفت. اصلا فکر نمی کردم که ساعت پرواز بدون اطلاع مسافران تغییر کند. تعجب كرديم چون هيچ خبري براي اين تغيير به ما داده نشده بود و اگر قصد چك اين ان لاین نداشتم شاید پرواز خود را ازدست مي داديم. همين يك ساعت تعجيل باعث نگراني و استرس مريم شد. سريع ساك هايش را آماده كرد و قرار شد، به پيشنهاد من، با هم به خانه ثريا رفته و از آنجا راهي فرودگاه شويم. با ثريا تماس گرفتم و به او تغيير ساعت پروازمان را اطلاع دادم كه زودتر به دنبالمان بيايد. با آمدن ثريا، براي آخرين بار به خانواده مهربان فريده خدانگهدار گفتيم و سوار بر ماشين ثريا، به مقصد خانه او به راه افتاديم. هوا به سمت تاريكي مي رفت.
زمان زيادي برای ماندن در خانه ثريا نداشتيم. سريعا چمدان بزرگ و كوچكم را بستم و آماده كردم. طبق روال هميشگي من، باز هم براي توزيع بارهايم در چمدانها، به گونه اي كه هيچيك اضافه بار نداشته باشند، زمان نسبتا زيادي صرف كرديم. خوشبختانه ترکیش ایر هنوز از خط های هوایی معدودی بود که برای سفرهای امریکای شمالی اجازه همراه داشتن دو چمدان را می داد. دوست ثريا در اين كار مهم كمك زيادي كرد. صبح نيز او يكي از چمدان هايم را بسته و آماده كرده بود. من و مريم و ثريا و خواهرش سوار بر ماشين راهي فرودگاه شديم. با فرض ساعت 10:30 براي پروازمان، زمان زيادي نداشتيم. در نزديكي فرودگاه، ثريا مسير را اشتباه رفت و با وجود کمبود وقت، باز هم زمان را براي يك دور اضافي و برگشت به مسير درست از دست داديم. بر خلاف سفر تهران به تورنتو كه با وجود تاخير، احساس نگراني نمي كرديم، اين بار مريم خيلي نگران و مضطرب بود. در صف تحويل بار با يكي دو تا زا مسافران صحبت كرديم. آنها نيز فكر مي كردند پرواز مان ساعت 11:30 انجام مي شود. به عبارتي، آنها نيز از تغيير ساعت پرواز آگاه نشده بودند. با توجه به صف شلوغ تحويل بار فرض كرديم كه پرواز همان ساعت 11:30 انجام مي شود. بار را كه تحويل داديم احساس بهتري داشتيم و به پيشنهاد خواهر ثريا، تصميم به خوردن سيب زميني سرخ كرده با سس، در يكي از اغذيه فروشي هاي سرپايي فرودگاه گرفتيم. البته اين واقعا اصرار او بود كه اين نوع سيب زميني را دوست داشت و ما هم همراهیش کردیم. ولي متوجه شديم كه مسافران پرواز ما را براي آخرين بار براي سوار شدن به هواپيما پيج مي كنند. با عجله با مريم و خواهرش خداحافظي كرديم و اين بار دوان دوان به سمت گيت راه افتاديم. يك بار ديگر به اين نتيجه رسيديم كه ساعت پروازمان 10:30 بوده است. در بخش كنترل امنيت، به وسيله اي كوچك در كيف من مشكوك شدند و تا اين وسيله را از ساك درآورده و نشانشان دهم و خيالشان را بابت تروريست نبودنم مطمئن كنم، متوجه نشدم كه چه بلايي سر مريم آمد. فقط وقتي كوله پشتي ام را گرفتم و پشت سرم را نگاه كردم مريم را نديديم و از سوي ديگر دو سه نفراز مسئولين پروزا را ديدم كه تقريبا مرا به سمت گيت هول مي دادند. من همچنان با نگاهي نگران در جستجوي مريم بودم و مي دويدم. يكي از وسايل چهارچرخ ماشين مانندي كه در فرودگاه در حال حركت بود، از من خواست كه سوار شوم تا سريعتر مرا به گيت برساند. خيلي مضطرب بودم و ابتدا امتناع كردم و گفتم دوستم جا مانده است. ولي او به من اطمينان داد كه دوستم را نیز خواهند رساند. سوار شدم و هر يكي دو ثانيه يك بار با اظطراب پشت سرم را نگاه مي كردم و به راننده مي گفتم دوستم جا مانده است. نگران مريم بودم. به ويژه از آن رو كه مي دانستم او در اين مواقع دچار اضطراب و استرس بيشتري مي شود و ممكن است همين باعث خطاي او و نرسيدن او به پرواز شود. خلاصه، به هر ترتيبي بود مرا تا در هواپيما هول دادند ولي من كماكان در جستجوي دوست گم گشته ام بودم. از در هواپيما جلوتر نرفتم و با اصرار به همه اعلام می كردم كه دوستم نيامده و نگرانش هستم. ولي تا چند دقيقه اي اسم او را بر زبان نمي آوردم و فقط از او با عنوان "ماي فرند" ياد مي كردم. بالاخره مامور كنترل مسافران به در هواپيما رسيد و ظاهرا اعلام كرد كه مسافران تكميل شده اند. باز من با اعتراض گفتم: نه، هنوز دوست من مريم، نيامده است و در واقع برای اولین بار اسم کامل او را در حضور آنان به زبان آوردم. مامور كنترل، با شنيدن نام اين دوست گمشده، با لبخند اعلام كرد كه او را خيلي وقت قبل از تو سوار كرده ايم. خيالم راحت شد و وقتي به سمت صندلي خود رفتم، مريم را دیدم كه خونسرد بر صندلي تكيه زده و با لبخند نزديك شدن مرا مي نگرد. از همه اضطرابي كه به دليل نديدن و چند لحظه گم كردن او دچارش شده بودم به تلخي خنده اي كردم و به مريم گفتم: معلوم شد من دوست وفادار تري از تو هستم. البته این فقط بیان یک احساس لحظه ای بود. ظاهرا در زماني كه مامورين كنترل امنيت مشغول بازرسي وسايل من بودند او را به سمت هواپيما راهنمايي كرده و به او هم اطمينان داده بودند كه مرا نيز سوار مي كنند و من بي خبر از اين توافق هاي پشت سر، اين همه سختي كشيدم.
هنوز 10 دقیقه ای به ساعت مقرر پرواز يعني 10:30 مانده بود كه من در صندلي خود مستقر شدم. ولي پرواز دقيقا راس ساعت 11:30 دقيقه انجام شد. يعني باز هم نزدیک به يك ساعت و ربع در هواپيما نشستيم! كم كم آرام مي گرفتم و به شرايط عادي خود بر مي گشتم. بالاخره پرواز انجام شد و من با اولين دور پذيرايي، قرصي را، كه اين بار فريده براي تسهيل خوابيدنم در هواپيما در اختيارم گذاشته بود، خوردم. طعم غذاهاي تركيش اير را به اندازه كي ال ام دوست ندارم ولي باز هم به مذاق ما سازگارتر است تا غذای برخي هواپيمايي ها مانند امارات، به خصوص در سفر تهران به تورنتو كه اكثر مسافران دوبی به تورنتوی آن را هندي ها تشكيل مي دهند و پذيرايي نيز متناسب با ذائقه آنهاست. قرص اهدایی فريده به مراتب از قرص مه سيما كارساز تر بود و باعث شد كه اين بار تقريبا تمام سفر را با استثناي ساعات پذيرايي، كه آنهم به اصرار مريم از خواب بيدار مي شدم، در خواب باشم. این شايد يكي از بهترين پروازهاي عمرم تا آن تاریخ بود! نه توانستم فيلم ببينم و نه با مريم گپ بزنم. اين بار در خوابيدن از مريم پيشي گرفته بودم. خدا را شکر که تعداد سفرهای من آنقدر نیست که با کشف و استفاده از این قرص ها سبب اعتیاد من به آنها شود.
به ساعت تهران، نيمي از شب گذشته بود كه به فرودگاه اين شهر نزديك شديم. و بعد از انجام مقدمات فرود، بالاخره هواپيما در خاك پرماجرايمان به زمين نشست. و من نمي دانم این چه سري است كه در هر شرايطي از فرود بر خاك فرودگاه اين سرزمين بسيار خوشحال مي شوم. سرزميني كه در آن به دنيا آمده و رشد و نمو كرده ام و كوله بار زندگيم را، شامل روابط خانوادگي و دوستانه، تحصيل و شغل و همه آنچه منجر به "من" شدن من شده است، طي چهل و اندي سال در همين خاك پر كرده ام. ضمنا، خود را مدیون آن و مردمانش نیز می دانم چون با سرمایه همین سرزمین و مردم آن، تحصیل کرده و درس زندگی آموخته ام. به هر حال، یک بار دیگر احساس بسيار خوب و ملموس به خانه رسيدن را درک کردم آن هم در شرایطی که می دانستم همه آنان را که دوست داشته و دوستم دارند سالم و سرحال هستند و دوباره به دیدارشان نائل می شوم!
در فرودگاه پس از گذراندن مرحله كنترل پاسپورت و دريافت چمدان ها، كه از بختمان آخرين چمدان هاي دريافتي بود، به سالن استقبال رفتيم. هنگام انتظار براي دريافت بار، از ديوار شيشه اي حائل بين مسافران ورودي و استقبال كنندگان، ديدم كه برادر بزرگم و پسر او در فرودگاه منتظرم هستند. همسر و برادر مريم نيز به استقبال او آمده بودند. همسر مريم دو دسته گل زيبا و كوچك به همراه داشت. يكي از آن ها را به مريم و ديگري را به من داد كه اين نیز، بر شیرینی و دلنشینی لحظه ورودم افزود.