بعد از بیرون کردن ثریا از خانه، من و مریم دیگر نخوابیدیم. قرار بود آن روز برای کار مالیاتی مریم به پلازای ایرانی ها در خیابان یانگ برویم. همچنین نسترن دوست قدیمی من که هنوز موفق به دیدارش نشده بودم تماس گرفته بود و قرار بود او را نیز همانروز ملاقات کنیم. خودش گفت که آن روزوقت دکتر دارد و سرکار نرفته است. نسترن همکلاس دوره دانشگاه من در مقطع لیسانس بود. همزمان با یکدیگر در رشته مهندسی برق پذیرفته شدیم و در آن زمان، یعنی حدود 26-27 سال پیش، ما تنها دختران رشته الکترونیک دانشکده فنی بودیم. در رشته های مهندسی دیگر نیز همین نسبت بین دختران و پسران وجود داشت. او از شهری در شمال کشور به دانشگاه آمده بود. با وجود تغییر رشته من در دوران دانشگاه به مهندسی عمران، رابطه دوستی مان برقرار مانده بود. گرچه گاهی مثل عسل و خربزه بودیم و به جان هم می افتادیم. در باورها و افکارمان دو دنیای بسیار متفاوت بودیم و ظاهرا هنوز هم هستیم ولی کماکان دوست باقی مانده ایم. شاید همان عبارت دوری و دوستی در مورد ما صدق می کند.

پس از اتمام دوران دانشگاه، نسترن و همسرش، که او نیز مهندس برق بود، در تهران و مدتی نیز در شهر نسترن زندگی و کار کردند، یکی در مخابرات و دیگری در وزارت نیرو. هر دو از مدیران خوب حرفه خود بودند که تصمیم به ترک ایران گرفتند و حدود 14 سال پیش به کانادا آمدند. همسر نازنین نسترن حدود یک سال نیم بعد در عنفوان جوانی یعنی در سن 37 سالگی، با حمله قلبی در تورنتو درگذشت. نسترن دختر خردسالش را بزرگ کرد و از آن زمان که از ایران خارج شده حتی برای بازدید بازنگشته است. به قول خودش، تورنتو وطن اوست. یکی از موضوعاتی که من و نسترن اصلا بر سر آن تفاهم نداریم کاناداست! نسترن از ازدواج دوم خود نیز حدود دو سال قبل خارج شد و الان تنها با سگ خود در آپارتمان شخصی اش زندگی می کند. دخترش خیلی علاقه به درس خواندن و ادامه تحصیل نداشت. او که الان جوانی بسیار زیباست دو سالی است برای زندگی و کار به کشور دیگری رفته است. نسترن به قول خودش ماجراهای زیادی را پشت سر گذاشته است و چون تمایلی به بازگشت به ایران ندارد اموال ایرانش را تبدیل به امول و دارایی در کانادا کرده است و در آپارتمان شخصی اش در نزدیکی خانه ثریا زندگی می کند. البته مانند بسیاری از ایرانیان خارج از کشور، هنوز یک آپارتمان کوچک در ایران برای روز مبادا نگاه داشته است. او در رشته خود اشتغال ندارد ولی آموزش هایی را در زمینه حسابداری دیده و به عنوان کارمند حسابداری یک شرکت مشغول به کار است.
با نسترن تماس گرفتم و قرار آن روز را تنظیم کردیم. صبحانه خوردیم و دوش گرفتم و منتظر نسترن نشستیم. ظهر هنگام نسترن دنبال من و مریم آمد. ابتدا مریم را به قرارش با حسابدار ایرانی خود در پلازا رساندیم و سپس من و نسترن در پیتزا هات یک ته بندی کردیم. پیتزای مورد علاقه من در تورنتو، البته از بین پیتزاهای زنجیره ای، پیتزا هات امریکایی بود. طعم این پیتزا، شاید به دلیل بومی شدن، در کشورهای مختلف کمی متفاوت است ولی من طعم آن را در همه کشورها دوست دارم.
هنوز مریم در نوبت بود و من و نسترن تصمیم گرفتیم برای انجام کاری به یک داروخانه آشنای نسترن برویم. او می خواست داروهایی را برای مادر و پدرش تهیه کند و توسط من به دست آنها برساند. به مریم گفتم که بعد از تمام شدن کارش منتظر ما بماند ولی مطمئن بودیم که ما زودتر بر می گردیم. نسترن از داروخانه آشنا داروهایی را که تعدادش کم هم نبود بدون نسخه تهیه کرد و دوباره به پلازا برگشتیم. هنوز کار مریم کامل انجام نشده بود و نسترن هم نگران وقت دکتر روانشناسش بود. من هم بین دو دوست مانده بودم و می خواستم کار هر دو انجام شود. بالاخره کار مریم تمام شد و به ما پیوست.  ذرات ریز برف از آسمان می بارید. خوشبختانه در ماشین بودیم و احساس امنیت می کردیم. باید نیم ساعتی را در پارکینگ محل دکتر نسترن، در ماشینش منتظر او می ماندیم. تماشای سرما و بارندگی از نوع سبک که سبب اختلال در رانندگی نشود، وقتی در ماشین گرم یا قهوه و چای به دست در خانه در کنار شومینه باشی قابل تحمل و در صورت به هنگام و به اندازه بودن حتی دلنشین است. حیف که در اکثر موارد ممکن نیست.
نسترن پس از اتمام کارش به ما ملحق شد و این بار به کافی شاپ "سکند کاپ" رفتیم که شبنم را که با دوستانش در آنجا مشغول نوشیدن قهوه بود برداریم. نسترن تصمیم داشت همه ما را برای شام مهمان کند. شاید برای اینکه شبنم یکی دو بار در تهران کاری را برای او انجام داده بود. در واقع اگر نسترن کاری در ایران، مثل رساندن بسته ای به مادر و پدرش در شهر شان، داشت، شبنم هم در انجام این کار مساعدت می کرد چون کمپانی آنها در شهر نسترن پایگاه داشت. به جمع شبنم و دوست میزبانش، که شبنم در خانه آنها مستقر بود، و دختر این میزبان ملحق شدیم. خانم دکتر متخصصی که  از دوستان قدیمی آنها در ایران بود و از یک سال و نیم پیش به همراه دو دخترش در کانادا زندگی می کردند. البته همسر او نیز که دکتر بود و در ایران کار می کرد دائما در حال رفت و امد بین ایران و کانادا بود. آقای دکتر بلیط های یک سالش را باهم می خرید. خانم دکتر هم در کانادا کار نمی کرد. آن بعدازظهر دختر بزرگ خانواده همراهشان نبود. پس از صرف قهوه و تماشای برف نابهنگام تورنتو از داخل کافی شاپ، ما از خانم دکتر و دخترش جدا شدیم چون به دلیل نبودن دختر بزرگش نمی خواست با ما برای صرف شام همراه شود. ولی با مهربانی از ما خواست که در صورت تمایل بعد از صرف شام به منزل آنها برویم.
من و شبنم و مریم و نسترن به رستوران مورد علاقه نسترن که یکی از معدود رستوران های زنجیره ای کانادایی الاصل کاناداست، یعنی سویس شله، رفتیم. نام این رستوران از کلبه های روستایی واقع در دهکده های کوهستانی سویس گرفته شده و سبک ساختمانی و بنای رستوران هم از کلبه های همان منطقه اقتباس شده است. به هر حال، من هم از غذای این رستوران بدم نمی آید گرچه از آن بهتر هم در تورنتو هست، ولی سبک و سیاق این رستوران را دوست دارم. مریم و شبنم هم از این که به آن رستوران رفتیم راضی بودند چون قبلا با هر دوی آنها این رستوران را امتحان کرده بودیم. نسترن خیلی اهل نوشیدنی الکلی نبود ولی برای ما سفارش داد. خوشبختانه یک بطری برای چهارنفر به اندازه بود، نه کم و نه بیش! سپس غذا را ترکیبی از مرغ و گوشت سفارش دادیم. عکس انداختیم، نوشیدیم، غذا خوردیم، گفتگو کردیم، حساب را نسترن پرداخت و تازه ساعت 10 شب بود و هنوز حرف های زنانه مان تمام نشده بود.
قرار شد ابتدا شبنم را به خانه خانم دکتر برسانیم و سپس نسترن ما را به منزل برساند. از رستوران تا آنجا راه زیادی نبود. در جلوی در خانه، هنگام خداحافظی از شبنم، میزبان مهمان نواز او اصرار کرد که برای صرف چای به خانه او برویم. ما مردد بودیم و کمی به رسم متداول خودمان تعارف داشتیم ولی شبنم به ما اطمینان داد که خانم دکتر تعارفی نیست و دلش می خواهد که یکی دو ساعتی را با آنها بگذرانیم. به این ترتیب ما مهمان بعد از شام میزبان شبنم شدیم.
خانه بزرگ، مجلل و آراسته ای بود با پنج اتاق خواب بزرگ و چند تا حمام و دستشویی و یک اتاق کار در طبقه همکف و حتما یک زیرزمین (بیسمنت) وسیع و پهناور. البته ما خواب ها را ندیدیم ولی اطلاعاتش را شبنم به من داد. از آن خانه هایی که به محض ورود به آن متوجه ارزش و بهای سنگینش می شوی، شاید اگر نه 3 میلیون دلار که حتما بیش از 2 میلیون دلار ولی از راه حلال! از یک فضای نسبتا بزرگ رد شدیم و به نشیمن خانه رسیدیم که خیلی گرم و دلنشین و به سبک یک ایرانی از نوع با سلیقه چیده شده بود. هنوز دختر بزرگ خانواده در جمع نبود. شبنم به طبقه بالا رفت که دختر بزرگ را از تختخواب جدا کند. در کافی شاپ که بودیم خانم دکتر گفته بود که دختر بزرگش که در ایران دبیرستانی بوده اصلا از کانادا خوشش نمی آید. مدرسه را بعد از مدت کوتاهی در کانادا ترک کرده بود. با وجود تبحر در زدن پیانو و نیز اسکواش که در آن در ایران رتبه آورده بود، تمایلی به فعالیت در هیچ یک از آنها نداشت. حتی او را به مربی کانادایی اسکواش معرفی کرده بودند و مربی با تست او به استعدادش پی برده و گفته بود که ظرف مدت کوتاهی برای لیگ آماده می شود. ولی آن را نیز رها کرده بود.
بالاخره شبنم به زور دختر ناراضی را از تختخواب جدا کرد و به نشیمن نزد ما آورد. البته جیغ جیغ کنان ولی خندان. او می گفت اسم شبنم باید عزراییل می بود نه شبنم. به هر حال چشم ما به جمال این دختر دوست داشتنی، تپل، بانمک، ناراضی و جیغ جیغو روشن شد. با تمام وجود از کانادا و زندگی در آن اظهار نارضایتی می کرد و به اصرار از خانواده می خواست که به ایران برگردند. هرگونه قول و شرایطی را برای بازگشتن به ایران می پذیرفت. او معتقد بود که کانادایی ها نمی توانند در آن واحد دو کار کوچک را با هم انجام دهند. این را با مثال هایی بسیار طنزآمیز بیان می کرد که باعث خنده همه ما شده بود. ولی در ورای خنده و طنز قوی او، احساس نارضایتی موج می زد. کم کم احساس نزدیکی بیشتری با ما کرد. فهمیدیم که به نوشتن و کتاب خواندن علاقه زیادی دارد. حتی یکی از نوشته هایش را برایم آورد که بخوانم و نظر دهم. به نظرم زمینه خوبی داشت. از کتاب های مورد علاقه اش حرف زدیم. نسترن سعی می کرد او را به خواندن و نوشتن به زبان انگلیسی تشویق کند. ولی من فکر می کردم در درجه اول باید به علاقه اش بپردازد تا کم کم به محیط خو بگیرد و ماندگار شود. طبق معمول اختلاف نظر داشتیم ولی من سعی داشتم این اختلاف نظر خیلی آشکار نشود. البته دختر کوچک خانواده با کانادا مشکلی نداشت و در تمام مدتی که آنجا بودیم با تبلت خود مشغول بود. بخش عمده گفتگوهای آن شب ما حول و حوش دلایل نارضایتی دختر بزرگ خانواده از کانادا که البته بیشتر حسی به نظر می رسید و اینکه نتوانسته بود با این جامعه ارتباط برقرار کند اختصاص داشت. سراسر توصیه های خردمندانه و بزرگانه و عاقلانه ما بزرگترها به وی در جهت متقاعد کردن وی برای ماندن. من حتی به وی پیشنهاد دادم که درسش را بخواند و رشته مورد علاقه اش یعنی ادبیات انگلیسی یا مشابه آن را انتخاب کند و به اتمام برساند که زمانی که شهروندی کاناداییش را گرفت با دست پر به ایران برگردد و از فرصت اقامت اجباریش در کانادا به نحو احسن استفاده کند. ولی ظاهرا او تصمیمش را گرفته بود مبنی بر اینکه حتی اگر در کانادا باشد منفعل و بی عمل بماند تا زمانی که یا دیگران را نیز مجاب کند که با وی به ایران بازگردند و یا به بازگشت خودش راضی شان کند. او حتی به شبنم پیشنهاد داده بود که اجازه سرپرستی او را در ایران از خانواده اش بگیرد و با خود به ایران بازگرداند. پدرش مدت زیادی از سال را در ایران بود ولی مشغول کار و نیز نگهداری از پدر پیر و بیمار خود. قاعدتا دختر بزرگ باید نزد مادر مستقر می شد. ساعت نزدیک به 2 نیمه شب بود که ما آنجا را ترک کردیم در حالی که دختر بزرگ مایل بود ما بیشتر بمانیم. البته من قول دادم که دوباره به دیدنشان بروم. خدا نگهدار گفتیم و منزل آنها را ترک کردیم. یک بار دیگر شبنم در هنگام خداحافظی به من گفت که برای رفتن به ونکوور آماده شوم.
نسترن ما را به خانه ثریا رساند و رفت. یک دور دیگر گفتگو و غیبت متعارف در خانه ثریا داشتیم. از وقایع روزانه و اتفاقاتی که برایمان افتاده بود با هم سخن گفتیم و نیز در مورد ونکوور رفتن یا نرفتن من. ثریا نیز فکر می کرد که بد نیست ونکوور و دوستان ونکووریم را ببینم. البته به این دلیل این را مطرح کرد که خودم به او گفته بودم دلم برای دوستانم تنگ شده است و بدم نمی آید آنها را ببینم. خودم هم کم کم برای رفتن به ونکوور وسوسه شده بودم چون از آن سو نیز دوستانم مرا به شهرشان فرا می خواندند. مریم ظاهرا مشکلی با رفتن من به ونکوور نداشت ولی چون تمایلی به تنها ماندن در تورنتو نداشت می گفت اگر من به ونکوور بروم او پس از برگشت از بوستون پروازش را تغییر می دهد و تنها به ایران باز می گردد. من همین را نمی خواستم و می دانستم که تنها رفتن به ایران هم برایش زیاد خوشایند نیست و علاوه بر آن بر خلاف توافق اولیه مان است. آن شب هم مریم توسط ثریا متقاعد نشد که حتی در صورت رفتن من به ونکوور، پس از بازگشت از امریکا در تورنتو منتظرم بماند. نزدیک صبح به زور ثریا را فرستادیم که بخوابد. این دختر پرروست و همیشه باید به او زور گفت. دوست نازنین من!
ادامه دارد ....