سفر نوروزی به کانادا (8)

روز بعد، یکشنبه و هنوز تعطیل بود. روز یازدهم فروردین بود و از آنجا که سیزدهم فروردین یا سیزده بدر با روزی کاری در کانادا مصادف می شد ایرانی های مقیم کانادا تصمیم داشتند سیزده بدر را در همان روز یازدهم برگزار کنند. من مطمئن نبودم که سبزه گره زدن و اجرای مراسم در روز یازدهم مورد پذیرش کائنات واقع می شود یا نه و آیا نیات سبزه گره زدن در این روز به مانند سیزدهم برآورده خواهد شد یا خیر. با وجود این چاره ای نبود. مهتاب از صبح برنامه های ممکن را در آن روز برایمان برشمرد. رفتن به استخر به همراه او و پسر کوچکش، حضور در پارکی که معمولا ایرانی ها برای مراسم و جشن ها و از جمله سیزدهم فروردین حضور می یابند در همراهی با خانواده خاله او و مه سیما، و رفتن به کنار یکی از دریاچه ها و یا کنار ساحل. یکی دو ساعتی طول کشید تا در در هنگام گپ و گفتگو در مورد همه چیز و همه کس، به تصمیمی در مورد برنامه آن روز برسیم. من با استخر موافق بودم ولی مایو نداشتم. نه این که من شنا بلد باشم، نه، گرچه من شنا را به شکل کلاسیک آموخته و قبلا گاه به گاه شنا  کرده ام ولی سالهاست که از آن دور بوده و اخیرا متوجه شده ام که به دلیل ترس از آب یا فراموشی یا سن، نمی توانم شنا کنم. بارها سعی کرده ام ولی موفق نبودم. هر بار که به استخر می روم با وسایل کمکی به آب بازی مشغول می شوم ولی همان حس در آب بودن و سبکی بعد از آن، برای روح و روانم، شاید بیشتر از جسم و جانم، مناسب و دل انگیز و لذتبخش است. مهتاب یکی دو تا مایو داشت که یکی از آنها برای من مناسب بود و قرار شد شبنم از تی شرت و مایوی شلواری استفاده کند. بالاخره با هم راهی استخر شدیم. استخر کودکان و بزرگسالان و بخش آموزشی و نیز سونا و جکوزی در بخش های مختلف از یک سالن واقع شده بود. سالن سرپوشیده بود ولی در وجوهی از آن پنجره های شیشه ای بلند وجود داشت که نور را به داخل انتقال می داد و با توجه به کمبود روزهای آفتابی در ونکوور، در آن روز که خورشید همچنان مهربانانه می درخشید این امتیاز بسیار بزرگی برای آن به حساب می آمد. نیم بیشتر آنان که در استخر بودند اعم از زن و مرد و کودک، چینی یا از مردم آسیای جنوب شرقی بودند که برای من تشخیص کدام به کدامشان امکان پذیر نیست. چینی ها نخستین مهاجران بعد از اشغال کنندگان اولیه کانادا (ایرلندی ها و انگلیسی ها)، هستند که برای ساخت راه آهن به این کشور آمده بودند. در تورنتو یا حتی کشورهای دیگر نیز، حضور این ملت شمار قابل ملاحظه ای دارد چون جمعیت انان در کل، بخش بزرگی از جمعیت کرده زمین را تشکیل می دهند و به همین دلیل شمار آنان به عنوان مهاجر، مسافر کاری و تجاری، گردشگر و غیره همواره به چشم می آید. ولی در ونکوور این شمار به مراتب بیشتر و چشمگیر تر از همه جا، و حتی از تورنتو بود. ظاهرا چینی های ونکوور حدود نیمی از جمعیت مهاجر قابل رویت این شهر را تشکیل می دهند. از سوی دیگر، به دلیل قدمت حضور چینی ها و حضور گسترده مردم آسیای جنوب شرقی در این شهر، تاثیر فرهنگ و آداب آنان بر شیوه زندگی در این شهر بسیار ملموس تر و آشکارتر از جاهای دیگر بود. به نظر من و بر اساس تجربه ای که از این ملت در کشورهای مختلف و کانادا داشته ام، چینی ها هر جا که می روند آداب و رسوم خود را نیز با خود می برند و از ملیت هایی هستند که بیشتر تاثیر می گذارند و تا بپذیرند و هیچ ابایی از خود بودن، حتی در سرزمینی که به عنوان مهمان در آن حضور دارند، ندارند. در طول اقامتم در تورنتو این ویژگی خیلی به چشمم آمده بود ولی اینجا در ونکوور، که چینی ها نسبت به آن حق آب و گل داشتند، حضور آن بسیار آشکارتر و ملموس تر بود. قوانین استخرهای عمومی مانند استفاده از مایو یا دمپایی یا شستشو در بخش هایی از استخر، خیلی سختگیرانه اجرا نمی شد و تفاوت اجرای این ضوابط با استخرهای عمومی تورنتو  محسوس بود. به هر حال، به ما خیلی خوش می گذشت. یک سرسره آبی نه چندان پیچ واپیچ و بلند در این سالن وجود داشت که کودکان مرتبا از بالای آن سر خورده و وارد حوضچه آب انتهای آن می افتادند. قبلا از این سرسره ها استفاده کرده و تجربه شیرینی نداشتم چون در حوضچه انتهایی فرو می رفتم و به سختی بالا می آمدم. پسر مهتاب از او می خواست که این سرسره را امتحان کند ولی به جای مادرش، شبنم که هننوز کودکی قوی در درون خود دارد، تصمیم گرفت که این سرسره را امتحان کند و بلافاصله به من هم پیشنهاد کرد که همراهش شوم. پذیرفتم. ابتدا پسر مهتاب وارد لوله ای شد که آب در آن جریان داشت. سپس نوبت شبنم شد و به مجرد اینکه وارد لوله محافظ سرسره آبی شد صدای یک جیغ ممتد بنفش برای چندین ثانیه همه سالن ساکت استخر را پر کرد. من و دختری که مسئول این سرسره بود با علم به علت ماجرا می خندیدیم ولی از آن بالا شاهد واکنش های تعجب آمیز مردم بودیم که همه با نگرانی دنبال منبع صدا می گشتند. صدا برای مدتی که به نظر من ساعت ها آمد، ادامه یافت و تنها زمانی که شبنم از بخش سر پوشیده و لوله ای شکل سرسره بیرون آمد قطع شد. پسر مهتاب اما با شرم آن پایین منتظر بود و به نظر می رسید بعد از آن سعی می کرد فاصله اش را از ما حفظ کند که انگ و بدنامی نزدیکی با این آدمهای ترسو یا بی اتیکت به او نخورد. با جیغ بنفش شبنم، ترس من از سرسره بیشتر شد و نمی خواستم وارد لوله شوم. دختر مسئول، اما، مرا تشویق می کرد. به هر تقدیر، در داخل محفظه قرار گرفتم و با فشار اولیه آب راهی شدم. فشار آب آنقدر کم بود که در وسط مسیر مجبور شدم خودم خودم را هل دهم و دوباره در شیب سرسره حرکت کنم. از همین رو، متعجب شدم که چطور شبنم چنان جیغی کشیده بود. خودش می گفت برای ایجاد هیجان این کار را انجام داده است. باز هم در ورود به حوضچه دچار مشکل شدم و خود می دانستم که علت آن، ترس من از آب و بی عملی من ناشی از این ترس بود. شبنم می خواست یک بار دیگر این اسباب بازی کودکانه را بیازماید و من نیز همراهیش کردم ولی این بار با اطمینان خاطر از اینکه خطری جان و جسم مرا تهدید نمی کند. شبنم هم که بار قبل در هنگام خروج از محفظه سرسره، چهره های متعجب شناگران در استخر را دیده بود دیگر جیغ نکشید.

بعد از یکی دو ساعت استخر را ترک کردیم. ولی پسر مهتاب گم شده بود یا به عبارتی در جایی خود را پنهان کرده بود. مهتاب همه جا را دنبال او گشت و او را پیدا نکرد. نگران شده بود و ما نیز به تبع او نگران بودیم. بالاخره بعد از یک ربع جستجو و انتظار او را یافتیم. در گوشه ای برای یک شیرین کاری پنهان شده بود. بدیهی است که با سرزنش جدی مادر روبرو شد ولی همچنان خونسرد و بی واکنش به ما و مادر خود نگاه می کرد.
به خانه که رسیدیم مه سیما زنگ زد و برنامه بعدی مارا پرسید. من هنوز همسر و دختر مه سیما را ندیده بودم. بلافاصله بعد از تماس او، خاله مهتاب نیز تماس گرفت. همه گفتگوها در جهت یک هماهنگی برای برنامه سیزده به در یا در واقع یازده به در بود. راستش من زیاد تمایلی به رفتن به پارک شلوغ و مملو از ایرانی های ونکوور نداشتم ولی شبنم برون گرا و شلوغ، بیشتر موافق این برنامه بود. حسن رفتن به آن پارک، فقط  این بود که من از آخرین فرصت ممکن برای دیدن خاله مهتاب استفاده می کردم. او که شاید 20 سالی از ورودش به کانادا می گذشت چند سالی بود که به واسطه کارش که به نوعی شغلی نظامی محسوب می شد در شهری دیگر، کلگری، به دور از همسر و فرزندش زندگی می کرد و فقط در تعطیلات، برای دیدن خانواده خود به ونکوور باز می گشت. اگر آن روز او را نمی دیدم، که آخر هم ندیدم، موفق به دیدارش در آن سفر نمی شدم. بعد از گفتگوهای تلفنی بسیار، و با اخباری که خاله مهتاب و مه سیما که بیرون بودند از ترافیک شدید در خیابانهای اطراف محل های تجمع، پارک و ساحل، به ما دادند، تصمیم گرفتیم یکی دو ساعتی در خانه بمانیم تا مه سیما و همسر و فرزندش برگردند و بعد به همراه آنها به محل خلوتی برویم که نحسی سیزدهم را کمی زودتر از موعد در طبیعت به دور بریزیم و برگردیم. قرار ما در جلوی خانه مهتاب بود. من بعد از مدت ها دختر مه سیما را می دیدم و به نظرم در همین فاصله چند ماهه بسیار بزرگتر شده بود. همسر مه سیما را نیز که تبخالی بزرگ روی بینی و صورتش زده بود و ظاهرا از درد و نیز شکل نامتناسب آن رنج می برد، دیدیم و به همراه هم به سمت یکی از برکه های بیشمار ونکوور راهی شدیم، البته با وسیله نقلیه.
برکه یا دریاچه کوچکی در وسط واقع شده و دور تا دور آن فضای پارک مانندی درست شده بود. منظره بسیار زیبایی داشت و بیشتر شبیه کارت پستال بود. وسایلمان را روی تنها نیمکتی که روبروی دریاچه قرار گرفته بود گذاشتیم و ایستاده مشغول سیزده به در بازی شدیم. به رسم معمول سیزده به در های خودمان، کمی وسطی و یکی دو بازی دیگر کردیم. غیر از ما کسی نبود. هر از چندگاهی، افرادی قدم زنان رد می شدند که بعضی از آنها سگ های خود را نیز همراه داشتند. حال و هوا حقیقتا سیزده به دری نبود. همسر مه سیما بطری های آبجویی را که با خود به همراه آورده بود با احتیاط درآورد و بین ما توزیع کرد. او نمی خواست کسی متوجه شود که ما در فضای عمومی بیرون، مشغول نوشیدن آن، که کاری غیر قانونی بود، هستیم و به شوخی گفت اگر می دانستیم اینطور است اصلا به کانادا نمی آمدیم. بعد از خوردن خوراکی های خوشمزه ای که مه سیما با خود آورده بود، فکر کردیم که تمام وظایف مربوط به سیزده به در را انجام داده ایم. تصمیم گرفتیم کمی پیاده روی کنیم و باز گردیم. یکی دو بار دور برکه قدم زدیم و البته کمی هم سبزه گره زدیم.
همسر مه سیما سر درددلش با من باز شده بود. مه سیما قبلا به من گفته بود که همسرش هرروز یاد من می کند و می گوید که من راست می گفته ام  و کاش به حرف من گوش داده بودند. ولی با دیدن خودم، فرصتی یافته بود و همه آنچه را که من انتظارش را داشتم به شکل های مختلف بازگو می کرد. هنوز کار اساسی پیدا نکرده بود و تازه بعد از ده ماه، از اینکه کاری برای ادامه بقا در یکی از تعمیرگاههای مکانیکی ونکوور برای سه روز آخر هفته، که دو روزش تعطیل بود، پیدا کرده بود باز هم خوشحال بود. از اینکه آوای دهل شنیدن از دور، بسیار خوشتر از واقعیات است می گفت و من فقط می شنیدم و سعی می کردم او را متقاعد کنم که فعلا هزینه تصمیمش را باید بپردازد و اقدامی عجولانه انجام ندهد. او نیز ظاهرا چنین برنامه ای داشت و مرتبا تکرار می کرد که حداکثر 3 سال می مانم و بعد از گرفتن پاس کانادایی به ایران می روم. استدلالش این بود که تا ان زمان دخترش به سنی رسیده که می تواند برای خود تصمیم بگیرد. ولی من می دانستم که این به راحتی برای او که مرد خانواده بود و اتفاقا از ان تیپ مردهایی که هنوز به شکلی سنتی به امور خانواده نگاه می کنند به راحتی میسر نبود. جالب بود که در پیاده رویمان حاضر نبود دخترش کمی دورتر از ما گام بردارد و نگران خلوتی محیط و دوری او از ما بود. با همه این احوال، تصمیم داشتند که بعد از اتمام مدرسه دخترشان به ایران بیایند و بعد از تابستان به تورنتو بارگردند. متقاعد شده بودند که فرصت کاری در تورنتو برایشان بیشتر از ونکوور است و دیگر نمی توانند بمانند و برای زندگی در یک شهر گرمتر و زیباتر، از جیب، آنهم با ریال تبدیل شده به دلار هزینه کنند. کمی سعی کردم تصویر ذهنی آنها را برای اینکه نپندارند در تورنتو هم به فاصله کمی می توانند کار پیدا کنند عوض کنم ولی متوجه شدم که خودشان می دانند چه چیزی در تورنتو در انتظارشان است و آنها در ابتدا فقط در فکر کاری برای ادامه بقا، که آنهم فرصتش را در تورنتو بیشتر می دیدند، بودند. مه سیما زمانی که از ایران خارج می شد تصمیم به ادامه تحصیل در مقطع دکترا داشت ولی ظاهر محاسبات او در ونکوور درست از آب درنیامده بود. با این حال، هنوز با وجودی که او نیز دنبال کار های مشابه فروشندگی بود از اندیشه تحصیل غافل نشده بود. برعکس من، او درس خواندن را خیلی دوست داشت.
بعد از کمی پیاده روی به شهر و خانه برگشتیم. من از صبح کمی حبوبات گذاشته بودم که برای آن روز آش رشته درست کنم. ولی به دلیل عدم حضورمان در خانه موفق نشده بودیم. مه سیما پیشنهاد کرد که او آش بپزد و ما شب را برای دور هم بودن به خانه آنها برویم. ما هم از خداخواسته پذیرفتیم. یکی دو ساعت بعد در خانه مه سیما بودیم. همانطور که گفتم طی مسیر بین خانه مه سیما و مهتاب با پیاده روی کوتاهی ممکن بود. پنجره اتاق نشیمن خانه مهتاب مشرف به محوطه سبز و برکه ای بود ولی از داخل آپارتمان در حالت نشسته فقط بخشی از ساختمانهای بلند روبرو دیده می شد. پذیرایی خانه مه سیما پنجره ای بزرگ به سمت یک فضای سبز و مسطح نسبتا باز داشت و به همین دلیل فروشگاه وال مارت روبروی آن کمی دورتر به چشم می آمد.
گفتگوهای نیمه کاره روزمان را در خانه مه سیما از سر گرفتیم. ابتدا بحث حول و حوش زیبایی ها و نیز هوای بارانی و یا باران لطیف ونکوور بود. کمی بعد بحث ها جدی تر شد و سخن از کار و اشتغال به میان امد. شاید بیش از 4 سال از ورود مهتاب به کانادا می گذشت. تا یک سال و اندی یا در دوره های آموزشی نومهاجران شرکت کرده بود یا به کار داوطلبانه یا کارهای غیر تخصصی و غیر مرتبط برای امرار معاش اشتغال یافته بود. بعد یکی دو دوره آموزشی گذراند و فکر می کرد می تواند با مدرک آن دوره ها شرایط کاری خوبی داشته باشد. بازهم چندان موفقیت آمیز نبود و بعد از مدتی برای چند وقتی در یک شرکت به مدیریت یک آرشیتکت ایرانی، که او را از ایران می شناخت مشغول شده بود ولی این هم به هر دلیل، زیاد دوام نیافته بود. اخیرا به گفته خودش، مسئولیت بر پا کردن دفتر مهندسی شرکتی را، که در ایران در آن کار می کرد، در ونکوور و از سوی مدیر آن شرکت که در ایران بود و گاه به گاه به ونکوور می آمد، برعهده گرفته بود. ولی این هم در واقع هنوز کار نشده نبود. با همه اینها، او تمام قد از سیستم کار و مهاجرت در کانادا دفاع می کرد و استدلالش این بود که ما به عنوان ارشدهای رشته های خودمان، نباید در کانادا دنبال کار بگردیم که بعد هم از نیافتن آن ناامید شویم. کانادا ما را آورده است که ایده های نو ارائه دهیم و اصلا کارآفرینی کنیم. البته من موافق او نبودم چون کانادا می توانست از مهاجران کلاس بیزینس چنین انتظاری داشته باشد ولی مهاجر اسکیلد ورکر یا تخصصی تعریف خاصی داشت و قاعدتا برای پرکردن فرصت های شغلی کانادا به آن کشور مهاجرت می کرد آن هم بعد از کنترل سفت و سخت مدارک تحصیلی و تخصصی. مهتاب می گفت که یک سال است که او به  نتیجه رسیده نباید دنبال کار بگردد بلکه باید ایده دهد و از کمک های دولت در جهت اجرایی کردن این ایده ها استفاده کند. از سوی دیگر، همسر مه سیما اظهار تاسف می کرد از این که چرا به اندازه کافی با من صحبت نکرده که بیشتر بداند و درست تر و پخته تر تصمیم بگیرد. و من باور داشتم که اگر همه اطلاعات موجود کانادا را به کسانی که اندیشه مهاجرت با هدف بهبود شرایط زندگی دارند، بدهند کسی پذیرا نخواهد بود تا آن زمان که خود به کانادا بیاید و تجربه کند. بحث های آن شب خیلی خوشایند نبود. من نمی خواستم در دیدار دوباره دوستان، آن هم بعد از مدت ها، از اختلاف نظرهایمان حرف بزنیم. مدام سعی می کردم بحث را عوض کنم. اعتبار پاسپورت همسر مه سیما به اتمام رسیده بود و برای سفر به ایران، تمدید آن ضروری بود. موضوع خوبی برای صحبت به نظر می رسید. با توجه به بسته بودن سفارت، باید آن را به دفتر حافظ منافع ایران در واشنگتن ارسال می کردند و منتظر می ماندند. و این نگرانی را داشتند که مبادا پاسپورت جدید به موقع نرسد طوریکه آخرین مهلت بلیط برگشت آنها به ایران نگذشته باشد.
با دختر مه سیما کمی بازی کردیم و او برایمان پیانو نواخت. همسر مه سیما استعداد خوبی در موسیقی و صدا داشت و از استعداد خود در وجود دخترش مایه فراوانی گذاشته بود. آش آماده و میز غذا چیده شد. شام خوبی را در جمع گرم دوستانه میل کردیم. از نیمه شب گذشته بود. خانه مه سیما را ترک کردیم و به مجرد رسیدن به خانه مهتاب، به رختخواب هایمان مراجعه کردیم گرچه شبنم تا مدتی با موبایل خود مشغول اینترنت گردی بود. روز مقید و سلامتی بود گرچه به نظرم مهتاب خیلی خوشحال به نظر نمی رسید. هر چه بیشتر می گذشت بیشتر حس می کردم که مهتاب خوشحال نیست ولی مطمئن نبودم که احساسم درست است یا ناشی از سکوت و عدم تمایل مهتاب به حرف زدن است.

سفر نوروزی به کانادا (7)

واقعا نمی دانستم چگونه از صاحبخانه، که من او را تنها از طریق شبنم می شناختم،  ولی الان دوستی جدید به حساب می آمد، تشکر کنم. راحتی رفتار او کار خداحافظی را برایم آسان کرد. دختران او نیز که تا صبح همراه ما بیدار مانده بودند، به ویژه دختر بزرگ، ظاهرا از این خداحافظی خشنود نبودند.    

در آن ساعت صبح، 5:30، تا فرودگاه حدود 15دقیقه بیشتر نبود. با انعام 55 دلار پرداختیم و بعد از برداشتن چمدان هایمان وارد سالن فرودگاه شدیم. قبل از رفتن به فرودگاه، چک این کرده بودم ولی باید کارت های سوار شدن را در فرودگاه پرینت می کردیم. کار تحویل بار شبنم انجام شد و من می توانستم چمدان کوچکم را با خود به داخل هواپیما ببرم. در سالن انتظار سعی کردم با لپ تاپم به اینترنت فرودگاه وصل شوم که متاسفانه نشد ولی شبنم با تبلت خود به اینترنت وصل بود. اختلاف ساعت ترکیه و ونکوور و نیز ونکوور و تورنتو، آنقدر بود که تا زمان رسیدن ما به ونکوور، از روز آخر مجاز برای کنسل کردن بدون شارژ هتل در ترکیه، زمان زیادی باقی نمی ماند. ولی من بعد از چند بار سعی و موفق نبودن، بی توجه به این واقعیت، تصمیم گرفتم کار کنسل کردن هتل را در ونکوور انجام دهم.
بالاخره سوار هواپیما شدیم. ولی حدود ساعت و نیم در داخل هواپیما منتظر پرواز ماندیم. البته اینجا هم مثل ترکیش ایر هیچ توضیحی داده نشد و فقط یک بار کمی بعد از سوار شدن، بابت تاخیر کوتاه مدت پرواز عذرخواهی کردند که این تاخیر کوتاه مدت یه درازا کشید. پرواز در صورت به موقع بودن، حدود 4:45 طول می کشید که اکنون مدت آن از 6 ساعت هم فرا رفته بود. ولی در این پرواز، هیچ پذیرایی و سرویس اضافه ای ارائه نمی شد. این رسم معمول ایر کانادا بود که این پرواز را، مشابه پروازهای کوتاه مدت فرض می کرد و برای صرفه جویی در هزینه ها، کوچکترین سرویس پذیرایی ارائه نمی داد. البته نه این که هیچ سرویسی ارائه ندهد بلکه این سرویس ها در صورت درخواست مسافر و در ازای پرداخت پول میسر بود. و ما به عنوان مسافران چندباره ایر کانادا به این واقعیت اگاه بودیم. ولی کمی بعد از پرواز، شبنم سردش شد و تقاضای یک پتو کرد که مهماندار به او گفت واگذاری پتو در ازای پرداخت مبلغی امکان پذیر است. البته من متوجه نشدم که می خواستند پتو را بفروشند یا فقط در ازای استفاده از آن پول می خواستند. این مورد دیگر برای شبنم و من زیاد خوشایند نبود. من نگذاشتم شبنم پتو بگیرد و از او خواستم از کت من که در کابین وسایل بالای سرمان بود استفاده کند. من تقریبا دو سه شبی بیخوابی داشتم ولی باز هم نتوانستم در هواپیما بخوابم. شبنم نیمی از راه را خوابید. خوشبختانه بالاخره به ونکوور رسیدیم و پرواز بی آب و بی خواب و بی نان ما به انتها رسید.  
شبنم از من خواست که در سالن انتظار چمدان ها، پشت به در مستقبلین بایستم و خود دنبال دوستان که به استقبالمان آمده بودند رفت. دو دوست قدیمی من. هر دو با یک نام (که من اینجا برای تمایز قائل شدن بین آنها از نامهای متفاوت برای آنها استفاده می کنم). یکی از آنها، مهتاب، که چند ماهی از من و دیگری کوچکتر بود دوستی بود از  سال اول راهنمایی، و دیگری، مه سیما، که با من تقریبا همسن بود، از دوران دبیرستان. گرچه با مه سیما بیش از یک سال همکلاس نبودم ولی صمیمی ترین دوست من به شمار می رفت و به قول خودش رفیق گرمابه و گلستان بودیم. گرچه بعد از ازدواجش، روابطمان کمی محدودتر شد ولی تا پیش از آن، به دلیل روابط گسترده و زمان زیادی که با هم می گذراندیم بسیاری از مردم ما را خواهر می دانستند. شبنم و برخی دیگر از دوستان من، از طریق من با این دو دوست آشنا شده بودند و الان گروه دوستانه بزرگتری را تشکیل می دادیم.
شبنم ابتدا با مهتاب برگشت. مهتاب با دیدن من شوکه شد و هر دو بسیار خوشحال از این دیدار غیر منتظره، یکدیگر را در آغوش گرفتیم. اشکم درآمد. آخرین باری که او را دیده بود عید سال 90 بود که به دلیل فوت پدرش به ایران آمده بود. او الان چهار سالی بود که به همراه همسر و دو پسرش به به کانادا رفته بود. همسر و فرزندانش در این فاصله به ایران نیامده بودند.
شبنم از فرصت دید و بازدید پرهیجان من و مهتاب استفاده کرد و به دنبال مه سیما رفت. کمی بعد، شبنم با مه سیما نزد ما آمد و این بار نیز همان صحنه تکرار شد و ما هر دو از شدت شوق و خوشحالی گریستیم. البته مه سیما دلیل دیگری نیز برای بروز احساساتش داشت. مه سیما و همسر و دخترش 10 ماهی بود که لند کرده بودند و در ونکوور زندگی می کردند. در این فاصله غیبت 10 ماهه او از ایران، پدر بیمارش که می پنداشت او برای ادامه تحصیل از ایران خارج شده، فوت کرده بود. همان زمان، با مه سیما تلفنی حرف زدم و در مراسم پدرش شرکت کردم. فکر می کنم برایش پیام آور و یادآور خاطرات خوب او بودم. با این حال، شاید ابراز احساسات ما در ونکوور کمی غریب می نمود. مهتاب می گفت: "الان همه فکر می می کنند که تو  از زندان آزاد شده ای".
مهتاب و مه سیما، از شبنم به دلیل این اقدام و به ویِژه سورپرایز بسیار خوب (از نظر آنها) تشکر کردند. بالاخره چمدان شبنم آمد و ما چهار دوست خوشحال و خندان از فرودگاه خارج شدیم. البته قبل از خروج، با چمدانهایمان کلی عکس گرفتیم. هوای ونکوور آفتابی بود. هم آن روز و هم در دوسه روز دیگر که هوای ونکوور آفتابی بود، همه مدام از خوبی آب و هوای این شهر سخن می گفتند و به ما می گفتند خوش شانس بوده ایم که با ورودمان به شهر، بارندگی طولانی و مستمر در آن قطع شده است. هر چه بود، برای ما که از تورنتوی سرد نیمه زمستانی به آن شهر سفر کرده بودیم خوشایند بود. مهتاب ماشین داشت و برای برداشتنش به پارکینگ فرودگاه رفتیم. قبلا در زمان اقامتم در کانادا، یک بار دیگر در یک تابستان به این شهر سفر کرده بودم. در آن زمان، مهتاب تازه به کانادا آمده بود و البته من دوستان دیگری نیز در این شهر داشتم. در آن سفر، از حدود یک هفته ای که در این شهر بودم، آسمان تقریبا 5 روز تمام بارید. البته برخی از مهاجران دوست و آشنا نظرشان این بود که باران های ونکوور لطیف  است و انسان را خیس نمی کند. گرچه من خیس شدم!
من در هواپیما به شبنم گفته بودم که احساس گرسنگی می کنم و به همین دلیل، پیشنهاد مهتاب برای رفتن به یک رستوران  را با کمال میل پذیرفتیم. و البته باز هم به پیشنهاد من، به پیتزا هاتی در ونکوور رفتیم. ناهار آن روز، یکی از بهترین ناهارهای همه دوران اقامتم در کانادا بود. انواع و اقسام شوخی های رایج یک گروه فرهیخته زنانه را به کار گرفتیم و کلی خندیدیم و بعد از ناهار، راهی خانه مهتاب شدیم. مهتاب که معمولا کم حرف می زد، از هر 10 سخنی که بر زبان می آورد، 8 تای آن در وصف ونکوور بود. آنها نظر مرا نسبت به کانادا و مهاجرت می دانستند و همه با هم این موضوع را دستمایه شوخی قرار داده بودیم. اینطور راحت تر بودم، ولی هم من و هم آنها در قالب شوخی حرفهایمان را می زدیم. مه سیما تا حد زیادی در مورد اصول حرفهایم با من موافق بود و می گفت این زیبایی ها و حتی بیشتر آن، زمانی خوشایند است که زندگی معمولی و راه معقولی برای امرار معاش داشته باشی. ولی برخورد و حرف های مهتاب متفاوت بود.
مهتاب یک ارشیتکت بسیار موفق و پر سابقه در ایران بود که در یکی از مهندسین مشاور بین المللی  دایران، مدیر بود و به کارش خیلی مسلط بود. سالها پیش با همسرش که او نیز آرشیتکت، ولی نه به پرکاری او بود، ازدواج کرده بود. هر دو از یک دانشگاه بسیار معتبر، در دو زمان متفاوت فارغ التحصیل شده بودند. سرمایه همسر مهتاب بیشتر و کارکردش کمتر از مهتاب بود. هر دو آرام و ساکت بودند و معمولا به زور به حرف می آمدند. پسر اول آنها بسیار باهوش و حتی خاص بود. دومی نیز که زمان آمدن به کانادا حدود 10 سال داشت از کودکان باهوش به شمار می رفت ولی هوش اجتماعی او بیشتر از برادر بزرگترش به چشم می آمد. پیش از آمدن به کانادا، می دانستیم که مهتاب از چند ماه پیش جدا از همسرش زندگی می کند و منتظر مراحل قانونی جدایی رسمی شان هستند. شاید به همین دلیل محل استقرار ما خانه مهتاب بود. ولی پسرها با او زندگی می کردند.
مه سیما فوق لیسانس مدیریت محیط زیست داشت و پستی مدیریتی در یکی از سازمانهای دولتی مرتبط در این زمینه داشت. همسرش مهندس مکانیک دارای رتبه بود و شرایط متوسط و قابل قبولی را از نظر کاری و اقتصادی در ایران دارا بودند. مهتاب و مه سیما هر دو خانه هایشان را در زمان ترک ایران اجاره داده و در ونکوور دو آپارتمان اجاره ای در یک مجتمع نزدیک به یکدیگر داشتند. این همجواری، کار ما را که می خواستیم زمانمان را با هر دو بگذرانیم آسانتر می کرد.
بعد از صرف ناهار راهی خانه شدیم. میزان چای خونمان افت کرده بود و با نوشیدن یکی دو جای داغ، به حالت عادی برگشتیم. گرچه آثار بیخوابی هم در من و هم در شبنم هویدا بود با این تفاوت که شبنم اراده می کرد و می خوابید ولی برای من به این آسانی میسر نبود. مه سیما یکی دو ساعتی با ما ماند و واقعا دلش نمی خواست برود. با حضور او هیجان و گرمای جمعمان بیشتر بود. ولی توسط اهالی خانه احضار شده بود و باید می رفت.
مهتاب قبلا گفته بود که به مناسبت نوروز، آن شب به یک مهمانی دعوت دارد و از ما هم خواسته بود او را در این مهمانی همراهی کنیم. خانواده خاله مهتاب که همسن ما بود نیز حدود 20 سالی بود در کانادا زندگی می کردند. من دوست داشتم برای دیدن خاله او هم که شده در این مهمانی شرکت کنم ولی واقعا خسته بودم و از همان ابتدا گفتم که بعید می دانم بتوانم شرکت کنم. شبنم عاشق مهمانی، رفت بخوابد که با رفع خستگی بتواند برای مهمانی شب آماده شود. من از این فرصت استفاده کردم و گپ مختصری با مهتاب زدم ولی احساس کردم تمایل زیادی به صحبت در مورد زندگیش و جداییش ندارد. او گفت که از صحبت در این مورد خسته است. ولی در موارد دیگر نیز گویی انرژی برای یک مکالمه طولانی نداشت. حالتش براین ناآشنا نبود ولی فکر می کنم از همیشه کم حرف تر شده بود. احساس می کردم تمام وجودش سعی در حفظ یک فاصله با هر آنچه در اطراف اوست دارد. من او را خوب می شناختم. وقتی احساسش خوب نبود کم گویی اش افزون می شد. با درک این وضعیت، سعی کردم از در و دیوار و آب و هوا حرف بزنم و سکوت را بشکنم. سخت بود. ادامه ندادم. یادم افتاد که باید هتل ترکیه را کنسل کنم. سریعا این کار را کردم و پیام کنسل شدن رزرواسیون هتل را دریافت کردم. در این پیام همچنین گفته شده بود کردیت من 134 یورو، به اندازه یک شب اقامت هتل، شارژشده است و این همه ناشی از این بود که هتل را با 3-4 ساعت تاخیر کنسل کرده بودم. هزینه های این سفر مدام افزایش می یافت. یک بار دیگر بلیط ونکوور به تورنتو را، به امید اینکه بهای آن کاهش یافته باشد، چک کردم ولی متاسفانه کماکان همان 436 دلار بود. باز هم بلیط را نخریدم و با خود گفتم در لحظات آخر، بلیط ارزان می شود.
کم کم احساس سنگینی در چشمانم می کردم و به مهتاب گفتم حالا که احساسش می کنم بهتر است کمی بیخوابیم را جبران کنم. به او گفتم زود بیدار می شوم و او را در خریدی که مد نظرش بود همراهی می کنم. پسرها خانه نبودند. روی کاناپه نشیمن، زیر پتو دراز کشیدم. ظاهرا خیلی سریع خوابم برده بود. آنقدر بدخوابم که وقتی چنین اتفاقی برایم می افتد از خوشحالی خوب خوابیدن، ذوق می کنم. نفهمیدم چگونه گذشت. چشمانم را که باز کردم مهتاب و شبنم را نشسته در کاناپه روبرو دیدم که به من زل زده و می خندیدند. هوا تاریک شده بود. آنها این بار از خوش خوابی من و این که با وجود سعی زیاد آنها، خیلی سخت از خواب بیدار شده بودم می گفتند. ولی هنوز چشمانم  باز نمی شد. از آن رخدادهای نادری که در عمر من کمتر حادث شده است. آنها به اصرار از من می خواستند که در مهمانی همراهیشان کنم. ولی واقعا نمی توانستم و حتی توان حرف زدن و متقاعد کردنشان را نیز نداشتم. به هر زحمت و زور و ضربی که بود از آنها خواستم بروند و مرا با خواب خوشم تنها بگذارند. از این فرصت ها کمتر عایدم می شد. نمی دانم قبل یا بعد از ترک خانه توسط آنها، دوباره خوابم برده بود.
باز هم با سر و صدای مهتاب و شبنم بیدار شدم. زمان از نیمه شب گذشته و آنها از مهمانی باز آمده بودند. این بار می تواستم بنشینم و با آنها گفتگو کنم. از مهمانی گفتند و مهتاب گفت که خاله اش دوست داشته مرا ببیند و من هم همین تمایل را داشتم ولی نشد. دیروقت بود و بالاخره، من و شبنم سهمیه تشک و لحافمان را، که طاهرا مهتاب همان بعدازظهر خریداری کرده بود، دریافت کرده و هریک در گوشه ای از نشیمن خانه خوابیدیم. پسرها به خانه آمده و در اتاقشان خوابیده بودند. 

سفر نوروزی به کانادا (6)

صبح نه چندان زود از خواب بیدار شدیم چون باز هم تا نزدیک صبح بیدار ماندیم. تا بجنبیم و دوش و صبحانه و لباس و آرایش (دیگران) و خلاصه خروج از خانه، ساعت شد حدود یک بعداز ظهر. یکی دو تا تلفن هم از دوستان تورنتویی که هنوز موفق به دیدارشان نشده بودم داشتم. می خواستند قراری برای یکشنبه با آنها بگذارم که مقدور نبود چون من شنبه صبح زود عازم ونکوور بودم. زوجی از اروپای شرقی از دوستان بسیار خوب من بودند که یکی از آنها به عنوان مهندس تایید شده، مدارکم مورد نیاز شهروندیم را امضا کرد و یکی دیگر داوطلبانه مرا در مراسم اعطای شهروندی همراهی کرد. زمانی که با خبر شدند برای تعطیلات به تورنتو می روم می خواستند برایم یک مهمانی بگیرند که به دلیل کوتاهی سفر عذر خواستم. جدا از دوستان ایرانی، بهترین دوستان من در کانادا از مهاجران اروپای شرقی بودند. هنوز می توانستم امید به دیدارشان داشته باشم چون یک روز پیش از سفرم به ایران، از ونکوور به تورنتو بازمی گشتم. شاید می شد فرصت دیداری کوتاه فراهم کرد. زیبا مرتب زنگ می زد و هر چه از دهانش در می آمد نثارمان می کرد. منتظرمان بود و ما همچنان آنجا نبودیم. با یک پیش فرض نادرست، مبنی بر اینکه شبنم می خواهد روز آخر بودنش در تورنتو را با دوستان و میزبانش بگذراند او را به گولف دعوت نکردم ولی بعد از ظهر در تماس تلفنی با او متوجه شدم که بدش هم نمی آمده است همراهمان شود. بسیار متاسف شدم ولی خیلی دیر شده بود.

طی مسیر تورنتو به گولف بیش از حد پیش بینی شده طول کشید. با این که من به واسطه کارم، در یافتن آدرس و نقشه خوانی نسبتا مهارت دارم رهیاب یا جی پی اس تلفن همراه خواهر ثریا در دست او بود و نمی توانستم به خوبی، ثریا را راهنمایی کنم. البته یک دلیل هم این بود که مسیر سر راست را نرفتیم چون در بزرگراه 401 ترافیک بسیار فشرده و سرعت خیلی کم بود. یاد دوران اقامتم در تورنتو افتادم. گاهی اوقات که یکی از دوستان با اتومبیلش به دنبال من می آمد و با هم سر کار می رفتیم. آن زمان ما در ساختمان دیگری از شرکت در می سی ساگا، شهری اقماری در اطراف تورنتو، مستقر بودیم. یکی از مسیرهای بزرگراهی ممکن بزرگراه 401 و دیگری بزرگراه عوارضی 407 بود. دوست بی تحمل و دست و دلباز من که طافت ترافیک 401 را نداشت از بزرگراه پولی 407 استفاده می کرد ولی هر چند وقت یک بار که هزینه نسبتا زیادی را برای استفاده مداوم از این بزرگراه می پرداخت، تصمیم می گرفت دیگر از 401 استفاده کند. ولی باز به زودی تصمیمش عوض می شد و دوباره آش همان آش بود و کاسه همان کاسه.

بالاخره ساعت حدود 3 بعد از ظهر بود که به گولف و خانه میزبان رسیدیم. گولف شهری کوچک و نسبتا قدیمی و شاید بیشتر دانشگاهی است. از آن شهرها که به دلیل جمعیت کم آن ترافیک ندارد و در عوض آرامش دارد ولی معمولا برای کسانی که به زندگی در شهرهای بزرگ عادت دارند کسالت بار است. با این حال، برای ما که قصد دیدار دوستانمان را داشتیم این بعد شهر کم اهمیت بود. قبلا هم دو سه بار به گولف رفته بودیم و همه آثار دیدنی آن که بیشتر در چند کلیسای قدیمی مرکز شهر و اثر باقیمانده از راه آهن قدیمی این شهر بود دیده بودم. این بار فقط می خواستم دوستان قدیمی را ملاقات کنم. علاوه بر زیبا، دوست دیگری به نام ژینوس در گولف داشتم که پیشاپیش پیغام و پسغام های فراوانی داده بود و برای ناهار دعوتمان کرده بود. ولی چون ما فقط یک بار می توانستیم ناهار بخوریم و آن یک بار هم در خانه زیبا بود عذر خواستم. با این حال، خیلی دوست داشتم که او را بببینم. امیدوار بودم فرصتی برای دیدارش بیابم.
با دیدن زیبا متوجه شدم که دلم برای او بیش از آنچه می پنداشتم تنگ شده است. خانه زیبا یک خانه قدیمی سه خوابه در شهر گولف بود که قبل از نقل مکان به آن شهر، اجاره کرده بودند. موضوع جالب و طنزآمیز خانه زیبا، سرویس بهداشتی (حمام و توالت) آن بود که یک پنجره تمام قد به حیاط پشتی داشت که آن را بسیار با صفا کرده بود ولی ایده پنچره تمام قد برای توالت در یک خانه کاملا معمولی در شهر، کمی عجیب و غریب بود. راه ورود به خانه زیبا از آشپزخانه می گذشت به همین دلیل من و ثریا که هر دو شکمو بودیم و نیز رقیب عشقی در آش و غذاهای آبکی، ابتدا وضعیت غذایی خانه میزبان را چک کردیم. زیبا با توجه به علاقه وافر من و ثریا به آش، دو نوع آش مشهور خودش یعنی شل قلمکار و نیز آش ماست جنوبی ها را از قبل پخته بود. آش ماست های او بسیار خوب بود و من قبلا بارها به او توصیه کرده بودم که با اجاره دکه ای به پخت و ارائه آش ماست و دیگر آش و سوپ های خوشمزه اش در زمستان های سرد و طولانی تورنتو بپردازد. من و ثریا تقریبا قبل از پذیرایی رسمی ناهار، کلک این دو آش را کندیم و البته ثریا برای خانه نیز سهمی گرفت. غذای دیگر زیبا نیز پلو میگوی جنوبی بود. دستپخت زیبا بسیار خوب بود و در زمان بسیار کوتاهی با خونسردی و به قول من دل گندگی تمام می توانست چندین غذای بسیار خوب و خوشمزه فراهم کند. گاهی برای مهمانی شام، تازه ساعت 5 یا 6 بعد از ظهر به خرید مواد غذایی می رفت و من که بسیار بیشتر از او استرس و نگرانی داشتم خیلی زود با کمال تعجب در می یافتم که در زمان مقرر تمام غذاهای او روی میز آماده سرو است. او معجزه می کرد و شاید رمز موفقیتش همین خونسردی او و عدم توجهش به بخش های دیگر مثل ظرفشویی بود که خودش هم به آن اقرار داشت.
در کنار هم ناهار دیرهنگام ولی دلپذیری خوردیم. به دلیل پرخوری زیاد تصمیم به پیاده روی بعد از ناهار گرفتیم. لباس من مناسب پیاده روی نبود و به همین دلیل از زیبا خواستم که یک شلوار راحت برای پیاده روی به من بدهد. گزینه های گوناگونی ارائه داد که یکی از آنها یک شلوار تنگ گلدار بود و حداقل برای من خیلی خنده دار به نظر می آمد. از آنجا که در مود خنده و مسخره بازی بودم همان را انتخاب کردم که کلی با آن خندیدیم و عکس گرفتیم به طوری که در عکس های آن روزمان، نیش همه مان تا بناگوش باز است. در اطراف خانه زیبا جنگل نسبتا کوچکی بود که برای پیاده روی به آن سمت رفتیم. البته با کاپشن های کاملا زمستانی. هوا سرد بود و برف ها هنوز آب نشده بود. به همین دلیل راه رفتن زیاد آسان نبود و حتی بعضی جاها هم که برف زودتر آب شده بود گل و شل زیاد، پیاده روی را مشکل تر می ساخت. ولی ما با پشتکار زیاد همه مسیر را طی کردیم و یکی دو ساعتی بیرون خانه بودیم. خیلی خوش گذشت. زیبا علاوه بر دستپخت خوب، خوش صحبت و پر انرژی نیز هست و همین مصاحبت او را دلنشین می کند به ویزه اگر اصلا به نیت مصاحبت او، یک مسیر دو ساعته را طی کرده باشی. زیبا می گفت که از وقتی به گولف آمده تازه طعم زندگی را چشیده و زندگیش ارامش یافته است. از شهرهای دیگر کانادا که تا آن تاریخ دیده بود، خاطرات و دل خوشی نداشت. احساس می کردم خوشحال تر و پرانرژی تر از قبل است و می فهمیدم که حالش با همیشه فرق می کند. آن روز، ثریا هم دست کمی از زیبا در انرژی و حرارت و هیجان نداشت و حتی من نیز، که متاسفانه بهره زیادی از شوخی و طنازی نبرده ام، کاملا پرانرژی بودم و حتی در مواردی من آنها را سر ذوق می آوردم. بعد از ظهر خوبی بود و خیلی خوش گذشت.  
من دوست دیگری نیز در گولف داشتم. ژینوس، دوستی که چند سال پیش از فرانسه به کانادا آمده بود. من قبلا در سفری به فرانسه، در خانه یکی از دوستان مشترک او را دیده بودم. زمانی که کار مهاجرت آنها به کانادا درست شد آن دوست مشترک از من خواست که راهنمایی های لازم را به انها ارائه بدهم و به قولی هوای آنها را داشته باشم. همسر ژینوس، که از یکی از شهرهای آذری نشین ایران بود، در آن زمان در فرانسه مشغول تحصیل در مقطع دکترای مهندسی عمران بود. در همان زمان، اقدام به مهاجرت به کانادا کرده بود. ژینوس هم از یکی از شهرهای خطه مازندران بود و دندانپزشک بود. بعد از فارغ التحصیلی، بیش از یکی دو سال در ایران نبود که در همان زمان هم در درمانگاهی به کار خودش اشتغال داشت. بعد به واسطه تحصیل همسرش با او به فرانسه رفته بود و بالاخره با هم به کانادا آمده بودند. همسرش بعد از 5-6 ماه یک کار تحقیقاتی نسبتا کم درآمد در یکی از دانشگاههای یکی از شهرهای اطراف تورنتو پیدا کرده بود ولی بعد از یکسال و اندی، به یک کار بهتر در یکی از شرکت های مهندسی مشاور اشتغال یافته بود. قصه ژینوس اما متفاوت بود. ژینوس، دختری که صفاتش تنها به زیبایی و شیرینی و هنرمندی و دلنشینی او خلاصه نمی شد و پشتکارش بیش از همه اینها مثال زدنی بود. حدود 3-4 سال تمام، زمانش را به درس خواندن بی وقفه تخصیص داد. از روزهای هفته فقط یکشنبه ها را آزاد گذاشته بود. باقی روزهای هفته یا در کتابخانه مشغول درس خواندن بود یا در کلاس های آمادگی آرمون پزشکی که در پیش داشت شرکت می کرد. رشته های پزشکی و پیراپزشکی برای دریافت اجازه کار در کانادا مجبور به گذراندن و پاس کردن آزمون هایی خاص هستند که بعد از آن نیز بسته به رشته شان باید به تحصیل مجدد و انترنی بپردازند تا بتوانند با عنوان مشابه در کانادا شاغل شوند البته ظاهرا بر طبق شنیده های من، در صورت گذشتن از این خان ها، و پزشک رسمی کانادا شدن، نانشان در روغن است. زینوس ما نیز بعد از 3 یا چهار بار امتحان، سال گذشته، آزمون مذکور را با موفقیت پشت سر گذاشت و در دانشگاه یو بی سی پذیرفته شد. بنابراین نقل و انتقال دیگری در پیش بود. به دلیل تشابه شرایط خانواده زیبا و ژینوس، و اقامت آنها در یک شهر، این دو خانواده که از طریق من با هم آشنا شده بودند، روابط بسیار نزدیک و تنگاتنگی پیدا کرده بودند.
گروه راه پیمایی 4 نفره ما، که به خانه زیبا بازگشته بودیم، در مورد اینکه ما برای دیدن ژینوس برویم با آنها بیایند کمی اختلاف نظر داشتیم. ولی خود ژینوس تماس گرفت و ترجیح او نیز این بود که ما به نزد آنها برویم. نظر او، تصمیم را برای ما آسان تر کرد. زیبا ماشین برداشت چون مسافت زیادتر از آن بود که با توجه به کوتاه بودن زمان، آن را پیاده طی کنیم. قرارمان این بود که فقط برای یک دیدار کوتاه آنجا باشیم ولی با دیدن روی باز میزبان، همه جازدیم به وِیژه زمانی که فهمیدیم ژینوس تدارک شام دیده است. گرمی رفتار و حسن خلق ژینوس و شوخ طبعی دل انگیز همسرش خداحافظی را سخت می کرد. ژینوس، البته، طبق معمول ایرانی های دور از وطن، نگران اوضاع ایران بود. بخشی از گفتگوهای ما هم در خانه ژینوس و هم در خانه زیبا همانطور که انتظار می رفت در مورد ایران و ایرانی های داخل بود. گرچه خانواده زیبا و ژینوس تماس مستمری با ایران داشتند و علاقمندانه اخبار نسبتا واقع گرایانه ایران را دنبال می کردند و گفتگو در مورد ایران با آنها خیلی دشوار نبود.
باز هم ما اصرار بر برگشتن به خانه زیبا و ترک گولف داشتیم ولی ژینوس که ظاهرا علاوه بر دست داشتن در امور پزشکی، روانشناسی هم می دانست، میز غذا را به سرعت چید و پس از اتمام کارش گفت: هر طور که دوست دارید! و اینطور شد که ما متوجه شدیم چه را دوست داریم. دختر شمالی زرنگ و با سلیقه غذاهای شمالی بسیار خوشمزه ای فراهم کرده و میز رنگینی چیده بود. شاید همین است که کانادا را چند فرهنگه می نامند. گرچه تبادل فرهنگی بین جوامع مختلف (ملیت های مختلف) کمتر صورت می گیرد و هر جامعه ای بیشتر در داخل خود ارتباطاتش را گسترش می دهد و روابط جوامع مختلف با یکدیگر بیشتر کاری و مالی و اداری و بیرون از حریم های خصوصی اعضای این جوامع است، ولی در یک جامعه یا یک ملیت به خودی خود، تا دلت بخواهد تبادل فرهنگ وجود دارد. ما چند ساعت قبل، در سرزمین های دور و شمالی ترین نقطه کره زمین، مزه غذاهای آشپزخانه جنوب ایران را چشیدیم و حالا میزی فراهم آمده از یک آشپزخانه در مناطق شمالی ایران در جلوی ما چیده شده بود. و هر دوی اینها در خانه های شخصی مردم گرم و مهمان نواز جنوب و شمال ایران بود نه در رستوران! این یعنی معجزه. تازه ژینوس با استفاده از نودل چینی، فالوده شیرازی خوش طعمی هم به عنوان دسر درست کرده بود و با خواهش و التماس ما، این دیگر هم حسن ختام هنرمندی های غذایی ژینوس شد.
صحبتمان گل انداخته بود و دل کندن میسر نبود. ژینوس در تدارک رفتن به ونکوور بود. باید می رفت. آپارتمانی در کمپ دانشگاه با 1300 دلار اجاره کرده بود و می گفت بهای اجاره همین آپارتمان در شهر 2000 دلار بوده و به همین دلیل به اقامت در کمپ رضایت داده بود. همسر ژینوس در گولف می ماند تا زمانی که بتواند کاری در ونکوور پیدا کند و به ژینوس و فرزندش بپیوندد. کلی سربه سر آقای دکتر و زندگی مجردیش گذاشتیم و او هم که در شوخ طبعی رودست نداشت کم نمی آورد. حسابی خوش می گذشت ولی چاره ای جز رفتن نبود. زمان به سرعت می گذشت و ما راه بازگشت تا تورنتو را در پیش داشتیم. بالاخره با سختی با ژینوس و خانواده اش خداحافظی کردیم و آنجا را به مقصد خانه زیبا ترک کردیم. نزدیک به نیمه شب بود و من قرار بود بعد از برداشتن وسایل و چمدان کوچکم، از خانه ثریا به خانه میزبان شبنم بروم که از آنجا صبح زود راهی فرودگاه شویم. بنابراین هنوز کلی کار در پیش بود.
با توجه به اینکه زیبا و خانواده اش سفر به ایران را در پیش داشتند خداحافظی از آنها  کمی آسان تر بود. بالاخره من و ثریا و خواهرش راهی تورنتو شدیم. این بار مسافت کوتاهتر و خلوت بود. با رسیدن به خانه ثریا، سریع وسایلم را از خانه برداشتم و با ثریا و خواهرش به سمت خانه میزبان شبنم رفتیم. البته من چند بار با شبنم چک کردم و به او گفتم که خیلی دیر شده و خودم صبح در فرودگاه به او ملحق می شوم. ولی علاوه بر انکار شبنم، از آن سوی خط صدای میزبان او، خانم دکتر، را می شنیدم که می گفت ما بیداریم و اصلا منتظر شما هستیم. یادم بود که به دختر آنها قول داده بودم که باز هم برای دیدنش به خانه شان برویم.
شبنم می گفت که باید تا صبح بیدار بمانیم که به موقع به فرودگاه برسیم. خودروی پلیس در جلوی در خانه همسایه مجاور میزبان شبنم پارک شده بود و در خانه آنها باز بود. بخشی از فضا نوار کشی شده بود. ما نفهمیدیم چه اتفاقی افتاده ولی می توانستیم حدس هایی بزنیم. باز هم میزبان شبنم علاوه بر من، با دعوت گرمش ثریا و خواهرش را به داخل فراخواند و اصرار به صرف چای نیمه شبانه در کنار خودشان کرد. ساعت حدود 2 نیمه شب بود. ولی همه نشسته بودند و فهمیدم که واقعا منتظر ما بودند. گفتگوهایمان باز بیشتر حول و حوش دختر بزرگ و ناراضی خانواده گذشت. ثریا، بی خبر از اینکه قاعدتا مادر این دختر ناراضی ترجیح می دهد همه با او از مزایا و محاسن کانادا بگویند و او را ترغیب به ماندن کنند، از مشکلات زندگی در کانادا نیز می گفت و همین توجه دختر ناراضی را جلب کرده و او را بر سر ذوق آورده بود. متوجه گذشت سریع زمان نشدیم. ساعت نزدیک به 4 صبح بود که بالاخره چندمین اصرار ثریا و خواهرش به رفتن نتیجه داد و در جلوی در با آنها خداحافظی کردیم. دیگر اثری از ماشین پلیس نبود.
این بار خود خانم دکتر و شبنم به من پیشنهاد کردند که اگر دوست دارم خانه آنها را ببینم. و من که به عنوان یک مهندس عمران واقعا به دیدن طراحی خانه های نو علاقمندم از این پیشنهاد استقبال کردم و بازدید کوتاهی از خانه انجام دادم. خانه باشکوهی بود. به شوخی گفتم باز هم به پول ایرانی. البته بخش عمده ای از پول خانه هایی که در کانادا خریداری می شوند وام بانکی است ولی همان پیش پرداخت خانه ای به این بزرگی، نیز رقم بزرگی است. از عهده هر کس بر نمی آید ولی خدا را شکر خانم و آقای دکتر شرایط کاری و مالی خوبی داشتند.
به زمان رفتن به فرودگاه نزدیک می شدیم. دیر یادم افتاد که باید رزرو هتل خود و مریم در استانبول را، که در ابتدای سفرمان انجام داده بودیم به امید اینکه پروازمان از تورنتو را به جلو بیندازیم  و دو سه روز در استانبول بمانیم، را کنسل کنم. زمانی برای این کار باقی نمانده بود. آن روز آخرین مهلت کنسل کردن هتل بدون شارژ بود. با خود گفتم این کار را در فرودگاه انجام  می دهم. میزبانمان یک صبحانه مفصل برایمان درست کرد و ما را به سر میز صبحانه فرا خواند. و بعد از صبحانه، کم کم جمع و جور کردیم و آماده و منتظر رسیدن تاکسی فرودگاه شدیم.

سفر نوروزي به كانادا (5)

برنامه سفر آمريكاي مريم با خانواده فريده روز پنح شنبه بود. قرارش با فريده اين بود كه او پس از اتمام شيفت شب كاريش، هنگام رفتن به خانه، به دنبال مريم بيايد و او را نيز با خود ببرد. ثريا نيز گفته بود كه آن روز زودتر از معمول به خانه مي آيد كه با هم به شهر كوچك گولف كه در فاصله يك ساعت و نيم از شهر تورنتو واقع شده برويم. يكي ديگر از دوستان قديمي من و نيز ثريا به همراه همسر و فرزندش در اين شهر زندگي مي كرد. پيش از آمدن فريده، من و مريم باز هم در مورد ونكوور صحبت كرديم. او اين بار كمي ملايم تر از قبل با قضيه برخورد كرد و به من گفت اگر دوست داري به ونكوور بروي برو. شايد من هم بعد از برگشتم از امريكا منتظرت ماندم. ولي من احساس اطمينان صد در صد نداشتم كه او اين كار را مي كند و فكر مي كردم براي راضي كردن من به سفر ونكوور اين حرف را مي زند. حدود ساعت 11 فريده زنگ زد و از مريم خواست آماده باشد كه به همراه او برود. خواهر ثريا نيز بعد از يك تماس تلفني با او، به من گفت كه ثريا گفته بهتر است فردا براي ديدن دوستمان به گولف برويم چون او نمي تواند زود از سركار بيايد و شب هنگام نيز با خستگي رانندگي كردن برايش سخت است. البته اين را به شكل سوالي با من چك كرد و من هم با توجه به اينكه مي دانستم كار ديگري نمي توان كرد موافقت كردم. كمي بعد خواهر ثريا نيز براي شركت در يك كلاس از خانه بيرون رفت. با رفتن مريم  و خواهر ثريا، باز هم من و دوست ثريا در خانه تنها مانديم. فرصتي براي گفتگوي دو نفره ما فراهم شده بود. نقطه نظرهايش در مورد كانادا و شرايط زندگي در آن برايم جالب بود. او هم مانند من بيشتر از خود كانادا از برخوردهاي دوگانه مردم با شرايط زندگي در ايران و كانادا و برخي توجيهات بي منطق آنها از مسائلي كه در كانادا رخ مي دهد مي ناليد. مثال هاي واقعي زد كه من نيز از آنها خبر نداشتم. البته مربوط به زماني بود كه او براي اولين بار در كانادا زندگي مي كرد. از اين كه كار دوماهه اش حدود 6 ماه به درازا كشيده بود و هنوز هم هيچ خبر قابل قبولي دريافت نكرده بود خوشحال نبود. بعد از ظهر او نيز خانه را ترك كرد. با دوستي قرار داشت.  

موبايل ثريا كماكان دست من بود. با نسترن صحبت كردم و اطلاعات لازم براي پركردن فرم مالياتي ام را به او دادم تا طبق روال هر سال او زحمت اين كار را براي من بكشد. خيال داشتم با شبنم تماس بگيرم و قرار بگذارم كه اوقاتم را در خانه سپري نكنم. گرچه مراكز توريستي تورنتو مانند دهكده تاريخي آن كه به شكل سمبليك ساخته شده و بخش هايي از زندگي مردم كانادا را درسالها پيش از اين نشان مي دهد، يا جزيره كوچك و با مناظر طبيعي ديدني و جالب در جنوب تورنتو در درياچه انتاريو، كه رفتن به آن با يك فري (كشتي كوچك) امكان پذير است، به دليل فصل سرما بسته بود و امكان بازديد نداشت. من اين مراكز را بارها به مهمانانم كه به كانادا مي آمدند نشان دادم و خودم هم آنها را نقطه به نقطه به خاطر دارم ولي بازديد تكراري آنها به ويژه آن دهكده را به مال و بزرگراه گردي ترجيح مي دادم. شبنم بار قبل هم كه در كانادا بود به دليل بسته بودن آنها در ژانويه موفق به ديدارشان نشده بود. اين مراكز تقريبا 6-7 ماه از سال (شايد هم بيشتر) تعطيل است. به اين ترتيب فقط امكان گشتن درخيابانها و مالهاي شهر وجود داشت.

آن روز صبح مي خواستم كار نيمه كاره اي كه از تهران دستم بود به اتمام رسانده و ارسالش كنم و بعد با شبنم تماس بگيرم. بعد از اتمام كارم، متوجه شدم كه شارژ موبايل ثريا نيز تمام شده است و از آنجا كه تلفن ثابت نبود بايد هر طور شده شارژر موبايل را در خانه پيدا مي كردم. يك عمليات جستجوي گسترده انجام داده و هر جا را كه به نظرم مي رسيد گشتم ولي شارژر يافت نشد. به اين ترتيب من قطع الارتباط شدم. ولي هنوز به اينترنت دسترسي داشتم. براي ثريا پيغام گذاشتم در حالي كه مي دانستم احتمال مراجعه به اينترنت و دريافت پيامم توسط او بسيار ناچيز است. براي دوستم در گولف و نيز شبنم هم پيام گذاشتم كه آنها نيز ظاهرا خيلي دير پيام مرا دريافت كرده بودند. با توجه به پيشنهاد قبلي دوستم در گولف مبني بر اينكه خودش به دنبالم بيايد او را در جريان گذاشتم كه آن روز نمي توانيم با ثريا به ديدنشان برويم بنابراين اگر امكانش را دارد و مي خواهد، مي تواند به تورنتو بيايد كه با هم به شهرشان برگرديم و براي فرداي آن روز، يعني جمعه منتظر ثريا و خواهرش بمانيم. به هر حال اين تماس هاي تلگرافي – اينترنتي از جزيره قطع الارتباط من يعني آپارتمان ثريا كاملا بي نتيجه بود و من كماكان محبوس بودم. البته مي توانستم خودم بيرون بروم و قدم بزنم ولي حسم كاملا بد شده بود و انرژي لازم براي اين كار را نيز نداشتم. دنبال كتابي مي گشتم كه با آن وقتم را تا آمدن ثريا پركنم. چيزي نيافتم. در نتيجه با تنها سرگرمي باقيمانده يعني اينترنت مشغول شدم. پستي در وبلاگ ايرانيم  گذاشتم و از احساسم و تجربه آن چند روزم به طور مختصر نوشتم. زمان به كندي مي گذشت و همه سايت هاي خبري را نيز زير و رو كرده بودم. چيزي براي خواندن و ديدن باقي نمانده بود. تلويزيون هم كه يا فيلم هاي تكراري نشان مي داد كه آن هم هر ده پانزده دقيقه يك بار، بدون هيچ مقدمه يا اعلام قبلي، براي يك تبليغ تجاري قطع مي شد و يا برنامه هاي لايف شو مانند درست كردن خانه هاي قديمي و فروش آن يا آموزش آشپزي يا ... هيچيك از اين برنامه ها حداقل در آن شرايط به درد حال و روز من نمي خورد. فيلم به درد بخوري هم در خانه نبود كه با ديدنش خود را سرگرم كنم. فكري كردم و هر چه شمع در خانه ثريا بود را يافتم و روشن كردم. مي گويند روشن كردن شمع انرژي منفي را از بين مي برد. برق را خاموش كردم و همه خانه را با شمع مزين كردم. بالاخره ثريا و خواهرش به همراه دوستشان به خانه برگشتند. ثريا سر راه آنها را برداشته و با خود همراه كرده بود. آنها فكر مي كردند كه من فضا را رمانتيك كرده ام ولي قصد من فقط راندن انرژي هاي منفي و جاري كردن انرژي مثبت در خانه بود به شيوه اي كه در ايران نيز به كار مي گرفتم. با آمدن آنها به خانه حالم بهتر شد. ساعت از 9 شب گذشته بود و ديگر نمي شد برنامه خاصي داشت يا جايي رفت. به محض اينكه موضوع شارژ موبايل را تعريف كردم ثريا شارژر را كه درست جلوي چشمان من در پريزي زير كانتر آشپزخانه بود نشانم داد. بسيار متعجب شدم كه چطور با آن همه جستجو آن را نديده و نيافته ام. به هر حال كار از كار گذشته بود. موبايل ثريا را بعد از شارژ كردن روشن كردم. مريم در پيامي علاوه بر خداحافظي مجدد قبل از رفتن به آمريكا، به من توصيه اكيد كرده بود كه به ونكوور بروم. لحن او پيامش به گونه اي بود كه من را براي رفتن به ونكوور مصمم كرد و خوشحال شدم. نگران بليط رفت به ونكوور نبودم چون آن را با توفيق اجباري ناشي از اشتباهم داشتم ولي ساعتي بعد وقتي بليط برگشت از ونكوور را در سايت اير كانادا چك كردم متوجه شدم كه بهايش نسبت به روز قبل حدود 140 دلار زياد شده و از 301 دلار در روز قبل به 436 دلار رسيده است. با وجود اين، با اين فرض كه احتمال پايين آمدن قيمت در روزهاي نزديك به پرواز وجود خواهد داشت بليط را خريداري نكردم. به شبنم زنگ زدم و خبر رفتنمم به ونكوور را به او دادم (به راستي كه تصور نبود تلفن يا برق از زندگي امروزه انسان بسيار ناخوشايند و دشوار است) شبنم بسيار خوشحال شد ولي از من خواست كه به دوستان صميمي ام در ونكوور نگويم تا او امكان سورپرايز كردن آنها را داشته باشد.

من به بچه ها پيشنهاد كردم آن شب را زودتر از معمول بخوابيم كه صبح زودتر به گولف برويم. ولي زودترمان همان 2 صبح بود كه البته كمي زودتر از 3 و 4 صبح بود. حرف هاي من و ثريا تمام نمي شد. از دوست تازه اش كه هر شب با او چت مي كرد ولي هنوز او را نديده بود مي گفت و من مي شنيدم و راهكارهاي اجرايي براي بهبود ارائه مي دادم. نقشي كه براي خيلي از دوستانم دارم. ولي ظاهرا هيچيك از راهكارهايم قابل اجرا نيستند و شايد از همين رو براي خودم هم  كارايي ندارند!

از ماهها قبل از رفتنم به تورنتو، با دوستم زيبا كه در گولف بود تماس داشتم و او از ابتداي هفته حتي بخشي از غذاهايي را كه من دوست داشتم برايم آماده كرده و منتظرمان بود. زيبا نيز يكي از دوستان من از دوران دانشگاه در دوره ليسانس بود. در رشته رياضي-كامپيوتر درس مي خواند. ورودي يك سال بعد از من و نسترن بود. با توجه به تغيير رشته من و اينكه يك سال بيشتر در دانشگاه مانده بودم، در سالهاي آخر از طريق يكي از دوستان عمراني ام كه با او هم خانه بود با او آشنا شده بودم. دختري جنوبي و بسيار گرم و راحت بود. بعد از دوران دانشگاه هم هر گاه براي كار و ماموريت يا تفريح به تهران مي آمد بيشتر در خانه من مستقر  مي شد تا آن دوست مشتركمان كه واسطه آشنايي مان شده بود. شايد دليلش اين بود كه آن دوست عزيز ازدواج كرده بود و من كماكان يالغوز بودم! من هم يك بار سفري به شهرشان داشتم. افراد خانواده او نيز بسيار گرم و دوست داشتني بودند. حدود 12-13 سال پيش به كانادا لند كرده بود. دوسه سالي تنها زندگي كرده بود تا اينكه همسرش هم به او پيوسته بود. همسر زيبا بعد از اقدام مهاجرت زيبا، با وي ازدواج كرده بود. همسرش فوق ليسانس در يكي از رشته هاي هنري داشت و در ايران كارش بسيار خوب بود به طوري كه در همان ابتداي كارش چند كار خوب ارائه داده و حتي به جوايزي دست يافته بود. ورود زيبا به تورنتو بود ولي زياد در آن شهر نمانده بود. مدت كمي نيز در اتاوا زندگي كرده بود و از آنجا خاطره خوشي نداشت. خانه اجاره ايش يك بار آتش گرفته و تمام زندگيش سوخته بود ولي خودش جان سالم به در برده بود. يكي دو بار برخورد توهين آميز يكي دو زن مسن را در اتوبوس ديده بود كه به او گفته بودند شما غريبه ها فرصت هاي سرزمين ما رابه يغما مي بريد و او نيز با حاضر جوابي پاسخ گفته بود كه همه اش براي اين است كه شما و جوانانتان استعداد و هوش درس خواندن نداريد و ما براي شما اين كار را انجام مي دهيم، كه اين را بيشتر از سر غيظ گفته بود. البته چون آن سالهاي آغازين، تنها بود اين خاطرات تلخ برايش ماندگاري بيشتري داشت و بيشتر هم آزارش داده بود. تابستان سال بعد از ورودش به كانادا، زماني كه براي بازديد از همسر و خانواده اش به ايران بازگشت، پدرش را در بستر بيماري يافت و هنوز ايران را ترك نكرده بود كه پدرش درگذشت. به كانادا بازگشت و به هر ترتيبي كه شده بود از يكي از دانشگاههاي خوب مونترال پذيرش فوق ليسانس گرفته و بعد از يكي دو سال به طور جدي (جدا از دوره هاي اموزشي گاه و بيگاه موسسات آموزشي مختلف) مشغول به تحصيل شده بود. كم كم همسرش نيز به او پيوست. زمان بارداري و زايمانش با زمان پايان نامه تحصيلي اش مقارن شده بود. به گفته خودش دوران بارداري بسيار سختي را در تنهايي مطلق طي كرده بود. از برخي از دوستان ايراني اش در مونترال به همين دليل بسيار دلگير و جدا شده بود. مادرش هم موفق به گرفتن ويزا نشده بود كه براي مراقبت از او نزدش برود. پزشكان كانادايي نيز به انواع گوناگون و با نسبت دادن بيماري هاي عجيب و غريب به فرزند به دنيا نيامده اش او را حسابي دچار استرس و نگراني كرده بودند كه خوشبختانه بعد از به دنيا آمدن كودك و كنترل هاي پزشكي متعدد مشخص شد كه بخش عمده اي از اين بيماري ها واقعيت نداشته است. ولي فرزندش از بدو تولد بيماري پوستي داشت كه همين هم در اوج فعاليت درسي و ارائه پايان نامه او و با وجود دست تنهايي، بسيار اذيتش كرده بود.

همسر زيبا هم به رسم ساير مهاجرين تازه وارد مشغول فراگرفتن زبان خارجي و شركت در دوره هاي آموزشي بود طوري كه بتواند از آنها در يافتن كار و زندگي مدد جويد. و البته همزمان در شيفت هاي شب يا روز رستوران كار مي كرد. همه تلاش هاي خود و همسرش تقريبا بي نتيجه مانده و يك سال بعد از اتمام تحصيل، زيبا و خانواده اش در پي يك فرصت كاري به تورنتو نقل مكان كرده بودند. اين نقل مكان چندم، چند ماه پيش از ورود من به كانادا بود. زماني كه من به كانادا لند كردم چند ماهي بود كه آنها به تورنتو آمده و يك آپارتمان را در يكي از محلات نزديك به مركز شهر اجاره كرده بودند. محله خوبي بود و من هم آن را دوست داشتم. ولي زيبا كاري را كه برايش به تورنتو نقل مكان كرده بود بعد از سه ماه از دست داد. همسرش كماكان كاري شبانه در رستوران داشت. ورود من به تورنتو به خانه اين دوست خوب بود. ولي زمان بدي رسيدم. زيبا و فرزندش كه آن زمان يكي دوسال داشت بيمار بودند. و البته من بعد از 17 روز به خانه خودم كه خودم آن را يافته و اجاره كرده بودم نقل مكان كردم. ولي اولين ارتباطات من در تورنتو با همين دوست بود. اجاره آپارتمان قبلي زيبا نسبتا زياد بود و به همين دليل كمي بعد زيبا و خانواده اش به خانه اي در يكي از محلات ديگر شهر كه دورتر از مركز شهر بود نقل مكان كردند. يكي از دلايل اين نقل مكان هم به گفته خودش نزديكي به كاري بود كه او مجددا پيدا كرد ولي از آنجا هم بعد از مدت كمي تعديل شد. خانه جديدش  هم اجاره اي ولي سه خوابه و نسبتا بزرگ بود  كه در بيس منت آن زني پرتقالي ساكن بود و ماجراهاي بامزه و گاهي خشونت باري با اين همسايه ناآشنا و عجيب خود داشتند. چند ماه بعد ثريا را در خانه زيبا ديدم و به اين ترتيب با او دوست شدم كه خودم اين را هم يكي از شانس هاي خوب خود در كانادا مي دانم.

زيبا تبحر زيادي در يافتن دوره هاي آموزشي همراه با دريافت وام هاي تحصيلي نه چندان قابل ملاحظه، كه بايد برگشت داده مي شد، از دولت داشت. دوره پشت دوره. البته اين يكي از راههاي امكان ادامه زندگي و بقاي مهاجران  تا زماني است كه كار پيدا مي كنند. ولي استدلال زيبا براي اين همه دوره آموزشي اين بود كه درس خواندن را دوست دارد. و واقعا هم در درس خواندن و نمره آوردن خيلي خوب بود. او هميشه اين دوره ها را با نمرات عالي و بهترين پاس مي كرد و مدارك را يكي پس از ديگري مي اندوخت. ولي با يك فوق ليسانس كانادايي و اين همه مدرك هنوز كار نداشت. همسر او نيز با شدتي كمتر و با كمك او همين مسير را طي مي كرد. زيبا كه يكي دو سال از من بزرگتر بود در ايران مدير انفورماتيك يكي از سازمانهاي دولتي بسيار پولدار و مرفه الحال بود. امكانات بسيار خوبي به او تعلق داشت. تعداد بالاي سفرهاي او و امكانات قابل ملاحظه اي كه در اختيارش بود اسباب شوخي ما دوستان با او بود. او بسيار زرنگ و باهوش بود و در فاصله كوتاهي از تحصيلش پيشرفت قابل ملاحظه اي كرده بود.

زيبا يكي دو سال بعد از ورود من به كانادا تصميم به بازگشت به ايران گرفت. از همان كانادا در ايران كار پيدا كرد. آپارتمان خودش در اجاره بود. بنابراين خانه يكي از دوستانش را نيز با قيمت مناسبي اجاره كرد و خيلي زود در آن مستقر شد و بعد از سالها كار تخصصي خود را آغاز كرد. كه البته اين هم به درازا نكشيد چون بعد از يك سال و اندي مجددا هوس به كانادا آمدن كرد البته اين بار به دليل گرفتن پذيرش دكترا از دانشگاه گولف. تو گويي به درس و تحصيل معتاد شده بود. همسرش خيلي همراه اين تصميم نبود ولي به آن تن داد. اين بار اما زيبا برخوردي منطقي تر با كانادا داشت و مانند قبل نبود كه شرايط زندگي خود در كانادا را بهترين انتخاب ممكن بداند ولي انتخابش را دوست داشت و از آن دفاع مي كرد. به فاصله چند ماه به گولف نقل مكان كردند و زماني كه من براي هميشه به ايران برگشتم آنها در گولف ساكن شده بودند. ظاهرا قصه زيباي ماجراجوي ما و كانادا بيش از حد به درازا كشيد.

يادمان نرود كه قرار ما و ثريا حركت از تورنتو به سمت گولف در صبح نسبتا زود روز جمعه (كه تعطيلي مذهبي جمعه خوب بود) بود.

ادامه دارد ...


سفر نوروزی به کانادا (4)

بعد از بیرون کردن ثریا از خانه، من و مریم دیگر نخوابیدیم. قرار بود آن روز برای کار مالیاتی مریم به پلازای ایرانی ها در خیابان یانگ برویم. همچنین نسترن دوست قدیمی من که هنوز موفق به دیدارش نشده بودم تماس گرفته بود و قرار بود او را نیز همانروز ملاقات کنیم. خودش گفت که آن روزوقت دکتر دارد و سرکار نرفته است. نسترن همکلاس دوره دانشگاه من در مقطع لیسانس بود. همزمان با یکدیگر در رشته مهندسی برق پذیرفته شدیم و در آن زمان، یعنی حدود 26-27 سال پیش، ما تنها دختران رشته الکترونیک دانشکده فنی بودیم. در رشته های مهندسی دیگر نیز همین نسبت بین دختران و پسران وجود داشت. او از شهری در شمال کشور به دانشگاه آمده بود. با وجود تغییر رشته من در دوران دانشگاه به مهندسی عمران، رابطه دوستی مان برقرار مانده بود. گرچه گاهی مثل عسل و خربزه بودیم و به جان هم می افتادیم. در باورها و افکارمان دو دنیای بسیار متفاوت بودیم و ظاهرا هنوز هم هستیم ولی کماکان دوست باقی مانده ایم. شاید همان عبارت دوری و دوستی در مورد ما صدق می کند.

پس از اتمام دوران دانشگاه، نسترن و همسرش، که او نیز مهندس برق بود، در تهران و مدتی نیز در شهر نسترن زندگی و کار کردند، یکی در مخابرات و دیگری در وزارت نیرو. هر دو از مدیران خوب حرفه خود بودند که تصمیم به ترک ایران گرفتند و حدود 14 سال پیش به کانادا آمدند. همسر نازنین نسترن حدود یک سال نیم بعد در عنفوان جوانی یعنی در سن 37 سالگی، با حمله قلبی در تورنتو درگذشت. نسترن دختر خردسالش را بزرگ کرد و از آن زمان که از ایران خارج شده حتی برای بازدید بازنگشته است. به قول خودش، تورنتو وطن اوست. یکی از موضوعاتی که من و نسترن اصلا بر سر آن تفاهم نداریم کاناداست! نسترن از ازدواج دوم خود نیز حدود دو سال قبل خارج شد و الان تنها با سگ خود در آپارتمان شخصی اش زندگی می کند. دخترش خیلی علاقه به درس خواندن و ادامه تحصیل نداشت. او که الان جوانی بسیار زیباست دو سالی است برای زندگی و کار به کشور دیگری رفته است. نسترن به قول خودش ماجراهای زیادی را پشت سر گذاشته است و چون تمایلی به بازگشت به ایران ندارد اموال ایرانش را تبدیل به امول و دارایی در کانادا کرده است و در آپارتمان شخصی اش در نزدیکی خانه ثریا زندگی می کند. البته مانند بسیاری از ایرانیان خارج از کشور، هنوز یک آپارتمان کوچک در ایران برای روز مبادا نگاه داشته است. او در رشته خود اشتغال ندارد ولی آموزش هایی را در زمینه حسابداری دیده و به عنوان کارمند حسابداری یک شرکت مشغول به کار است.
با نسترن تماس گرفتم و قرار آن روز را تنظیم کردیم. صبحانه خوردیم و دوش گرفتم و منتظر نسترن نشستیم. ظهر هنگام نسترن دنبال من و مریم آمد. ابتدا مریم را به قرارش با حسابدار ایرانی خود در پلازا رساندیم و سپس من و نسترن در پیتزا هات یک ته بندی کردیم. پیتزای مورد علاقه من در تورنتو، البته از بین پیتزاهای زنجیره ای، پیتزا هات امریکایی بود. طعم این پیتزا، شاید به دلیل بومی شدن، در کشورهای مختلف کمی متفاوت است ولی من طعم آن را در همه کشورها دوست دارم.
هنوز مریم در نوبت بود و من و نسترن تصمیم گرفتیم برای انجام کاری به یک داروخانه آشنای نسترن برویم. او می خواست داروهایی را برای مادر و پدرش تهیه کند و توسط من به دست آنها برساند. به مریم گفتم که بعد از تمام شدن کارش منتظر ما بماند ولی مطمئن بودیم که ما زودتر بر می گردیم. نسترن از داروخانه آشنا داروهایی را که تعدادش کم هم نبود بدون نسخه تهیه کرد و دوباره به پلازا برگشتیم. هنوز کار مریم کامل انجام نشده بود و نسترن هم نگران وقت دکتر روانشناسش بود. من هم بین دو دوست مانده بودم و می خواستم کار هر دو انجام شود. بالاخره کار مریم تمام شد و به ما پیوست.  ذرات ریز برف از آسمان می بارید. خوشبختانه در ماشین بودیم و احساس امنیت می کردیم. باید نیم ساعتی را در پارکینگ محل دکتر نسترن، در ماشینش منتظر او می ماندیم. تماشای سرما و بارندگی از نوع سبک که سبب اختلال در رانندگی نشود، وقتی در ماشین گرم یا قهوه و چای به دست در خانه در کنار شومینه باشی قابل تحمل و در صورت به هنگام و به اندازه بودن حتی دلنشین است. حیف که در اکثر موارد ممکن نیست.
نسترن پس از اتمام کارش به ما ملحق شد و این بار به کافی شاپ "سکند کاپ" رفتیم که شبنم را که با دوستانش در آنجا مشغول نوشیدن قهوه بود برداریم. نسترن تصمیم داشت همه ما را برای شام مهمان کند. شاید برای اینکه شبنم یکی دو بار در تهران کاری را برای او انجام داده بود. در واقع اگر نسترن کاری در ایران، مثل رساندن بسته ای به مادر و پدرش در شهر شان، داشت، شبنم هم در انجام این کار مساعدت می کرد چون کمپانی آنها در شهر نسترن پایگاه داشت. به جمع شبنم و دوست میزبانش، که شبنم در خانه آنها مستقر بود، و دختر این میزبان ملحق شدیم. خانم دکتر متخصصی که  از دوستان قدیمی آنها در ایران بود و از یک سال و نیم پیش به همراه دو دخترش در کانادا زندگی می کردند. البته همسر او نیز که دکتر بود و در ایران کار می کرد دائما در حال رفت و امد بین ایران و کانادا بود. آقای دکتر بلیط های یک سالش را باهم می خرید. خانم دکتر هم در کانادا کار نمی کرد. آن بعدازظهر دختر بزرگ خانواده همراهشان نبود. پس از صرف قهوه و تماشای برف نابهنگام تورنتو از داخل کافی شاپ، ما از خانم دکتر و دخترش جدا شدیم چون به دلیل نبودن دختر بزرگش نمی خواست با ما برای صرف شام همراه شود. ولی با مهربانی از ما خواست که در صورت تمایل بعد از صرف شام به منزل آنها برویم.
من و شبنم و مریم و نسترن به رستوران مورد علاقه نسترن که یکی از معدود رستوران های زنجیره ای کانادایی الاصل کاناداست، یعنی سویس شله، رفتیم. نام این رستوران از کلبه های روستایی واقع در دهکده های کوهستانی سویس گرفته شده و سبک ساختمانی و بنای رستوران هم از کلبه های همان منطقه اقتباس شده است. به هر حال، من هم از غذای این رستوران بدم نمی آید گرچه از آن بهتر هم در تورنتو هست، ولی سبک و سیاق این رستوران را دوست دارم. مریم و شبنم هم از این که به آن رستوران رفتیم راضی بودند چون قبلا با هر دوی آنها این رستوران را امتحان کرده بودیم. نسترن خیلی اهل نوشیدنی الکلی نبود ولی برای ما سفارش داد. خوشبختانه یک بطری برای چهارنفر به اندازه بود، نه کم و نه بیش! سپس غذا را ترکیبی از مرغ و گوشت سفارش دادیم. عکس انداختیم، نوشیدیم، غذا خوردیم، گفتگو کردیم، حساب را نسترن پرداخت و تازه ساعت 10 شب بود و هنوز حرف های زنانه مان تمام نشده بود.
قرار شد ابتدا شبنم را به خانه خانم دکتر برسانیم و سپس نسترن ما را به منزل برساند. از رستوران تا آنجا راه زیادی نبود. در جلوی در خانه، هنگام خداحافظی از شبنم، میزبان مهمان نواز او اصرار کرد که برای صرف چای به خانه او برویم. ما مردد بودیم و کمی به رسم متداول خودمان تعارف داشتیم ولی شبنم به ما اطمینان داد که خانم دکتر تعارفی نیست و دلش می خواهد که یکی دو ساعتی را با آنها بگذرانیم. به این ترتیب ما مهمان بعد از شام میزبان شبنم شدیم.
خانه بزرگ، مجلل و آراسته ای بود با پنج اتاق خواب بزرگ و چند تا حمام و دستشویی و یک اتاق کار در طبقه همکف و حتما یک زیرزمین (بیسمنت) وسیع و پهناور. البته ما خواب ها را ندیدیم ولی اطلاعاتش را شبنم به من داد. از آن خانه هایی که به محض ورود به آن متوجه ارزش و بهای سنگینش می شوی، شاید اگر نه 3 میلیون دلار که حتما بیش از 2 میلیون دلار ولی از راه حلال! از یک فضای نسبتا بزرگ رد شدیم و به نشیمن خانه رسیدیم که خیلی گرم و دلنشین و به سبک یک ایرانی از نوع با سلیقه چیده شده بود. هنوز دختر بزرگ خانواده در جمع نبود. شبنم به طبقه بالا رفت که دختر بزرگ را از تختخواب جدا کند. در کافی شاپ که بودیم خانم دکتر گفته بود که دختر بزرگش که در ایران دبیرستانی بوده اصلا از کانادا خوشش نمی آید. مدرسه را بعد از مدت کوتاهی در کانادا ترک کرده بود. با وجود تبحر در زدن پیانو و نیز اسکواش که در آن در ایران رتبه آورده بود، تمایلی به فعالیت در هیچ یک از آنها نداشت. حتی او را به مربی کانادایی اسکواش معرفی کرده بودند و مربی با تست او به استعدادش پی برده و گفته بود که ظرف مدت کوتاهی برای لیگ آماده می شود. ولی آن را نیز رها کرده بود.
بالاخره شبنم به زور دختر ناراضی را از تختخواب جدا کرد و به نشیمن نزد ما آورد. البته جیغ جیغ کنان ولی خندان. او می گفت اسم شبنم باید عزراییل می بود نه شبنم. به هر حال چشم ما به جمال این دختر دوست داشتنی، تپل، بانمک، ناراضی و جیغ جیغو روشن شد. با تمام وجود از کانادا و زندگی در آن اظهار نارضایتی می کرد و به اصرار از خانواده می خواست که به ایران برگردند. هرگونه قول و شرایطی را برای بازگشتن به ایران می پذیرفت. او معتقد بود که کانادایی ها نمی توانند در آن واحد دو کار کوچک را با هم انجام دهند. این را با مثال هایی بسیار طنزآمیز بیان می کرد که باعث خنده همه ما شده بود. ولی در ورای خنده و طنز قوی او، احساس نارضایتی موج می زد. کم کم احساس نزدیکی بیشتری با ما کرد. فهمیدیم که به نوشتن و کتاب خواندن علاقه زیادی دارد. حتی یکی از نوشته هایش را برایم آورد که بخوانم و نظر دهم. به نظرم زمینه خوبی داشت. از کتاب های مورد علاقه اش حرف زدیم. نسترن سعی می کرد او را به خواندن و نوشتن به زبان انگلیسی تشویق کند. ولی من فکر می کردم در درجه اول باید به علاقه اش بپردازد تا کم کم به محیط خو بگیرد و ماندگار شود. طبق معمول اختلاف نظر داشتیم ولی من سعی داشتم این اختلاف نظر خیلی آشکار نشود. البته دختر کوچک خانواده با کانادا مشکلی نداشت و در تمام مدتی که آنجا بودیم با تبلت خود مشغول بود. بخش عمده گفتگوهای آن شب ما حول و حوش دلایل نارضایتی دختر بزرگ خانواده از کانادا که البته بیشتر حسی به نظر می رسید و اینکه نتوانسته بود با این جامعه ارتباط برقرار کند اختصاص داشت. سراسر توصیه های خردمندانه و بزرگانه و عاقلانه ما بزرگترها به وی در جهت متقاعد کردن وی برای ماندن. من حتی به وی پیشنهاد دادم که درسش را بخواند و رشته مورد علاقه اش یعنی ادبیات انگلیسی یا مشابه آن را انتخاب کند و به اتمام برساند که زمانی که شهروندی کاناداییش را گرفت با دست پر به ایران برگردد و از فرصت اقامت اجباریش در کانادا به نحو احسن استفاده کند. ولی ظاهرا او تصمیمش را گرفته بود مبنی بر اینکه حتی اگر در کانادا باشد منفعل و بی عمل بماند تا زمانی که یا دیگران را نیز مجاب کند که با وی به ایران بازگردند و یا به بازگشت خودش راضی شان کند. او حتی به شبنم پیشنهاد داده بود که اجازه سرپرستی او را در ایران از خانواده اش بگیرد و با خود به ایران بازگرداند. پدرش مدت زیادی از سال را در ایران بود ولی مشغول کار و نیز نگهداری از پدر پیر و بیمار خود. قاعدتا دختر بزرگ باید نزد مادر مستقر می شد. ساعت نزدیک به 2 نیمه شب بود که ما آنجا را ترک کردیم در حالی که دختر بزرگ مایل بود ما بیشتر بمانیم. البته من قول دادم که دوباره به دیدنشان بروم. خدا نگهدار گفتیم و منزل آنها را ترک کردیم. یک بار دیگر شبنم در هنگام خداحافظی به من گفت که برای رفتن به ونکوور آماده شوم.
نسترن ما را به خانه ثریا رساند و رفت. یک دور دیگر گفتگو و غیبت متعارف در خانه ثریا داشتیم. از وقایع روزانه و اتفاقاتی که برایمان افتاده بود با هم سخن گفتیم و نیز در مورد ونکوور رفتن یا نرفتن من. ثریا نیز فکر می کرد که بد نیست ونکوور و دوستان ونکووریم را ببینم. البته به این دلیل این را مطرح کرد که خودم به او گفته بودم دلم برای دوستانم تنگ شده است و بدم نمی آید آنها را ببینم. خودم هم کم کم برای رفتن به ونکوور وسوسه شده بودم چون از آن سو نیز دوستانم مرا به شهرشان فرا می خواندند. مریم ظاهرا مشکلی با رفتن من به ونکوور نداشت ولی چون تمایلی به تنها ماندن در تورنتو نداشت می گفت اگر من به ونکوور بروم او پس از برگشت از بوستون پروازش را تغییر می دهد و تنها به ایران باز می گردد. من همین را نمی خواستم و می دانستم که تنها رفتن به ایران هم برایش زیاد خوشایند نیست و علاوه بر آن بر خلاف توافق اولیه مان است. آن شب هم مریم توسط ثریا متقاعد نشد که حتی در صورت رفتن من به ونکوور، پس از بازگشت از امریکا در تورنتو منتظرم بماند. نزدیک صبح به زور ثریا را فرستادیم که بخوابد. این دختر پرروست و همیشه باید به او زور گفت. دوست نازنین من!
ادامه دارد ....

سفر نوروزی به کانادا (3)

در جستجوی بارها و رستوران های فضای باز محدوده هاربرفرانت بودیم. همه بسته بودند و صندلی ها واژگون گذاشته شده بود. نمی دانم به دلیل سرما یا دلیل دیگری، برخی از رستوران ها نیز بسته بود. بالاخره یکی از رستوران ها را باز یافتیم و وارد شدیم. بعد از مدتی در معرض سرما و باد گزنده بودن، گرمای درون رستوران برایمان بسیار لذتبخش بود. تازه نشستیم و قرار گرفتیم. سفارش نوشیدنی و غذا دادیم و منتظر شدیم. در مورد موضوعی که از تهران با شبنم نیمه کاره داشتم صحبت کردیم و به سرانجامش رساندیم.  او تصمیم داشت روز سی ام مارچ به ونکوور برود. دو تا از دوستان قدیمی من که به واسطه من اکنون دوستان شبنم نیز بودند در ونکوور بودند و شبنم دوستان دیگری نیز در ونکوور داشت که می خواست آن ها را ببیند. بلیط تورنتو به ونکوورش را خودم از تهران برایش گرفته بودم که طی آن اشتباها یک بلیط یک سویه غیر قابل برگشت غیر قابل انتقال به اسم خودم نیز خریده بودم. یک لحظه اشتباها به جای نام مسافر نام خود را وارد کردم و همین اشتباه لحظه ای، برایم 355 دلار کانادا آب خورد. البته در صورتی که از این بلیط استفاده نمی کردم، و در غیر اینصورت باید یک بلیط ونکوور به تورنتو نیز خریداری می کردم و این یعنی حداقل دوبرابر ضرر! من قصد رفتن به ونکوور نداشتم و نمی خواستم این سفر کوتاه چند روزه را چند پاره کنم. باید همراه  مریم از تورنتو به ایران بازمی گشتم. تازه بعدا متوجه شدم که ترکیش اصلا از ونکوور به تهران پرواز ندارد. رفتن به ونکوور و بازگشت از آن به تورنتو طی این سفر کوتاه، برایم غیر قابل تصور می نمود. به همین دلیل به شبنم گفتم که امکان رفتنم به ونکوور به همراه او وجود ندارد. بالاخره از رستوران گرم و نرم مرکز شهر تورنتو دل کندیم و به سمت ایستگاه متروی یونیون ویل راه افتادیم. موبایل دوست عزیز، ثریا، این روزها در اختیار من بود. شبنم می خواست با پروانه تماس بگیرد و بگوید که ما برای دیدنش به خانه او می رویم. ولی در داخل مترو پوشش خط موبایل وجود نداشت. بالاخره در قسمت هایی از خط که مترو مسافت کوتاهی را در بیرون تونل حرکت می کرد شبنم تماس گرفت و به پروانه خبر داد. ما در ایستگاه نورت یورک از مترو پیاده شدیم. می خواستم فیلم های سینما را چک کنم که طبقه سینماها بسته بود و تعمیراتی در دست انجام بود. در همان طبقه همکف به فروشگاه مشروبات و نوشیدنی های انتاریو یعنی ال سی بی او رفتیم و خریدی برای خانه پروانه انجام دادم که به رسم دیرینمان دست خالی به خانه او نرویم.

پروانه و همسرش در یک یک آپارتمان کاندوی دوخوابه (بعلاوه دن) خوش ساخت در محله نورت یورک، نزدیک به خانه من در زمانی که در تورنتو بودم، زندگی می کردند و از زمانی که به کانادا آمده بودند آن را اجاره کرده بودند. و البته خانه خودشان در تهران را رهن داده بودند. پروانه و همسرش استقبال بسیار خوبی از ما کردند. این خانواده نیز به همراه دو فرزندشان چند سالی هست که به عنوان مهاجر متخصص به کانادا وارد شده اند. البته همسر پروانه فقط مدت بسیار کوتاهی را برای گرفتن کارت اقامت مانده و سپس بازگشته است. پروانه و فرزندانش هم چندین ماه است که به طور مستمر در کانادا زندگی می کنند. پیش از ان در حال رفت و آمد بین ایران و کانادا بودند. کارت اقامت همسر پروانه  حال باطل شدن بوده که به اصرار همسر دوباره به کانادا بازگشته اند. درخواست تمدید کارت اقامت داده و منتظر است که پس از دریافت آن مجددا به ایران بازگردد. ولی پروانه و دو فرزند در کانادا می مانند. حداقل در حال حاضر اینگونه تصمیم گرفته اند. پروانه پزشک است ولی در کانادا مشغول گذراندن دوره های آموزشی است که بتواند به واسطه آن شغلی برای خود دست و پا کند. همسر وی مهندس برق و یکی از دانش آموختگان موفق و نخبه دانشگاه صنعتی شریف است و شرایط شغلی بسیار خوبی را تا همین سال پیش در ایران داشته است و هنوز نیز شغل و درآمدش را دارد ولی اوضاع کاری شرکت وی نیز مانند باقی کشور در شرایط تعلیق و بی عملی است. شرایط اقتصادی بد ایران در یکی دوسال اخیر که با تحریم ها تشدید نیز شده است هیچکس را بی نصیب نگذاشته است. ولی او نیز مانند من باور دارد که این دوره کوتاه و گذراست یعنی راهی جز گذر ندارد. عزمی جدی در بازگشت به ایران دارد. او می گفت حتی اگر به قیمت از دست دادن کارت اقامتم تمام شود اینجا بیکار و بی برنامه نخواهم ماند.
یکی دو ساعتی را با آنها گذراندم و دختر کوچکشان نمی دانم به چه دلیل من را طعمه ای خوب برای بازی های دخترانه اش یافت. سرگرم بازی شده بودیم که ثریا زنگ زد و اعلام کرد که پایین در خیابان منتظرم است. با این که از مصاحبت با خانواده پروانه که از ایران نیز آنها را می شناختم لذت می بردم ناچار خداحافظی کردم و راه افتادم. ثریا و خواهرش سر راه، مریم را نیز از خانه فریده برداشته و با خود آورده بودند. با هم به خانه ثریا رفتیم. در خانه ثریا، مریم اعلام کرد که به علت تعطیلی طولانی آخر هفته، از جمعه تا دو شنبه، همراه خانواده فریده به امریکا سفر خوهد کرد. به دلیل جمعه خوب و عید ایستر یک تعطیلی چهار روزه در راه بود. من استقبال کردم و او را تشویق کردم که حتما به این سفر برود و بوستون را تجربه کند. من از امریکا فقط بوستون را دیده ام ولی بر اساس آنچه خوانده و شنیده ام ظاهرا یکی از شهرهای خوب این کشور به شمار می رود. البته من بوستون را نسبت به شهرهای کانادا بیشتر پسندیدم. کمی قدیمی تر و اصیل تر به نظر می رسید. ضمنا در محدوده خاصی از آن، تراکم نخبگی بسیار زیاد است. هاروارد و برکلی و ام ای تی و ... چندین دانشگاه معتبر و اساسی دنیا همه در یک محدوده جمع شده و در حین گذر از این محدوده، احساس کم هوشی به انسان دست می دهد. به نظرم بوستون شهر نسبتا زیبایی بود و دیدنش را به مریم توصیه کردم.
روز بعد باز هم با شبنم قرار داشتیم و این بار با مریم به استقبالش در فروشگاه بزرگ آی کیا واقع در خیابان شپرد رفتیم. البته به دلیل برداشت اشتباه من و شبنم از ایستگاه متروی لزلی، مدت زیادی را ما در یک خروجی ایستگاه منتظر شبنم ماندیم در حالی که او نیز در یک خروجی دیگر منتظر ما بود. خوشبختانه هوا آفتابی بود ولی در سایه و به لطف باد تند آن سرد بود و مریم سرمایی که یک کت زمستانی اساسی نیز پوشیده بود حسابی سردش شده بود و زمزمه رفتن می کرد که بالاخره شبنم را پیدا کردیم. شبنم از فرصت استفاده کرده و در حضور مریم  بحث ونکوور رفتن را پیش کشید. او اصرار می کرد که من با او به ونکوور بروم. من به او گفته بودم که یکی از دلایلم برای نرفتن به ونکوور مریم است و این که ما قرار داشته ایم که این سفر را با هم بیاییم و با هم برگردیم. ولی شبنم که فهمیده بود مریم سفر امریکا را نیز در پیش دارد می خواست از این فرصت استفاده کند.

فروشگاه آی کیا از علائق من است که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را عرضه می کند و به نظر من اگر نه در ارائه کیفیت درجه یک، که در نوآوری و رفع همه نیازهای زندگی بشری شماره یک است و از همین رو نامش را آی کیا بر وزن آی دیا گذاشته است، بعد از یکی دوساعت گشتن در اتاق خواب ها و آشپزخانه ها و اتاق کودک های آی کیا و نیز گشت و گذار در همه سوراخ سمبه های این فروشگاه بسیار بزرگ سوئدی، کمی خرید هم کردیم. خریدهایمان کم ولی حسابی سنگین بود. تصمیم گرفتیم گردش فروشگاهی مان را با ناهار مختصری در همین فروشگاه به پایان ببریم. من میت بال که تقریبا مشابه کوفته قلقلی خودمان است، سفارش دادم و دوستان نیز ماهی و مرغ، و با گردآوری مخلفات غذا از بخش های مختلف رستوران به پای صندوق آمدیم و پرداختمان را انجام دادیم و میزی را برای صرف غذا انتخاب کرده و مستقر شدیم. فکر می کنم خوردن، یکی از بخش های بسیار دل انگیز زندگی به ویژه در سفر است. از این رو، از این قسمت بسیار لذت بردم و خستگی گشت و گذار نسبتا طولانی مان را از یاد بردم. بعد از غذا از فروشگاه بیرون آمدیم و سوار ون مخصوص فروشگاه شدیم که برای رساندن مشتریان و خریدهای آنان به ایستگاه مترو در جلوی در فروشگاه منتظر بود.
ما به ایستگاه مترو رسیدیدم ولی من که نمی خواستم از پیاده روی معمول خودم در ایران عقب بیفتم، گرجه تا حدودی این اتفاق افتاده بود، مریم و شبنم را وسوسه کردم که پیاده تا ایستگاه فیرویو برویم که نزدیک به آپارتمان ثریا بود. آنها حرف مرا پذیرفتند و راهی شدیم. ولی از همان ابتدای راه شروع به شوخی های غرآمیز کردند. البته من و شبنم هر دو، بار نسبتا سنگینی را نیز با خود حمل می کردیم. من هم مرتبا به آنها امید می دادم که مسافت کوتاهی است و به زودی می رسیم. به این ترتیب همه راه را طی کردیم و به مقصد یعنی مال فیرویو رسیدیم. زمان پیاده رویمان واقعا هم کمتر از 20 دقیقه شد.
در مال دو طبقه فیرویوو گشتی کوتاه و سریع زدیم ولی شبنم باید می رفت چون دوست میزبانش در یانگ و فینچ منتظر او بود. او را به سمت ایستگاه مترو هدایت کردیم و من و مریم هم پس از خرید چند قلم جنس از فروشگاه لوازم بهداشتی و دارویی و آرایشی معروف شاپرز، قصد خارج شدن از مال را داشتیم. ولی تقریبا همزمان ثریا زنگ زد. قرار شد ثریا سر راهش از کار به خانه دنبال ما بیاید. این لطف او کار ما را که بار سنگینی به همراه داشتیم آسان می کرد. به این ترتیب منتظر ماندیم تا ثریا آمد و با هم راهی خانه ثریا شدیم. اردلان، دوست خواهر ثریا آنجا بود. به این ترتیب جمع بزرگی بودیم. من و مریم و اردلان به همراه سه میزبان. من خیلی خسته بودم. یک ساعتی را در جمع ماندم و بعد به اتاق رفتم و از شدت خستگی خوابم برد. دوباره دچار کمبود خواب شده بودم. دیرمی خوابیدیم و صبح زود از خواب بیدار می شدیم و من صبح ها مرتبا حرص می خوردم و ثریا را هل می دادم که زودتر خانه را ترک کند. ثریا دقیقا برعکس من رفتار می کرد. برای من، هم در کانادا و هم در ایران، از زمانی که از تخت بیرون می آیم تا زمانی که از خانه خارج می شوم نیم ساعت بیشتر طول نمی کشد. این نیم ساعت شامل دوش و لباس و یک میوه یا آب میوه صبحانه می شود. دلم نمی آید که وقتی تخت و رختخواب وجود دارد زمان بیشتری را صرف این امور کنم در نتیجه تا آخرین لحظه ممکن در رختخواب می مانم.
ادامه دارد ...

سفر نوروزی به کانادا (2)

املت بسیار خوشمزه ای که فریده تدارک دیده بود برای صبحانه دیرهنگاممان خوردیم. البته من زودتر از مریم به میز صبحانه پیوستم. ثریا تماس گرفت که در راه است. بنا بود محل استقرار من خانه ثریا باشد. البته من و مریم خیلی اصرار داشتیم که به هتل برویم که کمتر مزاحم دوستان شویم ولی رضایت حاصل نشد. مریم خانه فریده ماند و قرار شد بعدا به ما ملحق شود. فریده کاری در شیفت شب داشت و بنابراین شب ها خانه نبود. فریده و همسرش سالها بود که در کانادا زندگی می کردند. خودش در تهران کارشناس رادیولوژی بود و در یک بیمارستان خصوصی کار می کرد. همسرش هم مهندس عمران بود که در ایران هم کار خوبی داشت. بعد از آمدن به کانادا بیش از 10 سال پیش، پس از چند ماه،  همسر فریده کاری در یکی از شرکتهای پیمانکار ساختمانی پیدا کرد و به فاصله یکی دو سال، از طرف این کمپانی برای پروژه ای به دوبی فرستاده شد. پس از مدتی همسر و فرندان نیز به او ملحق شده و دو سه سالی را با هم در دوبی گذراندند. البته با تمام شدن آن پروژه به کانادا برگشتند. همین باعث رشد بیشتر موقعیت همسر فریده شد که در حال حاضر نیز از موقعیت خود راضی به نظر می رسد. فریده نیز چندین دوره آموزشی را در زمینه های نزدیک به تخصص خود گذراند. البته برای اینکه در حرفه خود در کانادا کار کند باید امتحاناتی را پاس می کرد و از خان هایی می گذشت که عطایش را به لقایش بخشید و ترجیح داد در زمینه های دارویی و داروشناسی آموزش ببیند و گواهینامه بگیرد. چندین نوبت هم در کارخانه های داروسازی مشغول به کار شد ولی با پایین و بالا شدن شرایط اقتصادی، مجددا کار خود را از دست داد. تا اینکه اخیرا در شیفت شب یک کمپانی داروسازی شغلی پیدا کرده است و روزها می خوابد و به امور خانه می پردازد و شبها سر کار می رود. از اینرو، به دلیل غیبت شبانه فریده، مریم ترجیح می داد شب را با ما باشد.

ثریا رسید. هر دو از دیدن یکدیگر بسیار خوشحال شدیم و برای مدتی طولانی یکدیگر را در آغوش گرفتیم. ولی او باید با دیگران نیز احوالپرسی می کرد! بالاخره مریم و خانواده فریده را ترک کردیم. در راه کلی گفتگو داشتیم. ثریا گفت که مهمانی چند ماهه دارد که در اتاق کوچک آپارتمانش (دن) زندگی می کند. البته این مهمان را قبلا دیده بودم. یک بار سال ها قبل با ازدواج به کانادا آمده بود و به دلیل ناموفق بودن ازدواجش، قید همه چیز را زده و به ایران بازگشته بود. در ایران کار و زندگی می کرد ولی پس از ازدواج مجدد با همسری که فوق لیسانس یکی از رشته های مهندسی از دانشگاه آزاد را داشت، برای فراهم آوردن امکان تحصیل برای همسرش، مجددا به کانادا بازگشته بود به امید اینکه بتواند یکی دوماهه کارهای کارت اقامتش را انجام داده و کارت جدیدی بگیرد. این فرآینددوماهه هنوز پس از گذشت 5 ماه بی نتیجه مانده و کماکان ادامه داشت. جالب این که همسر او که تنها 1.5 ماه با او زیر یک سقف زندگی کرده بود در ایران بود و منتظر او و نتیجه اقداماتش، در حالی که این دوست ثریا خود از کانادا دل خوشی نداشت. به کانادا به عنوان فرصت ارتقای تحصیلی همسرش نگاه می کرد.
به این ترتیب در آپارتمان اجاره ای یک خوابه ثریا فضای زیادی موجود نبود چون علاوه بر ثریا و خواهرش، دوست او نیز بود و من و مریم نیز به این جمع اضافه می شدیم. به همین دلیل من و مریم، مسئله هتل را مطرح کرده بودیم. ولی با مخالفت ثریا با هتل، تنها اتاق خواب آپارتمانشان به من و مریم اختصاص یافته بود.
ثریا حدود 10 سالی بود که در کانادا زندگی می کرد و حدود 5 سال بود که در یک شرکت بزرگ حسابداری به عنوان کارمند حسابداری شاغل بود. چند ماه از سال از جمله آپریل و می فشار کارش بسیار زیاد و ساعات کارش بسیار طولانی می شد. از کارش که آنهم به واسطه گذراندن دوره های آموزشی حرفه ای تکمیلی در کانادا به دست آورده بود دل خوشی نداشت و چندین بار در امتحانات تخصصی رشته خود شرکت کرده بود ولی موفق به دریافت گوهینامه حرفه ای این رشته نشده بود. در نتیجه حقوقش خیلی رضایتبخش نبود. با همه نارضایتی هایش از کار، هنوز به ریسک ترک کار یا جستجوی کار جدید رضایت نداده بود. ثریا حدود 4سال پیش خواهرش را از طریق تحصیل به کانادا آورده بود و او به این ترتیب کارت اقامت گرفته بود و این روزها منتظر خبر امتحان شهروندیش بود. در ابتدای ورود چند دوره تحصیلی در کالج گذرانده بود ولی هنوز کار دائمی نداشت. ثریا روزها تا دیر وقت سر کار بود ولی خواهر و دوستش به جز یکی دو تا کلاس و کارهای پراکنده و شیفت های موقت، کاری نداشتند و عموما خانه بودند.
تورنتو سرد بود و طبق روال معمول آپریل این شهر، بادهای بسیار گزنده ای داشت. هوای تورنتو نیز ابری بود. همین مرا از همان ابتدا کمی دلگیر کرد. شاید خاطرات نه چندان خوشایند چند سال اقامتم در کانادا را برایم تداعی می کرد. ولی شادی دیدن دوست خوبم ثریا این دلگیری را به زودی برطرف کرد. یک شنبه بود و تعطیل و شهر خلوت تر از همیشه. در روز های عادی نیز این شهر در مقایسه با تهران، از لحاظ شلوغی مانند یک شهر کوچک در مقابل تهران بود چه برسد به روز تعطیل. جمعیت ساکن تورنتو یک سوم جمعیت تهران است.

با توجه به تعطیلی یک شنبه، ثریا آن روز خانه بود. از هر دری سخنی و باز هم جستجوی اطلاعات و باز هم در مواردی گفتگو طبق انتظار پیش نمی رفت. خوشبختانه کامپیوترم و عکس هایی را که در شب های عید از کوچه و خیابان گرفته بودم همراه داشتم و با نشان دادن آن ها به ثریا این امیدواری ناچیز را منتقل کردم که هنوز در تهران وبا نیامده و مردم از طاعون و گرسنگی در حال مرگ نیستند. گرچه تورم و گرانی هست و البته نقدینگی دست مردم نیز زیاد است و همه این ها حاکی از یک وضعیت اقتصادی بسیار نامساعد است و تحریم ها هم به این وضعیت نامساعد شدت بخشیده است. البته سعی می کردم کمتر در این موارد صحبت کنم چون به خاطر دارم که زمانی که کانادا بودم همیشه اخبار ایران بسیار اغراق آمیز تر و زننده تر از شرایط واقعی به گوشمان می رسید. می دانستم که حرف های من بر خلاف انتظار بسیاری از دوستان من در کاناداست و آنچه آنها انتظار دارند (نمی گویم دوست دارند) بشنوند همه سیاهی و بدبختی است. جالب اینکه با همین رویه از وقتی به ایران بازگشته بودم از بحث در مورد کانادا و شرایط زندگی در آن احتراز داشتم. چون هر کسی از من سوالی  می پرسید و اگر بر طبق انتظارش نمی شنید تقریبا برمی آشفت.

مریم آن شب به جمع ما نپیوست. تا دیر وقت با با ثریا حرف زدیم و دل دادیم و قلوه گرفتیم. فقط چند ساعت خوابیدیم و صبح زود با رفت و آمد شبح گونه ثریا که از ساعت 7 سر پا بود ولی ساعت 9.5 به زور خانه را برای رفتن به سر کار ترک می کرد بیدار شدم. دیگر خوابم نبرد. کم کم از تخت بیرون آمدم. صبحانه ای با دوست ثریا که بیدار شده بود خوردیم.
شبنم دوست دیگرم در تهران، که مدیر فروش یکی از شرکت های تولید کاشی ایران بود و به همین دلیل دائم السفر بود، 10 روز قبل از من با ویزای تجاری به کانادا آمده بود و در تورنتو به سر می برد. روز قبل برایش پیغام گذاشته بودم و بعد با هم صحبت کردیم و برای دوشنبه که ثریا سر کار بود قرار گذاشته بودیم. شبنم یک بار هم زمانی که خودم کانادا بودم به کانادا آمده بود. ولی زمان خوبی را برای سفر به کانادا انتخاب نکرده بود. سفر قبلی وی در ماه ژانویه بود که اوج سرما و برف کانادا بود. ولی این بار در ماه آپریل سفر کرده بود، که به باور خودش زمان بهتری بود و واقعا هم بود چون حداقل به اندازه ماه ژانویه و فوریه سرما و یخ و یخبندان نبود.
می خواستم طبق روال ایران، سهمیه پیاده روی هر روزه خود را نیز داشته باشم. به همین دلیل طوری زمان بندی کرده بودم که بعد از یک دوش، پیاده از خانه ثریا در شپرد و دان میلز به سمت یانگ و شپرد بروم و شبنم را آنجا ملاقات کنم. دوش گرفتم و از خانه بیرون امدم. طبق معمول موهایم را زیاد خشک نکردم. ولی به مجرد بیرون آمدن از خانه، باد سرد تورنتو همانند تازیانه صورتم را نواخت. با خود گفتم که اشکالی ندارد عادت می کنم. ولی شدت باد گویی بیشتر و بیشتر می شد. شاید یکی از دلایل شدت اثر باد تورنتو، عریض بودن خیابان ها و دور بودن ساختمان ها از یکدیگر باشد. شهرسازی امریکای شمالی، بر خلاف اروپا و بسیاری از کشورهای آسیایی، به دلیل وسعت زمین، از سبکی تنک و با چگالی کم و با فاصله تبعیت می کند. سبکی که با سلیقه من بسیار متفاوت است. به قول دوستی، امریکا و کانادا همانند صفحه بزرگ سفیدی بوده اند که نقاشان آمریکایی و کانادایی بدون محدودیت همانگونه که خواسته اند آن را نقاشی کرده اند و البته الان به مشکلات ناشی از این شیوه طراحی شهری و حمل و نقل آن رسیده اند.  
به دلیل سرمای زیاد، تمایل داشتم که از پیاده روی صرفنظر کرده و با مترو یا اتوبوس مسافت مورد نظر را طی کنم که برای این کار به 3 دلار سکه نیاز داشتم ولی پولم اسکناس بود. برای تبدیل اسکناس به سکه هم باید وارد یک فروشگاه یا مال می شدم و تنها مال موجود در آن منطقه فیرویوو بود که باید کلی راه را برای رسیدن به فروشگاهی که در آن، اسکناس را در ازای خریدی به سکه تبدیل کنند راه می رفتم. کمی سبک سنگین کردم و تصمیم گرفتم به پیاده روی خود طبق روال قبل، ادامه دهم. اصلا شاید نداشتن سکه توفیق اجباری بود. اولین بار نبود که به دلیل سکه نداشتن در تورنتو، و دوری فروشگاه یا عدم امکان تبدیل اسکناس به پول خرد، مجبور به پیاده روی می شدم. البته در زمانی که در کانادا بودم عموما کارت مترو یا اتوبوس داشتم ولی گاهی در شرایط پیش بینی نشده اضظراری اینگونه نیز گرفتار می شدم. پیاده در امتداد خیابان بسیار عریض و طویل شپرد راه افتادم. برای رسیدن به شبنم در زمان مقرر، سریع تر از معمول راه می رفتم. به همین دلیل گرم شدم. 

بالاخره شبنم را در فروشگاهی در تقاطع شپرد و یانگ ملاقات کردم و پس از حال و احوال (دو هفته ای بود که یکدیگر را ندیده بودیم) با هم با مترو راهی دان تاون یا مرکز شهر تورنتو شدیم. متروهای شهر تورنتو در مقایسه با متروی تهران بسیار قدیمی و کهنه به نظر می رسند. این در مورد ایستگاههای آن نیز صادق است. قدمت متروی تورنتو به حدود 60 سال می رسد. زمانی که در کانادا بودم زمزمه تغییر واگن های مترو و نوسازی آن در مجامع حمل و نقلی به گوش می رسید ولی این بار می دیدم که هنوز واگن ها همان قدیمی ها هستند. از مترو دز مرکز شهر پیاده شدیم و تصمیم گرفتیم مسافت باقی مانده را به جای اتوبوس برقی های قدیمی مرکز شهر تورنتو، پیاده طی کنیم. البته هنوز از گزند باد در امان نبودیم ولی اثر آن را کمتر احساس می کردیم. ساختمان های مرکز شهر بلند تر بودند و خیابان ها کم عرض تر. کلا بافت مرکز شهر تورنتو قدیمی تر و متراکم تر از سایر مناطق آن است. تا هاربر فرانت یعنی محل اتصال شهر و دریاچه انتاریو پیاده و گفتگو کنان رفتیم. به اصرار شبنم با برف های مانده در محوطه هاربرفرانت سنتر و تابلوهای نقاشی و کشتی ها و دریاچه انتاریو تعدادی عکس گرفتیم البته من از او عکس گرفتم و او نیز یکی دو تا از من. با وجود نبودن بنی بشر در آن محدوده، مرغان دریایی پرواز کنان وجود آب و دریاچه را یادآور می شدند.

ادامه دارد ...

سفر نوروزی به کانادا (1)


آن شب به دعوت مریم، که همسرش برای ماموریت و شیفت کاریش در شهر دیگری بود، به خانه او رفته بودم. گرم گفتگو بودیم که رویا تماس گرفت و اعلام کرد که از روز بعد از آن شب نرخ دلار برای بلیط خارجی، نرخ مرجع خواهد بود. بنابراین بهتر است در این آخرین فرصت باقیمانده اگر قصد سفر دارم بلیطی تهیه کنم. رویا دوست من است که مدیر فنی یک آزانس مسافرتی است و معمولا بلیط های سفرم را او تهیه می کند. من در آن تاریخ قصد سفر مشخصی نداشتم ولی به او گفتم که کمی فکر می کنم و به او خبر می دهم. مریم دوست من هم شهروند کاناداست که البته شاید مجموعا با نیم سال اقامت در کانادا، حدود یک سال زودتر از من موفق به دریافت شهروندی شد. پس از قطع تلفن با مریم حرف زدم و قرارمان این شد که یک بلیط بگیریم و نهایتا در صورتی که نتوانیم یا نخواهیم برویم آن را کنسل کنیم. و قاعدتا بهترین زمان ممکن برای سفر تعطیلات نوروزی بود که با زمان کار مغایرتی نداشته باشد. به پیشنهاد من روز سوم فروردین را برای شروع سفر انتخاب کردیم که اگر واقعا بخواهیم برویم حداقل سال تحویل و یکی دو روز اول عید را در تهران و کنار خانواده هایمان باشیم. زمان برگشتمان را نیز 11 روز بعد از رفت منظور کردیم یعنی تقریبا پایان تعطیلات نوروزی.
این اولین عیدی بود که مریم پس از ازدواج در خانه خود در کنار همسرش بود و به همین دلیل احتمال سفرمان بسیار کم بود ولی مریم از من قول گرفت که اگر خواستیم برویم با هم برویم و با هم برگردیم که مسیر طولانی را تنها نباشیم. به این ترتیب سفر نوروزی کانادای ما شکل گرفت. شاید اگر در هنگام تلفن رویا، با دوست دیگری بودم که ارتباطی به کانادا نداشت، بلیط خود را به مقصد اروپا یا آسیای دور و یا آفریقا تهیه می کردم که مدت های طولانی است آرزوی سفر به آن ها را دارم ولی همراه سفری موجود نیست. تاکنون بخش بزرگی از اروپا را درنوردیده ام ولی هنوز آسیای دور (به جز دو سه کشور) و آفریقا در فهرست باقی مانده اند. سفرهای دورتر مانند تبت یا آفریقا همراه خوب می خواهد. حداقل در حال حاضر اینطور فکر می کنم.  شاید یک روزی این سفرها را هم تنهایی رفتم.
تا چند روز قبل از عید تقریبا مطمئن بودم که بلیط خود را کنسل می کنم به خصوص از آن رو که کنفرانسی در تاریخ می ماه چین برگزار می شد که من ترجیح می دادم در آن حضور داشته باشم. بنابراین اگر بلیط کانادا را کنسل می کردم می توانستم در فاصله کوتاهی بعد از آن سفری به چین داشته باشم و با یک تیر دو نشان بزنم. هم چین را ببینم و هم در این کنفرانس که خیلی مهم بود شرکت کرده باشم. با فرض اینکه مریم نیز از نرفتن خوشحال خواهد شد تصمیمم را به او اعلام کردم و مریم از من خواست که این کار را نکنم چون او به همه گفته بود و کلی سفارش از این سو برای دوستان و آشنایان آن سویی گرفته بود، وسایلی برای تحویل، و البته برعکس. از نظر او کنسل کردن این سفر ممکن نبود و جالب بود که من فکر می کردم او سخت تر به آمدن این سفر تن می دهد. به هر حال، گفت که با وضعیت موجودش مجبور است به این سفر برود. به هر ترتیب، ما یعنی من و مریم، به دلیل قولی که به هم داده بودیم راهی سفر شدیم.
روز دوم فروردین با مریم حرف زدم و قرار شد با خواهر من به فرودگاه برویم. خانه مریم اخیرا عوض شده بود و با تاخیر آن را پیدا کردیم. البته زمان را هم خوب برآورد نکرده بودم. تو گویی سفر را خیلی جدی نگرفته بودم. با همسر مریم خداحافظی کردیم و راه افتادیم. با تاخیر به فرودگاه رسیدیم. پرواز 9:20 بود و ما 8:10 به فرودگاه رسیدیم. با خنده از مریم پرسیدم که اگر پرواز را ازدست بدهیم ناراحت می شوی؟ او پاسخ داد: نه، حتما قسمتمان نیست. ولی به پرواز رسیدیم. تقریبا به عنوان آخرین نفرها چک این کردیم و بعد از شنیدن غرهای مامور تحویل گیرنده بارها و به سفارش او، از نفرات جلوی صف کنترل پاسپورت خواهش کردیم که نوبتشان را به ما بدهند. و با این روش خود را به هواپیما رساندیم. می خواستم یکی دو تا از سفارش های دوستان را در فرودگاه تهیه کنم که فرصت نشد و بعدا شرمنده شدم. البته این سفارش ها شامل اسنک های ایرانی مثل پفک و پفیلا بود :) رویا و دوستش را هم در هواپیما دیدیم که عازم سفر توریستی به اوکراین بودند و بعد از توقف چند روزه در ترکیه به آن کشور می رفتند. بعد از مستقر شدن در هواپیما متوجه شدیم که چند نفر هم بعد از ما سوار شدندو این کمی عذاب وجدان مرا کاهش داد.
مامور تحویل گیری چمدان ها نامردی نکرده بود و آخرین صندلی های ممکن در هواپیما را به من و مریم داده بود. پرواز تاخیر نداشت و ظاهر هواپیما خوب بود. ولی من در چند سفر اخیر خود به اروپا که با ترکیش صورت گرفته بود تجربه چندان خوشی ار هواپیما و به ویژه مهماندارهای این خط نداشتم. یک بار در سفر، همراه شبنم بودیم که چند مهماندار بعد از سوار شدن همه مسافران، تقریبا به نوبت و حدودا 7-8 بار تعداد مسافران را از اول به آخر شمردند. گویی هیچ ارتباطی بین این مهمانداران وجود نداشت و یا اصلا همدیگر را نمی دیدند. در برخی از موارد نیز سرعت عمل خوبی برای سرویس دهی نداشتند. ولی به هرحال، من زیاد در مورد مهمانداران سخت گیر نیستم و انتظار شق القمر ندارم. نکته جالب این بود که مسافر ردیف جلویی ما که خیلی دیر هم سوار شد به مهماندار ترک هواپیما گفت اگر نگران کیفیت خدماتتان هستید برای پروازهایتان همه خدمه را از ترکیه بیاورید و از ایرانی ها استفاده نکنید! نمی دانم چه چیزی او را وادار به آن ابراز لطف به مهماندار ترک کرده بود ولی این اولین باری نبود که از هموطنانم بی مهری و کم لطفی به هموطنان خود و ایرانی ها را می دیدم.
بیخوابی های شبهای اول و دوم عید به دلیل دور هم بودن افراد خانواده و بیدار ماندن تا نیمه شب چشمانم را آزار می داد ولی طبق معمول عادت به خواب در هواپیما یا هر وسیله نقلیه دیگری نداشتم. مثل مرغ سرکنده در حالی که از خواب می مردم خوابم نمی برد. هنوز ساعتی از پرواز نگذشته بود که هواپیما شروع به تکان های شدید کرد. ابتدا این تکان ها را ندیده گرفتیم و من سعی می کردم با مریم حرف بزنم و توجهی نداشته باشم. اخیرا متوجه شده ام که دارم به بیماری فوبیای پرواز دچار می شوم یا حتی نوعی از آن را دارا هستم. با این که سفرهای زیادی می روم ولی با پرواز دچار استرس می شوم و از دیدن هواپیمای در حال پرواز به ویژه در شب دچار اضطراب می شوم. حالم در هنگام تکان های معمولی هواپیما نیز بد می شود چه رسد به تکان های شدید و مسئله دار. ظاهرا این تکان ها عادی نبود. کمربندها را بستیم. مهمانداران در حال سرو صبحانه بودند ولی بعد از مدتی به دلیلی شدت تکان های هواپیما کار خود را متوقف کردند. سینی صبحانه مریم با تکان شدید افتاد. اوضاع واقعا وحشتناک بود. نیم ساعتی این وضعیت ادامه یافت بدون اینکه کاپیتان حتی به خود زحمت دهد که یک توضیح کوچک به مسافران دهد و آنها را دلگرم کند. همین اوضاع را وخیم تر جلوه می داد. طولانی شدن این وضعیت، این فرض را که مشکل فقط از اوضاع جوی نیست و حتی اگر نه مشکل فنی هواپیما، که حداقل مهارت خلبان در پرواز هم می تواند در این اوضاع نقش داشته باشد تقویت می کرد. نیم ساعت بسیار سختی بود ولی به هر حال گذشت. به مریم گفتم: احتمالا خلبان برای فرود دنده خلاص را می زند و هواپیما را رها می کند که تالاپی به زمین بیفتد. خندیدیم ولی فرودی تقریبا اینگونه داشتیم! سرانجام سالم به مقصد موقت خود، ترکیه، رسیدیم.
همه پاسپورت های امریکایی، کانادایی و اسراییلی، صرف نظر از ملیت یا مبدا سفر دارنده هایشان، در فرودگاه ترکیه شدیدا کنترل می شوند به این منظور که از صحت آنها اطمینان حاصل شود یا ... ؟ از مامور کنترل پرسیدم این همه کنترل برای چیست؟ آیا به پاسپورت های ما اطمینان ندارید؟ با خنده پاسخ داد ما داریم "آنها" ندارند. ولی منظورش از "آنها" را نفهمیدم! من و مریم به یک کافی شاپ در فرودگاه رفتیم و فهوه ترکی برای خودمان سفارش دادیم. زمان انتظار خیلی طولانی نبود. و به زودی برای سوار شدن به هواپیما فراخوانده شدیم. هواپیمای دوم بزرگتر از اولی بود ولی پر نبود.
مریم این بار تقریبا همه پرواز را خوابید ولی من کماکان نخوابیدم و یکی دو تا فیلم دیدم و طبق معمول ساعات را شمردم تا به تورنتو برسیم. خوشبختانه اعلام شد که به فرودگاه تورنتو نزدیک شده ایم و داریم فرود می آییم. برای ورود به فرودگاه کمی اضطراب داشتیم. پاسپورت کانادایی داشتیم ولی من دقیقا روزی که پاسپورت کانادایی ام را دریافت کرده بودم از کانادا خارج شده و دیگر بازنگشته بودم. همین را در فرم گمرک نیز اعلام کرده بودم. تجربه قبلی مان سفری بود که در سال گذشته با مریم به کانادا رفتیم. با وجود پاسپورت کانادایی او، مامور کنترل پاسپورت او را حسابی سین جیم کرد که چرا نبودی و چه کار می کردی و چگونه امرار معاش می کردی و غیره و ذلک! این مرحله برای او بسیار بیشتر از حد معمولی به درازا کشید. ولی این بار، مشکلی پیش نیامد و به راحتی از مرز کنترل پاسپورت کانادا رد شدیم!
چمدان هایمان را دریافت کردیم و وارد سالن ورود فروگاه شدیم. طبق معمول، فریده و همسرش و دختر نازنینش در فرودگاه منتظر ما بودند. خانواده نازنینی که از بهترین تجربه های مدت اقامت من در کانادا بودند. دوستانی که به واسطه خواهرم و مریم با انها راتباط برقرار کرده بودم ولی کم کم دوستان بسیار خوبی برای خود من شدند. از آنجا که ثریا دوست من آن شب مهمانی دعوت داشت و من تمایلی به شرکت در آن مهمانی نداشتم به همراه فریده و خانواده اش و مریم به خانه فریده رفتیم. خسته بودیم ولی طبق معمول از ما چه خبر و از آنها چه خبر. هر دو سو و البته بیشتر ما مشغول اطلاع رسانی بودیم. البته من همانطور که انتظار می رود سعی بر اطلاع رسانی درست از وضعیت داشتم همه چیز همانطوریکه هست نه بیش و نه کم. قصد ماندن و درخواست پناهندگی که نداشتیم و از سویی از دولتمردانمان دل خوشی نداشتم که بخواهم رفتارهای ناشایست آنها و عواقب سو آن را توجیه کنم. ولی کار سختی است صادق بودن و از همه چیز در اندازه خود گفتن. گرچه خانواده فریده در سال گذشته دو سه بار به ایران آمده بودند و خوشبختانه زیاد از واقعیات جامعه دور نبودند.
این ورود پیش بینی نشده به خانه فریده باعث شد که یک بار دیگر دستپخت خوشمزه فریده را تست کنم و یکبار دیگر از مهمان نوازی بی شائبه آن ها بهره مند شوم. به دلیل خستگی زیاد به ثریا خبر دادم که ان شب دنبالم نیاید و برای فردا صبح هماهنگ کردیم. خوشبختانه آن شب خیلی خوب خوابیدم و بخشی از بیخوابی های شب های قبل را جبران کردم. 

ادامه دارد!