سفر نوروزی به کانادا (8)
بعد از یکی دو ساعت استخر را ترک کردیم. ولی پسر مهتاب گم شده بود یا به عبارتی در جایی خود را پنهان کرده بود. مهتاب همه جا را دنبال او گشت و او را پیدا نکرد. نگران شده بود و ما نیز به تبع او نگران بودیم. بالاخره بعد از یک ربع جستجو و انتظار او را یافتیم. در گوشه ای برای یک شیرین کاری پنهان شده بود. بدیهی است که با سرزنش جدی مادر روبرو شد ولی همچنان خونسرد و بی واکنش به ما و مادر خود نگاه می کرد.
به خانه که رسیدیم مه سیما زنگ زد و برنامه بعدی مارا پرسید. من هنوز همسر و دختر مه سیما را ندیده بودم. بلافاصله بعد از تماس او، خاله مهتاب نیز تماس گرفت. همه گفتگوها در جهت یک هماهنگی برای برنامه سیزده به در یا در واقع یازده به در بود. راستش من زیاد تمایلی به رفتن به پارک شلوغ و مملو از ایرانی های ونکوور نداشتم ولی شبنم برون گرا و شلوغ، بیشتر موافق این برنامه بود. حسن رفتن به آن پارک، فقط این بود که من از آخرین فرصت ممکن برای دیدن خاله مهتاب استفاده می کردم. او که شاید 20 سالی از ورودش به کانادا می گذشت چند سالی بود که به واسطه کارش که به نوعی شغلی نظامی محسوب می شد در شهری دیگر، کلگری، به دور از همسر و فرزندش زندگی می کرد و فقط در تعطیلات، برای دیدن خانواده خود به ونکوور باز می گشت. اگر آن روز او را نمی دیدم، که آخر هم ندیدم، موفق به دیدارش در آن سفر نمی شدم. بعد از گفتگوهای تلفنی بسیار، و با اخباری که خاله مهتاب و مه سیما که بیرون بودند از ترافیک شدید در خیابانهای اطراف محل های تجمع، پارک و ساحل، به ما دادند، تصمیم گرفتیم یکی دو ساعتی در خانه بمانیم تا مه سیما و همسر و فرزندش برگردند و بعد به همراه آنها به محل خلوتی برویم که نحسی سیزدهم را کمی زودتر از موعد در طبیعت به دور بریزیم و برگردیم. قرار ما در جلوی خانه مهتاب بود. من بعد از مدت ها دختر مه سیما را می دیدم و به نظرم در همین فاصله چند ماهه بسیار بزرگتر شده بود. همسر مه سیما را نیز که تبخالی بزرگ روی بینی و صورتش زده بود و ظاهرا از درد و نیز شکل نامتناسب آن رنج می برد، دیدیم و به همراه هم به سمت یکی از برکه های بیشمار ونکوور راهی شدیم، البته با وسیله نقلیه.
برکه یا دریاچه کوچکی در وسط واقع شده و دور تا دور آن فضای پارک مانندی درست شده بود. منظره بسیار زیبایی داشت و بیشتر شبیه کارت پستال بود. وسایلمان را روی تنها نیمکتی که روبروی دریاچه قرار گرفته بود گذاشتیم و ایستاده مشغول سیزده به در بازی شدیم. به رسم معمول سیزده به در های خودمان، کمی وسطی و یکی دو بازی دیگر کردیم. غیر از ما کسی نبود. هر از چندگاهی، افرادی قدم زنان رد می شدند که بعضی از آنها سگ های خود را نیز همراه داشتند. حال و هوا حقیقتا سیزده به دری نبود. همسر مه سیما بطری های آبجویی را که با خود به همراه آورده بود با احتیاط درآورد و بین ما توزیع کرد. او نمی خواست کسی متوجه شود که ما در فضای عمومی بیرون، مشغول نوشیدن آن، که کاری غیر قانونی بود، هستیم و به شوخی گفت اگر می دانستیم اینطور است اصلا به کانادا نمی آمدیم. بعد از خوردن خوراکی های خوشمزه ای که مه سیما با خود آورده بود، فکر کردیم که تمام وظایف مربوط به سیزده به در را انجام داده ایم. تصمیم گرفتیم کمی پیاده روی کنیم و باز گردیم. یکی دو بار دور برکه قدم زدیم و البته کمی هم سبزه گره زدیم.
همسر مه سیما سر درددلش با من باز شده بود. مه سیما قبلا به من گفته بود که همسرش هرروز یاد من می کند و می گوید که من راست می گفته ام و کاش به حرف من گوش داده بودند. ولی با دیدن خودم، فرصتی یافته بود و همه آنچه را که من انتظارش را داشتم به شکل های مختلف بازگو می کرد. هنوز کار اساسی پیدا نکرده بود و تازه بعد از ده ماه، از اینکه کاری برای ادامه بقا در یکی از تعمیرگاههای مکانیکی ونکوور برای سه روز آخر هفته، که دو روزش تعطیل بود، پیدا کرده بود باز هم خوشحال بود. از اینکه آوای دهل شنیدن از دور، بسیار خوشتر از واقعیات است می گفت و من فقط می شنیدم و سعی می کردم او را متقاعد کنم که فعلا هزینه تصمیمش را باید بپردازد و اقدامی عجولانه انجام ندهد. او نیز ظاهرا چنین برنامه ای داشت و مرتبا تکرار می کرد که حداکثر 3 سال می مانم و بعد از گرفتن پاس کانادایی به ایران می روم. استدلالش این بود که تا ان زمان دخترش به سنی رسیده که می تواند برای خود تصمیم بگیرد. ولی من می دانستم که این به راحتی برای او که مرد خانواده بود و اتفاقا از ان تیپ مردهایی که هنوز به شکلی سنتی به امور خانواده نگاه می کنند به راحتی میسر نبود. جالب بود که در پیاده رویمان حاضر نبود دخترش کمی دورتر از ما گام بردارد و نگران خلوتی محیط و دوری او از ما بود. با همه این احوال، تصمیم داشتند که بعد از اتمام مدرسه دخترشان به ایران بیایند و بعد از تابستان به تورنتو بارگردند. متقاعد شده بودند که فرصت کاری در تورنتو برایشان بیشتر از ونکوور است و دیگر نمی توانند بمانند و برای زندگی در یک شهر گرمتر و زیباتر، از جیب، آنهم با ریال تبدیل شده به دلار هزینه کنند. کمی سعی کردم تصویر ذهنی آنها را برای اینکه نپندارند در تورنتو هم به فاصله کمی می توانند کار پیدا کنند عوض کنم ولی متوجه شدم که خودشان می دانند چه چیزی در تورنتو در انتظارشان است و آنها در ابتدا فقط در فکر کاری برای ادامه بقا، که آنهم فرصتش را در تورنتو بیشتر می دیدند، بودند. مه سیما زمانی که از ایران خارج می شد تصمیم به ادامه تحصیل در مقطع دکترا داشت ولی ظاهر محاسبات او در ونکوور درست از آب درنیامده بود. با این حال، هنوز با وجودی که او نیز دنبال کار های مشابه فروشندگی بود از اندیشه تحصیل غافل نشده بود. برعکس من، او درس خواندن را خیلی دوست داشت.
بعد از کمی پیاده روی به شهر و خانه برگشتیم. من از صبح کمی حبوبات گذاشته بودم که برای آن روز آش رشته درست کنم. ولی به دلیل عدم حضورمان در خانه موفق نشده بودیم. مه سیما پیشنهاد کرد که او آش بپزد و ما شب را برای دور هم بودن به خانه آنها برویم. ما هم از خداخواسته پذیرفتیم. یکی دو ساعت بعد در خانه مه سیما بودیم. همانطور که گفتم طی مسیر بین خانه مه سیما و مهتاب با پیاده روی کوتاهی ممکن بود. پنجره اتاق نشیمن خانه مهتاب مشرف به محوطه سبز و برکه ای بود ولی از داخل آپارتمان در حالت نشسته فقط بخشی از ساختمانهای بلند روبرو دیده می شد. پذیرایی خانه مه سیما پنجره ای بزرگ به سمت یک فضای سبز و مسطح نسبتا باز داشت و به همین دلیل فروشگاه وال مارت روبروی آن کمی دورتر به چشم می آمد.
گفتگوهای نیمه کاره روزمان را در خانه مه سیما از سر گرفتیم. ابتدا بحث حول و حوش زیبایی ها و نیز هوای بارانی و یا باران لطیف ونکوور بود. کمی بعد بحث ها جدی تر شد و سخن از کار و اشتغال به میان امد. شاید بیش از 4 سال از ورود مهتاب به کانادا می گذشت. تا یک سال و اندی یا در دوره های آموزشی نومهاجران شرکت کرده بود یا به کار داوطلبانه یا کارهای غیر تخصصی و غیر مرتبط برای امرار معاش اشتغال یافته بود. بعد یکی دو دوره آموزشی گذراند و فکر می کرد می تواند با مدرک آن دوره ها شرایط کاری خوبی داشته باشد. بازهم چندان موفقیت آمیز نبود و بعد از مدتی برای چند وقتی در یک شرکت به مدیریت یک آرشیتکت ایرانی، که او را از ایران می شناخت مشغول شده بود ولی این هم به هر دلیل، زیاد دوام نیافته بود. اخیرا به گفته خودش، مسئولیت بر پا کردن دفتر مهندسی شرکتی را، که در ایران در آن کار می کرد، در ونکوور و از سوی مدیر آن شرکت که در ایران بود و گاه به گاه به ونکوور می آمد، برعهده گرفته بود. ولی این هم در واقع هنوز کار نشده نبود. با همه اینها، او تمام قد از سیستم کار و مهاجرت در کانادا دفاع می کرد و استدلالش این بود که ما به عنوان ارشدهای رشته های خودمان، نباید در کانادا دنبال کار بگردیم که بعد هم از نیافتن آن ناامید شویم. کانادا ما را آورده است که ایده های نو ارائه دهیم و اصلا کارآفرینی کنیم. البته من موافق او نبودم چون کانادا می توانست از مهاجران کلاس بیزینس چنین انتظاری داشته باشد ولی مهاجر اسکیلد ورکر یا تخصصی تعریف خاصی داشت و قاعدتا برای پرکردن فرصت های شغلی کانادا به آن کشور مهاجرت می کرد آن هم بعد از کنترل سفت و سخت مدارک تحصیلی و تخصصی. مهتاب می گفت که یک سال است که او به نتیجه رسیده نباید دنبال کار بگردد بلکه باید ایده دهد و از کمک های دولت در جهت اجرایی کردن این ایده ها استفاده کند. از سوی دیگر، همسر مه سیما اظهار تاسف می کرد از این که چرا به اندازه کافی با من صحبت نکرده که بیشتر بداند و درست تر و پخته تر تصمیم بگیرد. و من باور داشتم که اگر همه اطلاعات موجود کانادا را به کسانی که اندیشه مهاجرت با هدف بهبود شرایط زندگی دارند، بدهند کسی پذیرا نخواهد بود تا آن زمان که خود به کانادا بیاید و تجربه کند. بحث های آن شب خیلی خوشایند نبود. من نمی خواستم در دیدار دوباره دوستان، آن هم بعد از مدت ها، از اختلاف نظرهایمان حرف بزنیم. مدام سعی می کردم بحث را عوض کنم. اعتبار پاسپورت همسر مه سیما به اتمام رسیده بود و برای سفر به ایران، تمدید آن ضروری بود. موضوع خوبی برای صحبت به نظر می رسید. با توجه به بسته بودن سفارت، باید آن را به دفتر حافظ منافع ایران در واشنگتن ارسال می کردند و منتظر می ماندند. و این نگرانی را داشتند که مبادا پاسپورت جدید به موقع نرسد طوریکه آخرین مهلت بلیط برگشت آنها به ایران نگذشته باشد.
با دختر مه سیما کمی بازی کردیم و او برایمان پیانو نواخت. همسر مه سیما استعداد خوبی در موسیقی و صدا داشت و از استعداد خود در وجود دخترش مایه فراوانی گذاشته بود. آش آماده و میز غذا چیده شد. شام خوبی را در جمع گرم دوستانه میل کردیم. از نیمه شب گذشته بود. خانه مه سیما را ترک کردیم و به مجرد رسیدن به خانه مهتاب، به رختخواب هایمان مراجعه کردیم گرچه شبنم تا مدتی با موبایل خود مشغول اینترنت گردی بود. روز مقید و سلامتی بود گرچه به نظرم مهتاب خیلی خوشحال به نظر نمی رسید. هر چه بیشتر می گذشت بیشتر حس می کردم که مهتاب خوشحال نیست ولی مطمئن نبودم که احساسم درست است یا ناشی از سکوت و عدم تمایل مهتاب به حرف زدن است.