سلامی دوباره
با این وجود ننوشتن به معنی غافل بودن از انگیزه و مسائلی که من رو در کانادا ترغیب به نوشتن می کرد نیست. از وقتی برگشتم تعدادی از آدمها رو دیدم که بعد از سالها زندگی در کانادا یا امریکا یا اروپا برای زندگی به ایران برگشتند. البته چون من می خوام که اونها رو ببینم می بینمشون ولی اکثرا دلشون نمی خواد این تیپ آدمها رو ببینند و اونها رو ندیده می گیرند. با این حال، من هم روزانه با تعدادی از آدما برخورد می کنم که دوست دارند به هر قیمتی از ایران برند یا تصویر بسیار ایدآلی ازاونور (هر جایی غیر از ایران) دارند. من گاهی باهاشون حرف می زنم و از یافته ها و دیده هام براشون میگم و البته که برای همه شون هم این جمله رو تکرار می کنم که حست نسبت به جایی که می ری بستگی داره به اینکه کی بری؟ کجا و چطور بری؟ اینجا دارای چه موقعیتی باشی؟ و چه شخصیت و کاراکتری داری؟ اصلا چه چیزهایی برات اولویت داره و مهمتر از همه نگرشت به زندگی چیه.
خواننده ای از من پرسیده بود که چرا دیگه نمی نویسم و خواسته بود که صادقانه نظرم رو در مورد زندگی در اینجا بگم. خلاصه اش کنم که من اینجا بسیار راضی ترم و بیشترین بخش رضایتم به این برمی گرده که اینجا موثر و مفیدم، کار خودمو دارم و مجبور نیستم که برای حفظ موقعیت شغلی خودم به هرکار نادرست و یا هر موقعیت شغلی تن بدم، از همه ظرفیت های کاری و توانایی هام استفاده می کنم یا بهتره بگم استفاده می کنند، حقوق و مزایایی متناسب با اون منافعی که به سیستم کاریم انجام می دم دریافت میکنم که نزدیک به دریافتی ام در کاناداست که برای ایران بسیار بالا و خوبه،
هر لحظه که اراده کنم عزیزانم رو می بینم، در شادی ها و غم های اونایی که دوستشون دارم حضور موثر دارم، با هر تلفن دلم نمی لرزه که وای چه خبر بدی از عزیزام بهم می رسه، اعتراض می کنم به شکل های مختلف و برای چیزهای گوناگون و از نتیجه اعتراضم نمی ترسم، منظورم اعتراض سیاسی نیست که در اون هم به نوبه خودش مشارکت می کنم و حاضر به پرداخت هزینه هاش هم هستم و این خیلی بیشتر از اون که دورادور دستی بر آتش داشته باشم راضیم می کنه، ...
به عبارتی اینجا حداقل در زندگی شخصی ام حق انتخاب بسیار بیشتری دارم.
به هر حال مجموع حس من نسبت به برگشتن بسیار مثبته و نه منفی و جالبه که با تجربه زندگی در کانادا، الان دیگه باور دارم که رفتن و زندگی کردن حتی در کشورها و جوامعی که خیلی دوستشون دارم و قبولشون دارم مثل بعضی کشورهای اروپایی، هم مشکلاتی مشابه همون کانادا رو شاید از جهاتی متفاوت به همراه داره. البته که هنوز عاشق سفرم و دوست دارم زمانی برسه که هیچ سوراخ سمبه ای در جهان نباشه که ندیده باشم.
با همه اینها هزینه های این انتخاب رو هم به مسئولیت خودم می پردازم. مثل موندن و زندگی کردن در شهری بسیار بزرگ مثل تهران با همه عوارضش از جمله سروصدا و آلودگی و شلوغی و بی نظمی .... از رفتارهای ناهنجار ترافیکی رنج می برم گرچه سهم خودم رو در تغییر و بهبودش انجام می دم، از این که با هر سفر به هر جای ایران متوجه میشم که چه ذخایر ارزشمندی از لحاظ جهانگردی داریم که می تونه منبع درآمدی بزرگ برای این مملکت باشه و فقط به دلیل سیاستها و سیاستگزاران نابجای سرزمینم داره به هدر می ره و ازش خوب بهره برداری نمیشه رنج می برم، از بی مسئولیتی و پرتوقعی و تنبلی بسیاری از مردم ایران در قبال سرزمینشون و کارشون و آنچه که باید بپردازند و این که هر کسی می خواد فقط گلیم خودش رو از آب بیرون بکشه و ... راضی نیستم (و البته این چیزی بود که در کانادا هم من رو خیلی اذیت می کرد) و چیزهایی مشابه موارد فوق. ولی اینها هزینه هایی است که من پرداختن اونها را متناسب با منافعی که از زندگی در این سرزمین نصیب من (خود من) میشه می دونم و به پرداخت هزینه های زندگی در کانادا ترجیح می دم. هر چه که بیشترمی گذره با اتفاقاتی که اینجا می افته بیشتر به این نتیجه می رسم که این تصمیم برای خود من (و شاید برای همه اونهایی که مثل من فکر می کنند و باور دارند) تصمیم درستی است.