در جستجوی بارها و رستوران های فضای باز محدوده هاربرفرانت بودیم. همه بسته بودند و صندلی ها واژگون گذاشته شده بود. نمی دانم به دلیل سرما یا دلیل دیگری، برخی از رستوران ها نیز بسته بود. بالاخره یکی از رستوران ها را باز یافتیم و وارد شدیم. بعد از مدتی در معرض سرما و باد گزنده بودن، گرمای درون رستوران برایمان بسیار لذتبخش بود. تازه نشستیم و قرار گرفتیم. سفارش نوشیدنی و غذا دادیم و منتظر شدیم. در مورد موضوعی که از تهران با شبنم نیمه کاره داشتم صحبت کردیم و به سرانجامش رساندیم.  او تصمیم داشت روز سی ام مارچ به ونکوور برود. دو تا از دوستان قدیمی من که به واسطه من اکنون دوستان شبنم نیز بودند در ونکوور بودند و شبنم دوستان دیگری نیز در ونکوور داشت که می خواست آن ها را ببیند. بلیط تورنتو به ونکوورش را خودم از تهران برایش گرفته بودم که طی آن اشتباها یک بلیط یک سویه غیر قابل برگشت غیر قابل انتقال به اسم خودم نیز خریده بودم. یک لحظه اشتباها به جای نام مسافر نام خود را وارد کردم و همین اشتباه لحظه ای، برایم 355 دلار کانادا آب خورد. البته در صورتی که از این بلیط استفاده نمی کردم، و در غیر اینصورت باید یک بلیط ونکوور به تورنتو نیز خریداری می کردم و این یعنی حداقل دوبرابر ضرر! من قصد رفتن به ونکوور نداشتم و نمی خواستم این سفر کوتاه چند روزه را چند پاره کنم. باید همراه  مریم از تورنتو به ایران بازمی گشتم. تازه بعدا متوجه شدم که ترکیش اصلا از ونکوور به تهران پرواز ندارد. رفتن به ونکوور و بازگشت از آن به تورنتو طی این سفر کوتاه، برایم غیر قابل تصور می نمود. به همین دلیل به شبنم گفتم که امکان رفتنم به ونکوور به همراه او وجود ندارد. بالاخره از رستوران گرم و نرم مرکز شهر تورنتو دل کندیم و به سمت ایستگاه متروی یونیون ویل راه افتادیم. موبایل دوست عزیز، ثریا، این روزها در اختیار من بود. شبنم می خواست با پروانه تماس بگیرد و بگوید که ما برای دیدنش به خانه او می رویم. ولی در داخل مترو پوشش خط موبایل وجود نداشت. بالاخره در قسمت هایی از خط که مترو مسافت کوتاهی را در بیرون تونل حرکت می کرد شبنم تماس گرفت و به پروانه خبر داد. ما در ایستگاه نورت یورک از مترو پیاده شدیم. می خواستم فیلم های سینما را چک کنم که طبقه سینماها بسته بود و تعمیراتی در دست انجام بود. در همان طبقه همکف به فروشگاه مشروبات و نوشیدنی های انتاریو یعنی ال سی بی او رفتیم و خریدی برای خانه پروانه انجام دادم که به رسم دیرینمان دست خالی به خانه او نرویم.

پروانه و همسرش در یک یک آپارتمان کاندوی دوخوابه (بعلاوه دن) خوش ساخت در محله نورت یورک، نزدیک به خانه من در زمانی که در تورنتو بودم، زندگی می کردند و از زمانی که به کانادا آمده بودند آن را اجاره کرده بودند. و البته خانه خودشان در تهران را رهن داده بودند. پروانه و همسرش استقبال بسیار خوبی از ما کردند. این خانواده نیز به همراه دو فرزندشان چند سالی هست که به عنوان مهاجر متخصص به کانادا وارد شده اند. البته همسر پروانه فقط مدت بسیار کوتاهی را برای گرفتن کارت اقامت مانده و سپس بازگشته است. پروانه و فرزندانش هم چندین ماه است که به طور مستمر در کانادا زندگی می کنند. پیش از ان در حال رفت و آمد بین ایران و کانادا بودند. کارت اقامت همسر پروانه  حال باطل شدن بوده که به اصرار همسر دوباره به کانادا بازگشته اند. درخواست تمدید کارت اقامت داده و منتظر است که پس از دریافت آن مجددا به ایران بازگردد. ولی پروانه و دو فرزند در کانادا می مانند. حداقل در حال حاضر اینگونه تصمیم گرفته اند. پروانه پزشک است ولی در کانادا مشغول گذراندن دوره های آموزشی است که بتواند به واسطه آن شغلی برای خود دست و پا کند. همسر وی مهندس برق و یکی از دانش آموختگان موفق و نخبه دانشگاه صنعتی شریف است و شرایط شغلی بسیار خوبی را تا همین سال پیش در ایران داشته است و هنوز نیز شغل و درآمدش را دارد ولی اوضاع کاری شرکت وی نیز مانند باقی کشور در شرایط تعلیق و بی عملی است. شرایط اقتصادی بد ایران در یکی دوسال اخیر که با تحریم ها تشدید نیز شده است هیچکس را بی نصیب نگذاشته است. ولی او نیز مانند من باور دارد که این دوره کوتاه و گذراست یعنی راهی جز گذر ندارد. عزمی جدی در بازگشت به ایران دارد. او می گفت حتی اگر به قیمت از دست دادن کارت اقامتم تمام شود اینجا بیکار و بی برنامه نخواهم ماند.
یکی دو ساعتی را با آنها گذراندم و دختر کوچکشان نمی دانم به چه دلیل من را طعمه ای خوب برای بازی های دخترانه اش یافت. سرگرم بازی شده بودیم که ثریا زنگ زد و اعلام کرد که پایین در خیابان منتظرم است. با این که از مصاحبت با خانواده پروانه که از ایران نیز آنها را می شناختم لذت می بردم ناچار خداحافظی کردم و راه افتادم. ثریا و خواهرش سر راه، مریم را نیز از خانه فریده برداشته و با خود آورده بودند. با هم به خانه ثریا رفتیم. در خانه ثریا، مریم اعلام کرد که به علت تعطیلی طولانی آخر هفته، از جمعه تا دو شنبه، همراه خانواده فریده به امریکا سفر خوهد کرد. به دلیل جمعه خوب و عید ایستر یک تعطیلی چهار روزه در راه بود. من استقبال کردم و او را تشویق کردم که حتما به این سفر برود و بوستون را تجربه کند. من از امریکا فقط بوستون را دیده ام ولی بر اساس آنچه خوانده و شنیده ام ظاهرا یکی از شهرهای خوب این کشور به شمار می رود. البته من بوستون را نسبت به شهرهای کانادا بیشتر پسندیدم. کمی قدیمی تر و اصیل تر به نظر می رسید. ضمنا در محدوده خاصی از آن، تراکم نخبگی بسیار زیاد است. هاروارد و برکلی و ام ای تی و ... چندین دانشگاه معتبر و اساسی دنیا همه در یک محدوده جمع شده و در حین گذر از این محدوده، احساس کم هوشی به انسان دست می دهد. به نظرم بوستون شهر نسبتا زیبایی بود و دیدنش را به مریم توصیه کردم.
روز بعد باز هم با شبنم قرار داشتیم و این بار با مریم به استقبالش در فروشگاه بزرگ آی کیا واقع در خیابان شپرد رفتیم. البته به دلیل برداشت اشتباه من و شبنم از ایستگاه متروی لزلی، مدت زیادی را ما در یک خروجی ایستگاه منتظر شبنم ماندیم در حالی که او نیز در یک خروجی دیگر منتظر ما بود. خوشبختانه هوا آفتابی بود ولی در سایه و به لطف باد تند آن سرد بود و مریم سرمایی که یک کت زمستانی اساسی نیز پوشیده بود حسابی سردش شده بود و زمزمه رفتن می کرد که بالاخره شبنم را پیدا کردیم. شبنم از فرصت استفاده کرده و در حضور مریم  بحث ونکوور رفتن را پیش کشید. او اصرار می کرد که من با او به ونکوور بروم. من به او گفته بودم که یکی از دلایلم برای نرفتن به ونکوور مریم است و این که ما قرار داشته ایم که این سفر را با هم بیاییم و با هم برگردیم. ولی شبنم که فهمیده بود مریم سفر امریکا را نیز در پیش دارد می خواست از این فرصت استفاده کند.

فروشگاه آی کیا از علائق من است که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را عرضه می کند و به نظر من اگر نه در ارائه کیفیت درجه یک، که در نوآوری و رفع همه نیازهای زندگی بشری شماره یک است و از همین رو نامش را آی کیا بر وزن آی دیا گذاشته است، بعد از یکی دوساعت گشتن در اتاق خواب ها و آشپزخانه ها و اتاق کودک های آی کیا و نیز گشت و گذار در همه سوراخ سمبه های این فروشگاه بسیار بزرگ سوئدی، کمی خرید هم کردیم. خریدهایمان کم ولی حسابی سنگین بود. تصمیم گرفتیم گردش فروشگاهی مان را با ناهار مختصری در همین فروشگاه به پایان ببریم. من میت بال که تقریبا مشابه کوفته قلقلی خودمان است، سفارش دادم و دوستان نیز ماهی و مرغ، و با گردآوری مخلفات غذا از بخش های مختلف رستوران به پای صندوق آمدیم و پرداختمان را انجام دادیم و میزی را برای صرف غذا انتخاب کرده و مستقر شدیم. فکر می کنم خوردن، یکی از بخش های بسیار دل انگیز زندگی به ویژه در سفر است. از این رو، از این قسمت بسیار لذت بردم و خستگی گشت و گذار نسبتا طولانی مان را از یاد بردم. بعد از غذا از فروشگاه بیرون آمدیم و سوار ون مخصوص فروشگاه شدیم که برای رساندن مشتریان و خریدهای آنان به ایستگاه مترو در جلوی در فروشگاه منتظر بود.
ما به ایستگاه مترو رسیدیدم ولی من که نمی خواستم از پیاده روی معمول خودم در ایران عقب بیفتم، گرجه تا حدودی این اتفاق افتاده بود، مریم و شبنم را وسوسه کردم که پیاده تا ایستگاه فیرویو برویم که نزدیک به آپارتمان ثریا بود. آنها حرف مرا پذیرفتند و راهی شدیم. ولی از همان ابتدای راه شروع به شوخی های غرآمیز کردند. البته من و شبنم هر دو، بار نسبتا سنگینی را نیز با خود حمل می کردیم. من هم مرتبا به آنها امید می دادم که مسافت کوتاهی است و به زودی می رسیم. به این ترتیب همه راه را طی کردیم و به مقصد یعنی مال فیرویو رسیدیم. زمان پیاده رویمان واقعا هم کمتر از 20 دقیقه شد.
در مال دو طبقه فیرویوو گشتی کوتاه و سریع زدیم ولی شبنم باید می رفت چون دوست میزبانش در یانگ و فینچ منتظر او بود. او را به سمت ایستگاه مترو هدایت کردیم و من و مریم هم پس از خرید چند قلم جنس از فروشگاه لوازم بهداشتی و دارویی و آرایشی معروف شاپرز، قصد خارج شدن از مال را داشتیم. ولی تقریبا همزمان ثریا زنگ زد. قرار شد ثریا سر راهش از کار به خانه دنبال ما بیاید. این لطف او کار ما را که بار سنگینی به همراه داشتیم آسان می کرد. به این ترتیب منتظر ماندیم تا ثریا آمد و با هم راهی خانه ثریا شدیم. اردلان، دوست خواهر ثریا آنجا بود. به این ترتیب جمع بزرگی بودیم. من و مریم و اردلان به همراه سه میزبان. من خیلی خسته بودم. یک ساعتی را در جمع ماندم و بعد به اتاق رفتم و از شدت خستگی خوابم برد. دوباره دچار کمبود خواب شده بودم. دیرمی خوابیدیم و صبح زود از خواب بیدار می شدیم و من صبح ها مرتبا حرص می خوردم و ثریا را هل می دادم که زودتر خانه را ترک کند. ثریا دقیقا برعکس من رفتار می کرد. برای من، هم در کانادا و هم در ایران، از زمانی که از تخت بیرون می آیم تا زمانی که از خانه خارج می شوم نیم ساعت بیشتر طول نمی کشد. این نیم ساعت شامل دوش و لباس و یک میوه یا آب میوه صبحانه می شود. دلم نمی آید که وقتی تخت و رختخواب وجود دارد زمان بیشتری را صرف این امور کنم در نتیجه تا آخرین لحظه ممکن در رختخواب می مانم.
ادامه دارد ...