از همین ابتدا خود این سوال زیر سوال است. ما از کانادا به طور کل انتقاد نمی کنیم، ما با کانادا پدر کشتگی نداریم،  ما محاسن زندگی در کانادا برای کانادایی ها و شاید مهاجران بسیار قدیمی تر رو انکار نمی کنیم، ما از نیافتن امکان مناسب زندگی برای پناهنده ها حرف نمی زنیم که آنهم جای سوال بسیار دارد و باید در جای خود به آن پرداخت، ما از شرایط سخت و دشوار زندگی مهاجران و هفت خان های رستم موجود در مسیر کاریابی مهاجران آنهم از نوع نیروی کاری متخصص حرف می زنیم. ما از ضرورت تجربه یا تحصیل کانادایی برای این گروه می گوییم. ما از این می گوییم که برای مهاجرت کسب نمره ۵ تا ۷ در آزمون زبان آیلتس شرط کافی محسوب می شود ولی برای ورود به بازار کار کانادایی نه. ما از این می گوییم که همواره زبان و فرهنگ غیر کانادایی مانعی در راه پیشرفت نسبت به یک کانادایی همرده یک مهاجر محسوب می شود در حالی که در بدو ورود سطح زبان انگلیسی او برای یک "نیروی کار متخصص" کافی تشخیص داده شده. ما از این می گوییم که مهاجران متخصص تحصیکرده با کسب امتیازات لازم برای مهاجرت به اینجا فراخوانده می شوند ولی به مجرد ورود به اینجا در خلا رها می شوند. ما از این می گوییم که حتی در کشوری آزاد تر و آباد تر و خوش آب و هواتر از کانادا باید هزینه حداقل را برای زندگی از طریق کار مناسب بدست آورد تا بتوان از موهبت های آن استفاده کرد. ما می گوییم که استانداردهای زندگی در کانادا بالاست ولی واقعا چند درصد از مهاجران به حداقل استانداردهای زندگی در کانادا دست می یابند؟ ما می پرسیم که چند درصد از مهاجران توان برخورداری از تفریحات متفاوت سالانه و ماهانه خود کانادایی ها را دارا هستند. ما می گوییم که هزینه های پنهان زندگی  در کانادا بسیار بالا و پیش بینی نشده است اگرچه قیمت گوشت آن در حال حاضر از ایران کمتر است. ما می گوییم برای کمی بیشتر از حد متعادل با تلفن حرف زدن و یا به دلیل کارت نداشتن و چند دقیقه ای مستقیم با راه دور حرف زدن باید یک بیل تلفن ۴۷۲ دلاری و در ماه بعد از ان ۱۹۲ دلاری بپردازیم. که گرچه همه این را تجربه نمی کنند ولی همین خود مشتی نمونه خروار است.

چرا این همه می گوییم؟

و اگر همه اینها را می گوییم به این جهت است که چشم و گوش آنانی که می خواهند بیایند باز تر باشد. برای این است که اعتماد به نفس مهاجران حتی قبل از ورود به این سرزمین با کمک تبلیغات دستگاههای مهاجرتی دولتی و خصوصی اینجا و همچنین کانادا دوستان افراطی شکسته نشود.  به این دلیل که این باور غلط در مهاجران از بین برود که طبیعی است که ما باید در اینجا موقعیت افغانی ها در ایران را داشته باشیم!!! حتی برخوردهای بخشی از ایرانیان با پناهندگان افغانی نیز نکوهیده و زیر سوال است چه برسد به اینکه بخواهد توجیه کننده رفتار مشابه در یک سرزمین مدعی حقوق بشر باشد. ما می گوییم مهاجران نباید این واقعیت بدیهی را فراموش کنند که آنها به عنوان نیروی متخصص کاری به این سرزمین "فراخوانده" می شوند و خود را به زور به اینجا تحمیل نمی کنند و به اینجا پناهنده نمی شوند که منتی سرشان باشد که حتی در آنصورت هم پس از پذیرفته شدن به عنوان یک پناهنده دیگر به عنوان شهروند عادی محسوب می شوند و دلیلی برای متفاوت شمردنشان وجود ندارد و این همه جا ناپسند و مردود است. ما می گوییم به امید اینکه شاید وقتی دیگر امکان برخورداری از نیروی تخصصی بسیار ارزان (مهاجران) ولی در مشاغل خدماتی و غیر مرتبط وجود نداشته باشد. به این دلیل که شاید با مرور زمان امکان بردگی نوین در این سرزمین برچیده شود و یا دستگاه مهاجرتی اینجا در نحوه پذیرش مهاجر تجدید نظر کند. و ...

بله این حرف کاملا قابل قبول است که کانادا (فقط) برای افرادی که بخواهند و بتوانند با دور بودن از خانواده و دوستان و ندیده گرفتن اتفاقاتی که در ایران می گذرد و در خطر دیدن عزیزانشان باز هم آرامش داشته باشند (نمی دانم چقدر میسر است؟) آرامش دارد ولی فقط از همین بعد، و تنها پس از مدتی ماندن در اینجا و به قول معروف به آرامش رسیدن آنچنانی است که این نتیجه حاصل می شود که آرامش یک وضعیت کاملا چند بعدی است و فقط به شرایط سیاسی جامعه بستگی ندارد.

اگر ناراضی هستید چرا بر نمی گردید؟

خوب این سوال را من و ما منتقدان و به قول بعضی ها منفی نویسان بسیار شنیده ایم. بارها گفته ام که برگشتن یا برنگشتن من از بار مشکلات گفته شده نمی کاهد و باعث کم شدن منفی های اینجا نمی شود و تنها اثری که دارد این است که یک نفر از آنانی که سعی دارد با دیده واقع گرایانه به قضایا نگاه کند کاسته می شود و تعداد آنان که چشمان خود را بسته و در وصف کانادا "چه سري! چه دمي! عجب پايي! " می خوانند اضافه می گردد. تازه می شویم مثل ایران که همه منتقدان و مخالفان یکی یکی از آنجا رانده می شوند (البته عمدتا به کانادا نمی آیند و به اروپا و امریکا می روند). و خوب با این وضعیت، روز به روز مهاجران تازه وارد شرایط سخت تر و بدتری را تجربه می کنند. مگر سیستم مهاجرتی کانادا سرش درد می کند که بی جهت دستمال ببندد. این همه مهاجر راضی و خوشحال که به مجرد ورود به کانادا با دمشان گردو شکسته اند و به هر سازی رقصیده اند. چه چیزی از این بهتر؟!

به هر حال باز هم گفته ام و می گویم که من یکی که به دلایل شرایط خاص خودم و این که بار مسئولیت یک خانواده را به دوش نمی کشم و به دلیل این که از همان ابتدا مقهور و تسلیم شنیدن "عادت می کنی ها" و "بهتر می شود ها" نشده ام برمی گردم  ولی آیا این رفتن ها و ندیده گرفتن ها راه حل همه این مسائل است؟ و اساسا آیا این راه حل برای همه آنانی که آمده اند با خانواده و هزینه های بسیار کرده اند و از همان ابتدا هم به کرات شنیده اند که فقط اولش سخته و به امید تمام شدن این اول نشسته و مانده اند و الان پس از چند سال فرصت های آنور و اینور را با هم از دست داده اند به این راحتی میسر است؟

کاشکی واقع بین تر و منصف تر بودیم و فقط سعی در پاک کردن صورت مسئله نداشتیم. کاشکی آن دسته از دوستان هم که نیامده اند از خود می پرسیدند که آیا واقعا می توانند به گزارش سفر توریست ها و یا مهاجران پولداری که با درآمد های ایرانشان اینجا زندگی می کنند و مالیات می پردازند و خرج می کنند بسنده کنند. آیا توان زمانی و مالی گذران حداقل دو سه سال دوره تحصیلی مجدد در رشته قبلی خود و یا رشته دیگر را به منظور یافتن کار تخصصی دارند؟ آیا می توانند به کار روزانه دراز مدت سرپا در مشاغل خدماتی با درآمد نسبتا پایین بسنده کنند و زندگی خود و خانواده شان را به کمک آن بچرخانند؟ و در اینصورت آیا توان پرداخت بهره بالای وامهای متفاوت تحصیلی و خانه و ماشین و غیره را خواهند داشت؟ آیا واقعا بودن در این سرزمین برایشان آرامش بخش خواهد بود حتی به قیمت اینکه در موقعیت و جایگاه خودشان قرار نگیرند و نسبت درآمد به هزینه شان از حد متوسط این جامعه و حتی از نسبت مشابه در ایران کمتر باشد. آیا در جنین شرایطی واقعا آرامشی را که به دنبالش بوده اند خواهند یافت. خوب کسی نمی گوید که با همه این سوال و جوابها باز هم اگر به نتیجه رسیدند که بیایند قطعا اشتباه می کنند ولی می توان گفت که با وجود نداشتن تجربه واقعی زندگی در سرزمینی غیر از سرزمین خودشان، علیرغم همه به به و چه چه هایی که در موردش می شنوند، حداقل همه پل های پشت سر را خراب نکنند و نیمچه راهی برای تجدید نظر بگذارند. زندگی سراسر تجربه است و درس. پس حداقل اگر به تجربیات دیگران اعتماد نداریم فرصت درس گرفتن از تجربیات خودمان را ضایع نکنیم. 
بد نیست فکر کنیم شاید اگر نه همیشه، حداقل بعضی وقتا این ضرب المثل قدیمی مصداق داشته باشه که می گه: آوای دهل شنیدن از دور خوش است!