"برخی" ها و بدیها
چند وقتیه که دارم یه مطلب کلی و جامع می نویسم که در اینجا بگذارم ولی هنوز کامل نشده و کارداره و من همش زمان کم میارم. از هفته قبل پس از یک مسافرت چند روزه به استان مازندران و گرگان رفتم سرکار و کمابیش زندگی عادی رو شروع کردم گرچه هنوز کاملا جا نیفتادم.
دوستی گفته بود که لطفا از بدیهای تهران و ایران بنویس که ما بیشتر مجاب بشیم که اومدنمون و موندنمون در کانادا کار خوب و درستیه. من هم از اونجایی که به این دوست عزیز ندیده وبلاگی خیلی ارادت دارم در این پست همین منظور رو دنبال خواهم کرد گرچه آنچه را که من خواهم گفت بیشتر به ایرانی بودن بر می گردد نه به در ایران بودن. دوست عزیز؛ اگر میخواهی بدانی که من چه چیزهایی را بد می دانم و از ان رنج می برم برایت می گویم.
از نظر من مشکل سرزمین من و مردم آن فارغ از اینکه در این سرزمین باشند یا جای دیگر از نظر من هنوز گرانی و تورم نیست هنوز نبود امنیت نیست هنوز ترافیک زیاد نیست هنوز آزادی حرف زدن نیست که در مواردی برعکس هم هست. مردم سرزمین من دیر زمانی است که اعتماد به نفس خود را از دست داده اند و از همین رو خود را در همه چیز و همه جا ناتوان دانسته و غیر را بر خود ترجیح داده اند. اینجا و آنجا بعضی ها عادت کرده اند به پرگویی؛ یاوه گویی و بی فکری. بزرگ فکر کردن عادتی است که سالهای سال است "برخی" فراموشش کرده اند. زیب فرهنگ و تمدن زیوری اشت که "برخی" به دورش انداخته اند. پرتوقعی و شتاب بی دلیل از ویژگی های مردمی سرزمین من است. بیشتر مردم سرزمین من به سرنوشت خود بی علاقه شده اند و حتی آنانی که مشکل را بیشتر دیده و شناخته اند به جای حل آن به پاک کردن صورت مسئله یا فرار تن داده اند. و این ها را کماکان من اینجا هم می بینم همانگونه که در آنجا نیز می دیدم و آزرده می شدم.
من اینجا هنوز می بینم که رانندگی و فرهنگ ترافیکی "برخی" مبتنی بر زور مداری و عجله و منافع شخصی و پرتوقعی است. اگر هزاران اقدام ترافیکی انجام گیرد (که گرفته است) آنانی که برای رسیدن به مقصد خود مجبور به طی مسیر طولانی تر ولی بی ترافیک تر باشند نالانند که در حق آنان ظلم شده است ولی همین ها اگر بروند و در نقطه ای دیگر از کره زمین بسیار طولانی تر از حد لازم در پشت چراغ یا ترافیک بمانند صدایشان در نمی آید. اگر در اماکن عمومی سطل های زباله به اشکال مختلف وجود داشته باشد که مردم بتوانند زباله های خویش را درآن بریزند باز می بینی (این بار اندک) کسانی را که زباله های خود را در آنجا ریخته و منظره زشتی ایجاد می کنند و همین ها وقتی به پای حرف می آیند می گویند که چه کسی در خارج آشغال به زمین می ریزد؟! و آنگاه است که من یاد خیابانها و ایستگاههای پر از آشغال "خارج" می افتم که حتی از آنها عکس هم گرفته ام. اگر پل های عابر پیاده در دو قدمی تو باشد برخی ترجیح می دهند که راه کوتاهتر را انتخاب کنند و همین ها و همراهانشان اگر خدای نکرده دچار آسیب شوند داد سخن بر می آورند که این هم شد سرزمین که در آن این همه تصادف است؟ این همه مرگ و میر است؟
در این سرزمین اگر هزاران و صدها شهر و روستای کوچک و امن و آرام با هوای صاف و امکانات نسبتا در خور باشد باز هم "برخی" ترجیح می دهند به پایتخت بیایند و در آنجا زندگی کنند به اسم اینکه همه امکانات در پایتخت است که البته آنوقت اصلا فرصت استفاده از این امکانات را نخواهد یافت و برعکس شرایط زیستشان بدتر و دشوار تر نیز خواهد شد و آنگاه می نالند که ایران آرامش ندارد چون از دیدگاه انان تهران همه ایران است. جکایت همان خارج رفتن به بهانه امکانات بیشتر ان است و عدم توانایی استفاده از ان همه امکانات!
در این سرزمین اگر هزاران کار انجام شود دیده نخواهد شد ولی "برخی" مردم آن همواره مثال از کشورهای دیگر می آورند بدون آنکه آنجا را دیده باشند و می گویند در "خارج" چنین است و چنان! و البته نقش لطف "برخی" دوستان خارج از کشور و تعاریف و توصیف های آنان در ایجاد این ذهنیت را نمی توان ندیده گرفت.
"برخی" مردم سرزمین من خود را باخته اند و باور ندارند. "برخی" مردم سرزمین من دگمه مغز و اندیشه شان را زده و خود را از رنج اندیشیدن خلاص کرده اند و "برخی" مردم سرزمین من می خواهند که بدون هزینه و فقط با دروغ به اهداف خود برسند گرچه شاید بدانند یا ندانند که در این صورت هزینه آنان را خواهر یا برادرشان خواهد پرداخت. آنها به دروغ یا اغراق می گویند و می نویسند از مزایای دروغین سرزمین های دیگر فقط برای اینکه خود و دیگران را مجاب کنند که آنها اقدام به صلاح را انجام داده اند و نمی دانند یا می دانند که خواهران و برادران خود را با وصف و اغراق در مورد چنین مزایای دروغین یا غیر قابل استفاده ای به وسوسه تغییر می اندازند و آنگاه داشته های آنان را نیز از آنها می ربایند.
همه اینها را گفتم که شاید همه هم نباشد. ولی نکته مهم این است که من نمی توانم این دیده ها را به همه مردم عمومیت دهم وقتی می بینم که این همگانی نیست. وقتی میبینم کسانی را که در همین سرزمین دارند تلاش می کنند و می اندیشند و درست فکر می کنند و درست عمل می کنند و البته رنج هم می کشند. سعی می کنم در مورد "برخی" ها و خوبی ها در پست دیگری بنویسم.
تاکید می کنم که این گلایه های من فقط به ایران ختم نمی شود. متاسفانه عادات غلط فرهنگی خود را با خود به هر جا که باشد می بریم مگر اینکه خود به این باور رسیده باشیم که ان عادت غلط است که در اینصورت در همین سرزمین هم ان را کنار می گذاریم و البته هزینه آن را نیز می پردازیم. جالبتر اینکه از بدی های فرهنگی خود به طور مطلق سخن می گوییم و آنگاه خوب های ان را رها کرده و بدهای آن را با خود به همه جا می بریم.