حدود 11 روزه که با نیت موندن و زندگی کردن و نه فقط با عنوان یک بازدید چند روزه به ایران اومدم. در این چند روز غیر از استراحت، خواب نا بهنگام به دلیل جابجا شدن زمان و فاصله، و دید و بازدید های روزمره در داخل و خارج از خانه، تجربیاتی هم داشتم که عمدتا آشنا و تکراری بوده اند ولی حس اونها بعد از مدتها و با این پیش فرض که الان دیگه به عنوان مسافر به ایران نیومدم و قصد زندگی در ایران رو دارم خیلی جالب بوده. این تجربیات ابعاد مثبت و منفی خود رو داشته و شاید بد نباشه از چند تایی از مهمترین اونها نام ببرم.

می دوونم که همه دوستان اینجا و اونجا منتظرند که من به تجربه ترافیکیم در این شهر بزرگ (متروپولیتن) اشاره کنم. حق با شماست. ترافیک تهران بیشتر شده و دلیلش هم بالا رفتن ضریب مالکیت وسیله نقلیه در این شهر تا 0.33 هست و این یعنی از هز سه نفر یک نفر وسیله نقلیه داره و با احتساب تعداد جمعیت بیش از 7.5 برای تهران و حدود 10 ( به عبارتی 12) میلیون برای تهران بزرگ، می تونید برآوردی از تعداد وسیله نقلیه موجود و ترافیک در شهری با بافت متراکم مثل تهران (نه مانند شهرهای امریکای شمالی) رو داشته باشید. ولی تجربه شخصی من از سفر در شهر تهران در این چند روز که عمدتا هم در مسیرهای پر ازدحام و پر ترافیک تهران صورت گرفته از یک بعد شبیه تجربه ام قبل از رفتن از ایران و از بعدی دیگر متفاوت از  اون بود. از وقتی اومدم با موندن در ترافیک تهران از شدت ترافیک و تاخیر به مراتب کمتر از قبل عصبی می شم. و خودم می دونم که این به دلیل اینه که زندگی در کانادا صبر من رو زیاد کرده و امیدوارم که بتونم این رهاورد رو حفظ کنم و از دست ندم. در واقع وقتی به یاد میارم که برای سر کار رفتن هر روز در مسیرهای بزرگراهی (401) یا درون شهری (اگلینتون) چقدر در ترافیک و پشت چراغ های راهنمایی خوب و بعضا بد طراحی شده معطل می شدم و نه من و نه کس دیگری صداش در نمی اومد می تونم موندن در ترافیک رو با علم به شرایط و خصوصیات شهر  تهران بیشتر تحمل کنم. ولی اشتباه نکنید. نکته دیگری هم هست و اون همون چیزیه که منو به اندازه ای که قبلا در ترافیک تهران آزار می داد هنوز هم آزار میده. این چیزی نیست جز فرهنگ نادرست رانندگی در شهر تهران. البته می بینم که در خیلی از موارد رعایت قانون به مدد جریمه ها و حضور دوربین های کنترل و پلیس بهبود یافته و برخی موارد نیز مانند بستن کمربند ایمنی و رد نکردن چراغ قرمز تقریبا نهادینه شده ولی هنوز تا وضعیت متناسب و درست ترافیکی فاصله زیادی داریم. و من معتقدم که بخشی از ظرفیت راههای شهری ما هم به دلیل عدم رعایت بخشی از قوانین مثل حرکت نکردن بین دو خط یا مانوور های بی جهت پایین میاد و ترافیک رو شدیدتر می کنه.

به غیر از تجربه ترافیکی که احتمالا  باز هم در موردش خواهم نوشت تجربیات دیگری هم داشتم از جمله حس بسیار خوبی که زمان حرف زدن با تلفن و موبایل با داخل و خارج از کشور دارم و به هیچ وجه نگران دقایق اضافی و بیل های سرسام آور تلفن نیستم. یا اینکه رفت و آمد با تاکسی تلفنی که به راحتی نه فقط توسط من که توسط دیگران هم انجام میشه چیزی که مدتها بود تجربه ش نکرده بودم. نه اینکه در کانادا با تاکسی رفت و آمد نمی کردم ولی اولا به ندرت و در ثانی با توجه به هزینه تاکسی در تورنتو حس خوبی از رفت و آمد متداول با تاکسی نداشتم.

گرون شدن اجناس هم تقریبا همونطور که می شنیدیم و می خوندیم اتفاق افتاده ولی اولا به میزانی که توسط برخی شایعات در کانادا منتشر می شد نیست و در ثانی چیزی که بیشتر از قیمت ها منو متعجب می کنه اینه که گرونی ببشتر از اون که به چشم مردم اینجا بیاد به چشم من میاد. با این وجود همین الان هم که قیمت ها رو با مشابهش در کانادا مقایسه می کنم می بینم که قیمت اجناس به طور متوسط و عموما به نصف یا کمتر از نصف مشابه در کاناداست و البته این هم موارد استثنا داره مثل قیمت گوشت که تقریبا مشابه یا نزدیک به قیمت اون در کاناداست. البته برای رسیدن به چنین نسبتی حتما که نباید قیمت میوه در فرمانیه رو با قیمت اون در نو فریز یا بازار چینی ها مقایسه کنید. واسه همین می گم شرایط مشابه. مناطق شهری متفاوت قیمت های متفاوت دارند و حتی در یک منطقه هم قیمت اجناس بین بازار میوه و تره بار و فروشگاههای محلی فرق می کنه. همونطور که در تورنتو قیمت ها بین فروشگاههای مختلف از نو فریز تا لابلاس و لانگوز متفاوت بود و حتی در فروشگاهای اقتصادی تر قیمت بین جنس ارگانیک و غیر ارگانیک فرق می کرد. به هر حال باز هم می گم که نحوه برخورد مردم با قیمت ها و حتی جریمه های رانندگی و قیمت سوخت برام بیشتر جالبه تا بالا رفتن قیمت ها و این حسم نسبتا جدیده چون یادمه که حساسیت مردم در کانادا به هزینه ها چقدر زیاد بود.

مشاهده جالب دیگرم هنگامی بود که برای دیدن یکی از بستگان خیلی عزیزم به بیمارستان رفتم (و خیلی خوشحالم که ایران بودم و تونستم اینکار رو بکنم) و اتفاقا روز جمعه رو برای اینکار انتخاب کرده بودم. آنچنان جمعیتی در بیمارستان موج می زد که همه آسانسور های فعال قادر به جوابگویی نبوده  و حتی رفت و آمد از پله ها با ترافیک انسانی مواجه بود. و این که نمی تونم بهش ارزش مثبت یا منفی بدم یعنی تمرکز بخش عمده ای از جمعیت ایران در تهران!

در مدتی که ایران بودم و حتی قبل از اومدن چند مورد تلفن کاری از ناحیه شرکت ها و افرادی داشتم که می دونستند دارم میام و ازم می خواستند که درپروژه و کارهاشون شرکت کنم و البته هنوز هم اون موارد هست و به شرط اینکه من بتونم زودتر تصمیم بگیرم اول آذر شورع کارم در ایران خواهد بود در حالیکه در تورنتو حدود یکسالی بود که از کارم ناراضی بودم و فقط به دلیل شرایط نامساعد کاری نتوانستم کارم را عوض کنم.

 چند سالی است که در ایران هم شما به هنگام خرید می توانید از کارت استفاده کنید که مشابه دبیت کارت در کاناداست و اکثر فروشگاهها دستگاه پذیرش کارت را دارند. استفاده از کردیت کارت های بانکی هم بیشتر رایج شده ولی این نوع کارتها همان کارتهای اعتباری بانکهای داخلی است. ولی نکته جالب توجه در استفاده از کارت در هنگام خرید این است که شما با هزار ترس و لرز کد خود را وارد نمی کنید بلکه فروشنده به راحتی کد شما را می پرسد و در دستگاه وارد می کند و هیچکس هم از این وضعیت ناراضی نیست. وقتی من پرسیدم اگر کسی از این شماره سو استفاده کند چه اتفاقی می افتد پاسخ شنیدم که اینجا در این مورد اصل بر اعتماد است و معمولا سو استفاده و تقلب در استفاده از کارتها با استفاده از اینترنت صورت می گیرد نه از طریق این کد ها که خریداران به فروشندگان می دهند آنهم در حضور دیگر مشتریان!

اگر باز هم موارد جالبی باشد خواهم نوشت.