این روزها میشه گفت سرم خیلی شلوغه چون مشغول جمع و جورهای قبل از رفتنم هستم. خیلی دوست دارم بیام اینجا و بنویسم ولی هر روز این کار رو به فردا موکول می کنم. حالا به برکت این روز تعطیل که روز شکرگزاری نامیده میشه فرصتی بدست اومده که ازش به این منظور استفاده می کنم.

امروز درست سه سال و پنج ماهو دو هفته از اومدن من به کانادا می گذره گرچه که به دلیل مسافرت ها و غیبت هام از کانادا هنوز این سه سال اقامت پرنشده و به سلامتی ۱۹ اکتبر من می تونم به شکل بسیار قانونمند برای شهروندی کانادا اقدام کنم.

در این سه سال که در کانادا زندگی کردم و البته حدود دوسال و نیمش هم کار کردم تجارب زیادی افزون بر آنکه در سفرهای قبلی ام به عنوان توریست یا کنفرانس یا ماموریت شفلی و تحصیلی داشتم نصیبم شد. از اولین سفرم به خارج از کشور حدود ۱۷ سال می گذره ولی اولین سفری که تا حدی انگیزه رفتن به حارج را در من ایجاد کرد حدود ۱۰ سال پیش بود که برای یک دوره تحصیلی کوتاه مدت به سوئد رفتم. اونقدر دراین سفر به من خوش گذشت و اونقدر همه چی برام جالب اومد که فکر می کردم حتی اگر یه زمانی برای زندگی به خارج از کشور برم اون کشور سوئد خواهد بود ولی به هرحال باز هم اونقدر انگیزه مهاجرت به خارج از کشور در من قوی نبود که برای اینکار اقدام کنم. تا اینکه چند سال بعد با نیت تحصیل برای دکترا و گرفتن شهروندی کانادا (یک تیر و دونشون) برای مهاجرت اقدام کردم گرچه در اون چند سالی که برای گرفتن نتیجه مهاجرت صبر کردم دیگه از تب و تاب دکترا افتادم. (در پست های ابتدایی در این مورد کاملا توضیح دادم). این مقدمه رو گفتم فقط برای اینکه یکبار دیگه به این حقیقت اشاره کنم که سفر توریستی و تحصیلی و تجربیات اون زمین تا آسمون با سفر دائمی و زندگی و اقامت در یک کشور دیگه فرق می کنه.

وقتی امتیاز پذیرفته شدن به عنوان مهاجر توسط کانادا نصیبم شد که بدیختانه (یا خوشبختانه) برای ما ایرانیان امتیازی همانند گرفتن یه مدرک تحصیلی معتبر یا خرید یک ملک یا ارتقای خارق العاده شغلی و برای بعضی ها به مراتب از این هم بیشتر به حساب می آد نصیبم شد به خودم گفتم حالا که شده می رم و می بینم چه خبره. اگه خوب بود که می مونم و شهروندی رو می گیرم و بر می گردم اگر نه هم که چیزی رو از دست ندادم اینم یه سفر مثل سفر های دیگه. همون حرفی که تقریبا همه مهاجران واقع بین (نه اونایی که فقط می خواند برند) می زنند و یه شرط و شروطی برای خودشون می گذارند غافل از اینکه اومدن همان و ادامه دادن در هر شرایطی همان. بماند که من به دلیل شرایط خاصی که داشتم تصمیم گیری برام خیلی راحت تر بود و بر سر حرفم موندم. و پس از ۸ ماه از کارم استعفا دادم و برگشتم با نیت فکر کردن و حتی در صورت لزوم ادامه ندادن و قید شهروندی کانادا رو زدن. ولی باز هم همون وسوسه گرفتن پاسپورت کانادایی و انجام یه کار نیمه تمام هولم داد به این ور ولی این بار فقط با این قصد و هدف که بمونم و پاس کانادایی رو بگیرم. موندم ولی ارتباطم رو با اوونور کامل حفظ کردم و اخبار ایران رو مو به مو مرور کردم و سالی یکبار رفتم ایران و آخرین بار هم عید بود که ایران بودم و به همین دلیل الان اصلا از برگشتن به ایران واهمه ندارم چون پلی رو پشت سر خودم نشکستم و بین خودم و اونجا فاصله عمیق نینداختم که حالا همه چی برام عجیب غریب بیاد و دلایل کافی هم برای برگشت دارم. بنابراین برمی گردم. ولی پی همه چی رو هم به تنم می مالم. چون زندگی اینجا رو تجربه کردم و هم اونجا رو. حالا خوب تر و مستدل تر همه چی رو تحلیل می کنم و نمره می دم. گرچه که همون موقعی هم که ایران بودم یکی از مشکلاتم برخوردهای کیلویی و بی منطق با همه چی و همه بی ربط ها رو به هم ربط دادن بود.

راستش یه سوالی هم همیشه برای من مطرحه در پاسخ به اونا که میگند الان بری اونقدر اونجا برات عجیبه که اصلا نمی تونی بمونی. سوالم اینه چطور ماها با ۳۰-۴۰ سال زندگی یه جای دیگه با یک زمینه کاملا متفاوت میاییم یه جای کاملا جدید بدون هیچ زمینه آشنایی و بعد خیلی وقتا حتی در بیکاری و شرایط بد مالی و نبود فک و فامیل و آب و هوای آنچنانی ... با همه عجایب و غرایبش خودمون رو تطبیق می دیم و برامون سخت نیست ولی در همین چند سال اونقدر عوض می شیم  که برگشتن به جایی که در اون بزرگ شدیم و رشد کردیم و همه چیشو دیدیم و چشیدیم و تطبیق دوباره باهاش برامون سخته؟ خوب البته خودم پاسخ این سوال رو هم دارم. امکان تطبیق و عادت و تحمل از خواست درونی آدم ناشی میشه. مثلا چون خواست من این نبوده که در کانادا زندگی کنم در این سه سال هر بار که تو برف ۴۵ دقیقه یا یکساعت منتظر اتوبوس شدم (۴ بار دقیقا با همین زمان برام پیش اومد) و هر بار که تاکسی گفت ده دقیقه ای میاد و اومدنش ۲۵ دقیقه طول کشید و هر بار که برای یه سوال از یه بانک یا سازمان نیم ساعت یا بیشتر پشت خط موندم و هر از چند گاه بهم تذکر داده شد که تلفن من براشون مهمه و هر بار که در صورت حساب بانکیم متوجه شارژهای عچیب غریب به دلایل عجیب غریب ولی قانونی شدم و یا هر بار که فیش موبایلم با رقم های سرسام آور اومد و آه از نهادم برآورد و هر بار که درگیر بحث های بی ربط و بی مایه با مهاجرای هموطن خودم شدم به خودم لعن و نفرین فرستادم که آخه تو اینجا چیکار می کنی بلند شو برو سر خونه و زندگیت و اینقدر حرص نخور. ولی همه اینه چیزاییه که شاید اصلا به چشم کسی که هدفش اینه که اینجا بمونه نمیاد. حالا تازه من بیکاری و بی پولی رو نگفتم چون کار خودم رو داشتم. اون کسی که با هر دلیلی دوست داره اینجا بمونه میگه کار که همه چیز نیست. من که نمی دونم چطوری میشه بیکار بود و از زندگی در جایی لذت برد مگر اینکه ثروتمند باشی و از همون ثروت ایرانت در اینجا بهره ببری.

نکته دیگه اینه که من باعلم به اینکه در ایران هم دلایل کافی برای ناراحتی خواهم داشت میرم. که صرفنظر ازبعد سیاسی و اشکالات ناشی از زندگی در یه شهر بزرگ که متاسفانه شهر من هم هست، بحث های قابل پیش بینی با اون بخش از ایرانی هاست که می گند عجب کاری کردی که برگشتی. همه از خداشونه که برند اونجا اونوقت تو بلند شدی اومدی اینجا؟! البته بگم که به اونا بیشتر از اینوری ها حق می دم چون اونا هنوز این روی سکه رو ندیدند. در مورد شرایط سیاسی اقتصادی ایران هم که باید بگم با بودن من در اینجا شرایط سیاسی ایران بهتر نمیشه که دلم رو به این خوش کنم. در حالی که شاید اگر برم یه ناراضی به ناراضی ها اضافه بشه و یه تاثیر هر چقدر ناچیز در کل ماجرا داشته باشه. در ضمن شراط نامتعادل سیاسی و اقتصادی ایران همین جا هم بسیار ناراحتم می کنه به خصوص که اخبارش از صدقه سر یک کلاغ چل کلاغ های مغرضانه یا ناآگاهانه در ابعاد وسیع تری بهم می رسه. بنابر این نسبت بهش بی خیال نیستم که بگم با زندگی در  اینجا آرامش دارم. و از همه گذشته مگه شرایط اقتصادی اینجا فوق العاده است؟ حداقل برای من مجرد که نبود و واقعا باید دست مریزاد گفت اون مهاجرانی (منظورم مهاجران حرفه ایه) رو که شرایطشون با خانواده در اینجا و با درآمد اینجا (نه با پول ایران) بهتر از ایرانه.

بگذریم. می خوام اگه بشه و زمان مجال بده باز هم بنویسم ولی چون این یکی طولانی شد می ذارمش برای پست بعدی.