آسمانم آبی است
دیدگانم روشن
خسته از دیدن تاریکیها
چشم در راه درخشندگی و نور و امید
دل من وسعت دریا دارد
روح من
به بزرگی همان
سرزمینی که در آن زاده شدم
و بلندای همان سرو چمان خوشنام
وستواری همان کوه بلندقامت دیرین برجا ...ست
و به دلگرمی آن تاریخی
که به آن می بالم و می آموزم از آن
درس نیک زیستن و گفتن و اندیشیدن
من برآنم که رها گردم از این یاس و سیاهی که گریبانگیر است
و نگهدارنده
و دلم میخواهد
و وجودم هر آن
بی درنگ میجوید
آن رهی را که در آن
مملو از تاب و توان
می روی تا برسی به همان فردایی
که همه میبینند
همه میاندیشند
جمله باور دارند
که بهای رفتن و رسیدن به هدف
دین پرداختنی است
....
نه فقط میگویند از نبودنها و
رنج رفتن تا کی
و نه پروای به مقصد نرسیدن و دشواری راه
که همه سودای
رفتن و گام نهادن دارند
و نخواهند پرسید
که چرا "ما" برویم
به کجا آخر این راه رسد؟
چشمها را شستن
جور دیگر دیدن
دیدن خوبی ها
نیک اندیشیدن
خواستن، برخاستن
چشم امید به فردا داشتن
بیهراسی ز رهی ناهموار
ماندن در پای
همه ی سختیها
نا رمیدن ز انبوه نبایستنها
"همه" ... جای ... "من و خود"
توشه ماست که باید به تلاش
جمله برگیریم و
گام در راه نهیم
....
