آسمانم آبی است
دیدگانم روشن
خسته از دیدن تاریکیها
چشم در راه درخشندگی و نور و امید
دل من وسعت دریا دارد
روح من
به بزرگی همان
سرزمینی که در آن زاده شدم
و بلندای همان سرو چمان خوشنام
وستواری همان کوه بلندقامت دیرین برجا ...ست
و به دلگرمی آن تاریخی
که به آن می بالم و می آموزم از آن
درس نیک زیستن و گفتن و اندیشیدن
من برآنم که رها گردم از این یاس و سیاهی که گریبانگیر است
و نگهدارنده
و دلم میخواهد
و وجودم هر آن
بی درنگ میجوید
آن رهی را که در آن
مملو از تاب و توان
می روی تا برسی به همان فردایی
که همه میبینند
همه میاندیشند
جمله باور دارند
که بهای رفتن و رسیدن به هدف
دین پرداختنی است
....
نه فقط میگویند از نبودنها و
رنج رفتن تا کی
و نه پروای به مقصد نرسیدن و دشواری راه
که همه سودای
رفتن و گام نهادن دارند
و نخواهند پرسید
که چرا "ما" برویم
به کجا آخر این راه رسد؟
چشمها را شستن
جور دیگر دیدن
دیدن خوبی ها
نیک اندیشیدن
خواستن، برخاستن
چشم امید به فردا داشتن
بیهراسی ز رهی ناهموار
ماندن در پای
همه ی سختیها
نا رمیدن ز انبوه نبایستنها
"همه" ... جای ... "من و خود"
توشه ماست که باید به تلاش
جمله برگیریم و
گام در راه نهیم
....
من در ماه اکتبر با خبر شدم که برای امتحان شهروندیم باید برگردم کانادا و مجبور شدم یک سفر ۱۲ روزه در اوج کارم در ایران به کانادا داشته باشم. امتحانم رو دادم و دوستان رو زیارت کردم و برگشتم سر کار و زندگیم در ایران. در جلسه امتحان به ما گفتند که دو تا سه ماه دیگه بهمون خبر نتیجه امتحان و مراسم سوگند خوردن رو بهمون خبر می دند! ۱۰ روز از برگشتنم به ایران گذشته بود که دوباره از سایت و از طریق یکی از دوستان متوجه شدم باید برای مراسم و گرفتن کارت شهروندی برگردم. خلاصه این بار هم دوباره برای ۴ روز به کانادا رفتم. شبی که رسیدم فرم های پاسپورت رو پر کردم با یکی از دوستان برای امضای اون قرار گذاشتم. فرداش رفتم امضا رو گرفتم بعد رفتم برای مراسم و کارت رو گرفتم و بعدش رفتم درخواست پاسپورت سریع دادم. دوشنبه شب رسیدم و جمعه شب برگشتم. البته پس از گرفتن پاسپورتم که جمعه بعد از ظهر بالاخره موفق به دریافتش شدم. به هر حال باقیمانده وسایلم در کانادا رو هم به ایران آوردم و از طریق سایت هم به دفتر و دستک مالیاتی اعلام کردم که من در کانادا کار نمی کنم و بنابراین الان باید درآمد ایرانم رو برای پرداخت مالیات به کانادا اعلام کنم. ضمنا محض محکم کاری کارت سلامتم هم به دلیل غیبت بیش از سه ماهم از کانادا با اعلام خودم بی اعتبار شد که یه وقت دوستان مکدر نشند که من چرا از امکانات مربوط به اونا دارم استفاده می کنم
. گرچه در مدتی که من کانادا بودم سه بار بیشتر سرو کارم با دکتر و درمون اونجا نیفتاد. اونم اونقدر همه چی عالی و مناسب بود
که مجبور شدم در سفرهایی که در اون مقاطع به ایران داشتم برای تشخیص و درمانم در ایران اقدام کنم وبا خیال راحت برگردم کانادا.
ولی از همه این حرف ها گذشته من خودم معتقد هستم به اینکه از امکانات تخصیص داده شده به دیگران (هر کس و هر کجا که باشند) نباید استفاده کنم وگرنه بر اساس قانون تعادل کائنات حتما یه جایی باید حسابش رو پس بدم. به هر حال من مدت اقامت قانونی ام رو پر کردم و در ازای هزینه ای که پرداخت کردم پاسپورت کانادایی گرفتم ولی نه قصد استفاده از امکانات درمانی کانادا رو دارم (که دل خوشی هم ازش ندارم) و نه چشم به چندر غاز مالیات برگشتی اونجا دوختم. ضمن اینکه هیچیک از این دور رو دیگه حق خودم هم نمی دونم. به شکر همت بلند و توانایی خودم و علاقه ای که به کارم و اثرات مثبت اون دارم هم رضایت کاری دارم و هم رضایت مالی. باز هم اگر دوستانی معترضند و ناباور، مشکل آنهاست و توهم دروغ آنها نه من!
ولی زندگی هر کس دست خودش است و هر روز و لحظه که از عمرم بیشتر می گذرد بیشتر به این باور می رسم که برای هر کسی قبایی دوخته اند که سزاوار "هر آنچه که اوست و دارد" می باشد. به تعبیری همون ضرب المثل "خلایق هر چه لایق" قدیمی ها هم در بعد مثبت و هم در بعد منفی آن که به نظر من بسیار به جا و پذیرفته است. ضمن اینکه هر کسی را بهر کاری ساختند و ....
بنا به درخواست یکی از خواننده های وبلاگم در پست قبلی ام از شرایط خودم در ایران نوشتم که برای خودم قبل از اومدن هم به روشنی روز مشخص بود. از خوب و بدهاش نوشتم و باز هم نوشتم که این مربوط به من و امثال منه. ولی جالب بود که بیشتر از این که کسی فکر کنه شاید بعضی ها با این شرایط هم وجود داشته باشند هر کسی از ظن خودش نایار من شد و بیش از همیشه به دروغ گویی متهم شدم به آقازاده بودن و به اینکه دستم به یه جایی بنده و ....
مهم نیست که اینجور آدما در مورد من چی فکر می کنند. مهم اینه که اکثریت مردم در قضاوتشون نسبت به همه چیز و همه کس اینگونه اند. در مورد من، فوقش دیگه نمی نویسم و خودمو درگیر این قضاوتها و بیهوده گویی ها نمی کنم (که البته باز هم خواهم نوشت). ولی سوالم اینه: اگر من به دروغ اوضاع خودم رو در اینجا به تمامی بد و نحس و سرشار از سختی و اشکال توصیف می کردم، از رئیس نفهم و بی سوادی می نوشتم که چندرغاز حقوق می ده و بداخلاق و کثیف و شپشوست (که رئیس من دقیقا عکس اینه)، از فضولی های مردم در کارم (که قبل از رفتنم هم هیچکس به خود اجازه این رو در مورد من نمی داد چون خودم این رو بهشون القا می کنم) از مریضی و بی خانمانی و کم لطفی دوستان و عزیزانم می نوشتم (که خوشبختانه اصلا اینطور نیستند) و ..... (مثل بقیه آدما که اینکارو می کنند) چند تا از شما بهم می گفتید دروغ می گم؟ آیا سرحال نمی شدید و همه تون برای من خط و نشون نمی کشید که "ببین ما که گفتیم نرو، ما که می دونستیم و .... و بعد هم حرفهای من رو با اعمال یک ضریب بسیار بزرگ به بقیه منتقل نمی کردید؟ "، چرا همه دوست داریم بشنویم آنچه را که دلمان می خواهد و اصلا به راست و دروغش کاری نداریم. یعنی خیلی وقتا دروغ شنیدن بیشتر بهمون لذت می ده.
به هر حال من بسیار متاسفم که نوشته هام مطلوب تعدادی از دوستان داخل و خارج واقع نمیشه. ولی دوستان این وبلاگ منه و حداقل در این وبلاگ من حق نوشتن از حقایق و واقعیت های زندگی خودم و پیرامونم رو دارم.
با این وجود ننوشتن به معنی غافل بودن از انگیزه و مسائلی که من رو در کانادا ترغیب به نوشتن می کرد نیست. از وقتی برگشتم تعدادی از آدمها رو دیدم که بعد از سالها زندگی در کانادا یا امریکا یا اروپا برای زندگی به ایران برگشتند. البته چون من می خوام که اونها رو ببینم می بینمشون ولی اکثرا دلشون نمی خواد این تیپ آدمها رو ببینند و اونها رو ندیده می گیرند. با این حال، من هم روزانه با تعدادی از آدما برخورد می کنم که دوست دارند به هر قیمتی از ایران برند یا تصویر بسیار ایدآلی ازاونور (هر جایی غیر از ایران) دارند. من گاهی باهاشون حرف می زنم و از یافته ها و دیده هام براشون میگم و البته که برای همه شون هم این جمله رو تکرار می کنم که حست نسبت به جایی که می ری بستگی داره به اینکه کی بری؟ کجا و چطور بری؟ اینجا دارای چه موقعیتی باشی؟ و چه شخصیت و کاراکتری داری؟ اصلا چه چیزهایی برات اولویت داره و مهمتر از همه نگرشت به زندگی چیه.
خواننده ای از من پرسیده بود که چرا دیگه نمی نویسم و خواسته بود که صادقانه نظرم رو در مورد زندگی در اینجا بگم. خلاصه اش کنم که من اینجا بسیار راضی ترم و بیشترین بخش رضایتم به این برمی گرده که اینجا موثر و مفیدم، کار خودمو دارم و مجبور نیستم که برای حفظ موقعیت شغلی خودم به هرکار نادرست و یا هر موقعیت شغلی تن بدم، از همه ظرفیت های کاری و توانایی هام استفاده می کنم یا بهتره بگم استفاده می کنند، حقوق و مزایایی متناسب با اون منافعی که به سیستم کاریم انجام می دم دریافت میکنم که نزدیک به دریافتی ام در کاناداست که برای ایران بسیار بالا و خوبه،
هر لحظه که اراده کنم عزیزانم رو می بینم، در شادی ها و غم های اونایی که دوستشون دارم حضور موثر دارم، با هر تلفن دلم نمی لرزه که وای چه خبر بدی از عزیزام بهم می رسه، اعتراض می کنم به شکل های مختلف و برای چیزهای گوناگون و از نتیجه اعتراضم نمی ترسم، منظورم اعتراض سیاسی نیست که در اون هم به نوبه خودش مشارکت می کنم و حاضر به پرداخت هزینه هاش هم هستم و این خیلی بیشتر از اون که دورادور دستی بر آتش داشته باشم راضیم می کنه، ...
به عبارتی اینجا حداقل در زندگی شخصی ام حق انتخاب بسیار بیشتری دارم.
به هر حال مجموع حس من نسبت به برگشتن بسیار مثبته و نه منفی و جالبه که با تجربه زندگی در کانادا، الان دیگه باور دارم که رفتن و زندگی کردن حتی در کشورها و جوامعی که خیلی دوستشون دارم و قبولشون دارم مثل بعضی کشورهای اروپایی، هم مشکلاتی مشابه همون کانادا رو شاید از جهاتی متفاوت به همراه داره. البته که هنوز عاشق سفرم و دوست دارم زمانی برسه که هیچ سوراخ سمبه ای در جهان نباشه که ندیده باشم.
با همه اینها هزینه های این انتخاب رو هم به مسئولیت خودم می پردازم. مثل موندن و زندگی کردن در شهری بسیار بزرگ مثل تهران با همه عوارضش از جمله سروصدا و آلودگی و شلوغی و بی نظمی .... از رفتارهای ناهنجار ترافیکی رنج می برم گرچه سهم خودم رو در تغییر و بهبودش انجام می دم، از این که با هر سفر به هر جای ایران متوجه میشم که چه ذخایر ارزشمندی از لحاظ جهانگردی داریم که می تونه منبع درآمدی بزرگ برای این مملکت باشه و فقط به دلیل سیاستها و سیاستگزاران نابجای سرزمینم داره به هدر می ره و ازش خوب بهره برداری نمیشه رنج می برم، از بی مسئولیتی و پرتوقعی و تنبلی بسیاری از مردم ایران در قبال سرزمینشون و کارشون و آنچه که باید بپردازند و این که هر کسی می خواد فقط گلیم خودش رو از آب بیرون بکشه و ... راضی نیستم (و البته این چیزی بود که در کانادا هم من رو خیلی اذیت می کرد) و چیزهایی مشابه موارد فوق. ولی اینها هزینه هایی است که من پرداختن اونها را متناسب با منافعی که از زندگی در این سرزمین نصیب من (خود من) میشه می دونم و به پرداخت هزینه های زندگی در کانادا ترجیح می دم. هر چه که بیشترمی گذره با اتفاقاتی که اینجا می افته بیشتر به این نتیجه می رسم که این تصمیم برای خود من (و شاید برای همه اونهایی که مثل من فکر می کنند و باور دارند) تصمیم درستی است.
داره میاد .... صدای پاش و نشونه هاش یکی یکی رسیده و خبر از اومدن خیلی زودش داده ... چند ساعت دیگه از راه می رسه و چشم همه رو به جمالش منور می کنه. بهارو میگم. همون که الان دیگه همه منتظرشیم. همون که به یمن اومدنش خیلی از کارایی رو که در طول سال می کنیم دیگه انجام نمی دیم. همون که خیلی از عادات ناپسندمون رو به خاطرش کنار می گذاریم حتی برای چند روز. همون که با حس نشونه های حضورش دیگه از ترافیک سرسام آور شهرمون که در این روزای نزدیک حضورش شدیدتر هم شده دیگه عصبی نمی شیم و عنان اختیار از دست نمی دیم. همون که به خاطر عزیز بودنش حسابی دست و دلباز می شیم و هر چی داریم و نداریم خرج می کنیم. همون که دیگه وقتی داره میاد اگه هزاران آدم هم دور و برمون بلولند و توی یه مغازه مجبور شیم ساعت یا حتی ساعت ها منتظر بایستیم صبرشو داریم. همون که سعی می کنیم تا قبل از رسیدنش گردو غبارهای دل و جسم و خونه وکوچه و خیابونمون رو بزداییم. همون که شهرداریمون هم در روز به جای یکبار چندین بار میاد و زباله های مردمو از سطح شهر می بره که ظاهر بیرونی شهر هم مثل خونه های ما برق بزنه و تمیز بشه.
همون که با اومدنش به سردیها و تاریکی ها پایان می ده و دلا رو به هم نزدیک می کنه. همون که هیجان و ولوله به پا می کنه. همون که بچه ها مدام بهش فکر می کنند و دلای کوپکشون از شوق اومدنش و عیدی گرفتن به بهانه اش می تپه و اروم و قرار نداره. همون که بزرگترا به خاطرش به کوچیکترا عیدی می دند و به دیدن بزرگتراشون می رند و برای رفتگانشون خیرات می دند و اینجوری اونا رو یاد می کنند. همون که در اولین لحظه حضورش همه افراد یک خانواده دور هم جمع می شند و به هم تبریک می گند و حضورش رو با هم جشن می گیرند.
و خلاصه همون که سبزه و با خودش سبزی و تازگی و زیبایی میاره. خوشحالم که یکبار دیگه اومدن بهارو حس می کنم و از دیدن زیبایی هاش لذت می برم و دلم تب و تاب اومدنش رو داره و عیدی می خرم و عیدی می گیرم و در کنار عزیزانم اومدن بهار و سال نو رو جشن می گیرم و .... ولی کاشکی که همه اونایی که دوستشون داریم و دوستمون دارند و همه هموطنانمون که با این مراسم و این حس ها رشد کردند و می دونند که من الان از چی حرف می زنم هم در این شادی حضور داشتند. و کاشکی در سال جدید بهار طبیعت، پیام آور بهار اجتماعی و سیاسی مملکتمون هم باشه و نوید از تموم شدن همه چیزایی بده که چند سالیه به انواع مختلف داره آزارمون می ده. کاشکی همه مون بدونیم که برای رسیدن بهار های دیگه هم همینطور باید زحمت بکشیم و هزینه کنیم. باید همین اندازه و حتی بیشتر انگیزه داشته باشیم. باید مسئولیت بپذیریم و مسئولیت خودمون رو به دیگران واگذار نکنیم. کاشکی همه مون بدونیم و بفهمیم که سرزمینمون مال همه مونه و تنها با خواست ما یعنی همین همه است که می تونه رشد کنه و از شر نباید ها خلاص شه.
من امسال هم در لحظه نو شدن سال، آرزوهای خرد و کلان خودمو دارم ولی می دونم که هیچ آرزویی بدون همت و تلاش و هزینه محقق نمیشه و هر چی این آرزو بزرگتر باشه عزم و همت و هزینه بیشتری می طلبه. بیایید همراه شیم و با هم آرزو کنیم و با هم برای تحققش بکوشیم.
بهار دوباره زمین و نوروز دیرینه این سرزمین، فرخنده و سال نودتان بهارگونه پر از تازگی و زیبایی باد. و به امید اندیشه ها و کردارهای نیک تر و سبزتر همه هموطنانمان در سالهای پیش رو.
|
ما آدم نمیشیم!.. / نوشتة: عزیز نسین |
|
صدای یک پیرمرد لاغر مردنی از میان انبوه جمعیت، همهمة داخل سالن قطار را در هم شکست «برادر ما آدم نمیشم!» بلافاصله دیگران نیز به حالت تصدیق «البته کاملا صحیح است، درسته، نمیشیم.» سرشان را تکان دادند. اما در این میان یکی دراومد و گفت:
«این چه جور حرف زدنیه آقا...شما همه را با خودتون قیاس میکنین! چه خوب گفتهاند که: «کافر همه را به کیش خود پندارد» خواهش میکنم حرفتونو پس بگیرین.» من که اون وقتها جوانی بیست و پنج ساله بودم با این یکی همصدا شدم و در حالی که خونم به جوش آمده بود با اعتراض گفتم: - آخه حیا هم واسة ادمیزاد خوب چیزیه! پیرمرد مسافر که همان جوراز زور عصبانیت دیک دیک میلرزید دوباره داد زد: - ما آدم نمیشیم. مسافرین داخل قطار نیز تصدیق کرده سرشون را تکان دادند. خون دوید تو سرم. از عصبانیت رو پا بند نبودم داد زدم: - مرتیکة الدنگ دبوری! مرد ناحسابی! مگه مخ از اون کلة واموندهت مرخصی گرفته، نه، آخه میخوام بدونم اصلا چرا آدم نمیشیم. خیلی خوب هم آدم میشیم...اینقدر انسانیم که همه ماتشان برده...مسافرین تو قطار به حالت اعتراض به من حملهور شدند که: - نخیر ما آدم نمیشیم...انسانیت و معرفت خیلی با ما فاصله داره... هم صدایی جماعت داخل قطار و داد و بیداد آنها آتش پیرمرد را خاموش کرد و بعد رو کرد به من و گفت: - ببین پسرجان، میفهمی، ما همهمون «آدم نمیشیم!» دوباره صداش رو کلفت کرد: «میشه به جرات گفت که حتا تا آخر عمرمون هم آدم نخواهیم شد.» گفتم: - زور که نیست، ما آدم میشیم... پیرمرد تبسمی کرد و گفت: - ما آدم میشیم، ولی حالا آدم نیستیم، اینطور نیست؟ صدامو در نیاوردم، اما از آن روز به اینور سالها است که از خودم میپرسم: آخه چرا ما آدم نمیشیم؟... زندان رفتن من در این سالهای اخیر برام شانس بزرگی بود، که معما و مشکل چندین سالهام را حل کرد و از روی این راز پرده برداشت. توی سالن بزرگ زندان با پنجاه نفر زندانی سیاسی کشور خودم، با اشخاص برجسته، صاحبان مشاغل مهم، شخصیتهای مشهور و معروف از قبیل: حکام، روسای دوایر دولتی، وکلای معزول، مردان سیاسی کابینهای سابق، مامورین عالی رتبه، مهندسین و دکترها محشور و آشنا شدم. اغلب آنها از تحصیل کردههای اروپا و آمریکا بودند، اغلب کشورهای متمدن و ممالک توسعه یافته و توسعه نیافته و حتا عقب مانده را نیز از نزدیک دیده بودند. هر یک چندین زبان خارجی بلد بودند. مجالس بحث و انتقاد پیش میآمد و با اینکه با آنها تناسب فکری نداشتم، خیلی چیزها ازشان یاد گرفتم، از همه مهمتر موفق به کشف راز و معمای قدیمی خود شدم. روزهای ملاقات زندانیها که خانوادهام به دیدارم میآمدند خوب میدانستم که خبر خوشی برایم ندارند، کرایة منزل را پرداخت نکردهایم، طلب بقال سرکوچه روز به روز زیادتر میشود و از این قبیل حرفها، خبرهای ناخوش و کسل کننده...نمیدانستم چیکار کنم. سردرگم بودم، امیدم از همه جا قطع شده بود. با خودم گفتم داستانی مینویسم. شاید یکی از مجلات خریدارش باشد، با این تصمیم کاغذ و قلم به دست گرفتم، روی تختخواب زندان نشستم. اصلا مایل نبودم با پرحرفی وقتگذرانی کنم، با یاوهگویی وقتم را تلف کنم. هنوز چند سطری ننوشته بودم که، یکی از رفقای زندان جلوم سبز شد، نار تخت نشست. اولین حرفی که زد: - ما آدم نمیشیم، آدم نمیشیم... من با سابقهیی که داشتم چون میخواستم داستان بنویسم از او نپرسیدم چرا؟ اما او مثل کسی که موظف است برای من توضیحی بدهد گفت: - خوب دقت کنین، میدانید چرا آدم نمیشیم؟ و بعد بدون آنکه باز سوالی کرده باشم با عصبانیت شروع کرد: - من تحصیل کردة کشور سوئیسم، شش سال آزگار در بلژیک جون کندم. هم زنجیر من شروع کرد به گفتن ماجراها و جریانات دوران تحصیل و کار خود را در سوئیس و بلژیک با شرح و بسط تمام تعریف کردن. من خیلی دلواپس بودم، ولی چارهای نبود، نمیتوانستم حرفی بزنم...در خلال صحبتهایش خود را با کاغذها سرگرم کردم. قلم را روی کاغذ گذاشتم، میخواستم به او بفهمانم که کار فوری و فوتی دارم، شاید داستانش را در چند جمله خلاصه کند و من از شرش خلاص شوم. اما به هیچ وجه نه متوجه میشد و نه دست بردار بود، اگه هم فهمیده بود خودش را به اون راه زده بود! - اون جاها، کسی رو نمیبینی که تو دستش کتاب نباشه، اگه دو دقیقه هم بیکار باشن کتابشونو وا میکنن و شروع به خوندن میکنن. توی اتوبوس، توی ترن، همه جا کتاب میخونن. حالا فکرشو بکنین تو خونهشون چه میکنن! اگه ببینین از تعجب شاخ در میارین؛ هر کس بسته به معلومات خودش کتابی دستش گرفته و میخونه؛ اصلا اون آدمها از پرحرفی و یاوهگویی گریزان هستن...! گفتم: - به به. چهقدر خوب، چه عالی... گفت، بله این طبیعت شونه، نگاهی هم به ما ملت بکنین، در این جمله یه عالم معنی است. آیا یه نفر پیدا میشه که کتاب بخونه؟ آقا جان ما آدم نمیشیم، نمیشیم. گفتم: کاملا صحیحه. تا گفتم صحیحه دوباره عصبانی شد، باز هم از طرز کتاب خوندن بلژیکیها و سوئیسیها صحبت کرد. چون موقع غذا خوردن نزدیک بود هر دو بلند شدیم، گفت: - حالا فهمیدی که چرا ما آدم نمیشیم... گفتم: بعله! این بابای منتقد نصف روز مرا با تعریف کردن از طرز کتاب خواندن سوئیسیها و بلژیکیها تلف کرد. غذامو خیلی تند خوردم و برگشتم، باز همان داستان را شروع کردم. کاغذ و قلم به دست آمادة شروع داستان بودم که یکی دیگر از رفقای زندانی آمد و روی تخت نشست. - به چه کاری مشغولی؟ - میخواهم داستانی بنویسم... - ای بابا! اینجا که نمیشه داستان نوشت، با این سرو صدا و شلوغی که نمیشه چیز نوشت، مگه این سروصداها رو نمیشنوی...شما اروپا رفتین؟ - خیر، پامو از ترکیه بیرون نگذاشتهام... - آه. آه. آه، بیچاره، خیلی میل دارم که شما حتما سری به اروپا بزنین، دیدنش از واجباته، زندگی اونها غیر زندگی ما است. اخلاق مخصوص دارن. من تمام اروپا را زیر پا گذاشتم، جای نرفته باقی نمونده بیش از همه جا در دانمارک، هلند و سوئیس بودم. ببین اونجاها چهطوره، مردم نسبت به هم به دیدة احترام نگاه میکنن، کسی را بیخود حتا با کوچکترین صدایی ناراحت نمیکنن. مخل آسایش همدیگه نیستن. نگاهی هم به اوضاع ما بکنین، این سروصداها چیه...این طور نیست، شاید من میل داشته باشم بخوابم، یا چیزی بنویسم، یا چیزی بخونم، یا اینکه اصلا کار دیگهیی داشته باشم...شما با این سرو صدا مگه میتونین داستان بنویسین، آدمو آزاد نمیگذارن...گفتم: - من تو این سروصدا و شلوغی هم میتونم چیز بنویسم، ولی وجود یک نفر کافی است که حواسم را پرت کنه. گفت: - جان من، تو این سروصدا که نمیشه چیز نوشت، بهتر نیست سروصدا هم نباشه، چه حق دارند که شمارو ناراحت کنن. آهسته هم میتونن صحبت کنن. به جان خودت در دانمارک، سوئیس و هلند چنینی چیزی محاله. مردم این ممالک در کمال آزادی و خوشی زندگی میکنن، کسی مزاحمشون نیس. چون که اونجاها مردم به همدیگر احترام میگذارن. در عوض تو این خراب شده ما همدیگر رو آدم حساب نمیکنیم. تصدیق میکنین که خیلی بیتربیتیه، اما چارهیی نیست. او حرف میزد و من سرمو پایین انداخته چشممو به کاغذ دوخته بودم، نمینوشتم. ولی مثل آدمهایی که مشغول نوشتن باشن خودمو سرگرم کرده بودم. گفت: - بیخود خودتونو خسته نکنین، نمیتونین بنویسین، هرچی نوشتین پاک کنین، اروپا جای دیگهیی است...اروپایی، انسان به تمام معنی است، مردم همدیگر رو دوست دارن، به هم احترام میگذارن. اما در عوض ما چهطور... به این دلیله که آقا ما آدم نمیشیم، ما آدم نمیشیم... هنوز میخواست رودهدرازی بکنه اما شانس آوردم که صدایش کردند، از شرش خلاص شدم. تازه رفته بود، با خود گفتم: خدا کنه دیگه کسی اینجا نیاد، سرمو پایین انداختم. تازه دو خط نوشته بودم که، زندانی دیگری بالای سرم نازل شد و گفت: - چهطوری؟ گفتم: زنده باشی، ای بد نیستم. روی تخت نشست و گفت: - جان من، از انسانیت خیلی دوریم... برای اینکه سر صحبت وانشه اصلا جوابی ندادم. تو نخ این نبودم که کیه و چی میگه. از من پرسید: شما آمریکا رفتین؟ - گفتم نه... - ای بیچاره... اگه چند ماهی آمریکا بودی، علت عقب موندهگی این خرابشدة نفرین کرده را میفهمیدی. آقا در آمریکا مردم مثل ما بیهوده وقتشون رو تلف نمیکنن، چرت و پرت نمیگن، پرحرفی نیست، وقت را طلا میدونن، معروفه میگن: .Time is money آمریکایی وقتی با آدم حرف میزنه که واقعا کاری داشته باشه، تازه اون هم دو جملة مختصر و کوتاه، هرکس مشغول کار خودشه...آیا ما هم همین جوریم؟ مثلا وضع همین جا رو ببین، ماههاست ما غیر از پرحرفی و یاوهگویی کار دیگهیی نداریم. حرفهایی که تو قوطی هیچ عطاری پیدا نمیشه. این است که آمریکا اینقدر پیشرفت کرده. علت ترقی روز افزونش هم همینه. هیچچی نگفتم. با خود فکر کردم حالا این آقا که اینقدر داره از صفات خوب آمریکایی حرف میزنه که مزخرف نمیگن، مزاحم کسی نمیشن، لابد فهمیده که من کار دارم و پا میشه راهشو میکشه میره. اما او هم ولکن نبود. اف و پف کردم ولی اصلا تحویل نگرفت. موقع شام شد وقتی میخواست بره گفت: جان من ما ادمبشو نیستیم، تا این پر حرفیها و وقتگذرونیهای بیخودی هست ما آدم نمیشیم. گفتم: - کاملا صحیحه... غذامو با دستپاچهگی خوردم و شروع به نوشتن کردم. «- بیخودی خودتو عذاب نده. هرچه زحمت بکشی بیهوده است...» این صدا از بالای سرم بود. تا سرمو بلند کردم، یکی دیگر از رفقای زندان را دیدم گوشة تخت نشست و گفت: خوب رفیق چیکارها میکنین؟ گفتم: هیچچی. اما جواب این جملة یک کلمهیی من این بود که: - من تقریبا تمام عمرمو در آلمان بودم. بغض گلومو گرفته بود، کم مونده بود از شدت عصبانیت داد بزنم، میدانستنم این مقدمه چه موخرهیی به دنبال داره او ادامه داد: - دانشگاه آلمان رو تمام کردهام، حتا تحصیلات متوسطهام را هم اونجا خوندم. سالهای سال اونجا کار کردم. شما در آلمان کسی رو نمیبینی که کار نکنه. ما هم همین جوریم؟ مثلا وضع ما رو ببین. نه، نه، ما آدم نمیشیم، از انسانیت خیلی دوریم... فهمیدم هر کار بکنم، نخواهم توانست داستان را بنویسم، بیخودی زحمت میکشم و به خود فشار میآورم، کاغذ و قلم را گذاشتم زمین، فکر کردم وقتی که زندانیها خوابیدن شروع میکنم. آقای تحصیل کردة آلمان، هنوز آلمانیها را معرفی میکرد: - در آلمان بیکاری عیبه. هرکه میخواد باشه، آلمانها هیچ بیکار نمیمونن، اگه بیکار هم باشن بالاخره کاری برای خودشون میتراشن، مدام زحمت میکشن، تو در این چند ماه که اینجایی محض نمونه کسی را دیدهای که کاری بکند؟ همین خود تو حالا در زندان کاری انجام دادهای؟ آلمانیها اینجور نیستن خاطراتشونو مینویسن، راجع به اوضاع خودشون چیز مینویسن، کتاب میخونن، خلاصه چه دردسرت بدم بیکار نمیمونن. اما ما چهطور؟ خیر، هرچی بگم پرت و پلا است، ما آدم نمیشیم... وقتی از شرش خلاص شدم که نیمه شب بود. مطمئن بودم دیگه کسی نمونده که راجع به آدم نشدن ما کنفرانس بدهد، تازه با امیدواری داستان را شروع کرده بودم، یکی دیگه نازل شد. حضرت ایشان هم سالهای متمادی در فرانسه بودند، به محض ورود گفت: «- آقا مواظب باشین! مردم خوابن، بیدار نشن، مزاحمشون نشی»، خیلی آهسته صحبت میکرد. این آقا که خیلی هم مبادی آداب بود و این نحوة تربیت را از فرانسویها یاد گرفته بود میگفت: - فرانسویها مردمانی مبادی آداب و با شخصیت هستند، موقع کار هیچ کس مزاحم او نمیشه. با خودم گفتم خدا به خیر کنه، من باید امشب از نیمه شب به اون طرف کار کنم. آقای فرانسه رفته گفت: - حالا بخوابین، تا فردا با فکر آزاد کار بکنین، فرانسویها بیشتر صبحها کار میکنن، ماها اصلا وقت کار کردن را هم بلد نیستیم، موقع کار میخوابیم و وقت خواب کار میکنیم. اینه که عقب موندهایم، علت اینکه آدم نمیشیم همینه. ما آدم بشو نیستیم. آقای فرنگی مآب موقعی از پهلویم رفت که دیگه رمقی در من نمونده بود، چشمهایم خود به خود بسته میشد. خوابیدم. صبح زود قبل از اینکه رفقا از خواب بیدار شن، بیدار شدم و به داستاننویسی مشغول شدم. یکی از رفقای همبند، وقت مراجعت از توالت سری به من زد و همین طور سر راه قبل از اینکه حتا صورتش را خشک کنه در حالی که آب از سر و صورتش میچکید گفت: - میدونی انگلیسیها واقعا آدمهای عجیبی هستن، شما وقتی در لندن یا یک شهر دیگه انگلستان سوار ترن هستید، ساعتها مسافرین همکوپة شما حتا یک کلمه هم صحبت نمیکنن. اگه ما باشیم، این چیزها سرمون نمیشه، نه ادب، نه نزاکت، نه تربیت خلاصه از همه چیز محرومیم. همینطوره یا نه؟ مثلا چرا شما رو اینجا ناراحت میکنن. خودی و بیگانه همه رو ناراحت میکنیم، دیگه فکر نمیکنیم این بندة خدا کار داره، گرفتاره، نه خیر این چیزها ابدا حالیمون نیست شروع میکنیم به وراجی و پرچانگی... اینه که ما آدم نیستیم و آدم نمیشیم و نخواهیم شد... - کاغذ را تا کردم، قلم را زیر تشک گذاشتم، از نوشتن داستان چشم پوشیدم. خلاصه داستانو نتونستم بنویسم، اما در عوض بیش از چند داستان چیز یاد گرفتم و علت این مطلب را فهمیدم که: چرا ما آدم نمیشیم... حالا هر که جلو من عصبانی بشه و بگه: - ما آدم نمیشیم! فورا دستمو بلند میکنم، داد میزنم: - آقا علت و سبب اونو من میدونم! تنها ثمرهیی که از زندان اخیر عایدم شد درک این مطلب بود. برگردان: احمد شاملو |
اخیرا با مواردی مواجه شدم که باز بهم یادآوری کرد که یکی از دلایل تصویر بسیار مثبت همه از کانادا یا اونور چیه. با تعدادی از دوستان رفته بودیم مسافرت. خانواده ای همراهمان بود که اتفاقا چندین سال پیش بعد از یه اقامت چند ماهه به دلیل نبود کار از کانادا برگشته بودند و حتی قید سیتی زن شیپی رو هم زده بودند. ولی نکته جالب توجه این بود که آقای این خانواده تعاریفی از کانادا ارائه می داد که حیرت منو که حدود 3.5 سال در کانادا و در بزرگترین شهر این کشور زندگی کرده بودم برانگیخت ولی اون دوستانی که سفری به کانادا نداشتند با توجه به ذهنیت عمومی بیشتر ما ایرانی ها نسبت به خارج و غرب این حرفها رو باور می کردند و شاید حسرت می خوردند که چرا در اون بهشت پر برکت زندگی نمی کنند. خلاصه این آقای محترم معرکه ای گرفته بود که نگو. مثلا ایشون می گفت اونجا از در خونه که میای بیرون پارک های بزرگ و با امکانات کافی هست و اونواع و اقسام تسهیلات مانند فواره های آب و بازی های مختلف و ... غیره در اون تعبیه شده. ایشون طوری از این پارک ها صحبت می کرد که یاد باغ های بهشتی می افتادی و سرزمین عجایب ولی نکته جالب توجه ترش این بود که برای همه در کنار منزلشون چنین پارکهایی فراهمه و لازم نیست حتی یه کم دورتر بری به عبارتی مفهومش این بود که این پارکها بیشتر شخصیه تا عمومی. خوب در این که فضای سبز در کانادا بسیار زیاده و در واقع کانادا جنگلی بزرگ است که در برخی از قسمت هاش شهرها یا شهرکهایی ساختند شکی نیست و در این که تعداد پارکهایی که وسایل بازی معمولی برای بچه ها داره ( نه اینکه گل و بلبل و فواره همانند باغهای بهشتی) هم کم نیست و به مدد وسعت سرزمین کانادا و بارندگی های تقریبا در طول سالش نگهداری چنین پارکهایی سخت و پرهزینه نیست نیز شکی نیست ولی اینهمه اغراق برای چی؟ بعد هم آیا این دوست ما از پارکهایی در ایران هم که انواع وسایل ورزشی برای بزرگسالان رو هم داره و امروزه در هر محله ای می تونی اونا رو پیدا کنی هم همینطور با آب و تاب سخن می گه؟
همین دوست محترم می گفت که وقتی رفتم بانک برای اولین باز حساب باز کنم اون مسئول بانک وقتی کارت نظام مهندسی منو دیدیک کردیت کارت با اعتبار بالا بهم داد و گفت که ما می دونیم که این کارتهای نظام مهندسی یعنی اینکه شما یک مهندس با شرایط خوب در مملکت خودت هستی و به همین دلیل اعتبار داری. واسه همین هم ما به این کارتت کردیت می دیم. البته ایشون به هر دلیلی به زبون نمی آورد که دلیل کردیت کارت گرفتن ایشون اونهمه پول بی زبون بوده که از ایران برده و خوابونده به حسابش. آخه ایشون در ایران آرشیتکت بودند و کار و کاسبی درست و حسابی داشتند. .بعد هم یه جوری از کردیت حرف می زد که انگار بانک به ایشون اونهمه کردیت رو بخشیده و بهش جایزه داده دیگه جزئیاتش رو نمی گفت که اون کردیت فقط یه مهلت یه ماهه برای پرداخت پول اجناسی است که می خری و اگه نپردازیش علاوه بر این که باید اونو با سود پس بدی بد حساب هم می شی و دفعه بعد بهت کردیت نمی دند. ضمن اینکه الان به دلیل شرایط بد اقتصادی دیگه در دادن کردیت کارت هم اینهمه دست و دلبازی وجود نداره ولی بانکها با شرایط معقول به شما کردیت در حد و اندازه موجودی یا درآمد شما می دند. حالا مهمتر این قضیه اینه که کسی واسه مهندسی یا نظام مهندسی شما در ایران تره هم خرد نمی کنه چه برسه به این که بهش کردیت بدند. تنها احتمال اینه که اون بانکی محترم ایرانی بوده و این کارت رو می شناخته و در واقع یه حالی با این دوست ما داده ولی در حد حرف نه اینکه کردیتش رو به دلیل این کارت داده باشه.
از این موارد باز هم هست. دوستی یه ای میل برام فرستاده بود با این مضمون که "چرا از کانادا متنفرم". البته این ای میل بیشتر در توصیف خوبی های کانادا بود. ولی تیتر اون مخصوصا و با طعنه معکوس انتخاب شده بود. این ای میل هم نکات جالب توجهی داشت. مثلا اینکه همه پیاده روهای کانادا چمن فرشه ! یا اینکه سیستم پزشکی کانادا علاوه بر رایگان بودنش فوق العاده است طوری که هم به شما و هم به همراهتون اتاق و تخت می دند و کلی از شما و همراهتون پذیرایی می کنند. خلاصه طوری از این بیمارستانهای کانادا حرف زده بود که یاد هتل می افتادی تا بیمارستان در حالی که من سه باز سر و کارم با بیمارستانهای کانادا افتاد و البته خوشبختانه نه برای بستری شدن ولی در شرایط خیلی بد و دردناکی به بیمارستان رفتم و تصویری که از محیط بیمارستان در این سه بار داشتم دقیقا مشابه اورژانس های اینجا بود با این تفاوت که در هر سه مورد اونهمه مریض نالون رو فقط یه دکتر سرویس می داد و به همین دلیل هم به هر مریض فقط یکی دو دقیقه زمان پس از انتظار طولانی تخصیص می یافت حالا اینکه اون مریض احتیاج به مراقبت بیشتر و مستمر تر یا کمک های بیشتر داشت مهم نیست. البته که سیستم پزشکی کانادا رایگانه ولی به همین دلیل و دلایل دیگری که کافیه خودتون با جستجو در انتشارات نظام پزشکی کانادا و انتقادات خود کانادایی ها از سیستمشون پیداش کنید زمانهای انتظار برای معرفی شدن به پزشک متخصص بسیار طولانیه ضمن اینکه شما انتخاب دیگری ندارید و به همین دلیل خیلی از کانادایی ها که دستشون به دهنشون میرسه برای بیماریهای جدیشون ترجیح می دند برند امریکا. تو یه گزارش که اگر دوباره پیداش کنم اینجا می ذارمش نوشته بود که خطاهای پزشکی کانادا خیلی بالاست و علت اون رو کمبود پزشک در کانادا و شیفت های طولانی کار پرستاران و پزشکان در کانادا ذکر کرده بود. ما هم همین رو می پذیریم و نمی گیم که علتش بد و بی سواد بودن پزشکان در اونجاست.
همین ای میل نکات دیگری هم داشت از جمله این که در کانادا 100 دلار کمک هزینه مهد کودک می گیری و دیگه نمی گفت که هزینه مهد کودک برخی وقتا تا 1۰۰0 دلار هم می رسه مگر اینکه تو نوبت مهد کودک دولتی بمونی و مثل دوست من وقتی بهت نوبت رو بدند که دیگه بچه ات رفته مدرسه!
خلاصه ا این نوع اظهار نظرها و توصیفات از کانادا و دیگر کشور ها کم نیست وگرچه گفتند شنونده باید عاقل باشه ولی نمی شه نقش این حرفها رو در ساخت یک ذهنیت بسیار رویایی و مثبت از کانادا برای مهاجران ندیده گرفت. من باز هم تاکید می کنم که برای مهاجران! ضمنا کانادا از ایالت های مختلف تشکیل شده که قوانین هرکدوم با اون یکی متفاوته. مثلا در کبک مالیات ها بیشتره و درآمدها نسبتا پایین تر از اونتاریو ولی خدمات اجتماعی اون بیشتره و البته زبان رسمی این ایالت فرانسه است. بنابراین نمیشه مزایای اونتاریو و کبک رو با هم به عنوان مزایای زندگی در کانادا ارائه داد.
بگذریم، باز هم وارد این مقوله ها شدیم که خوشایند بعضی ها نیست و به همین دلیل هم من رو بدبین می دونند. جالب اینه که وقتی از ایران حرف می زنم اونا منو خوش بین می دونند ولی در مورد کانادا بد بین. ولی واقعیت اینه که سطحی نگری یا فقط شنیدن و باور کردن دیگه مطلوب من نیست حالا اگر این اسمش بدبینی است حتما نگاه من بدبینانه است ولی ظاهرا فقط نسبت به کانادا.
امشب با دوست عزیزی تلفنی صحبت می کردم که سالهاست همو می شناسیم گرچه که فقط هر از چند گاهی در سفر همو می بینیم. این دوست بلژیکی من از ابتدا در جریان مراحل اقدام برای مهاجرت من بوده و اتفاقا با کمک همین دوست بود که من ویزای کانادام رو بدون سفر مجدد به اوکراین دریافت کردم. در صحبت هاش بهم گفت که روحیه ام و لحن صدام کاملا با اون موقع که در کانادا بودم فرق کرده و از صدام خوب و خوش بودن کاملا حس میشه. اون می گفت که "در کانادا به خصوص اون روزای آخر حال و روز خوشی نداشتی ولی الان معلومه که از شرایطت احساس رضایت می کنی". منم بهش گفتم جات خالیه که ببینی هر روز بهم می گند که حتما داری تظاهر می کنی وگرنه محاله که تو از کانادا بری ایران و خوشحال بمونی. تو حتما حالت بده و حتما به زودی برمی گردی میای اینجا. بعد هم بهش قول دادم که نظرش رو تو وبلاگم بنویسم.
می دونم که بعضی ها لحظه شماری می کنند که من یه روزی بیام اینجا و شروع کنم به بد و بیراه نوشتن و اظهار پشیمانی از اینکه اومدم ایران! چند تا نکته رو نه به دلیل پاسخ به این دوستان که در راستای هدف اصلی این وبلاگ متذکر می شم.
همونطور که قبلا هم بارها گفتم حتی اون کسانی که سالها اینجا نبودند و بدون اطلاع از شرایط و تنها به دلیل ناراضی بودن از شرایط زندگی در کانادا تصمیم به اومدن به ایران می گیرند و میاند دوماه و چهار ماه و حتی یکسال زمان مناسبی برای تصمیم گیری و دوباره بازگشتن به کانادا نیست. چرا که همونطور که وقتی میریم به کانادا سالها صبر می کنیم فقط به امید اینکه ذره ای در شرایطمون بهبود حاصل بشه بر عکسش هم صادقه. بنابر این با یه ماه و دو ماه و شش ماه اگر تصمیم به برگشت بگیریم دوباره پس از چند وقتی هوایی خواهیم شد و هوس یک تغییر به سرمان خواهد زد. گرچه که این شیوه متداول خیلی از آدمهاست.
در این مورد وضعیت من فرق می کنه چون من هم کانادا اومدنم هدف و دلیل مشخص داشت و هم برگشتنم. هر روز که می گذره راضی ترم از نصمیمی که گرفتم. یکی از مهمترین دلایلم برای احساس رضایت اینه که در کارم سر جای خودم هستم و انتظار دیگران از من به اندازه توانایی هامه و هیچکس به من نمی گه که "درسته که تو اینی و آن، ولی خوب اینجا کاناداست و همه انچه که تو بودی و داشتی و می دانی به درد این کانادا نمی خوره". هر روزی که با یکی از برجسته ترین های تخصص خودم برای موارد کاری صحبت می کنم و نقطه نظرات هوشمندانه اش رو در مورد بخشی از کار می شنوم؛ مکالمات کاریم رو با رئیس خودم در کانادا که اتفاقا آدم بدی نبود و یکی از با سابقه ترین ها در زمینه کاریمون در کانادا بود (ولی بیشتر از یه حدی نمی دونست و نمی فهمید) به یاد می آرم و شکر می کنم که دیگه اونجا نیستم و مجبور نیستم باهاش سر و کله بزنم. الان شرکت ما در حال تغییر از یه ساختار و قالب شرکتی به یک فرمت دیگره و به همین دلیل در برخی ار بخش ها هنورز به تکلیف و تصمیم مشخصی نرسیده و مشکلاتی در سر راهش وجود داره. ولی وقتی همین ها رو هم با کارم در کانادا مقایسه می کنم می بینم که اگر بهتر نباشه بد تر هم نیست. حداقل من اینجا در این تغییر و تحولات در زمره کسانی هستم که در جریان این تغییرات موثر هستم و نظرم مهمه ولی اونجا هر روز رنگی جدید زده می شد و ما فقط باید پذیرای تغییرات بودیم. در زمان استخدام من در شرکت کانادایی گفتند که تا پایان سال یعنی ۵ ماه تغییر محل می دیم و این ۵ ماه شد ۱۵ ماه تازه در سه ماه اخر تصمیم عوض شد و رفتیم جایی که قرارمون نبود! همین تغییرمکان رو داریم اینجا هم تجربه می کنیم. دوستانی که تجربه من رو ندارند فکر می کنند این چیز ها فقط مخصوص اینجاست و در کانادا امکان نداره که ۵ ماه بشه ۱۵ ماه. من یه دوره آموزشی ۹۵۰ دلاری در کانادا رفتم که تا ۵ ماه بعد هنوز پولش پرداخت نشده بود و سه بار از اون موسسه ای میل اومد که پس چی شد؟ من شرمنده می شدم و به اطلاع رئیسم و بخش مالی می رسوندم ولی دوباره بعد از یکماه یا بیشتر ای میل مشابه می اومد. به هر حال این عدم پرداخت بیش ار ۵ ماه طول کشید. من تجربه های از این دست زیاد داشتم که برخیش رو نوشتم و دیگه هم بنا ندارم دونه دونه برم سراغشون. اینا رو فقط گفتم که حتی اگر موارد مشابهی اینجا رخ بده برام زیاد دردآور نیست چون مشابهش رو در اون دنیای پیشرفته هم دیدم.
در کانادا با این که به مدد روابط عمومی گسترده ام تونسته بودم دوستان زیادی داشته باشم بیشتر روزا از سرکار می اومدم خونه و می نشستم پشت کامپیوتر و می نوشتم. اینجا تقریبا هر روز پس از کار برنامه ای هست یا با دوستان یا با خانواده که البته وقتی برم خونه خودم مستقر بشم (دو ماه دیگه خالی میشه) بهتر مدیریتشون می کنم. ولی از این وضعیت ناراحت نیستم چون الان دیگه بر اساس تجربه می فهمم که وقتی معاشر همدل و همراه نداشته باشی زندگی خیلی راحت نمی گذره. از اینکه عزیزانم نزدیک هستند و هر لحظه اراده کنم می تونم ببینمشون و هر لحظه دغدغه این رو ندارم که ایا همه خوب و سالمند یا نه احساس آرامش می کنم.
هر روز با آژانس میرم سر کار و میام و هزینه هر دو مسیر یک چهارم یک مسیر مشابه در کاناداست که این هم یکی از چیزاییه که دیگه دغدغه اش رو ندارم تا ببینم اصلا لزومی داره که ماشین بخرم یا نه. از تلفن و موبایل بدون دغدغه از افزایش دقیقه یا سرسام آور شدن بی رویه هزینه به دلیل لانگ دیستنس استفاده می کنم. ماهواره هر کانالی که خوب نباشه می زنم یکی از هزار کانال دیگه و کانال های متعدد فیلم در اختیارمونه با یک هزینه اولیه و بدون پرداخت ماه به ماه و بدون تبلیغ های دقیقه به دقیقه بین فیلم (یک تبلیغ وجود داره).
وبخوام بشمرم باز هم هست. در یک عبارت می تونم بگم کیفیت زندگی ام اینجا خیلی بالاتره. ولی این به این مفهوم نیست که اینجا هیچ دغدغه ای نیست. بله دغدغه های بسیاری اینجا وجود داره. دیدن قیافه یعضی ها از کانال تلویزیون دولتی یکی از ایناست که تا حد امکان ازش فرار می کنیم. یا یکی از مهمترین دغدغه های آزار دهنده من در اینجا خلاف ترافیکی توسط بعضی از راننده های تاکسی و آژانسه (از نظر من یکی و دوتا هم زیاده ولی من نمی گم که همه خلافکارند) که البته در صورتی که من در ماشینشون باشم با هاشون وارد مذاکره می شم و جالبه که راننده های آژانس که دیگه منو می شناسند دیگه حداقل وقتی منو می برند مراقب ترند. یا اون یکی دغدغه معروفم که همون استدلال های آبکی و غیر آگاهانه، غیر منصفانه، و بعضا مغرضانه بعضی هاست که البته این یکی در مورد برخی هموطنان مهاجر در کانادا هم صدق می کرد و من کم ار اون رنج نمی بردم. و دغدغه هایی که در پست برخی ها و بدی ها بهش اشاره کردم.
به هرحال دوستان همونطور که همه می دونیم برایند خوبها و بد هاست که میزان رضایت ما رو رقم می زنه. من به جرات می تونم بگم که در حال حاضر میزان رضایت من به اندازه کافی هست که منو در شرایط فعلی نگه داره و به سمت تغییر دیگری سوق نده ولی حتی اگر زمانی برسم به تصمیمی برای تغییر و بخوام به هر دلیلی ایران رو ترک کنم مطمئنا به سمت کانادا که قبلا اونو تجربه کردم نخواهم رفت. در واقع کانادا اخرین انتخاب من برای تغییر مجدد خواهد بود. کانادایی که حتما برای برخی خوبه و شاید بهترین، ولی برای من نبود با وجودیکه من کار و زندگی شخصی نسبتا معقول و مناسبی داشتم. با این حال می دونم و می فهمم که همه شرایط و سلایق و علایق و انتظارات من رو ندارند. بنابراین باز هم میگم همونطور که من اونها رو می فهمم و می پذیرم که اونها هم وجود دارند کاشکی اونها هم می تونستند بپذیرند که آدمهایی هستند که انتخابشون بعد از تجربه کانادا دیگه کانادا نخواهد بود و بعد از سالها زندگی در کانادا برمی گردند. در همین دو ماه من چندین خانواده یا زوج یا آدم مجرد رو دیدم که از کانادا با دلایلی مشابه من یا دلایل دیگه برگشتند حتی کسانی که دکتراشون رو در کانادا گرفتند و کار می کردند و خانواده و بچه کوچک داشتند و الان برگشتند و دارند اینجا زندگی می کنند. یا زوجی که فقط 6 ماه اونجا موندند و قید پاسپورت و سیتیزنی رو هم زدند یا دوستانی که فقط به رفتن سالی یه بار بسنده کردند و برای گرفتن پاس بعد از سه سال اقدام کردند. و تازه در مورد اونایی حرف نمی زنیم که نظراتی کمابیش مشابه من دارند ولی در کانادا موندند چون دیگه تغییر بزرگی به اسم مهاجرت مجدد براشون ممکن نیست.
بازم شد مثنوی هفتاد من کاغذمی خواستم زودتر بیام و "یلدا خوش" بگم ولی طبق معمول دیر شد. ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است. پس الان می گم که یلداتون خوش و همه شبها و روزهاتون مانند یلدا دوست داشتنی و پربرکت.
شعر حافظ من در شب یلدای امسال:
سالها دل طلب جام جم از ما می کرد آنچه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است طلب از گمشدگان لب دریا می کرد
این شعر رو همیشه خیلی دوست داشتم.
چند وقتیه که دارم یه مطلب کلی و جامع می نویسم که در اینجا بگذارم ولی هنوز کامل نشده و کارداره و من همش زمان کم میارم. از هفته قبل پس از یک مسافرت چند روزه به استان مازندران و گرگان رفتم سرکار و کمابیش زندگی عادی رو شروع کردم گرچه هنوز کاملا جا نیفتادم.
دوستی گفته بود که لطفا از بدیهای تهران و ایران بنویس که ما بیشتر مجاب بشیم که اومدنمون و موندنمون در کانادا کار خوب و درستیه. من هم از اونجایی که به این دوست عزیز ندیده وبلاگی خیلی ارادت دارم در این پست همین منظور رو دنبال خواهم کرد گرچه آنچه را که من خواهم گفت بیشتر به ایرانی بودن بر می گردد نه به در ایران بودن. دوست عزیز؛ اگر میخواهی بدانی که من چه چیزهایی را بد می دانم و از ان رنج می برم برایت می گویم.
از نظر من مشکل سرزمین من و مردم آن فارغ از اینکه در این سرزمین باشند یا جای دیگر از نظر من هنوز گرانی و تورم نیست هنوز نبود امنیت نیست هنوز ترافیک زیاد نیست هنوز آزادی حرف زدن نیست که در مواردی برعکس هم هست. مردم سرزمین من دیر زمانی است که اعتماد به نفس خود را از دست داده اند و از همین رو خود را در همه چیز و همه جا ناتوان دانسته و غیر را بر خود ترجیح داده اند. اینجا و آنجا بعضی ها عادت کرده اند به پرگویی؛ یاوه گویی و بی فکری. بزرگ فکر کردن عادتی است که سالهای سال است "برخی" فراموشش کرده اند. زیب فرهنگ و تمدن زیوری اشت که "برخی" به دورش انداخته اند. پرتوقعی و شتاب بی دلیل از ویژگی های مردمی سرزمین من است. بیشتر مردم سرزمین من به سرنوشت خود بی علاقه شده اند و حتی آنانی که مشکل را بیشتر دیده و شناخته اند به جای حل آن به پاک کردن صورت مسئله یا فرار تن داده اند. و این ها را کماکان من اینجا هم می بینم همانگونه که در آنجا نیز می دیدم و آزرده می شدم.
من اینجا هنوز می بینم که رانندگی و فرهنگ ترافیکی "برخی" مبتنی بر زور مداری و عجله و منافع شخصی و پرتوقعی است. اگر هزاران اقدام ترافیکی انجام گیرد (که گرفته است) آنانی که برای رسیدن به مقصد خود مجبور به طی مسیر طولانی تر ولی بی ترافیک تر باشند نالانند که در حق آنان ظلم شده است ولی همین ها اگر بروند و در نقطه ای دیگر از کره زمین بسیار طولانی تر از حد لازم در پشت چراغ یا ترافیک بمانند صدایشان در نمی آید. اگر در اماکن عمومی سطل های زباله به اشکال مختلف وجود داشته باشد که مردم بتوانند زباله های خویش را درآن بریزند باز می بینی (این بار اندک) کسانی را که زباله های خود را در آنجا ریخته و منظره زشتی ایجاد می کنند و همین ها وقتی به پای حرف می آیند می گویند که چه کسی در خارج آشغال به زمین می ریزد؟! و آنگاه است که من یاد خیابانها و ایستگاههای پر از آشغال "خارج" می افتم که حتی از آنها عکس هم گرفته ام. اگر پل های عابر پیاده در دو قدمی تو باشد برخی ترجیح می دهند که راه کوتاهتر را انتخاب کنند و همین ها و همراهانشان اگر خدای نکرده دچار آسیب شوند داد سخن بر می آورند که این هم شد سرزمین که در آن این همه تصادف است؟ این همه مرگ و میر است؟
در این سرزمین اگر هزاران و صدها شهر و روستای کوچک و امن و آرام با هوای صاف و امکانات نسبتا در خور باشد باز هم "برخی" ترجیح می دهند به پایتخت بیایند و در آنجا زندگی کنند به اسم اینکه همه امکانات در پایتخت است که البته آنوقت اصلا فرصت استفاده از این امکانات را نخواهد یافت و برعکس شرایط زیستشان بدتر و دشوار تر نیز خواهد شد و آنگاه می نالند که ایران آرامش ندارد چون از دیدگاه انان تهران همه ایران است. جکایت همان خارج رفتن به بهانه امکانات بیشتر ان است و عدم توانایی استفاده از ان همه امکانات!
در این سرزمین اگر هزاران کار انجام شود دیده نخواهد شد ولی "برخی" مردم آن همواره مثال از کشورهای دیگر می آورند بدون آنکه آنجا را دیده باشند و می گویند در "خارج" چنین است و چنان! و البته نقش لطف "برخی" دوستان خارج از کشور و تعاریف و توصیف های آنان در ایجاد این ذهنیت را نمی توان ندیده گرفت.
"برخی" مردم سرزمین من خود را باخته اند و باور ندارند. "برخی" مردم سرزمین من دگمه مغز و اندیشه شان را زده و خود را از رنج اندیشیدن خلاص کرده اند و "برخی" مردم سرزمین من می خواهند که بدون هزینه و فقط با دروغ به اهداف خود برسند گرچه شاید بدانند یا ندانند که در این صورت هزینه آنان را خواهر یا برادرشان خواهد پرداخت. آنها به دروغ یا اغراق می گویند و می نویسند از مزایای دروغین سرزمین های دیگر فقط برای اینکه خود و دیگران را مجاب کنند که آنها اقدام به صلاح را انجام داده اند و نمی دانند یا می دانند که خواهران و برادران خود را با وصف و اغراق در مورد چنین مزایای دروغین یا غیر قابل استفاده ای به وسوسه تغییر می اندازند و آنگاه داشته های آنان را نیز از آنها می ربایند.
همه اینها را گفتم که شاید همه هم نباشد. ولی نکته مهم این است که من نمی توانم این دیده ها را به همه مردم عمومیت دهم وقتی می بینم که این همگانی نیست. وقتی میبینم کسانی را که در همین سرزمین دارند تلاش می کنند و می اندیشند و درست فکر می کنند و درست عمل می کنند و البته رنج هم می کشند. سعی می کنم در مورد "برخی" ها و خوبی ها در پست دیگری بنویسم.
تاکید می کنم که این گلایه های من فقط به ایران ختم نمی شود. متاسفانه عادات غلط فرهنگی خود را با خود به هر جا که باشد می بریم مگر اینکه خود به این باور رسیده باشیم که ان عادت غلط است که در اینصورت در همین سرزمین هم ان را کنار می گذاریم و البته هزینه آن را نیز می پردازیم. جالبتر اینکه از بدی های فرهنگی خود به طور مطلق سخن می گوییم و آنگاه خوب های ان را رها کرده و بدهای آن را با خود به همه جا می بریم.
البته این گزینه مرا یاد راهکار ناموفق و شکست خورده تغییر پایتخت و یا پیشنهاد مهاجرت تهرانی ها از تهران به سایر شهر ها نیز می اندازد که در سال گذشته توسط دولت خدمتگزار و کارشناس (!) مطرح شد و به دلیل بیش از حد کارشناسانه بودن به سرانجام نرسید. اصولا پاک کردن صورت مسئله یا فرار از آن یا حل آن از آخر به اول معمولا کمکی به رفع مشکل و حل مسئله نمی کند. این البته نظر من است و شاید به همین دلیل است که ساکنان سایر شهر های آلوده دنیا که در رده های قبل از ما قرار دارند و چند شهر بزرگ امریکا و لندن انگلیس را هم شامل می شوند همه به راهکار مهاجرت نمی اندیشند.
می دوونم که همه دوستان اینجا و اونجا منتظرند که من به تجربه ترافیکیم در این شهر بزرگ (متروپولیتن) اشاره کنم. حق با شماست. ترافیک تهران بیشتر شده و دلیلش هم بالا رفتن ضریب مالکیت وسیله نقلیه در این شهر تا 0.33 هست و این یعنی از هز سه نفر یک نفر وسیله نقلیه داره و با احتساب تعداد جمعیت بیش از 7.5 برای تهران و حدود 10 ( به عبارتی 12) میلیون برای تهران بزرگ، می تونید برآوردی از تعداد وسیله نقلیه موجود و ترافیک در شهری با بافت متراکم مثل تهران (نه مانند شهرهای امریکای شمالی) رو داشته باشید. ولی تجربه شخصی من از سفر در شهر تهران در این چند روز که عمدتا هم در مسیرهای پر ازدحام و پر ترافیک تهران صورت گرفته از یک بعد شبیه تجربه ام قبل از رفتن از ایران و از بعدی دیگر متفاوت از اون بود. از وقتی اومدم با موندن در ترافیک تهران از شدت ترافیک و تاخیر به مراتب کمتر از قبل عصبی می شم. و خودم می دونم که این به دلیل اینه که زندگی در کانادا صبر من رو زیاد کرده و امیدوارم که بتونم این رهاورد رو حفظ کنم و از دست ندم. در واقع وقتی به یاد میارم که برای سر کار رفتن هر روز در مسیرهای بزرگراهی (401) یا درون شهری (اگلینتون) چقدر در ترافیک و پشت چراغ های راهنمایی خوب و بعضا بد طراحی شده معطل می شدم و نه من و نه کس دیگری صداش در نمی اومد می تونم موندن در ترافیک رو با علم به شرایط و خصوصیات شهر تهران بیشتر تحمل کنم. ولی اشتباه نکنید. نکته دیگری هم هست و اون همون چیزیه که منو به اندازه ای که قبلا در ترافیک تهران آزار می داد هنوز هم آزار میده. این چیزی نیست جز فرهنگ نادرست رانندگی در شهر تهران. البته می بینم که در خیلی از موارد رعایت قانون به مدد جریمه ها و حضور دوربین های کنترل و پلیس بهبود یافته و برخی موارد نیز مانند بستن کمربند ایمنی و رد نکردن چراغ قرمز تقریبا نهادینه شده ولی هنوز تا وضعیت متناسب و درست ترافیکی فاصله زیادی داریم. و من معتقدم که بخشی از ظرفیت راههای شهری ما هم به دلیل عدم رعایت بخشی از قوانین مثل حرکت نکردن بین دو خط یا مانوور های بی جهت پایین میاد و ترافیک رو شدیدتر می کنه.
به غیر از تجربه ترافیکی که احتمالا باز هم در موردش خواهم نوشت تجربیات دیگری هم داشتم از جمله حس بسیار خوبی که زمان حرف زدن با تلفن و موبایل با داخل و خارج از کشور دارم و به هیچ وجه نگران دقایق اضافی و بیل های سرسام آور تلفن نیستم. یا اینکه رفت و آمد با تاکسی تلفنی که به راحتی نه فقط توسط من که توسط دیگران هم انجام میشه چیزی که مدتها بود تجربه ش نکرده بودم. نه اینکه در کانادا با تاکسی رفت و آمد نمی کردم ولی اولا به ندرت و در ثانی با توجه به هزینه تاکسی در تورنتو حس خوبی از رفت و آمد متداول با تاکسی نداشتم.
گرون شدن اجناس هم تقریبا همونطور که می شنیدیم و می خوندیم اتفاق افتاده ولی اولا به میزانی که توسط برخی شایعات در کانادا منتشر می شد نیست و در ثانی چیزی که بیشتر از قیمت ها منو متعجب می کنه اینه که گرونی ببشتر از اون که به چشم مردم اینجا بیاد به چشم من میاد. با این وجود همین الان هم که قیمت ها رو با مشابهش در کانادا مقایسه می کنم می بینم که قیمت اجناس به طور متوسط و عموما به نصف یا کمتر از نصف مشابه در کاناداست و البته این هم موارد استثنا داره مثل قیمت گوشت که تقریبا مشابه یا نزدیک به قیمت اون در کاناداست. البته برای رسیدن به چنین نسبتی حتما که نباید قیمت میوه در فرمانیه رو با قیمت اون در نو فریز یا بازار چینی ها مقایسه کنید. واسه همین می گم شرایط مشابه. مناطق شهری متفاوت قیمت های متفاوت دارند و حتی در یک منطقه هم قیمت اجناس بین بازار میوه و تره بار و فروشگاههای محلی فرق می کنه. همونطور که در تورنتو قیمت ها بین فروشگاههای مختلف از نو فریز تا لابلاس و لانگوز متفاوت بود و حتی در فروشگاهای اقتصادی تر قیمت بین جنس ارگانیک و غیر ارگانیک فرق می کرد. به هر حال باز هم می گم که نحوه برخورد مردم با قیمت ها و حتی جریمه های رانندگی و قیمت سوخت برام بیشتر جالبه تا بالا رفتن قیمت ها و این حسم نسبتا جدیده چون یادمه که حساسیت مردم در کانادا به هزینه ها چقدر زیاد بود.
مشاهده جالب دیگرم هنگامی بود که برای دیدن یکی از بستگان خیلی عزیزم به بیمارستان رفتم (و خیلی خوشحالم که ایران بودم و تونستم اینکار رو بکنم) و اتفاقا روز جمعه رو برای اینکار انتخاب کرده بودم. آنچنان جمعیتی در بیمارستان موج می زد که همه آسانسور های فعال قادر به جوابگویی نبوده و حتی رفت و آمد از پله ها با ترافیک انسانی مواجه بود. و این که نمی تونم بهش ارزش مثبت یا منفی بدم یعنی تمرکز بخش عمده ای از جمعیت ایران در تهران!
در مدتی که ایران بودم و حتی قبل از اومدن چند مورد تلفن کاری از ناحیه شرکت ها و افرادی داشتم که می دونستند دارم میام و ازم می خواستند که درپروژه و کارهاشون شرکت کنم و البته هنوز هم اون موارد هست و به شرط اینکه من بتونم زودتر تصمیم بگیرم اول آذر شورع کارم در ایران خواهد بود در حالیکه در تورنتو حدود یکسالی بود که از کارم ناراضی بودم و فقط به دلیل شرایط نامساعد کاری نتوانستم کارم را عوض کنم.
چند سالی است که در ایران هم شما به هنگام خرید می توانید از کارت استفاده کنید که مشابه دبیت کارت در کاناداست و اکثر فروشگاهها دستگاه پذیرش کارت را دارند. استفاده از کردیت کارت های بانکی هم بیشتر رایج شده ولی این نوع کارتها همان کارتهای اعتباری بانکهای داخلی است. ولی نکته جالب توجه در استفاده از کارت در هنگام خرید این است که شما با هزار ترس و لرز کد خود را وارد نمی کنید بلکه فروشنده به راحتی کد شما را می پرسد و در دستگاه وارد می کند و هیچکس هم از این وضعیت ناراضی نیست. وقتی من پرسیدم اگر کسی از این شماره سو استفاده کند چه اتفاقی می افتد پاسخ شنیدم که اینجا در این مورد اصل بر اعتماد است و معمولا سو استفاده و تقلب در استفاده از کارتها با استفاده از اینترنت صورت می گیرد نه از طریق این کد ها که خریداران به فروشندگان می دهند آنهم در حضور دیگر مشتریان!
اگر باز هم موارد جالبی باشد خواهم نوشت.
در این که در ایران روزهای نخست ورود بیشتر خوش می گذره و فرصتی برای اینترنت گردی نمی مونه شکی نیست گرچه من وقتی خوشحال تر و روبراه ترم که برنامه زندگی ام و کارم هم مشخص بشه که دنبال اون هم هستم و باید کم کم تصمیم بگیرم. در مورد اینترنت کم سرعت هم پر بیراه نگفتی چون من هنوز اینترنت پر سرعت نگرفتم و تازه سیستمم هم بی سیمه و هنوز برای خرید بیرون نرفتم که برای تجهیزات کامپیوترم اقدام کنم. ولی هر از چندگاهی با کامپیوتر های این و اون ای میل هامو چک می کنم. به هرحال دوستانی که اینترنت پرسرعت و بی سیم دارند مجموعا راضی هستند به خصوص با کمک فیلتر شکن های عجیب غریب که دسترسی به سایت های مختلف رو براشون امکان پذیر می کنه. با این حال با وجودیکه من یکی از اینترنتم در کانادا اصلا راضی نبودم و بسیار اذیتم کرد می پذیرم که اتصال به اینترنت در ایران به اندازه کانادا راحت و بی دردسر نیست. ولی خوب من با علم به این موضوع به ایران اومدم.
در مورد مدینه فاضله هم بارها گفتم که از نظر من هیچ جای دنیا مدینه فاضله نیست ولی باز هم گفتم که اسم مدینه فاضله برای وبلاگ به این دلیل انتخاب شد که مشکلات مهاجرت و زندگی مهاجران و حتی خود کانادایی ها رو برای اون کسانی که معتقدند کانادا مدینه فاضله است و مو لای درزش نمیره بازگو کنم که دیگران از راه دور و نزدیک به این ابعاد زندگی در کانادا هم واقف بشند و بی گدار به آب نزنند. اخه ماشالله تبلیغات مثبت و همه جانبه در مورد کانادا از سوی کانادا و سینه چاکان کانادا کم نیست چیزی که خلاء ش بیشتر احساس می شه واقع بینی و واقع گویی در مورد مهاجرت و مهاجران در درجه اول و در مورد زندگی در کانادا در درجه دومه.
در مورد ایران هم باید بگم که ایران هم مدینه فاضله نیست گرچه به اون بدی هم که برخی از دوستان در موردش می نویسند و میگند هم نیست و از نظر من در کنار همه اشکالاتش و منفی هاش بسیار خوبی ها و مثبت ها هم داره که اگر فقط با یک دهم اون مثبت نگری که به کانادا نگاه می کنیم نگاهش کنیم اون مثبت ها و امتیازاتش رو هم می بینیم. ضمنا من با علم به مشکلات موجود ایران به اینجا اومدم و به نظر من ایران یکی از نقاطی در کره زمینه که من می تونم توش موثر تر باشم و نقشی هرچند ناچیزدر رفع مشکلاتش بردارم. نه اینکه تفنگ بردارم و چریک بازی کنم. بلکه فقط با حرف و عمل درست و به جا بتونم حداقل در محدوده کوچکی در اطرافم از نظر فرهنگی، حرفه ای، و اجتماعی نقش داشته باشم و به اثرش امیدوار باشم. در محدوده وسیع تر هم که بماند که اگر واقعا کاری از دستم بربیاد انجام خواهم داد.
آقای رامین عزیز، دنیا دنیای نسبیته و دیگه نمیشه همه چیز رو به صورت صفر و یک یا سفید و سیاه دید. من باور دارم که افرادی مثل شما وجود دارند و کانادا رو دوست دارید و از ایران بدتون میاد (یا نه ؟) و می دونم که هستند بسیاری که فکر می کنند اشکالات ایران از ناحیه ما نیست بنابراین بهتره ما رخت سفر بربندیم و بریم یا کسانی هستند که در خودشون توان و تحمل بودن و زندگی کردن در کنار این مشکلات رو نمی بینند (و به اونها هم حق می دم) ولی در کنارش می بینم افراد دیگری رو که مثل شما به همه اشکالات موجود در ایران باور دارند (البته واقع بینانه و نه بزرگنمایانه) ولی اعتفاد دارند که اونا هستند که می تونند تاثیر داشته باشند و شرایط رو بهبود بدند و اشکالاتش رو کم کنند هرچند در دراز مدت و هرچند با هزینه کردن از خودشون. من به این گروه واقعا احترام می گذارم. من هم حداقل سعی می کنم نقش ناچیز خودمو در این مسیر ایفا کنم. حالا این که میزان موفقیتم چقدره خدا می دونه ولی به این نقش و تاثیر بخشی پایبندم. ضمنا زندگی خودم رو هم می کنم دنبال کار خوب با در آمد خوب می گردم امیدوارم که پاس کانادایی رو هم بگیرم که راحت تر سفر کنم و بیشتر از اون امیدوارم که شرایط ایران طوری بشه که همه بتونند آزادانه سفر کنند و محدودیت سفر اونها رو وادار به تصمیم به ترک دائمی ایران و زندگی در شریاط نامطلوب نکنه ضمن اینکه معتقدم سفر بیشتر دید ادما رو وسیع تر می کنه و اونها رو واقع بین تر طوری که دیگه فقط با دیدن یه ساختمون و یه برخورد یا یه درخت سرسبز و پربار رای به خوب و بد بودن یه جا نمی دند.
در آخر باید بگم که شما هم به جای تمسخر ایران و ایرانی و عملکرد من و امثال من و مثبت نمایی های اغراق امیز در مورد کانادا شاید بهتر باشه بپذیرید آمهایی مثل من و متفاوت از شما هم وجود دارند. در اینصورت اینقدر شخص من و عملکردم براتون عجیب و ناراحت کننده نخواهد بود.
من خیلی چیزا رو که می خواستم در کانادا بنویسم و فرصت نشد و همچنین تجربیات جدیدم در اینجا رو خواهم نوشت و بدین ترتیب این وبلاگ راهشو ادامه می ده.
من چند روزیه که رسیدم، سفر نسبتا خوبی بود به استثنای بخش تحویل بار و پرداخت اضافه بار که اونم طبق روال انجام شد. این چند روز همش دید و بازدید و معاشرت حضوری بوده و فرصتی برای خوش و بش اینترنتی فراهم نشد. ولی سپاسگزار همه نظرات موافق و مخالف هستم و بزودی با مطلب تازه به روز میشم.
یه بار یه کلاسی ثبت نام کرده بودم که طاهرا هدفش این بود که به آدما یاد بده که چطوری از زندگی بیشتر لذت ببرند و راحت تر زندگی کنند. در جلسه اول کلاس یه مربی یه حرفی زد که اول خیلی خوشم نیومد ولی کم کم بهش خو گرفتم و دیدم که خیلی حقیقت داره. مربی گفت که بیایید تمرین گوش دادن کنیم چون بیشتر ما بلد نیستیم گوش کنیم و بشنویم. به خودم رجوع کردم و خودمو مرور کردم و دیدم که مثل اینکه بی راه هم نمی گه. به هر حال، از اون زمان سالها می گذره و من سعی ام رو به کار بردم که حداقل به همون اندازه که حرف می زنم حرف بشنوم حالا چقدر موفق بودم بماند ولی باز هم خوندن برخی از نظرات این رو به یادم آورد. متاسفانه تعداد زیادی از ما آدما اینطوری هستیم و شنیدن برامون سخته به همین دلیل حتی اگر به ظاهر گوش می دیم (می خونیم) دریافتمون از شنیده هامون همون چیزیه که خودمون می خواهیم.
امروز درست سه سال و پنج ماهو دو هفته از اومدن من به کانادا می گذره گرچه که به دلیل مسافرت ها و غیبت هام از کانادا هنوز این سه سال اقامت پرنشده و به سلامتی ۱۹ اکتبر من می تونم به شکل بسیار قانونمند برای شهروندی کانادا اقدام کنم.
در این سه سال که در کانادا زندگی کردم و البته حدود دوسال و نیمش هم کار کردم تجارب زیادی افزون بر آنکه در سفرهای قبلی ام به عنوان توریست یا کنفرانس یا ماموریت شفلی و تحصیلی داشتم نصیبم شد. از اولین سفرم به خارج از کشور حدود ۱۷ سال می گذره ولی اولین سفری که تا حدی انگیزه رفتن به حارج را در من ایجاد کرد حدود ۱۰ سال پیش بود که برای یک دوره تحصیلی کوتاه مدت به سوئد رفتم. اونقدر دراین سفر به من خوش گذشت و اونقدر همه چی برام جالب اومد که فکر می کردم حتی اگر یه زمانی برای زندگی به خارج از کشور برم اون کشور سوئد خواهد بود ولی به هرحال باز هم اونقدر انگیزه مهاجرت به خارج از کشور در من قوی نبود که برای اینکار اقدام کنم. تا اینکه چند سال بعد با نیت تحصیل برای دکترا و گرفتن شهروندی کانادا (یک تیر و دونشون) برای مهاجرت اقدام کردم گرچه در اون چند سالی که برای گرفتن نتیجه مهاجرت صبر کردم دیگه از تب و تاب دکترا افتادم. (در پست های ابتدایی در این مورد کاملا توضیح دادم). این مقدمه رو گفتم فقط برای اینکه یکبار دیگه به این حقیقت اشاره کنم که سفر توریستی و تحصیلی و تجربیات اون زمین تا آسمون با سفر دائمی و زندگی و اقامت در یک کشور دیگه فرق می کنه.
وقتی امتیاز پذیرفته شدن به عنوان مهاجر توسط کانادا نصیبم شد که بدیختانه (یا خوشبختانه) برای ما ایرانیان امتیازی همانند گرفتن یه مدرک تحصیلی معتبر یا خرید یک ملک یا ارتقای خارق العاده شغلی و برای بعضی ها به مراتب از این هم بیشتر به حساب می آد نصیبم شد به خودم گفتم حالا که شده می رم و می بینم چه خبره. اگه خوب بود که می مونم و شهروندی رو می گیرم و بر می گردم اگر نه هم که چیزی رو از دست ندادم اینم یه سفر مثل سفر های دیگه. همون حرفی که تقریبا همه مهاجران واقع بین (نه اونایی که فقط می خواند برند) می زنند و یه شرط و شروطی برای خودشون می گذارند غافل از اینکه اومدن همان و ادامه دادن در هر شرایطی همان. بماند که من به دلیل شرایط خاصی که داشتم تصمیم گیری برام خیلی راحت تر بود و بر سر حرفم موندم. و پس از ۸ ماه از کارم استعفا دادم و برگشتم با نیت فکر کردن و حتی در صورت لزوم ادامه ندادن و قید شهروندی کانادا رو زدن. ولی باز هم همون وسوسه گرفتن پاسپورت کانادایی و انجام یه کار نیمه تمام هولم داد به این ور ولی این بار فقط با این قصد و هدف که بمونم و پاس کانادایی رو بگیرم. موندم ولی ارتباطم رو با اوونور کامل حفظ کردم و اخبار ایران رو مو به مو مرور کردم و سالی یکبار رفتم ایران و آخرین بار هم عید بود که ایران بودم و به همین دلیل الان اصلا از برگشتن به ایران واهمه ندارم چون پلی رو پشت سر خودم نشکستم و بین خودم و اونجا فاصله عمیق نینداختم که حالا همه چی برام عجیب غریب بیاد و دلایل کافی هم برای برگشت دارم. بنابراین برمی گردم. ولی پی همه چی رو هم به تنم می مالم. چون زندگی اینجا رو تجربه کردم و هم اونجا رو. حالا خوب تر و مستدل تر همه چی رو تحلیل می کنم و نمره می دم. گرچه که همون موقعی هم که ایران بودم یکی از مشکلاتم برخوردهای کیلویی و بی منطق با همه چی و همه بی ربط ها رو به هم ربط دادن بود.
راستش یه سوالی هم همیشه برای من مطرحه در پاسخ به اونا که میگند الان بری اونقدر اونجا برات عجیبه که اصلا نمی تونی بمونی. سوالم اینه چطور ماها با ۳۰-۴۰ سال زندگی یه جای دیگه با یک زمینه کاملا متفاوت میاییم یه جای کاملا جدید بدون هیچ زمینه آشنایی و بعد خیلی وقتا حتی در بیکاری و شرایط بد مالی و نبود فک و فامیل و آب و هوای آنچنانی ... با همه عجایب و غرایبش خودمون رو تطبیق می دیم و برامون سخت نیست ولی در همین چند سال اونقدر عوض می شیم که برگشتن به جایی که در اون بزرگ شدیم و رشد کردیم و همه چیشو دیدیم و چشیدیم و تطبیق دوباره باهاش برامون سخته؟ خوب البته خودم پاسخ این سوال رو هم دارم. امکان تطبیق و عادت و تحمل از خواست درونی آدم ناشی میشه. مثلا چون خواست من این نبوده که در کانادا زندگی کنم در این سه سال هر بار که تو برف ۴۵ دقیقه یا یکساعت منتظر اتوبوس شدم (۴ بار دقیقا با همین زمان برام پیش اومد) و هر بار که تاکسی گفت ده دقیقه ای میاد و اومدنش ۲۵ دقیقه طول کشید و هر بار که برای یه سوال از یه بانک یا سازمان نیم ساعت یا بیشتر پشت خط موندم و هر از چند گاه بهم تذکر داده شد که تلفن من براشون مهمه و هر بار که در صورت حساب بانکیم متوجه شارژهای عچیب غریب به دلایل عجیب غریب ولی قانونی شدم و یا هر بار که فیش موبایلم با رقم های سرسام آور اومد و آه از نهادم برآورد و هر بار که درگیر بحث های بی ربط و بی مایه با مهاجرای هموطن خودم شدم به خودم لعن و نفرین فرستادم که آخه تو اینجا چیکار می کنی بلند شو برو سر خونه و زندگیت و اینقدر حرص نخور. ولی همه اینه چیزاییه که شاید اصلا به چشم کسی که هدفش اینه که اینجا بمونه نمیاد. حالا تازه من بیکاری و بی پولی رو نگفتم چون کار خودم رو داشتم. اون کسی که با هر دلیلی دوست داره اینجا بمونه میگه کار که همه چیز نیست. من که نمی دونم چطوری میشه بیکار بود و از زندگی در جایی لذت برد مگر اینکه ثروتمند باشی و از همون ثروت ایرانت در اینجا بهره ببری.
نکته دیگه اینه که من باعلم به اینکه در ایران هم دلایل کافی برای ناراحتی خواهم داشت میرم. که صرفنظر ازبعد سیاسی و اشکالات ناشی از زندگی در یه شهر بزرگ که متاسفانه شهر من هم هست، بحث های قابل پیش بینی با اون بخش از ایرانی هاست که می گند عجب کاری کردی که برگشتی. همه از خداشونه که برند اونجا اونوقت تو بلند شدی اومدی اینجا؟! البته بگم که به اونا بیشتر از اینوری ها حق می دم چون اونا هنوز این روی سکه رو ندیدند. در مورد شرایط سیاسی اقتصادی ایران هم که باید بگم با بودن من در اینجا شرایط سیاسی ایران بهتر نمیشه که دلم رو به این خوش کنم. در حالی که شاید اگر برم یه ناراضی به ناراضی ها اضافه بشه و یه تاثیر هر چقدر ناچیز در کل ماجرا داشته باشه. در ضمن شراط نامتعادل سیاسی و اقتصادی ایران همین جا هم بسیار ناراحتم می کنه به خصوص که اخبارش از صدقه سر یک کلاغ چل کلاغ های مغرضانه یا ناآگاهانه در ابعاد وسیع تری بهم می رسه. بنابر این نسبت بهش بی خیال نیستم که بگم با زندگی در اینجا آرامش دارم. و از همه گذشته مگه شرایط اقتصادی اینجا فوق العاده است؟ حداقل برای من مجرد که نبود و واقعا باید دست مریزاد گفت اون مهاجرانی (منظورم مهاجران حرفه ایه) رو که شرایطشون با خانواده در اینجا و با درآمد اینجا (نه با پول ایران) بهتر از ایرانه.
بگذریم. می خوام اگه بشه و زمان مجال بده باز هم بنویسم ولی چون این یکی طولانی شد می ذارمش برای پست بعدی.
رئیس قبلی ام که نگران بود که من برم با شرکت های رفیب کار کنم و وقتی گقتم که نمیرم جای دیگه و به دلیل مسائل شخصی از کار کناره گیری می کنم بهم پیشنهاد داد که مرخصی بدون حقوق بگیرم که گفتم به دلیل نامشخص بودن زمان نمی خوام این کار رو بکنم و قرار شد هر وقت خواستم برگردم سر کار دوباره بهش خبر بدم :) هرچند که خودش داره کم کم باز نشسته میشه.
و اما رئیس جدید می تونم بگم که واقعا انتظار نداشت ولی اون هم چون من گفتم مسئله شخصیه دیگه نمی تونست کاری بکنه ولی خیلی از اون حرفای خوشگل زد که اگه بودی اینکار و اونکارو می کردیم و سیستم رو عوض می کردیم و کار درست انجام می دادیم و ... ولی خوب من می دونم که اون هم فقط یه فرده و برای تغییر یه سیستم فسیل منجمد زمان بسیار طولانی و اقتدار لازمه که من مطمئن نیستم که به این راحتی اتفاق بیفته. ولی همونطور که گفتم تصمیم من از مدتها قبل گرفته شده بود. می تونم بگم که اگه برای تغییر شغل می خواستم برم با اومدن رئیس جدید تجدید نظر می کردم.
به هر حال، امروز هم گذشت و من بهای بلیطم رو هم پرداختم و در صورتی که اتفاق غیر معمولی رخ نده ۲۹ روز دیگه پرواز خواهم داشت.
